44- علامه حلی با أخا العرب علیه السلام
462 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

            

                          همراهی أخا العرب  علیه السلام با علامه حلی در راه کربلا 


هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم***نبود بر سر آتش میسرم كه نجوشم

به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم***شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم                                                                                                     (سعدی)

 به دست آوردن لیاقت و شایستگی و رسیدن به مقامات عالیه فوق تصور ، نه با نژاد است و نه رنگ ، نه با قرشی بودن است و نه عربی و  عجمی و نه چیز دیگر ، بلکه با معرفت  وارد شدن در راه مستقیم خداوندی و تحمل رنجها و مشقتها ی این راه و هموار کردن راههای سنکلاخ و پر از صخره ها و بر طرف کردن موانع  بیشمار تا رسیدن  به محفل دوست است.

حنظلة بن ابی عامر از حجله عروسی و زفاف بیرون آمده شمشیر به کمر می بندد و در جنگ أحد شرکت نموده و جان خود را فدای راه دوست می کند و در نهایت با شهادت رسول خدا صلی الله علیه وآله به مقام غسیل الملائکة بودن صعود می کند و می رسد ، اما پدرش ابی عامر به اندازه ابی جهل با پیامبر ستیز می کند و به أسفل السافلین نزول  کرده و به آتش جهنم سرازیر می گردد.

کنعان  فرزند پیغمبر مرسل حضرت نوح علیه السلام پست ترین رتبه « انّه لیس من أهلک و انّه عمل غیر صالح » را با خود یدک می کشد ، جعفر کذاب عمو و برادرامام در کذاّبیت قدم می زند ولی یک برده حبشی خود را می رساند به جائی که خداوند سین اورا در « أسهد» به جای شین قبول می کند و رسولش را از عزل او از اذان گفتن ،  برحذر می دارد .

یک پله پائین بیاییم از علماء کسی پیدا می شود ، فرمان قتل « سفینة الّنجاة » را صادر می کند ، می شود شریح قاضی و دیگری در اثر عبودیت و بندگی و اطاعت از مولا ، خود را به جائی می رساند که  ولی أمر خود و قلب عالم امکان را پا پیاده ، همراه خود می نماید !!!.

جمال الدّين حسن بن يوسف بن مطّهر حلّى(رحمه الله) معروف به «علاّمه حلّى»  را می گویم در شهر حلّه عراق به دنیا آمده و در سیزده سالگی ، به درجه مرجعیت عامّه شیعیان جهان ، قدم  گذاشت  ، دوسال مردم انتظار کشیدند تا او  به حدّ بلوغ برسد و از او تقلید نمایند و از علماى برجسته قرن هشتم هجرى گردید.

او  در حلّه يكى از شهرهاى عراق سكونت داشت، معمولا  شب های جمعه از حلّه با وسائل آن زمان به كربلا مى رفت. (با اينكه بين اين دو شهر بيش از 10 فرسخ است)  پنجشنبه ها بر مرکب خود سوار می شد  و شب جمعه در حرم مطهّر امام حسين(عليه السلام) مى ماند و بعد ازظهر روز جمعه به «حلّه» مراجعت مى كرد.

چون این شخصیت مورد توجه عموم مردم بود و به کارهای مذهبی آنها رسیدگی می کرد ، سرش همیشه شلوغ بود حتّی در  تشرف به اماکن زیارتی ، روزی به خادمش تاکید می کند که  این دفعه به کربلا رفتن مرا مخفی بدار تا من بطور خصوصی به زیارت بروم و با آرامش و حضور قلب ، بطور ناشناخته ، امام حسین علیه السلام را زیارت نمایم .

حرکت می کند و در میان راه می بیند یک نفر از نخلستان بیرون آمد و به ایشان سلام کرد و شروع کرد با علامه راه رفتن ، علامه که از تنهائی راه حوصله اش سر رفته بود ، برای این که خستگی طول راه را ، بدر کند از آن شخص مسئله ای پرسید و او هم جواب داد ، دوباره مسئله دیگر ، جواب صحیح شنید بتدریج مسائل را سنگین تر کرد و به جائی رسانید که خود برای آن روایتی پیدا نکرده بود، دید آن شخص بر خلاف استنباط او از قواعد کلّی ، جواب داد

علامه گفت: یا أخاالعرب ای برادر عرب این پاسخ شما بر خلاف قواعد فقهی است و روایتی  هم از معصوم نداریم تا این قاعده را از بین ببرد ؟!. 

آن شخص فرمود: «چرا دليل موثّقى داريم كه شيخ طوسى(رحمه الله) در كتاب تهذيب در وسط فلان صفحه، آن را نقل كرده است.»

علاّمه گفت: چنين حديثى را در كتاب تهذيب نديده ام.

آن شخص گفت: «كتاب تهذيبى كه پيش تو هست در فلان صفحه و سطر اين حديث مذكور است!!»

علاّمه در دنيايى از حيرت فرو رفت از اين رو كه اين شخص ناشناس به تمام علائم و خصوصيّات نسخه منحصر به فرد كتاب تهذيب که او داشت آگاهى دارد .

علاّمه درك كرد كه در برابر استادِ علاّمه ها قرار گرفته، لذا شروع كرد به ذكر مسائل مشكله اى كه براى خودش حل نشده بود، و چیزی هم به خیالش آمد و خواست مؤدّبانه  آنرا مطرح نماید ،

گفت: یا أخا ( ای برادر) مسئله دیگری هم دارم علماء اختلاف دارند آيا در زمان غيبت كبرى، امكان ملاقات با امام زمان(عليه السلام) هست یا نه ؟ در اين موقع تازيانه اى را كه در دست داشت به زمين افتاد، در همين حين اين مسئله را از آن شخص پرسيد ، آن شخص تازيانه را از زمین برداشت  و به علاّمه  داد و دستش به دست علاّمه رسيد فرمود: «چگونه نمى توان امام زمان را ديد در صورتى كه اينك دست او در دست توست.»

علاّمه چون آن حضرت را شناخت  خود را به دست و پاى امام زمان(عليه السلام)انداخت و آنچنان محو عشق آن حضرت شد و سرش گیج رفت  كه مدتى چيزى نفهميد، پس از آنكه به حال خود آمد دید نه أخاالعربی هست و نه کس دیگر ،  به خانه مراجعت كرد و فورى كتاب تهذيب خود را باز نمود و ديد آن حديث با همان علائم از صفحه و سطر، تطبيق مى كند، در حاشيه اين كتاب در همان صفحه نوشت: اين حديثى است كه مولايم امام زمان(عليه السلام) مرا به آن خبر داده است. عده اى از علماء همان خط را در حاشيه همان كتاب ديده اند.

همين علاّمه شنيد يكى از علماى بزرگ اهل تسنن كتابى در رد شيعه نوشته كه عده اى را با آن گمراه می نماید ولى آن كتاب را در دسترس کسی قرار نمى دهد، علاّمه مدتها به طور ناشناس در پيش آن عالم سنّى، شاگردى كرد تا بلكه آن كتاب را به دست بياورد و به حمايت از تشيّع بر آن رد بنويسد تا آنكه از آن عالم تقاضا كرد كه چند روزى آن كتاب را به او امانت دهد ، آن عالم، كتاب را در اختيار علاّمه نگذاشت پس از اصرار،  حاضر شد كه آن كتاب را فقط يك شب به علاّمه بدهد و گفت من نذر كرده ام كه اين كتاب را بيش از يك شب به كسى ندهم.

علاّمه با اشتياق تمام آن كتاب را به خانه آورد و تصميم گرفت همان شب از تمام آن كتاب نسخه بردارى كند (تا بعداً به رد آن بپردازد)

مشغول نوشتن آن كتاب شد، چند صفحه اى نوشت، خسته شد و خواب او را گرفت در همين حال ناگاه ديد مرد عربى وارد اتاق شد و گفت:

«اى علاّمه! تو كاغذها را خط كشى كن، من برايت مى نويسم.»

علاّمه بى درنگ مشغول خط كشى شد ولى در همين حال خوابش برد وقتى كه بيدار شد ديد عرب نیست ولی او تمام كتاب را  نوشته و در آخر آن اين جمله به چشم مى خورد: «كتبه الحجة; اين كتاب را حجت(عج) نوشته است.!»

اين مرجع  عاليقدر جهان تشیع  را  ، سلطان محمّد خدابنده پادشان مغول ، به سلطانیه پایتخت احضار نمود  و مسئله ای که برایش پیش آمده بود ( سه طلاقه کردن زنش)  در حضور همه علمای مذاهب چهارگانه اهل سنّت ، مطرح کرد و علامه بر خلاف همه آنها فتوا داد و ثابت نمود و سلطان هم  قبول مذهب شیعه را اعلام نمود و  سکه بنام چهارده معصوم زد
علامه در اين مسير خدمت بسيار بزرگى به مذهب جعفرى نمود. او در تمام علوم اسلامى، استاد ماهرى بود و تأليفات او را بيش از 500 جلد كتاب تخمين زده اند.

 در نهایت این شخصیت برجسته عالم تشیّع در سال 726 هــق از دنيا رفت و در نجف اشرف در یکی از در ورودی های حرم مولای متقیان علی علیه السلام به خاك سپرده شد، خدایش رحمت کند و در بهشت برین خود جایش دهد.

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا*گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست*قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم**شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

من آمدم که این گره ها وا شود همین!*اصلا بنا نبود ز سرت وا کنی مرا

حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم*حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا

من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام*وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

آقا برای تو نه ! برای خودم بد است*هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی*وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین* ** شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

خدایا به احترام تمامی مقربین درگاهت ما را از شفاعت این بزرگواران محروم نفرما و موفق کن بامحبت این عزیزانت از دنیا رخت بر بندیم و به پیشت بیائیم آمین یا رب العالمین.