810 - انسان و جاودانگى در دنیا
11 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


                                                انسان و جاودانگى  در دنیا

از نظر علمی حقیقت هر فرد را روح او تشکیل مى دهد و بدن ابزار روح است و این منافات ندارد که انسان در دنیا و برزخ و قیامت بدن داشته باشد. البته همان طورى که انسان در دار دنیا بدن دارد و بدن فرع است (نه اصل و نه جزء اصل) در برزخ و قیامت نیز این چنین است. قرآن کریم بدن را که فرع است به طبیعت و خاک و گل نسبت مى دهد و روح را که اصل است به خداوند اسناد مى دهد و مى فرماید: «قل الرّوح من امر ربّى» بگو روح از فرمان پروردگار من است.
روشن است انسانى که به پیرى مى رسد، سستى و ناتوانى به بدن او روى مى آورد و هر اندازه که پیرتر مى شود ناتوان تر و سست تر مى گردد در حالیکه مى بینیم اندیشه ى او قوى تر و قلمش وزین تر و حرف هایش سنگین تر مى شود. نتیجه اینکه نفس ناطقه ى انسان که به مرور زمان نیرومندتر مى گردد غیر از این بدن است که به گذشتن روزگار پیر و فرتوت مى گردد و چون روح غیر از جسم است باید مجرّد باشد.
. خداى سبحان اصرار دارد به انسان بفهماند که اى انسان تو یک موجود ابدى هستى و ابدیّت در دنیا نمى گنجد، بلکه جاودانگى به تحصیل ما عندالله است. قرآن کریم مى فرماید: آنچه در دسترس شماست زوال پذیر است و آنچه در نزد خداست، ابدى است و چون شما انسان ها ابدى هستید این ابدیّت خویش را هدر ندهید. کالاى ابدى پیش غیر خدا نیست. اگر آب زندگانى مى خواهید فقط نزد خداست.
پس مرگ جدایی روح از جسم است , نه نابودی آن .قرآن کریم از مرگ با عنوان «توفّى» یاد کرده است نساء (۴ )، آیه ۹۷ ؛ انفال (۸ )، آیه ۵۰ ؛ سجده (۳۲ )، آیه ۱۱ ؛ غافر (۴۰ )، آیه ۷۷ ؛ مائده (۵ )، آیه ۱۱۷ ؛ نحل (۱۶ )، آیه ۲۸ و ۷۰ ؛ یونس (۱۰ )، آیه ۴۶ و ۱۰۴ ؛ رعد (۱۳ )، آیه ۴۰ ؛ زمر (۳۹ )، آیه ۴۲ ؛ محمد(۴۷ )، آیه ۲۷ . . این واژه (توفی )  در لغت، به معناى «گرفتن چیزى به طور تمام و کمال» است؛ به عبارت دیگر در زبان عربى، هر گاه کسى چیزى را به کمال و تمام و بدون هیچ کم و کاستى دریافت کند، از این کلمه استفاده مى کند ( فرهنگ بزرگ جامع نوین، مجلد ۲ (۳ - ۴ ) ص ۱۷۲۳ ) ؛ مفردات راغب، ذیل ماده «وفى» . .

قرآن مى فرماید: «اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمّىً »؛ زمر (۳۹ )، آیه ۴۲ . ؛ «خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى ستاند، و ( نیز ) روحى را که در (موقع ) خوابش نمرده است، مى گیرد . پس آن ( نفسى ) که مرگ را بر او واجب کرده، نگه مى دارد و آن دیگر ( نفس ها) را تا هنگامى معیّن ( به سوى زندگى دنیا ) باز پس مى فرستد» .
در این آیه، هم از مرگ و هم از خواب - که شباهتى به مرگ دارد به «توفى» و سپس به «امساک» تعبیر شده است ؛ نه به «قبض» . علاوه بر آنکه موت را وصفى براى روح شمرده است ؛ یعنى، روح به وسیله موت، بدن مادى را ترک کرده و وفات مى کند .

به بیان دیگر، آنچه از این آیه و مشابه آن استفاده مى شود، آن است که مرگ، تحویل گرفتن است ؛ یعنى، آدمى هنگام مرگ با تمام شخصیتش - که همان روح او است در اختیار مأموران الهى قرار مى گیرد و آنان انسان را دریافت مى کنند . بنابراین، مرگ از دیدگاه اسلام، نیستى و نابودى نیست ؛ بلکه انتقال از عالمى به عالم دیگر بوده و در حقیقت روز مرگ، هنگام بازگشت به خدا و سوق به سوى او است «کلا اذا بلغت التراقى و قیل من راق و ظن انه الفراق و التقت الساق بالساق الى ربک یومئذ المساق » ؛ «نه چنین است» که او پندارد ؛ ( زیرا) آن گه که جان میان گلوگاهش مى رسد و گفته مى شود: «چاره ساز کیست؟» و داند که همان ( زمان ) فراق است و ( محتضر را ) ساق به ساق دیگر در پیچد . آن روز است که به سوى پروردگارت سوق دادن باشد .» سوره قیامت (۷۵ )، آیات ۲۶ و ۳۰ . .
همچنین از آنجایى که روح از عالم مجردات بوده و از موطن اصلى خود، به نظام مادى و دنیاى خاکى هبوط کرده است ؛ با مرگ، به سوى عالمى که از سنخ عالم روح و موطن اصلى اش است، قدم برمى دارد .
به بیان دقیق تر، انسان ممزوج از یک اصل و یک فرع است . اصل، «روح» و فرع، «بدن» آدمى است . روح که حقیقت اصلى انسان است، از عالم مجردات بوده و به عالم مادى هبوط کرده است ؛ اما بدن خاکى از عالم طبیعت و ماده بوده و با حقیقت روح - که از عالم مجردات است بیگانه مى باشد . از آنجایى که انسان از ابتداى خلقتش، روى زمین به سوى خداوند در حرکت است «یا ایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه » ؛ «اى انسان! حقا که تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى کرد .»، سوره انشقاق (۸۴ )، آیه ۶ . ؛ با «مرگ» سرفصل خاصى از این حرکت را در سیر به سوى خداوند، شروع مى کند و براساس آن، میان روح مجرد و بدن خاکى جدایى مى افتد و با مرگ، روح به منزلى از منزل هایى که در مسیر حرکتش به سوى موطن اصلى و اولى خود وجود دارد، بر مى گردد .
امام صادق علیه السلام این حقیقت را چنین توضیح مى دهد: «... و به این ترتیب انسان از دو شأن دنیا و آخرت خلق شده است . هنگامى که خداوند این دو شأن را باهم گرد آورد، حیات انسان در زمین مستقر مى شود ؛ زیرا حیات از شأن آسمان به شأن دنیا نزول کرده است و هنگامى که خداوند میان آن دو شأن مفارقت ایجاد کند، آن مفارقت، «مرگ» است و در آن حال، شأن آخرت به آسمان باز خواهد گشت . بنابراین حیات در زمین و مرگ در آسمان است و این بدین جهت است که در هنگام مرگ، میان روح و جسد ( مادى ) تفرقه ایجاد مى شود ؛ روح به قدس اولى بازگردانده مى شود و جسد در همان زمین باقى مى ماند ؛ زیرا که از شأن دنیا است»؛ «الانسان خلق من شأن الدنیا و شأن الاخرة فاذا جمع اللَّه بینهما صارت حیاته فى الارض لانه نزل من شأن السماء الى الدنیا، فاذا فرق اللَّه بینها صارت تلک...»، محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۱۷، ح ۴ . .
و با استفاده از آیات و روایات، معلوم مى شود که انسان داراى دو نوع مرگ است: یکى مرگ حتمى (و به تعبیر قرآن مرگ مسمّى) و دیگرى مرگ مشروط (و به تعبیر قرآن مرگ معلّق). مرگ حتمى، هرگز تأخیر و تقدم ندارد و صله رحم، صدقه و... هم تأثیرى بر آن نخواهد داشت. آنچه در روایات وارد شده که صدقه، صله رحم، تشییع جنازه مؤمن و... عمر انسان را طولانى مى کند و با برخى امور آن را کاهش مى دهد، مربوط به اجل معلق است. به این مثال توجه کنید: اگر فانوسى را که در مخزن آن مقدارى نفت وجود دارد، روشن کنیم دو نوع خاموشى براى آن متصور است: یکى آن که آن قدر روشن باشد تا نفت آن تمام شود و به طور طبیعى خاموش گردد. دوم آن که قبل از تمام شدن نفت، کسى آن را خاموش کند یا فانوس بر زمین افتد و... خاموش شود.
بیشتر مرگ ها با اجل معلق تحقق مى پذیرد نه با اجل حتمى؛ یعنى، یک سرى عوامل، در تقدیم و یا تأخیر آن دخیل است؛ مثلاً اگر کسى از بدن خود مراقبت نکند و غذاهاى ناسالم و مضر تناول نماید، در اثر مسمومیت و یا انسداد شریان ها و ... عمرش به پایان مى رسد؛ حال آن که اگر مراقبت مى کرد، ممکن بود عمرش طولانى تر باشد.
تأثیر برخى از اعمال نیز به همین شکل است. صله رحم آن را افزایش مى دهد و قطع رحم آن را کاهش مى دهد؛ ولى دامنه تأثیر در محدوده اجل معلق است نه اجل مسمى.
صدقه مسلما اجل را به تأخیر مى اندازد؛ ولى باید بدانیم که یک حادثه مرهون علل و عوامل مختلفى است که مجموع آنها حادثه اى را پیش مى آورند. بنابراین چه بسا اگر صدقه در کار نبود پیش از این حوادث منجر به آن واقعه مى شد و یا حادثه ناگوارترى پیش مى آمد. بالاخره محاسبه دقیق این امور از عهده بشر خارج است.
به طور کلى مرگ و میر دو نوع است: یکى اجل مسمّى، و دوّم اجل معلّق یا غیر مسمّى.
نوع اوّل همان اجل طبیعى است که مطابق با نظام خلقت هرموجود زنده اى پس از یک دوره زندگى عوامل زیستى او رو به کاهش و زوال مى گذارد تا روزى که عمر او به سر رسد، و اجل معلق، مرگ هاى زودرس هستند که بر اثر تصادف یا بیمارى ها و... پدید مى آیند و هر دو اجل به اراده و مشیت الهى و بر طبق قضا و قدر الهى انجام مى شود، ولى نکته اى که در اینجا قابل توجه است این که اعمال و رفتار ارادى و اختیارى انسان نیز، خود یکى از اسباب و مشیات این عالم و جزئى از قضا و قدر الهى است که در بسیارى ازحوادث و پدیده هاى عالم، نقش فاعلى به خود مى گیرد. پس انسان مى تواند با اعمال و رفتار خود، سرنوشت خویش را تعیین کند و یکى از امورى که رفتار انسان در تعیین آن مؤثر است، مرگ مى باشد. انسان مى تواند با رعایت اصول بهداشتى و... عمر خود را به حد طبیعى و واقعى برساند. علاوه بر این بعضى از گناهان یا کارهاى خیر مانند قطع رحم یا ظلم و احسان وصله رحم و صدقات و... نیز در تأخیر و تقدیم مرگ ها مؤثر است، ولى در نهایت همه اینها برطبق قانون قضا و قدر الهى است و خداوند از ازل مى داند که هر انسانى با اعمال و رفتار خوب یا بد خویش چه نوع اجلى خواهد داشت.
بنابراین، مرگ «بازگشت فرع به اصل و سرآغاز صعود و عروج روح است ؛ نه انهدام، نابودى و نیستى» .
 و اجل، در لغت دو معنا دارد: یکی مدت معین و دیگری آخر مدت، ( در مفردات راغب و قاموس به آن ها اشاره شده است. به نظر علامه طباطبایی، معنای اصلی آن تمام مدت است و به طور مجازی در آخر مدت نیز استعمال می شود, (ترجمه تفسیر المیزان، ج ۷, ص ۱۰)
با بیان روشنتر - طبق مفاد آیه ۲ از سوره ی انعام (ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده ), انسان دارای دو نوع اجل است که یکی مشروط است و دیگری محتوم یا مسمی. منظور از مشروط این است که تابع شرایطی است و اگر آن شرایط فراهم باشد, اجل خواهد آمد و اگر فراهم نباشد, نخواهد آمد. مقصود از محتوم هم این است که در وقت معینی می آید و حتمی است. اجل نوع اول، قابل محو و اثبات است ; اما دومی ثابت و پایدار است.(برای توضیح بیش ترترجمه تفسیر المیزان، ج 7  ص ۱۳ - ۱۱)۷
در حدیثی از امام صادق (ع ) در تفسیر آیه ی فوق آمده است که آن حضرت فرمود: آن ها دو اجلند اجل مشروط که خدا در آن هر چه بخواهد می کند و اجل محتوم، (مجلسی، بحارالانوار, ج ۵, ص ۱۴۰, حدیث ۹, چاپ بیروت و تفسیر نور الثقلین، ج ۱, ص ۵۰۴, نشر اسماعلیان)
از جمله نکاتِ ارزشمند در شناخت انسان از منظر قرآن کریم این است که آدمى مرغ باغ ملکوت است و این خاکدان، آشیانه اى موقّت و پلى براى عبور وى از طبیعت به فرا طبیعت است. انسان در نهاد خویش طالب جاودانگى است و فطرتاً از زوال و محدودیت گریزان است.
انسان موجودى است دو ساحتى، روح و نفس ناطقه ى او حقیقت اوست و بدن و جسم او ابزار این روح است. روح از عالم ملکوت است و مجرّد و جسم از عالم ملک است و صاحب اوصاف مادى از قبیل رنگ و شکل و حجم و امتداد.
از جمله ادله اثبات تجرد روح این است که با گذشت روزگار، بدن و جسم آدمى رو به ضعف مى رود در حالیکه روح و نفس ناطقه رو به قوّت مى نهد. خداى سبحان اصرار دارد به انسان بفهماند که اى انسان تو یک موجود ابدى هستى و ابدیّت در دنیا نمى گنجد و ابدیت و جاودانگى به تحصیل ما عندالله است و تبعیت صرف از دستورات الهى.
نتیجه اینکه دنیا چون دار گذر و خاکدان محدودى است (چون جسمانى است و از جمله خواص امور جسمانى محدودیت است) نمى توان جاودانگى را در آن جستجو نمود و روح چون موجودى ملکوتى و فرا زمانى است هم طالب ابدیّت است و هم مى تواند ابدیت را در عالم آخرت تجربه نماید.