813 - سرگذشت کوتاهی از سفر به سر زمین عاشقان (1 )
7 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                                حركت به سوى سرزمين پايان آرزوها


                                      خاطرات زندگى يا سرگذشت تلخ و شيرين من، از ص: 42  ببعد.

بعد از ظهر اواخر شهريور ماه 1334 شمسى ماشين از تهران بيرون مى‏رود و به سوى كاظمين در حركت است، تمام روز را، راهپيمائى نمود و عصر آن روز به كرمانشاه رسيديم ولى در طول راه در فكر غوطه ور بودم كه چه پيش خواهد آمد، چون بيش از صد تومان پول و كمى وسايل و چند تا كتاب، از قسمت خورد و خوراك چيزى نداشتم!.

______________________________
(1)- در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است «انّى لما لا أرجوا أرجى منّى لما أرجوا من به چيزى كه اميد ندارم، اميدوارترم از آنچه اميد دارم.

با اين صد تومان كه به نجف رسيدم بعد از آن چه؟! ازكدام وسيله امرار معاش خواهم نمود، ماشين راه مى‏پيمايد و من با اين افكار مغشوش و پريشان، به كوههاى زيبا و دشت و بيابان و جاده‏ هاى پر پيچ و خم راههاتماشا مى‏ كنم ولى به طرف سرنوشت نامعلومى پيش مى‏ روم و تنها مايه دلخوشى من به خون خفتگان دشت كربلا و نجف و سبب دلگرمى ام شهيدان كاظمين و سامراست كه خدا را شكر هرچه پيش آيد تحمل كرده و به خاطر وصال معشوق، با جان و دل پذيرا خواهم شد، باران تند مى‏ باريد و هوا تيره و تار و ماشين راههاى خاكى و گل آلود را با آه و ناله پيش مى‏ رود و ميان كرمانشاه و قصر شيرين را طىّ مى‏ كنيم، نرسيده به گردنه خطرناك، «كرند» ناگهان ماشين ازجاده خارج شد و در ميان گل و لاى اطراف تا ديفرانسيل فرو رفت و به گل نشست!، ديگر از حركت ايستاد و قدرت جلو رفتن نداشت!.

راننده پياده شد و علت نقص فنى را جويا شد و اعلام داشت، آقايان! ماشين سگ دست بريده بايد امشب را كه سه ساعت به غروب مى‏ماند، در اينجا بيتوته كنيد تا من به كرمانشاه برگشته و ميكانيك بياورم ولى من تا به شهر برسم ميكانيكى‏ ها بسته است بايد در آنجا بمانم تا فردا مغازه هاباز شود و من اهل فن بياورم!.

مسافرين با شنيدن اين جملات متوحش شدند كه ما در دل اين بيابان مخوف و پر از حيوانات وحشى و هواى سرد و طاقت فرساى بيرون و درون، چكنيم و چگونه به صبح برسانيم و چه بخوريم وو .. ساعت‏هاى عجيب و غريبى بود؟!.

من از كمك راننده پرسيدم در اين دور و برها آبادى وجود ندارد؟! گفت: نه فقط چند خانوار از على اللّهى هاهستند نمى‏دانم آنها شما را مى‏ پذيرند و كمكى از دستشان مى‏ آيد يانه؟!.

راننده كه تقريباً بارو و قيافه وحشت زده بود گفت: آقايان! با اينكه براى من خسارت زياد متوجه شده است اما خدا را سپاسگزارم كه به ما خيلى رحم كرد اگر كمى جلوتر اين حادثه پيش مى‏ آمد، تكه پاره ما هم پيدا نمى‏ شد به جهت اينكه گردنه‏ هاى خطرناك «كرند» در چند قدمى ماست وانگهى من كه از خانه بيرون مى‏ آمدم بچه كوچكترم (كه عكسش را به ما نشان داد) گفت: بابانرو!، بعد عكس عمه بچه‏ها را به ما نشان داد و گفت: خدا به اينها رحم كرد كه حتى از بينى يك نفر از اين همه مسافر خون نيامد و ماشين هم مال خودم است و از هيچ كس هم شرمنده نيستم، خدايا شكرت.

بعضى از مسافرها به كرمانشاه برگشتند و بعضى توى ماشين ماندند و من همراه رفيقم آقاى اوروميان باچند نفر ديگر به سوى آبادى على اللّهيان راه افتاديم، به خانه محقّر و كوچكى رسيديم كه يك نفر پير مرد سبيل بلند و سفيد مو، نشسته، مارا كه ديد با كمال بى اعتنائى، سرد بر خورد نمود و حق هم داشت!، اولًا توى دل آن بيابان و با آن وضع فلاكت بار چه مى‏ توانست بكند، و ثانياً عقيده مخالف با ما داشت، من ديدم با اين وضع بى نانى و بى جائى و بى چائى، نمى‏ شود به صبح رسانيد، با لطايف الحيل شروع كردم به بيان فضايل اميرمؤمنان عليه السلام تا رسيدم به حديث بساط آن حضرت و روضه مفصّلى خواندم، يك وقت ديدم پير مرد بلند شد با خوشحالى زنش را صدا زد آهاى عورت!!، اينها هم از ما هستند، مقامات «عالى» (على) را مى‏ گويند: زود براى اينها نان و سرشير بياور!، خلاصه درد سرتان ندهم قشنگ خورديم اما به حال نشسته چرتى زديم و نيم خوابى كرديم تا به صبح رسانديم، اما شب چند مرتبه بيرون آمده به سوى ماشين نگاه مى‏ كنيم و برمى گرديم و در حياط پير مرد سگ بد قلقى هم بود كه اگر كسى به دست شوئى احتياج داشت، از ترس سگ نمى‏ توانست برود، با اين وضع رقّت بار ولى به ياد ماندنى‏ظلمت شب دامن كشيد و روشنائى روز همه جا را فرا گرفت؛

نزديك خانه چشمه كوهستانى زلالى بود با دوستم كنار چشمه آمده وضو گرفته و ميان شبنم ها و روى سبزى‏ هاى خيس نماز صبح را خوانديم و دعا كرده به خانه برگشتيم، ديديم زنهاى همسفر چايى درست كرده و منتظر ما هستند! چايى خورديم و آفتاب نيز مانند عروسان پرعشوه و ناز از پشت كوهها سرزد و باد ملايم ابرها را پراكند و هوا آفتابى شد و ديگر از طوفان و باران ديشب خبرى نبود.

به پير مرد مبلغى به عنوان كرايه منزل داديم و از ميان گل و لا به سوى اتومبيل، حركت كرديم، نزديك ظهر راننده از كرمانشاه آمد و سگدست را جا انداخت با هزاران زحمت و هُل دادن: ماشين را از ميان گل ولا بيرون آورده و كنار جاده ايستاديم تا همه مسافرها جمع شدند و راه افتاديم، با اين تفاوت آنها پيش از وقوع حادثه راننده را به سرعت رفتن تشويق مى‏ كردند، حالا دستور آرام رفتن را صادر مى‏ نمايند!.

شب را در قصر شيرين به صبح رسانيديم و فردا در گمرك قصر شيرين و خسروى ايران و خانقين و منظريه عراق از بغداد گذشته شكر خدا را به كاظمين رسيديم و پياده شده و در يكى از مسافرخانه اطاق دونفرى گرفتيم، وسايل و اثاثيه را جابجا كرده با يك دنيا شوق و ذوق شبانه به حرم كاظمين عليهما السلام مشرّف شديم و به يكى از آرزوهايمان رسيديم، از حرم برگشته و در ميان راه ده فلس به بقالى داديم كه پنير بخريم به خيال اينكه ده فلس دو ريال ايران است پنير مى‏دهند، بقال ده فلس را انداخت و با عصبانيت گفت: آقا اينجا ايران نيست در اينجا به اين پول‏ها پنير نمى‏ دهند! گفتيم: اقلًا ماست بده، يكى دوقاشق ماست داد و به منزل برگشتيم ولى با افسردگى توأم با شوخى كه بارفيقم به همديگر مى‏گفتيم: با اين ماست هم خود و هم فقراى كاظمين و بغداد را سير مى‏ كنيم، اگر زيادى آمد به فقراى نجف هم‏  مى‏ بريم و مى‏ خنديديم.

درد سرتان ندهم، قرار بود كه سه چهار روز در كاظمين و چند روزى هم در كربلا بمانيم بعد به نجف برويم، وضع گرانى را كه ديديم يك وقت ديديم در كاراژ نجف اشرف، از ماشين پياده مى‏ شويم و نفرى نيم دينار كرايه ماشين را داده و به مدرسه آخوند خراسانى (صاحب كفاية الأصول» به منزل آقاى شيخ على اكبر اصغرى مراغه‏ اى رفتيم‏ و چند روزى در منزل او مهمان بوديم تا اينكه روزى در جلوى مقبره آيت اللّه اصفهانى در صحن مقدس حيدرى عليه السلام با دو نفر از اردبيليها (شيخ على عزيزيان و ميرزا رجب شايقى) ديدار كردم و پس از زحمات زياد با توصيه آقاى شيخ نصرالله خلخالى‏ در مدرسه خليليه كبرى طبقه دوم در حجره شماره 45 با آقاى مستقيم رشتى، هم منزل شديم چون ايشان متأهل بودند شبها به خانه مى‏ رفتند و در واقع منزل مستقلى گير من آمد.

درسهايم را شروع كرده و باقيمانده سطوح عاليه قم را در درسهاى آقايان، شيخ حسين آل رازى و شيخ ميرزارضاى توحيدى تبریز و سيد فخرالدين موسوى‏ اردبيلى و شيخ مجتبى لنكرانى حاضر مى‏ شدم وروزهاى تعطيل به درس نهج البلاغه آيت اللّه شيخ محمدعلى سرابى‏1 ))  و تفسير قرآن آيت اللّه آقاى سيد اسداللّه مدنى آذر شهرى حضور مى‏ يافتم و درس منظومه سبزوارى و اسفار ملّا صدرا

______________________________
(1)- ايشان از اولياء و اوتاد و سالكان راه حق بودند به طورى تا سن 55 سالگى قدرت ازدواج نداشتند ودر مدرسه سيّد كاظم يزدى قدس سره ساكن بودند و آن يكى استادم شيخ مجتبى لنكرانى قدس سره دخترش را براى رضاى خدا باشرايط سهل و آسان به ايشان تزويج نمودند ولى جائى براى سكونت نداشتند، يك نفر از حاجيان تبريز مقبره خانوادگى خود را، در اختيار ايشان قرار داد كه در قسمت جلوى مقبره ساكن شود و در همان مقبره يك دختر به دنيا آورد و در همان مقبره نيز از دنيا رفت، اين جريان‏ها موقعى بود كه در بعضى از بيوت فقهاء، ريخت و پاش وجوهات سربه فلك مى‏كشيد رضى الله عنه و نوّراللّه مضجعه.

البته من هنگام وفات ايشان در نجف نبودم ولى نقل مى‏ كردند از صفاى باطن ايشان تشييع جنازه شان خيلى باشكوه بوده است، حتى مى‏ گفتند: از حسن تصادف آن روز آفتاب هم گرفت.

هروقت براى بنده نامه مى‏ نوشتند با لطف كامل از من التماس دعا مى‏ كردند، فراموش نمى‏ كنم، روزى بعد از درس نهج البلاغة كه در مقبره آيت اللّه اصفهانى مى ‏گفتند: بعد از درس باهم نشستيم يك دفعه مرد با اين عظمت گفت: (گلستانى! كاش به دنيا خر مى‏ آمديم و خر از دنيا مى‏ رفتيم و هيچ چيز نمى‏ فهميديم!!).

من با تعجب گفتم: آقا اين چه فرمايشى است مى‏ فرماييد؟! فرمود: زمان فهميدن نيست هركس بفهمد، «دق» مرگ مى‏ شود. (آن زمان آن هم در نجف اشرف، حال بياد ببيند چه خبره).

من به ياد فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم افتادم كه فرموده است «يأتى على النّاس زمانٌ يذوب فيه قلب المؤمن فى جوفه كما يذوب الملح فى الماء زمانى مى‏ آيد دل مؤمن در اندرونش آب مى‏ شود مانند ذوب شدن نمك در آب».

من کتابهای ملا صدرا در حكمت را از محضر استاد فن شيخ اسكوئى و اساتيد ديگر، استفاده مى كرديم تا اينكه در طول سال‏هاى اقامتم در نجف اشرف درس خود را به خارج اصول آيت اللّه العظمى آقاى سيّد ابوالقاسم موسوى خوئى و فقه آيت اللّه العظمى حاج سيّد محسن حكيم ارتقاء داده و در دروس اين بزرگواران، حضور يافتم قدّس اللّه أرواحهم أجمعين آمين.

هم بحث هاى من آقايان سيّد ابوالقاسم حصارى رضائيّه‏ اى‏ و شيخ محمد على شاهى مراغه‏ ای و ميرزا جليل جوادى و رفقاى ديگر بودند.

.1]) - ايشان از اولياء و اوتاد و سالكان راه حق بودند به طورى تا سن 55 سالگى قدرت ازدواج نداشتند ودر مدرسه سيّد كاظم يزدى قدس سره ساكن بودند و آن يكى استادم شيخ مجتبى لنكرانى قدس سره دخترش را براى رضاى خدا باشرايط سهل و آسان به ايشان تزويج نمودند ولى جائى براى سكونت نداشتند، يك نفر از حاجيان تبريز مقبره خانوادگى خود را، در اختيار ايشان قرار داد كه در قسمت جلوى مقبره ساكن شود و در همان مقبره يك دختر به دنيا آورد و در همان مقبره نيز از دنيا رفت، اين جريان‏ها موقعى بود كه در بعضى از بيوت فقهاء، ريخت و پاش وجوهات سربه فلك مى‏كشيد رضى الله عنه و نوّراللّه مضجعه.

البته من هنگام وفات ايشان در نجف نبودم ولى نقل مى‏كردند از صفاى باطن ايشان تشييع جنازه شان خيلى باشكوه بوده است، حتى مى‏گفتند: از حسن تصادف آن روز آفتاب هم گرفت.

هروقت براى بنده نامه مى‏نوشتند با لطف كامل از من التماس دعا مى‏كردند، فراموش نمى‏كنم، روزى بعد از درس نهج البلاغة كه در مقبره آيت اللّه اصفهانى مى‏گفتند: بعد از درس باهم نشستيم يك دفعه مرد با اين عظمت گفت:( گلستانى! كاش به دنيا خر مى‏آمديم و خر از دنيا مى‏رفتيم و هيچ چيز نمى‏فهميديم!!).

من با تعجب گفتم: آقا اين چه فرمايشى است مى‏فرماييد؟! فرمود: زمان فهميدن نيست هركس بفهمد،« دق» مرگ مى‏شود.( آن زمان آن هم در نجف اشرف، حال بياد ببيند چه خبره).

من به ياد فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم افتادم كه فرموده است« يأتى على النّاس زمانٌ يذوب فيه قلب المؤمن فى جوفه كما يذوب الملح فى الماء زمانى مى‏آيد دل مؤمن در اندرونش آب مى‏شود مانند ذوب شدن نمك در آب».

2]- ايشان از أجلّه سادات و از سالكان و اسوه تقوى بودند كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در محراب‏نماز جمعه تبريز اولين شهيد محراب شدند.