* 3- دو چیز نامحدود *
108 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

         
                                                  4 -  دو چيز نا محدود
 
 در دنيا همه چيز محدود به حدود است و ابتدا وانتهائي دارد ولي دوچيز حد و مرزي ندارد نه از نظر مصداق ونه از منظر معيار، 1 ايمان 2 علم اين دو نه در شخص معين ) سيد قرشي باشد يا عبد حبشي( و نه در اندازه مشخص است كه گفته شود تا اينجا بس است و به نهايت رسيدي بلكه هر كس تا هر اندازه كه بخواهد خود را ترقي مي دهد و باز به پايان نرسيده است.
 مي بينيم يك عبد حبشي بنام بلال از نظر ايمان خود را بجائي رسانده كه خداوند سين اورا بجاي شين مي پذيرد و حتي به پيامبر و فرستاده خود هم اجازه نمي دهد او را از مقام مؤذني عزل نمايد و كنار زند روزي مسلمان ها پيشنهاد كردند اي رسول خدا اسلام پيشرفت كرده و از هرسو به مدينه پايتخت اسلام  رو مي آورند بلال هم از نظر زبان لكنت دارد شين را سين و بجاي اشهد اسهد مي گويد او را بركنار فرموده و شخص صحيح القرائه عوض او بگماريد پيامبر هم پذيرفت و خواست عملي كند جبرئيل نازل شد و گفت خداوند سلام مي رساند و مي فرمايد حق نداري بلال را از اذان گفتن محروم كني سين او عوض شين بمن قبولست.
 يا آن حمّال و بار بر بازار تبريز مي بيند بچه اي از روزنه بالاي بازار به پائين پرت شد سريع بلند شد و گفت: آلاه ساخلا ساخلا خدايا نگهدار نگهدار، ديدند بچه در هوا معلق ماند و حمال آمد زيرش دستانش را باز كرد و گرفت و صحيح و سالم  بچه را به زمين گذاشت مردم ريختند و دست وپاي حمال را مي بوسند و تبرك مي كنند و عذر خواهي مي نمايند از آنها مي پرسد كه آخر من چكار كرده ام مستحق اين همه احترام شده ام گفتند: مگر اين معجزه كوچك است از تو سر زد؟! گفت: باباجان مگر تعجبي دارد من هفتاد سال به خواسته هاي او )به خدا( بلي و چشم گفته ام او هم يكدفعه به خواسته من گوش داد.
 يا مانند شخصيت هائى مانند سلمان از عجم و اباذر چوپان بيابان عرستان و مقداد برده زر خريد و خدمتكار خانه ه‏ا خود را به جائى مى‏رسانند كه طبق فرموده‏اى رسول خدا صلى الله عليه و آله  )همه مشتاق بهشتند اما( بهشت مشتاق چهار نفراست ) على و سلمان و اباذر و مقداد( دقت كنيد.

شیخ طوسی از سعد بن عبدالله اشعری از ابوهاشم داود بن قاسم جعفری روایت كرده كه: «گفت: نزد ابومحمد علیه‌السلام بودم كه برای مردی از اهالی یمن اجازه خواستند، خدمت حضرت برسد حضرت اجازه دادند و مرد یمنی وارد شد. او فردی تنومند و دارای قامتی بلند بود. هنگام ورود، حضرت را به ولایت (مومنان) سلام داد. با خود گفتم: كاش می‌دانستم این شخص كیست؟ ابومحمد علیه‌السلام به او فرمود: این شخص از فرزندان آن زن عربی است كه سنگ ریزه‌ای داشت و پدرانم با مهرهای خویش آن را مهمور نموده و آن سنگ ریزه نقش پذیرفته است. سپس حضرت بدو فرمود: آن سنگ ریزه را بده. او پاره سنگی را بیرون آورد و حضرت در قسمتی از آن كه صاف بود مهر زد و جای مهر بر آن باقی ماند، گویی هم اكنون نقش انگشتری حضرت را كه «حسن بن علی» است می‌خوانم. سپس آن مرد برخاست و می‌گفت: رحمت و بركات الهی بر شما اهل‌بیت، فرزندانی كه برخی از بعض دیگر وجود می‌آیند. گواهی می‌دهم كه حق تو، حق واجب است، مانند وجوب امیرالمومنین و ایمه علیهم‌السلام و حكمت و ولایت به وجود تو پایان یافته و به راستی كه تو آن ولی خدایی كه هیچ كس را عذری برای نشناختن تو نیست. نامش را از او پرسیدم، گفت: نام من مهجع بن صلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن ام‌غانم است، همان زن اعرابی یمنی، صاحب سنگ ریزه‌ای كه امیرالمومنین علیه‌السلام آن را مهر كرده بود» (181) .

پی نوشت:
181) الغیبه، ص 122؛ اعلام الوری، ص 353؛ خرایج، ج 1، ص 428؛ كشف الغمه، ج 3، ص 220؛ ثاقب المناقب، ص 245؛ اثبات الوصیه، ص 211؛ مدینه المعاجز، ص 564؛ بحار، ج 50، ص 302.

منبع: کتاب  با خورشید سامرا     
نوشته محمد جواد طبسى