814 - زندگى پرماجراى نجف اشرف و سفرهاى پياده به كربلاء(2)
11 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                 زندگى پرماجراى نجف اشرف و سفرهاى پياده به كربلاء

من در پاييز تاريخ 1334 شمسى مطابق با 1374 قمرى كه به نجف اشرف واردشدم، زندگى پرشور و پر ماجرائى داشتم مخصوصاً ايّام وقفه يعنى روزهاى اربعين و عرفه و نيمه رجب و نيمه شعبان و عاشورا و غيره را پياده به كربلا مى ‏رفتيم، چه روحيه‏ اى به ما مى‏ داد و چه صفاى باطنى فراموش نشدنى متوجه ما مى‏ كرد؛

براى نمونه شرح يكى از آن مسافرت‏ها و به بيان ماجراهاى آن مى‏ پردازم، اگر کسی طالب تفصیل باشد به کتاب (سرنوشت تلخ و شیرین) من مراجعه نماید.

درنجف اشرف مرسوم است كه روزهاى وقفه را، علماء و اقشار مختلف مردم، هركس در توان دارد پا پياده به كربلا مشرّف مى‏ شوند و هركس به فراخور حال خود خرجى راه برمى دارد، ما هم سه نفر رفيق به نام آقايان شيخ عبدالحميد بنابى‏[1] و سيّد موسى بنابى و شيخ جواد عليارى تبريزى شتربانى‏[2] مانند ديگران مخارج جزئى برداشته، از راه كنار فرات كه سه روز راه است، راهى كربلا شديم، البته از راه خشكى دوروز راه يعنى دوازده فرسخ ولى ازكنار فرات هيجده فرسخ مى‏ باشد، چون اين مسافت را بانعلين و كفش معمولى نمى‏ شد طى كرد، به زير جوراب هايمان چرم مى‏ دوختيم و آن را به پا كرده و راه مى‏ رفتيم؛

از وادى السلام گذشته و دو فرسخ از نجف دور شده بوديم كه من خواستم جوراب‏ها را بپوشم، ديدم در راه افتاده و گم شده است، با پاى برهنه به راه خود ادامه داديم تا اينكه در سه فرسخى نجف كنار فرات به محلّى كه آن را «ابوفشيگه» *

______________________________
(1)- ايشان فرزند ارشد آقاى حاج شيخ يوسف على بنابى از علماى بناب و خانواده معروف و شريفى‏هستند، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى هرسه نفر در تبريز و تهران مصدر كارى هستند، بعدها درقم ملاقات نمودم و از من تقاضا نمود تا عكس‏هاى جوانى و راه كربلا و چهل سال پيش او را به او بدهم كه از روى آن چاپ نمايند و كردند.

(2)- ايشان مقيم شرق تهران (نارمك) و رساله هم نوشته است و درقم تقسيمات متفرقه و دفتر و دستك‏ هم دارند، روزى از قم با او تماس گرفته و مقدارى حال و احوال جوانى وقدرى هم شوخى كرديم.

*مى‏ گفتند، رسيديم و صبحانه را خورديم و به راه خود ادامه داديم، هواگرم و از زير نخلها و درختان در امتداد فرات راه مى‏ رويم و مى‏ خوانيم و دعا مى‏ كنيم و مى‏ خنديم و به حال و هواى كربلا گريه مى‏ كنيم، تا به شش فرسخى نزديك شهرى به نام «ذوالكفل» پيغمبر عليه السلام رسيديم، آفتاب غروب كرد و رفقاء خسته، به «مُضيفى» كه كنار راه قرار داشت رفتيم؛

ناگفته نماند ايّام زيارتى پياده زوّار، عرب‏هاى مسير مهمانخانه‏ هائى درست مى‏ كنند و به آن «مُضيف» يعنى ضيافت خانه مى‏ گفتند، و از در آمد باغهاى موقوفه و يا نذر هائى كه داشتند براى پياده زوار امام حسين عليه السلام غذاهاى متنوّع درست مى‏ كردند و بطور رايگان با افتخار در اختيار آنان قرار مى‏ دادند و اگر پياده زوارى مى‏ خواست رد شود و عبور نمايد، التماس و خواهش و تمنا مى‏ كردند اقلًا يك لقمه از غذاهاى آنها، ميل كنند (اى به قربان نام مباركتان اى حسين فاطمه و ابوالفضل على عليهم السلام) چه عاشقانه پذيرائى مى‏ كردند و تشك‏هاى ضخيم پشمى رويهم مى انداختند كه پياده زوار خسته «حسين عليه السلام» استراحت كامل نمايند و در مقابل براى استشفاى مريضان لاعلاج خود، از نان خشكهاى پياده زوار ملتمسانه مى‏ گرفتند و قسم مى‏ خوردند از كرامت امام حسين عليه السلام با همين غذاهاى خشك، بيمارانمان را معالجه مى‏ كنيم و به آنها مى‏ خورانيم و شفا مى‏ يابند و در «مضيف» نماز مغرب و عشا را خوانديم و شام خورديم، افراد قبيله كه خبردار شدند پياده زوار امام حسين عليه السلام رسيده‏ اند همراه رئيس قبيله به ديدن ما آمدند و نشستند و از هر درى صحبت به ميان آمد، ديديم چوپان قبيله هم آمد؛

يكى از رفقا شيخ عبدالحميد به آنها موعظه و نصيحت مى‏ كرد، رئيس قبيله گفت: آقا اين چوپان نماز نمى‏ خواند لطفاً به او نصيحتى بكنيد، شيخ مقدارى برايش نصيحت كرد و او نيز خواه و ناخواه قبول كرد كه نماز بخواند، رئيس گفت: او روزه‏ هم نمى‏ گيرد باز شيخ نصيحت كرد به اكراه روزه گرفتن را هم پذيرفت، ولى پس از زمان كمى فكرى كرد و گفت: آقا من نه نماز مى‏ خوانم و نه روزه مى‏ گيرم و به خدا هم مديون نيستم!!؛

شيخ رو كرد به رئيس قبيله و گفت: شما كه قدرت داريد و فرمانرواى اينها هستيد، به زور وادارشان كنيد نماز بخوانند و روزه بگيرند!، گفت: آقا من خودم از اينها مى‏ ترسم چون چيزى سرشان نمى‏ شود، اگر به اينها زور بگويم: خودمرا مى‏ كشند! شيخ گفت: چگونه ترا مى‏ كشند حرف از دهان شيخ تمام نشده بود، چوپان قمه كمرى اش را كشيد به شيخ حمله نمايد و نزديك بود او را بكشد كه افراد قبيله جلويش را گرفتند و چوپان را بيرون كردند؛

رختخواب آوردند بخوابيم اما چه خوابيدنى تا نزديكى هاى صبح از ترس چوپان خواب به چشمان ما نيامد، با اينكه يك نگهبان مسلح به تفنگ براى محافظت از ما گمارده بودند، نزديكى‏ هاى صبح كمى خوابيديم و براى نماز صبح بيدار شده و من اذان صبح را در بيرون مهمانخانه با صداى بلند گفتم، و نماز خوانديم و ديديم شيخ عبدالحميد نيست!!، ترس ما را فرا گرفت كه نشود شبانه چوپان دهان اورا گرفته از آن طرف چادر برده باشد، اين طرف و آن طرف آخر متوجه شديم كه او زودتر از ما بيدار شده و يا اصلًا نخوابيده حركت كرده و فرار نموده است؛

ما هم خدا حافظى كرده به راه افتاديم و پس از طى تقريباً دو فرسخ راه، ديديم شيخ در محلى مخفيانه منتظر ماست، باهم به راهمان ادامه داديم، گاه بحث علمى مى‏ كنيم و گاهى شعر مى‏ خوانيم و گه دعا و نيايش و به منظره‏ هاى دلفريب و زيباى نخلستانهاى كنار فرات و آن دشت دوست داشتنى، تماشا مى‏ كنيم و به زيبائى‏ هاى طبيعت و قدرت خداوند محو گشته‏ ايم و زير آفتاب سوزان راهپيمائى مى‏ نماييم و مى‏ خنديم و مى‏ گرييم تا اينكه به محلّى به نام قنطره اوّل رسيديم و از يك عرب كبكى را كه شكار كرده بود خريديم و چون ديك نداشتيم در زير درخى نشسته، در كاسه بار گذاشتيم كه پخته شود؛

نماز ظهر راادا كرده و غذا را با گوارائى و شوخى ميل كرديم و به راه خود ادامه داديم.

آفتاب نزديك است غروب كند و رخ زيبا و درخشان خود را از ما پنهان نمايد، نور خود را از بالاى درختان و سبزه زارها و دشت و دمن فراخواند و دامن كشان از ما دور شد و رقص كنان، ما را در تاريكى و ظلمت شب رها ساخت؛

ظلمت شب ما را فرا گرفت و در آغوش خود جا داد و پرندگان به آشيانهاى خود باز مى‏ گردند و چرندگان به آغول‏ها سينه گستردند و مرغان خوش الحان به خاموشى گرائيدند ولى صداهاى جوراجور قورباغه‏هاى فرات، آهسته آهسته بلند مى‏ شود و گوش‏ها را مى‏ خراشد و هنوز ما تازه از قنطره دوّم عبور مى‏ كنيم!؛

دو نفر از رفقاى ميان راه به نام‏هاى شيخ عبدالرحيم مازندرانى و شيخ عباس قوچانى هم به جمع ما پيوستند و باهم راه مى‏رويم و حدود يك ساعت از شب گذشته به مُضيفى كه از ليف خرما و حصير ساخته بودند رسيديم و پس از صرف شام همه خسته و كوفته خوابيديم، شب از نيمه گذشته بود، من از خواب بيدار شدم ديدم رفقا همه بيدارند و متحيرانه به همديگر مى‏ نگرند، من پرسيدم چه شده است؟! گفتند: مگر نمى‏ دانى؟ گفتم: نه، يكى گفت: شما كه همگى كه به خواب رفتيد، من از شدت درد پا و خستگى طول راه نخوابيده بودم، ناگهان ديدم يك‏ عرب مسلح به محل خواب ما وارد شد و با چراغ قوه يك يك ما را بازديد كرد و خواست لحاف مرا از رويم بكشد و ببرد! من فكر كردم اگر بخواهم بلند شوم مرا با قمه كمرى مى‏ زند و مى‏ كشد، ناچار كبريتى را كه در دست رس من بود يواشكى برداشتم و به بهانه روشن كردن حركت دادم، او كه صداى كبريت را شنيد از مُضيف زد بيرون و در ميان درختان ناپديد شد ومن جيغ كشيدم و داد و فرياد راه انداختم، صاحب مهمانخانه خود را رساند و پس از اطلاع از ماجرا يك تفنگدار براى ما مستحفظ گذاشت و تا صبح كشيك داد و ما هم صبح زود نماز را ادا كرده به راه افتاديم؛

زنهاى عرب بالباسهاى محلى در كنار راه زوار پياده، نشسته بانان و ماست و خرما پذيرائى مى‏كنند و در مقابل از آنها نان خشك براى شفاى مريضان خود، درخواست مى‏ نمايند؛

شيخ عبدالحميد از يك عرب سر راهى پرسيد «يا خُوىَ كم أئمّتك» برادر امامانت چندتاست!؟ گفت «هُواىَ» زياد است، (البته اين نوع اداى كلمات شكسته و محلى است) گفت: بشمار، گفت: عباس، على، مسلم، رضا وغيرهم، گفت: خدا چند است؟! باز گفت: زياد!، گفت بشمار، گفت: ابراهيم خليل، مكه، سيّد باقر كه روضه خوان مااست؛

شيخ چون شب گذشته از چوپان ترسيده بود ديگر چيزى نگفت نزديك ظهر به قنطره سوم رسيديم، نزديكى قنطره زمينى به مساحت تقريباً صد متر را با حصير محصور كرده و نامش را حسينيه گذاشته بودند، در آنجا نزول كرديم، نماز خوانده و نهار خورديم، چون شيخ عبدالرحيم در اثر خستگى از راه رفتن بازمانده بود، نزديكى بخشى به نام طويرج بود، او را به آنجا فرستاديم تا با ماشين، خود را به كربلا برساند و ما به حركت خود ادامه داديم و از جنگلها و نخلستانها گذشتيم و از باتلاقهاى فراوان عبور كرديم، به غروب آفتاب تماشا مى‏ كرديم تا روى خود را از ما پنهان نمود و عشوه كنان متوارى شد.

ميزبان امشب ما مرد نجفى مقلد آيت اللّه سيد عبدالهادى شيرازى بود، ازماپذيرائى گرمى نمود و شب را به راحتى به صبح رسانديم، و پس از راه پيمائى كم، به نيم فرسخى كربلا رسيديم و ديوارهاى شهر كربلا ديده مى‏ شود، گنبدهاى امام حسين و حضرت ابوالفضل عليهما السلام و ساير امام زادگان ازميان شاخسارهاى خرما و نخلها، خود نمائى كرده و جلوه‏گرى مى‏ كند، هنوز صبحانه نخورده‏ ايم!؛

در كنار جاده بغداد نزديك كوره آجرپزى، نشستيم و مشغول صرف صبحانه بوديم، ناگهان اتومبيل جيپى با سرعت سرسام آور، از سوى كربلا رسيد و به چند قدمى ما پيچيد و توقف نمود؛

رئيس شهربانى كربلا با چند نفر شرطه و عكاس، پياده شدند از محل توقف، عكس بردارى نموده و اطراف را به همديگر نشان مى‏دهند، چادرهاى سياه قبايل از دور ديده مى‏ شد، دو نفر از شرطه‏ ها را به آن طرف فرستادند، ما به خيال اينكه شايد ماشين تصادف كرده، راه خود را به آن طرف پيچانده و خواستيم از قضيه سر در آوريم، ديديم يك نفر جوان عرب در حدود بيست و پنج ساله كشته شده و با منظره دلخراشى، آنجا انداخته‏اند و يكى از دندانهايش شكسته روى لب پايين افتاده و خون در دهنش خشك شده است، واقعاً آن منظره فراموش نشدنى است، رئيس شرطه از ما پرسيد از كجا مى‏ آييد؟ گفتيم: از نجف اشرف، گفت: دروغ مى‏ گوييد شما از كشته شدن اين جوان باخبريد چون تازه كشته شده است؟! گفتيم شاهد ما صاحب مهمانخانه ايست كه ديشب آنجا بوديم و صبح از آنجا حركت كرده‏ ايم و همچنين مهمانخانه‏ هاى سر راهها كه در آنجاها خوابيده‏ ايم، خواست ما را با مأمور برگرداند، نويسنده‏ اش با زبان فارسى به ما گفت: اين مرد سنّى است زود

از اينجا رد شويد تا دچار درد سر نشويد؛

به سوى كربلا روانه شديم اما چند قدمى رفته بوديم، متوجه شديم كه يك پليس مخفى پشت سر ما قدم به قدم مى‏ آيد و به سخنان ما گوش مى‏ دهد و رفقا هم از آن جوان صحبت مى‏ كنند، من به بهانه اينكه طناب بار پشتم، گردنم را مى‏ بُرد ايستادم و رفقا هم ايستادند و به آنها گفتم: بابا اين پليس است چرا از صحبت آن مرده دست برنمى داريد؟!؛

به كربلا وارد شديم و چيزى دست گيرش نشد، پس از استراحت و زيارت، چون آن زمان من دوربين عكس بردارى داشتم و در طول راه عكس‏هاى مختلف برداشته بوديم، آنها را برديم به عكاسى بدهيم ظاهر نمايد، اتفاقاً ديدم همان عكاس است كه از آن مرده عكس بردارى مى‏ كرد، جريان را پرسيدم؟ گفت: پس از تحقيقات معلوم شد، جوان كشته شده از قبايل اطراف بوده است، شب دزد وارد چادرش شده و آن جوان هم خواسته دفاع نمايد، او را كشته و آورده به آنجا انداخته بودند كه ديديد؛

خلاصه در هر سفر زيارتى پياده، خاطرات شيرين و تلخ شنيدنى داشتيم و نوشتن آنها كتاب قطور و وقت زياد مى‏ طلبد ولى دوران تحصيلات من در نجف اشرف از قم به مراتب سخت‏تر و شيرين‏تر بود.

فراموش نمى‏ كنم يكى از رفقاء كه به او شيخ الطايفه مى‏ گفتيم و صداى بلند و دلنشين عجيب داشت حتى در روز ولادت اميرمؤمنان عليه السلام در مدرسه سيدكاظم يزدى رضى الله عنه صاحب كتاب «عروةالوثقى» جشن برپا كرده بودند اين شيخ خوش صدا در آنجا مدح مولا مى‏خواند و صدايش از بلندگو كه به خيابان‏هاى اطراف پخش مى‏ شد، تعدادى از زنان و دختران عرب، گردن بند خود را درآورده به او هديه فرستادند!!.

همين آقا دريكى از سفرهاى پياده همراه ما بود، در طول راه براى ما با آواز بلندش اشعار مى‏خواند مخصوصاً شبها و صدايش به نخلستان طول راه كه مى‏ پيچيد و به ما روح تازه‏اى مى‏دميد و ما لذت مى‏ برديم، واقعاً سفرهاى فراموش نشدنى و معنوى داشتيم خدا قبول فرمايدانشاءاللّه تعالى.

[1]- ايشان فرزند ارشد آقاى حاج شيخ يوسف على بنابى از علماى بناب و خانواده معروف و شريفى‏هستند، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى هرسه نفر در تبريز و تهران مصدر كارى هستند، بعدها درقم ملاقات نمودم و از من تقاضا نمود تا عكس‏هاى جوانى و راه كربلا و چهل سال پيش او را به او بدهم كه از روى آن چاپ نمايند و كردند.

[2]- ايشان مقيم شرق تهران( نارمك) و رساله هم نوشته است و درقم تقسيمات متفرقه و دفتر و دستك‏هم دارند، روزى از قم با او تماس گرفته و مقدارى حال و احوال جوانى وقدرى هم شوخى كرديم.