16 - شرط استجابت دعا
283 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

 
 1393/12/5 11:26
 
                                                     شرط استجابت دعا
 
                                    خدايا اگر براى من بشر، ميهمان بيايد به اين روز نمى‏اندازم
 
 مولاي متقيان امير مومنان عليه السلام بايكي از اصحابش كنار  شط فرات نشسته بودند عرض كرد آقا چرا شما هروقت دعا مي كنيد به اجابت مي رسد  ولي ما هرچه دعا مي كنيم مستجاب نمي شود ؟!.
 حضرت او را برداشت و به فرات انداخت . با زحمت روي آب آمد و صدا زد آقا ترا به جا ن حسنينت مرا بيرون آر دوباره از سرش فشار آورد و رفت توي آب باز از آب بالا آمد و گفت ترا به احترام رسول خدا دست مرا بگير و بيرون آر باز حضرت او را به آب فرو كرد ! باز از آب بالا آمد و رو به آسمان گرفت و گفت: خدايا به احترام اين وليت مرا نجات ده . حضرت دستشو گرفت و از آب بيرون كشيد عرض كرد آقا من يه چيزي پرسيدم شما مرا سه مرتبه به كام مرگ فرستاديد . فرمود: من هم جواب سوالت را عملا دادم .
 گفت: چگونه ؟ فرمود: دعاهاي ما مانند حالت آخرين دعاي تواست يعني از ماسوي الله قطع اميد كرده فقط از خود او مي خواهيم . امادعاهاي شما مانند دو مرتبه اوليت است  از بشر قطع اميد نكرده بودي دعايت هم به اجابت نمي رسيد اما وقتي كه اميدت را از همه بريدي و فقط متوجه خدا شدي او هم با دست من تورا نجات داد.
 عزيزان يكي از شرايط استجابت دعا حضور قلب و قطع اميد كردن از غير خداست پس اگر مي خواهيم از دعاهايمان نتيجه بگيريم بايد صرفابه خود خدا متوجه شده و از خود او  رفع نياز مان را بخواهيم و حل مشكلمان را تنها از او طلب نمائيم.
 يادم  هست در سال 1343 ما در منا بوديم و من گروهي از حجاج  را راهنمائي مي كردم  و پس از اتمام اعمال منا بعد از ظهر روز دوازدهم ذي ا لحجه مي خواستيم به مكه حركت كنيم  و بقيه اعمال حج را انجام دهيم چون به علت ترافيك سنگين آن روز از مني به مكه سواره رفتن امكان نداشت هركس كه مي توانست پياده حركت كردند و من ماندم با دونفر از حاجيان پير و از كار افتاده بنام آقاي  حاج حسين الوارسي و حاج ركاب مشتقين .
 و ميدانيد كه آن زمان وسيله پخت و پز مسافرتي پريموس هاي دستي نفتي بود و از و سايل لازم ديگر كه هركسي كوله باري داشت  من ديدم من مانده ام اين دو نفر پير با وسايل پخت و پزشان .
 خواستم  يك عرابه بگيرم و اينهارا ببرم و به منزل برسانم گير نيامد مجبور شدم بازوي حاج حسين را به بازوي راست و بازوي حاج ركاب را به بازوي چپم قفل وبست  كرده و پريموس غذائي اينها را هم دردست بگيرم .
 با اين وضع اينهارا از بلنديها بالا برده و به سوي مكه سرازير شديم و رسيديم سر دوراهي يكي راه اسفالته كه ماشينها بهم چسبيده در حركت بودند و ديگري خاكي و از پشت كوهها من به خيال اينكه اين راه خاكي ميان بر و نزديك است اين دو از كار افتاده را بازو ببازو  وارد آن مسير شديم هرچه رفتيم به جائي نرسيديم كه در نهايت من هم از كار افتادم و اين دونفر هم افتادند روي خاك و ديگر قدرت حركت نداشتند و من هم توان كشيدن اينها را نداشتم طوري كه اگر يكي از آن وهابي هاي اطراف حتي يك بچه شان ما را گير مي آوردند هرسه ما را لخت مي كردند و هرچه داشتيم از ما مي گرفتند و ما را هلاك مي كردند چون ساكنين آن اطراف كساني بودند كه ريختن خون شيعه را حلال مي دانستند هرسه روي خاك افتاده بوديم اين دونفر چشمشان بسته  و در حال مرگ بودند و آفتاب نزديك بود غروب كند و ديگر اميدى غير از خدا نداشتيم، با آن حال رو به آسمان كرده با چشمان  پر از اشك گفتم: خدايا اگر براي من بشر ميهمان بيايد هيچ وقت اورا به اين روز نمي اندازم آخر اينها ميهمان‏هاى  توأند اين را گفته زدم زير گريه يعني آن حالتي را داشتم كه ا مير عليه السلام به آن صحابه اش فرمود. يعني از ماسوي الله بريده و صرفا به خود او گلايه كردم.
 در اين حال نوميدي و پيران در حال احتضار يك وقت ديدم ماشيني از جاده اسفالته پيچيد به جاده خاكي آمد و بلند شده دست بالا بردم راننده بي اعتنا رد شد و يك وقت ديدم از ميان مسافران ماشين داد و فرياد بلند شد )شوفر ساخلا ساخلا( يعني راننده نگهدار نگهدار رفيقان ما مردند راننده ترمز كرد و اينها پياده شدند ديدم چند نفر از رفقاي ما و ما را روي دست به ماشين بردند و آب دادند و كمي حال من جا آمد پرسيدم آخر شما خيلي وقت است از ما جدا شده ايد چطور شد برگشتيد آن هم به اين جاده خاكي ؟!.
 گفتند والله ما كه ازشما جداشديم اين ماشين عراقي را گير آورديم و سوار شديم تا رسيديم جلوي بازار ابي سفيان كه منزل ما در نبش كوچه بود ناگهان يك شرطه )پليس( جلوي ماشين مارا گرفت و باچوب دستي زد به كاپوت ماشين و به سر راننده دادكشيد )ارجع ارجع( برگرد برگرد گفت: كجا برگردم گفت: بايد برگردي و از راه شوسه خاكي كه از پشت كوهها مي آيد به مكه بيايي راننده زبانش گرفت و نتوانست بگويد كه آخر چرا و چگونه با اين وضع و شلوغي برگردم و راهها يك طرفه است اصلا نتوانست حرف بزند و خواست برگردد ما گفتيم به منزلمان رسيده و پياده شويم و شرطه باز به كاپوت زد و گفت: حق نداري حتي يك نفر از مسافرتهايت را هم پياده كني بالاخره برگشتيم و چگونه و چطوري تا آمديم اينجا خواستيم عبور كنيم ديديم شما افتاده ايد اگر ما آنجا پياده مي شديم راننده نگه نمي داشت و شما تلف مي شديد و راننده گفت: اين راه جده است چگونه به اينجا افتاديد!! .
 حال اى عزيزان به ابعاد اين قضيه دقت كنيد كه اين دگه درايت است و روايت و نقل قول نيست .
 1 - آن پليس كهِ بود؟!. 2 - چرا از ميان آن همه ماشين اين را برگرداند.
 3 - چرانگذاشت حتي يك مسافرش پياده شود اگر پياده مي شدند كه هيچ !!
 4 - چرا آن راه خاكي را به او نشان داد كه الزاما بايد از آنجا بيايد و وارد شهر شود آن هم از طرف غرب مكه در حالي كه منا در شرق مكه است
 5 - آن ماشين چگونه از آن راههاي يك طرفه عبور كرد و خود را به آنجا رساند و . و . و. !!!.
 پس اي سروران  هميشه موقع دعا و خواندن خدا از همه اميد تان را قطع كرده و فقط خدا را ببينيد و  حل مشكلاتتان را ازو بخواهيد من عددي نبودم ولي آن حالت در ماندگي و آنگونه گلايه كردن كه )خدايا ما بشر ميهمانمان را به اين روز نمي اندازيم( بود كه كرم و رحمش بجوش آمد و آن ناممكن ها را ممكن ساخت و از ميهمانهاي روسياهش پذيرائي نمود .
 خدايا به احترام مقربين درگاهت و به احترام محمد و آل محمد صلواتك عليهم اجمعين  . مشكلات همه گرفتاران  و حوائج عموم نيازمندان را بر آورده نما و از رحمت و كرم خود محروم نفرما آمين يا رب العالمين.