815 - به چند مطلب شنیدنی توجه فرمایید (3 )
5 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


                                                                اين دو مطلب را بخوانيد

                                            خاطرات زندگى يا سرگذشت تلخ و شيرين من، ص: 62ببعد.

عزیزان از شما خیلی معذرت می خواهم که وقتتان را می گیرم . چون روز جمعه 9 - 9  -  1397 شمسی در منزل خودم در شهر مقدس (قم) تنها نشسته به روزهای گذشته ام و اعجازهای گوناگون که دیده بودم  فکر می کردم و به نظرم آمد که این چند مطلب را برای عزیزان بنویسم  و نشاندهم در زمانهای قدیم با چه زحماتی درس می خواندیم.به فشارهای زندگی تحمل نمایند.

مطلب اول: بعد از انقلاب «عبدالكريم قاسم‏» كه در زمان تحصيلات من در عراق اتفاق افتاد بعد از اين كودتا ارتباط با ايران قطع كامل شد و هر روز عربها به دَرِ مدرسه ما آمده و عربده مى‏كشيدند كه ايرانى‏ها همه شما را قتل عام خواهيم كرد، چون پادشاه شما و ايرانى‏ها آمريكائى و نوكر آنها هستيد!!.

حالا دقت كامل لازم است، با اين شرايط و با آن تنگدستى، من چگونه زندگى مى‏كردم، حتى كار به جائى رسيد كه من نزديك سه روز يك لقمه نان و يا چيزى جز آب، خوردنى ديگر پيدا نكردم، كه سدّ جوع كرده و شكمم را سير نمايم؛

يك كتاب كهنه چرم جلد قديمى به نام «حيوةالقلوب» مرحوم مجلسى را داشتم، براى اينكه خودم را سرگرم كنم، آن را باز كردم مطالعه نمايم، اتفاقاً ديدم يك چهارم، يك مهر نان كه مراجع به طلاب مى‏دادند، لاى كتاب هست، من بناچار آن را برداشته و در جلوى خانه آيت الله حكيم قدس سره‏ (- فعلا از خانه و نانوائى و اساساً از محله و مدارس دينى، نشانى وجود ندارد چون صدام ديكتاتور، همه را ويران و مسافرخانه و هتل ساخته‏ اند، من سال‏هاى 1383 و 84 و 85 و سالهاى بعد را كه سفرهائى به زيارت عتبات عاليات داشتم و خواستم از آن محل كه هتل ما هم در آنجا ساخته شده بود، نشانى بيابم، پيدانكردم ولى خاطرات جوانى من در آنجا زنده شده بود و مانند فيلم سينمايى از جلوى چشمم رد مى‏ شد!!.  ( مخصوصا خواندن دعای سمات هر هفته در وادی السلام و زیارت دونفر از انبیای مدفون در آنجا و آعمال مقام امام زمان روحی و جسمی لتراب مقدمه الفداءو.و.. که بعد از گذشت هفتاد سال هنوز هم در جلوی چشمم زنده است  فراموش نمی شود).

 نانوائى بود به نام شاطر عبّود برده و به او دادم كه برايم يك قرص نان بدهد، او با تعجب به من خيره شد چون تا آن روز نديده بود كه من از آن گونه مهر نان استفاده نمايم؛

نان را داد من با عجله آمدم از سبزى فروش جلوى مدرسه، يك آنه تقريباً يك ريال ايران سبزى خريدم و شسته و خود را به حجره رساندم، نان را روى ميز مطالعه‏ ام گذاشتم و با شتاب تمام يك لقمه برداشتم و سبزى لاى آن گذاشته خواستم به دهنم ببرم، ديدم دَرِ حجره را زدند، گفتم: تفضّل، (بفرماييد)، ناگهان عرب سياه چهره و لاغر اندام و لوچ چشم (هنوز هم آن قيافه جلوى چشمم است) در را باز كرد و گفت: ياشيخ أنا جوعان و اللّهى أموت من الجوع‏ اى شيخ من گرسنه‏ ام و به خدا از گرسنگى ميميرم!!.

ببين من به چه حالى ميمانم، آن يك لقمه را هم گذاشتم روى ميز و گفتم: واللّه ماعندى غير هذا تفضّل و كُل‏ به خدا پيش من جز اين، چيزى نيست بفرماييد بخوريد. و عرب هم باكمال آرامش، آن يك قرص نان را با سبزى، چند لقمه كرد و خورد و رفت!!؛

من بيحال افتادم كه خدايا اين چه امتحان و گوشمالى است كه به من مى‏ دهى، چيزى كه به نظرم رسيد بلند شده به حرم مطهر رفته از حلّال مشكلات راه حلّى بخواهم؛

به حرم كه رسيدم دوحالت داشتم، يكى قهر و ديگرى التماس، با كمال پر روئى و با سوز دل ملتمسانه و باصداى ضعيف و جسورانه كه از يك لاعلاج و بيچاره سر  مى‏ زند عرض كردم «يا اميرمؤمنان آيا مرا با آن مقدمات اعجازآميز( در کتاب سرگذشتم شرحش رانوشته ام ) به اينجا آوردى‏ كه‏ ازگرسنگى بميرانى» اين را گفتم، و باسوز و گداز، زدم زير گريه و دلم را خالى كرده و افتان و خيزان خود را به منزل رساندم؛

به جان آن مولا قسم، بيش از نيم ساعت از برگشتنم نگذشته بود، باز ديدم در را زدند، گفتم‏ «تفضّل، بفرماييد» من به خيالم گداى ديگريست، يك وقت ديدم يك روحانى باوقار وارد شد و بدون اينكه بنشيند، پولى را روى ميز گذاشت و اين پيغام را داد، «آقاى شيخ نصراللّه خلخالى فرمود: اين پول را خرج كن و ديگر نرو از امير مؤمنان عليه السلام گلايه كنى» اين را گفت و از در بيرون رفت، من بى حال افتادم وقتى كه به خود آمدم ديدم عرق شرم از سر و صورت من مى‏ ريزد!!؛

پول را شمردم ديدم چهارصد تومان آن زمان است و پول زيادى بود.

حال اى عزيز با دقت كامل در زواياى اين جريان تفكر نما؛

1- آيا اين جريان از ابتدا تا انتها براى آزمايش و امتحان من بود؟!.

2- آيا آن مرد خدا چه رابطه‏ اى با امير والائيان عليه السلام داشت كه با آن سرعت حواله را دريافت داشت و هرچه زود تر به روسياهى مثل من رسانيد كه به اصطلاح صدايم در نيايد!!.

3- اين اهل بيت عليهم السلام به گناهكار و بى گناه توجه كامل دارند و نياز نيازمندان را بر طرف مى‏ كنند و هيچ كس را از دَرِ خود مأيوس و محروم بر نمى‏ گردانند!!.

4- اگر كسى دامن اينها را صادقانه بگيرد، بلا شك دير يازود به نتيجه مى‏ رسد، حال به كيفيت گفتن و خواستن و در چه حالى باشد، بستگى دارد.

5- انسان در مواقع استثنائى و پيشامدهاى ناگوار تحمل نموده و صبر خود را از دست ندهد وو ...

مطلب دوم:

روزى در حرم مطهر ديديم يك نفر شخص موقر و محترمى، جوانى حدود بيست ساله را، به ضريح اميرمؤمنان عليه السلام بسته و به اصطلاح دخيل انداخته است و بى سر و صدا، اشك مى‏ ريزد، ما از حال او جويا شديم، گفتند: از تجّار بغداد است از قسمت اولاد همين يك پسر را دارد اين هم ناگهان مانند يك تكه گوشت افتاده است و قدرت حركت ندارد (به اصطلاح امروزى‏ ها، سكته مغزى كرده است) و هرچه در توان داشته، براى اين بچه خرج نموده است و آن را به لندن و اسرائيل و به تمامى دكترهاى بغداد برده و نتيجه نگرفته است!؛

در نهايت به او گفته‏ اند: اين بچه خوب شدنى نيست و اورا زجر نده، ببر اطاقى و خدمتكارى به او اختصاص بده تا عمرش به سر آيد!؛

او هم اين كار را كرده است ولى روزى در كنار سفره، پير زن خدمتكار كه خدمت خانه مى‏ كرد، ناراحتى اينها را كه مى‏ بيند مى‏ گويد: آقا تو اين آقازاده را به هرجا بردى و خرج كردى و نتيجه نگرفتى، اجازه مى‏ دهى من هم يك پيشنهادى بكنم!؛

بلى مادر تو هم بگو غرق شونده به هر خس و خاشاك دست مى‏ زند گوش مى دهم بگو، مى‏ گويد: آقا خودت مى‏ دانى مريض‏هاى لاعلاج دنيا را به مملكت ما مى‏ آورند و به عتبات عاليات امامان وبزرگان دين دخيل مى ‏بندند، چه مانعى دارد تو هم اين بچه را ببرى و در كوفه به حضرت مسلم عليه السلام دخيل كنى؛ اين مرد مثل اينكه خواب بوده بيدار شد، بلافاصله صندلى پشت ماشينش را آماده كرده و بچه را در آن خوابانده به سوى كوفه حركت مى‏ كند و مى‏ گويد: وقتى كه به كوفه رسيدم، به خود گفتم: من كه تا به اينجا آمده‏ ام ببرم به بزرگ خانواده امير عليه السلام دخيل دهم و آورده و دخيل كرده است ما معمولًا هر هفته پنجشنبه‏ ها بعد از ظهر به كربلا مى‏ رفتيم و بعد از زيارت حرمين شريفين نماز مغرب و عشا را خوانده به نجف بر مى‏ گشتيم و به حرم رفته و به منزل مى‏ آمديم، آن هفته هم طبق معمول برگشتيم و من در حرم پس از زيارت به نماز زيارت ايستادم وسط نماز بودم ديدم از طرف قبله ضريح مقدس كه آن جوان به آنجا بسته شده بود، جيغ و داد زن و مرد بلند شد و ضجه و ناله به حرم پيچيد زنها لى لى گفته فرياد تكبير بلند مى‏ كنند، من با تعجب ديدم آن جوان يك تكه گوشت به دور ضريح مقدس طواف مى‏ كند و مردم لباس تن او را براى تبرك تكه پاره مى‏ كنند، تامن از نماز فارغ شوم، جوان را از حرم بيرون بردند و دور ساختند؛

من بعد از نماز از مشروح جريان جويا شدم و سؤال كردم؟ آنهائى كه آنجا بودند گفتند: ما به طور عادى مشغول زيارت بوديم، ناگهان ديديم اين جوان آن گونه كه تمام قد دراز كرده بودند با همان وضع از زمين كنده شد و به شبكه سمت قبله حرم كه تا ضريح مقدس شش متر فاصله داشت، خورد و به زمين افتاد و بلند شد آن گونه كه ديديد!؛

ما با تعجب از توجه حضرت، به منزل يكى از رفقاء در مدسه بروجردى برگشتيم و از اين اعجاز صحبت مى‏ كرديم، يكى از رفقاء به نام ميرزا حسين بهبهانى كه شوخ طبع بود گفت: بابا چرا گوشم را مى‏ بريد، پدر آن جوان چند روز بود بيخ گوش حضرت زار زار مى‏ گريست، حضرت لگدى به او زد كه گوشم را نبر بلند شو پسرت را ببر، از قدرت لگد امام بود كه تمام قد به شبكه‏ اى كه شش متر با ضريح مقدس فاصله داشت، خورد و بلند شد و رفت؛

                    

                                                                قضيه شنيدنى‏


بعد از گفتگو در باره اين جريان، يكى از رفقا گفت: : دوستان! من مى‏ خواهم يك مسئله خدا پسندانه پيشنهاد كنم، آقاى شيخ على بادكوبه‏ اى داماد آيت اللّه العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى قدس سره را كه مى‏ شناسيد؟

گفتيم: بلى، گفت: او چهار نفر دختر دم بخت دارد ولى به خاطر فقر و كمى جهازيه كسى آنها را نمى‏ گيرد، ما چهار جوانيم بياييد هر يك از ما با يكى از دخترهاى اين مرد ازدواج كنيم، همگى آفرين گفته و به گفته او تسليم شديم؛

در همان مجلس دختر بزرگ را به آقاى ميرزا ضياءالدين ايشگه سوئى نامزد كرديم و دومى را براى من و تقسيم كرديم و فرداى آن روز براى خواستگارى دختر بزرگ رفتيم و گرفتيم و عروسى كرده و منزلى اجاره كرديم و آورديم تمام شد، حال نوبت من است، از شما چه پنهان، من كه آهى در بساط ندارم، عروسى كنم و دختر مردم را به خانه خالى بياورم؛

چون ماه محرم نزديك بود قرار گذاشتيم من به ايران سفر كنم و در روستاهاى خودم روضه خوانده و براتى از دربار مولايم امام حسين عليه السلام بگيرم و برگردم عروسى نمايم، حالا باچه پول مسافرت كنم و كرايه ماشين و خرج سفر نمايم، مصلحت در اين ديديم بروم پيش آقاى حاج شيخ نصراللّه خلخالى سابق الذكر، قرض بگيرم و بعد از برگشتن پرداخت نمايم، با اين هدف به تالار پذيرائى ايشان رفتم چون ايشان داراى مناصب متعدد و دائم سرش شلوغ بود، به تالار كه وارد شدم ديدم جائى براى نشستن نيست فقط بغل دست خود آقا كه احتراماً به فاصله نشسته بودند جا هست، من با كمال پر روئى راست رفتم و طرف چپ ايشان نشستم، بدون اينكه من حرفى بزنم و يا اظهار مطلب نمايم، ديدم دست چپش را از آستين عبايش پنهانى و مخفيانه، بيرون آورد و از آستين عباى من داخل كرد و پولى به دست من داد و يواشكى گفت: اين پول تا دهتان برايت بس مى‏ كند، بلند شدم وبا تعجب بيرون آمدم ديدم آن هم مانند جريان قبل دقيقاً چهارصد تومان آن روز است‏

و دقيقاً تومان آخرش در گلستان روستاى خودم تمام شد.

حال اى خواننده گرامى باز مانند مطلب اول در اطراف اين قضيه هم، درست فكر كن كه انسان مى‏ تواند خود را به چه مقام و به كجاها برساند كه اين مرد خدائى خود را رسانده بود از مافى الضمير مردم باخبر مى‏ شد.