675 - «معادن زر و سيم» (1)
9 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                                                       معادن زر و سیم

                                  باران که درلطافت طبعش خلاف نیست***درباغ لاله روید و در شوره زار خس

اسلام نیز مسائل زیادی را روی این محور، قرار داده است، برای صلاح و اصلاح همه شؤن زندگی، فردی و اجتماعی، پیرامون اصالت و نجابت و پی جوئی نژاد مختلف اشخاص، تأکید دارد.

برای دانستن اهمیت تأثیر نژاد که (انتقال ژن) نامیده می شود، به حدیث ذیل که در

کتابهای فراوان شیعه و سنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده اند توجه و دقت نمایید. ,ودوست دارم در مورد این حدیث  سه یادد داشت منظور نمایم

 معادن زر و سیم

روی عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله النّاس معادن کمعادن الذّهب والفضّة، خیارهم فی الجاهلیة خیارهم فی الإسلام، اذا فقهو] کافی: 8/ 177؛ من لا یحضره الفقیه: 4/ 380؛ بحارالأنوار: 31/ 79 و 58/ 65 و 64/ 121؛ مسند امام شافعی: ص 279؛ مسند أحمد 2/ 257 صحیح بخاری: 4/ 122؛ صحیح مسلم: 7/ 181 و 8/ 41؛ کنز العمال متقی هندی: 10/ 149؛ جامع الصّغیر سیوطی: 1/ 499؛ کفایة الأصول آخوند خراسانی: ص 68؛ و حدأقل در 70 مصدر که در دسترس بود برای پرهیز از طولانی بودن، نیاوردیم.

)(اذا تفقهوا) کافی: 8/ 177

النّاس معادن کمعادن الذّهب والفضّة، من کان له أصل فی الجاهلیة فله أصل فی الإسلام ( کافی: 8/ 177؛

 از امام صادق علیه السلام؛ مشکاة الأنوار علی طبرسی: ص 455 بحارالأنوار: 64/ 121 وکتابهای فراوان از فریقین.)

] النّاس معادن، فی الخیر و الشّرّ، خیارهم فی الجاهلیة، خیارهم فی الإسلام اذافقهوا. ( رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مردم معدنهائی همانند معادن زر و سیم، هستند خوبان آنها در جاهلیت، خوبانند در اسلام اگر بفهمند و هشیار باشند، و هر کس در جاهلیت أصالت داشت، در اسلام نیز اصیل است؛

و همچنین در خیر و شر (خوبی و بدی)، مانند معادن مختلف هستند،

این حدیث، علاوه بر اینکه، از احادیث علمی مورد قبول شیعه و سنّی است، خیلی از مسائل و پیش آمدهای گوناگون زندگی را برای ما، معنا می کند،

خود پیام آور اسلام نیز برای بزرگان و نجباء هر قوم، ارزش قائل شده و بها می داد

با سفارش «إذا أتیکم (جائکم) کریم قوم فاکرموه» هروقت صاحب احترام هر گروهی به سوی شما آمد، او را گرامی دارید (و محترم شمارید).

«أصل احترام» را در میان أمت بنا کرد و خود نیز عملًا به اجرا گذاشت و رواج داد؛

بعد از جنگ با قبیله طی که زنها و بچه های آنان، همگی به اسارت مسلمانها، در آمده بودند** در میان آنها دختر حاتم طائی (مرد مشهور و سخاوتمند عرب) را شناخت و به احترام شخصیت پدرش، از مسلمانها در خواست کرد

که او را آزاد کنند او نیز اصالت و نجابت نژادی خود را از دست نداد و گفت: ای محمد! صلی الله علیه و آله اگر تنها مرا می خواهی آزاد کنی من می خواهم با سرنوشت همه اسیران افراد قبیله ام، شریک باشم مگر اینکه همه را آزاد نمائی!؛

حضرت با تعجب تحسین آمیزاز اصالت و نجابت او، به روی مهاجرین و انصار نگاه مثبت و موافقانه ای انداخت، همگی موافقت خود را اعلان داشتند.

رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد آن بانوی برازنده و قابل احترام را باعزّت و احترام و در کجاوه های راحت و آرام و با پوشش بها دار، روانه قبیله خود ساختند.

برادر همین بانو (عُدی بن حاتم) که در کوفه بود، جریان را شنید برای تشکر و قدر دانی، رهسپار مدینه گردید و می خواست در مسجد النّبی به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله شرفیاب شود، چون آنحضرت در میان اصحاب به طور حلقه ای بدون امتیاز نشسته بود، نشناخت طبق معمول و با معیار سایر بزرگان و فرمانروایان خیال می کرد حضرت در قصری و یا کاخی آرمیده و اجازه ملاقات گرفتن و ملاقات کردن مشکل است، لذا سراغ حضرت را گرفت، اما بر خلاف تفکر و انتظارش حضرت را در میان همان جمع نشان دادند و باشگفتی زیاد به صورت حضرت خیره شد و با دقت در ادا و اطوار آنحضرت فوراً تصمیمش را گرفت، وقتی که حضرت نیز او را شناخت، بلند شده و عبای خود را تا کرده به زیر «عدی» پهن کرد و با این رفتار بزرگوارانه، او و او و تمام اطرافیانش را به دین اسلام مشرّف کرد.

أمیرمؤمنان علیه السلام در عهدنامه ای که به مالک أشتر می نویسد: در مورد کشور داری و قضاوت و فرماندهان ارتش و حتّی برای انتخاب همنشینان خود روی خانواده های اصیل و ریشه دار حساب کن و در این باره تأکید زیاد، دارد «ثمّ ألصق بذوی الأحساب، و أهل البیوتات الصّالحة و السّوابق الحسنة» سپس بچسب به صاحبان

(1)- تلخیص از بحارالأنوار: و چندین کتاب تاریخ اسلام. عزیزان خود بیندیشند که فرق (أصیل و بد أصل) از ثری تا ثریا (زمین تا آسمان) است؛ أصیل، با اسیران خود چگونه مدارا کرده و به احترام پدرش بانوئی را با تمام اسیران قبیله اش، محترمانه روانه وطن خود می نماید؛ أمّا بد أصل، از هیچگونه بی احترامی فرو گذار نمی شود.

او عبایش را زیر یک مشرک عرب، به احترام شخصیت خود و پدرش پهن می کند و این دستور قتل فرزند بیمارش را در جلوی چشم افراد خانواده و در ملأعام صادر می نماید.

در پاسخ منهال بن عمرو که از حضرت سید السّاجدین علیه السلام پرسید: ای فرزند رسول خدا روزگارت چگونه می گذرد؟! با یک جمله کوتاه (کیف یصبح من یکون أسیراً لیزید) (چگونه می گذرد روزگار کسی که أسیر (فردپستی) مانند «یزید شود»؟؛ به همه سؤالهای سؤال نشده اش را هم پاسخ داد.

در آن شهر با چه وضعی روزهایش را گذرانید!، در جواب کسی که می پرسد کدامیک از شهرها برایتان سخت گذشت؟ فرمود: الشّام ثمّ الشّام ثمّ الشّام یا این شعر منسوب به امام سجاد علیه السلام از زبان مبارکش جاری شود؛

                               أقاد ذلیلًا فی دمشق کأنّنی*** من الزّنج عبد غاب عنه نصیره

                            و جدّی رسول اللّه فی کلّ مشهد***وشیخی أمیرالمؤمنین أمیره

                              یالیت أمّی لم تلدنی ولم أکن*** یزید یرانی فی البلاد أسیره

ای کاش مادرم مرا نمی زاد، و یزید (برای خالی کردن کینه و عقده خود) ما را با گرداندن در شهرهایش اسیر خود نمی دید.

حسب و خانواده های صالحة و کسانی که دارای سوابق نیکو هستند، و با جنگجویان و دلیران و بخشندگان و جوانمردان، (افت و خیز کن) زیرا آنان جامع بزرگواری و شاخه های احسان و نیکوئی اند.[نهج البلاغة فیض الإسلام: 5/ 996،]

باز به همین خاطر است، که در انتخاب همسر، آن همه تأکید و تمهید، نموده است، چون اصالت و ریشه زن و مرد، در تشکیل ماهیت اولاد، اثر حیاتی دارد.

از ازدواج با بد ریشه ها و بد اصل ها خواه مرد باشد یا زن، شدیداً برحذر داشته است،[ قال صلی الله علیه و آله إیاکم و خضراء الدِّمن، قیل یا رسول اللّه صلی الله علیه و آله و ما خضراء الدّمن، قال المرئة الحسناء فی منبت السّوء،

مبادابه خضراء دمن نزدیک شوید پرسیدند ای رسول خدا! خضراء دِمَن چیست؟!

 فرمود: زن( یا دختر) زیبا در خانواده بد؛ قال صلی الله علیه و آله تخیروا لنطفکم فلا تضیعوهافی غیر الأکفاء برای نطفه های خود، هم کفو( و همتا) اختیار کنید و آن را ضایع نکنید؛ علی علیه السلام إیاکم و تزویج الحمقاء فإنّ صحبتها بالاء و ولدها ضیاع، مبادا با احمقها( سبک و کم عقل ها) ازدواج کنید! چون صحبت آنها ملال آور و بچه هایشان ضایع شده هستند)( تذکرة الفقهاء علامه هندی: ص 569 چاپ قدیم: کشف اللّثام فاضل هندی: ص 7 چاپ قدیم)

 چون بنیان و شالوده یک خانواده باپیوند، دو زوج جوان پی ریزی می شود و اگر در پیرامون آن دقت زیاد نشود، در آینده، محصول همین پی ریزی بظاهرکم اهمیت ممکن است، جهانی را به سوی صلح و آرامش، یا به سمت آتش و خون، سوق دهد!،

ممکن است از همین جمع کوچک دو نفری، از یک پدر یا مادر اصیل و نجیب، فرزندی قدم به قلمرو ناسوتیان گذارد که در اثر عبودیت وبندگی توأم با اصالت و نجابت، کار لاهوتیان را، از خود نشان دهد!؛ و به خاطر رسیدن، به مقام «عبدی أطعنی حتّی أجعلک مَثَلی» کار انبیاء، کند؛

نمونه اش آن اصیل و نجیب ایرانی است که پس از طی مراحل بندگی، نامش را در هر مرحله به بالاتر تغییر داد، از «روزبه» آریائی به «سلمان فارسی» و از «سلمان فارسی» به سلمان محمدی» و از (السّلمان منّا أهل البیت) ی تا آنجا اوج گرفت و پرواز کرد که جبرئیل از معبود به حبیب محمود پیغام آوردکه «سلمان» بنده خود من است!!.

او مانند اولیاء خدا هردو جهان را بهم پیوند داد او اساساً از اول خدائی بود؛

شیخ صدوق رضی الله عنه می فرماید: کان اسم سلمان روزبه بن خشبوذان، وما سجد قطّ لمطلع الشّمس، و انّما کان یسجدللّه عزّ و جلّ.. . و کان سلمان وصی وصی عیسی فی أداء ماحمّل إلی من انتهت الیه الوصیة من المعصومین وهو أُبی علیه السّلام و یقال له: بردة[ إکمال الدّین: 99- 96؛ بحارالأنوار: 22/ 359.

] نام سلمان روزبه پسر خشبوذان بود ابداً به سوی مشرق سجده نکرد، فقط سجده اش برای خدا بود.. . سلمان وصی وصی حضرت عیسی علیه السلام بود تا امانتی که او به تحویل شده بود، به آن کس که وصایت به او منتهی می شد از معصومین علیهم السلام و آن هم أُبی علیه السلام است که به او «بردة» هم می گفتند، برساند[ أُبی نام آخرین وصی حضرت عیسی است که بعضی ها اشتباهاً به أبی( أبی طالب پدر علی علیه السلام) تبدیل کرده اند چون از علی علیه السلام پرسیدند از آخرین وصی حضرت عیسی؟ فرمود« أُبی» اشتباه درآن بود ]

در روایت مفصّل و دیدنی آمده است: زازان گفت: وقتی که وفات سلمان نزدیک شد: پرسیدم تورا که غسل خواهد داد گفت: آنکس که به رسول خدا صلی الله علیه و آله غسل داد!، گفتم تو در مدائن و او در مدینه است؛

گفت ای زازان وقتی که چانه مرا بستی صدائی می شنوی، چانه را که بستم صدائی شنیدم بیرون رفتم دیدم أمیرمؤمنان علیه السلام دَمِ دراست فرمود: ای زازان أبوعبداللّه

- أُبی (که آنرابه أبی تغییر دادند.) نام آخرین وصی حضرت عیسی است که بعضی ها اشتباهاً به أبی (أبی طالب پدر علی علیه السلام) تبدیل کرده اند چون از علی علیه السلام پرسیدند از آخرین وصی حضرت عیسی؟ فرمود «أُبی» اشتباه درآن بود که آنرابه أبی تغییر دادند.

سلمان از دنیا رفت؟! گفتم: بلی ای آقای من (فدخل و کشف الرّداء عن وجهه فتبسّم سلمان إلی أمیرالمؤمنین علیه السلام فقال له مرحباً یا أبا عبد اللّه اذا لقیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله فقل له مامرّعلی أخیک من قومک (مناقب آل ابی طالب: 2/ 131؛ بحارالأنوار: 22/ 373.

 )پس داخل خانه شد و رداء را از روی سلمان کنار زد، سپس سلمان به روی امام لبخند زد فرمود: خوشا به حالت ای اباعبداللّه وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات کردی به او بگو که از قوم تو به برادرت چها، گذشت. در مشارق الأنوار آمده است: عن زازان خادم سلمان قال لمّا جاء أمیرالمؤمنین علیه السلام ایغسّل سلمان، وجده قد مات، فرفع الشّملة عن وجهه فتبسّم و همّ أن یقعد، فقال علیه السلام عد الی موتک فعاد[- بحارالأنوار: 22/ 384. از مشارف الأنوار.

] زازان خادم سلمان گوید: هنگامی که امیر علیه السلام برای غسل سلمان آمد دید مرده است، پس پوشش را از روی سلمان کنار زد، سلمان تبسم کرد و خواست بلند شود!! فرمود: به مرگت برگرد پس برگشت.

سلمان دارای اعجازهائی بود که حتّی أباذر با آن مقام والایش، تحمّل دیدنش را نداشت که أمیر علیه السلام فرمود: ای اباذر اگر سلمان آنچه را که می داند به تو بازگو کند لقلت رحم اللّه قاتل سلمان می گفتی خدا رحمت کند آن کس را که سلمان را بکشد!!.[ رجال کشّی: ص 10؛ بحارالأنوار: 22/ 374.

زراره از امام صادق علیه السلام روایت می کند(: أدرک سلمان العلم الأوّل و العلم الاخر وهو بحر لاینزح و هو منّا أهل البیت تاآخرخبر)[- رجال کشّی: ص 8؛ بحارالأنوار: 22/ 373.

] سلمان علم اول و آخر را درک کرد، او دریائی است بی پایان و او از ما اهل بیت است.

گویند: سنگ ترازو و سگهای کشتارگاه، «مداین» شهر محل مأموریت خویش، را با یک سفارش معمولی، به حراست از شهر و بازار نمود و آنها هم با اطاعت کامل،

دستور اورا اجرا کردند؛ یا از سر انگشتان پا، جرقه زده برایش غذا بپزد یا غذایش سه بار وارونه به زمین بیفتد و قطره ای به زمین نریزد که اباذر واماند که امیر علیه السلام فرمایش بالا را به او بگوید[- رجال کشی: ص 10؛ الإختصاص: ص 12؛ بحارالأنوار: 22/ 374 و 384.

] فضایل سلمان بیش از آنست که در اینجا بگنجد (مقداری را در جلد دوم نوادر نوشته ام)..

یا آن یکی سیاه وسیاه و از نژاد سیاه در اثر ایمان توأم با نجابت خانواده و اصالت ریشه خود را بالا کشید و کشید تا آنجا صعود کرد که خدایش به رسول گرامیش می فرماید: (حق نداری بلال را به خاطر لکنت زبانش که «ش» را «س» میگوید، از أذان گفتن برداری!! من سین او را به جای شین، می پذیرم!!.

یا آن بار بر و حمال پیر، که هر روز در بازار تبریز برای این و آن بار حمل و نقل می کرد ناگهان متوجه می شود بچه شلوغی از هواکش وسط طاق بازار به پائین سرازیر شد و پایین می آید، فریاد بر داشت (اللّه ساخلا، اللّه ساخلا) (خدایا نگهدار، خدایانگهدار) بچه در هوا معلق میماند و سریع می رسد و دستهایش را باز می کند، بچه به آرامی روی دست این باربر قرار می گیرد و به آرامی به زمین میگذارد؛ مردم از دیدن این منظره، می ریزند لباس حمال بیچاره را به عنوان تبرّک، تکه پاره می کنند که (دگر تو کهِ هستی و چه هستی و کیستی؟!) جواب می شنوند که (باباجان من همان فلانی، حمال هر روز بازار شمایم و از این کار من هم شگفت زده نشوید و تعجب نکنید! چون شصت سال من به حرف او (یعنی خدا) گوش داده ام و هرچه از من خواسته، بعمل آورده ام، یکبار هم من از او چیزی در خواست کردم او به حرفم گوش داد و اجابت نمود، مسئله مهمی نبود).

او عبایش را زیر یک مشرک عرب، به احترام شخصیت خود و پدرش پهن می کند و این دستور قتل فرزند بیمارش را در جلوی چشم افراد خانواده و در ملأعام صادر می نماید.

در پاسخ منهال بن عمرو که از حضرت سید السّاجدین علیه السلام پرسید: ای فرزند رسول خدا روزگارت چگونه می گذرد؟! با یک جمله کوتاه( کیف یصبح من یکون أسیراً لیزید)( چگونه می گذرد روزگار کسی که أسیر( فردپستی) مانند« یزید شود»؟؛ به همه سؤالهای سؤال نشده اش را هم پاسخ داد.