576- ابتلاء در آینه کربلا ( به مطالعه اش می ارزد)
15 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                                    ابتلاء در آینه کربلا

                                       شب عاشورا و آخرین آزمایش عاشوراییان

جریان کربلا سرشار از نمونه‌های مختلف ابتلاء و آزمایش و میدان وسیعی از امتحانات الهی را در برگرفته است. ودر تاریخ جهان بشریت ممتاز و بی مانند است که به هر گوشه آن نگاه کنی عقل متحیرو خرد -  از درک آن عاجز و مشابهشپیش نیامده  است. اگرچه خیلی مصیبتها در تاریخ های مختلف با  جریانهای زیاد پیش آمده اما هیجکدام یک صدم بلکه یکهزارم واقعه کربلا نیست   امام علیه‌السّلام در زمان‌های مختلف، شهادت یاران خود را اعلام کرده و به یاران خود اجازه برگشت داده و بیعت را از آنان برداشته بود. در شب عاشورا و برای آخرین بار نیز این موضوع را مطرح کرد و فرمود: «قد قرب الموعد»؛ هنگام شهادت فرا رسیده است و من بیعت خود را از شما برداشتم، از تاریکی شب استفاده کنید و راه شهر و دیار خویش را پیش گیرید. این پیشنهاد در واقع آخرین آزمایش از سوی حسین بن علی علیه‌السّلام بود و نتیجه این آزمایش، واکنش یاران او بود. هر یک با بیان خاص خویش، وفاداری و استقامت خود را اعلام کردند و بدین گونه از این آزمایش سرافراز بیرون آمدند.
امام نگاهی به فرزندان عقیل کرد و فرمود: کشته شدن مسلم برای شما بس است، من به شما اجازه دادم تا بروید. آنان در پاسخ گفتند: اگر از ما سؤال شود چرا دست از مولا و پیشوای خود برداشتید، چه بگوییم؟ نه، به خدا سوگند، هیچ گاه چنین کاری را نخواهیم کرد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فدای راه تو می‌کنیم و تا آخرین مرحله در رکاب تو خواهیم جنگید.
سپس مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: ما چگونه دست از یاری تو برداریم؟ در این صورت در پیشگاه خدا چه عذری خواهیم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمی‌شوم تا با نیزه خود سینه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشیر در دست من است، با آنان بجنگم و اگر هیچ سلاحی نداشتم، با سنگ و کلوخ به جنگشان می‌روم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. در همین لحظه، خبر اسارت فرزند محمد بن بشیر حضرمی به پدر رسید. امام فرمود: تو آزاد هستی، برو و برای آزادی فرزندت تلاش کن. محمد بن بشیر گفت: به خدا سوگند! من هیچ گاه دست از تو بر نمی‌دارم! درندگان بیابان‌ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خویش قرار دهند، اگر دست از تو بردارم. آن گاه که امام واکنش یاران خود را دید، دعایشان کرد و فرمود: همه ما، حتی قاسم و بچه شیرخوارم نیز کشته خواهند شد. همه یاران با شنیدن این جمله، سپاس خدا را به جای آوردند و امام جایگاه آنان را در بهشت نشانشان داد. [  سخنان امام حسین علیه‌السّلام از مدینه تا کربلا، ص۱۶۷-۱۷۰.]

امام حسین علیه السلام همه عزیزانش را از دست داد بچه شیر خوارش ررا از آغوش مادر برداشت و در حال بیهوشی از عطش به میدان بردالبته نه با اسب بلکه با شتر که نشانه به جنگ نبامدن است و در برابر آنهمه لشکر بنام مسلمان و درروی ناقه بالا بد که همه ببینند و عذر برای آنها باقی نماند -واز بیحالی وبیوش فرزنسرش به عقبر گشته و گلوی نازک او هویدا بود- یکی از لشکریان بنام حرمله بن کاهل اسدی آن گلوی نازک را روی دست پدر نشانه رفت -حضرت یک وقت دید که بچه بی حالش دست بالا برده به قنداقش زد و  چشم بستاش باز شده نگاهی به روی پدر کرد و دوباره برای همیشه بست - پدر فرزند تیر خورده اش در بغل مآیوسانه به سویی خیمه ها رگشت اما تا تل زیبنبیه بیشتر نرفت و به سوی میدان برگشت شش یا هشت مرتبه مسآله تکرار شد - یکی از لشکریان  با تعجب بالارفت علت نرفتن امام را بداند - دید مادر در جلوی خیمه ها منتظر سیراب شدن بچه اش و برگشتن اوست همین راوی گوید دیدم حسین علیه السّلام شش مرتبه یا هشت مرتبه رفت به سوی خیمه ها و برگشت بالای تپه رفتم علتش را بدانم دیدم خانمی جلوی خیمه رو به میدان  انتظار می کشد فهمیدم مادر آن بچه است و امام از شرمندگی نمی رود  زینب علیها السّلام امام را می دیده بسوی تپه دوید و بچه را از دست برادر گرفت و بغلش چسباند مادر بچه دید که زینب  دوید برگشت وارد خمه اش شد و امام به  زینب علیها السّلام فرمود بچه ام را بطرف من بگیر دستهایش را از خون گلوی علی  اصغر عزیزش پر کر و به آسمان انداخت و عرض کرد خدایا بچه من از بچه ناقه صالح کمتر  نیست یک قطره از آن خون به زمین برنگشت -مادر و عروس با حیا دوین زینب به سوی میدان را که دید قضیه را فهمید - به داخل خیمه برگشت  وامام به خواهر  رفتند به کنار خیمه ها رسیدند و با دستور امام خواهر بچه را با قنداقه خون آلود  دفن کرد و رفت کنار که مادربا حیا که با بود زینب علیها السّلام خجالت می کشید بیاید دید که کنار قبر فرزند شهیدش خالیست با هزاران حیا آمد کنار  قبرنشست پستانهاش را در آورد و یک قطره شیر دوشیدروی قبر و با اشک سرازیر شده گفت پسرم بلند شو به پستانهایم شبر آمده بخور --خدایا چه آزمایشی -؟!!!  ( ای رباب ای مادر داغدیده  چکار کردی ! ! !   

عروس وفادار-  عز ت خانوادگی خود را به عظمت سه سال زیرآفتاب مدینه نشستن و برادران را مآیوس کردن   -و  به تمام خواستگا ران  جوا ب رد دهنده - درکوفه و شام اظها رات جانگذشتگی کردن و 0و 0و جه آزماش و امتحان بود که این عروس با غیرت و عظمت از خود نشان داد فقط کسی- گوشه ای از میزانشرا می فهمد که خدای نکرده مشابهش را دیده باشد -  در نهایت به بانوی بزرگوار زینب کبری علیها السلام زنان مدینه که به عزاداری می آمدند گفتند بانو این قدر مصایب بی شمار شما را  گرفتار کرده یکی از کنیزانتان در صحن  حیاط جان داده را نمی دانید . زینب خودرا باسرعت به  حیاط رسانید دید رباب آن بانو و عروس وفاداراست گفت شمارا به خدا  این را کنیز ننامید این عروس وفادار واز جان گذشته مادرم زهراست! ! !

یا مادران دیگر درجلوی چشمشان عزیزانشان را  در بیابان کربلا قطعه قطعه کردند و به سرجنازه شان می آمده فقط امتحان پس می دادند .

یا خود بانوی باعظمت و بزرگواز حهان بشریت - زینب سلام الله وصلواته علیها - چکار کردهفت یا نه برادر جلوی جشمش تکه تکه شدندو دو جوان دلبندش را فدای امامت ولایت کرد و درنهایت جلوی چشمش شمر ملعون سر برادر را از قفا (پشت سر) از بدن جدا کردو به تمام مصایب فایق آمد و با تمام قدرت- مانند  مادرش زهراء سلام الله وصلواته علیها و نیروی  پدرش مولا ی  متقیان روحی لمظلومیته الفداء تمام آزمایشها را پشت سر گذاشت و پیروزمندانه به سوی معبود شتافت  (روحی و جسمی و ...ابی وآمی و اولادی  لها الفداء.

ماندم از کدام مادر نام ببرم التماس بانو رمله یا نجمه  مادر حضرت قاسم به ام کلثوم را که نمی گذاشت عبد الله  یک کمسن و نو جوان را به میدان رو و به سو ی خیمه می کشیدو او نمی گذاشت - صدای امام  که خواهر بزرگوارش را صدا زد خواهر نگذار عبدالله بیاید کشته می شود اما مادر عبدالله دامن ام کلثومرا گرفته التماس می کند خانم ترا به خدا بگذار برود و جانش را فدای امام حسین عمویش بکند0

خدایا اینها هم امتحان دادند و ما جه  ادعاهائی داریم  خدایا به احترام این بندگانت -  خودت به ما  رحم کن - ما فقط به رحمت تو امید داریم و به  دوبیت شعر علی سلام الله وصلواته علیه  که خود را در یک لحظه از میان صحابه ها در مدینه با اعجاز امامت و ولایت به مداین رساند و پس از  انجام کارهای مربوط به میت   روی قبر سلمان نوشت :

                     وفدت علی الکریم بغیر زاد *** من الحسنات والقلب السلیم

                      وحمل الزاد آقبح کل شیء *** اذا کان الوفود علی الکریم

به سوی شخصیت گرامی بدون زاد ( دست خالی)حرکت کردم نه توشه ای از حسنات دارم  و نه  دل تسلیم شده در برابر او -- البته حمل توشه بدترین چزیست  وقتی که  به سوی کریم رخت بر بسته باشی.  ( یعنی به مهمانی شخص کریم با خود چیزی بردن قبیح ترین چیزیست ).

                      صبر حضرت زینب علیها السّلام در برابر مشکلات با کلمات دیگر

شاید کمتر کسی می‌تواند امتحانی بزرگ، چون امتحان حضرت زینب کبری علیها السّلام را به راحتی از پس آن برآید. امتحان الهی که در نصف روزی تمام عزیزان و بهترین جوانان خاندانش و فرزندان دلبندش را در زیر آفتاب سوزان دشت کربلا تکه تکه کردند و پی آن سرهای آن بزرگ مردان خدا را  پیش چشم عمه سادات به طرز فجیعی سرهای عزیزانش را به نیزه‌ها کرده و تن نازنینشان را لگدمال سم ستوران و فرزندانشان را اسیر نمودند. اما زینب کبری علیها السّلام تمام این امتحانات را به راحتی پشت سر گذاشت و نه تنها نسبت به خدای متعال بدبین نشد؛ بلکه فرمودند: جز زیبایی در کربلا چیزی ندیدم. آری باید زینب باشد تا بتواند این همه مصیبت را لطفی از الطاف الهی و نعمتی از نعمت‌های بی کرانش محاسبه نمود.
                    خوش آن روزی که زهرا شاد گردد***بشر از قید غم آزاد گردد
                    بیاید مهدی آل محمد***جهان در پرتوش آباد گردد

                                       آزمایش سردار و فرمانده - حر-  توبه و بازگشت

آنان که در امتحان الهی موفق نمی‌شوند، گرفتار چنگال وهم و خیالات واهی‌اند. دنیا و زرق و برق آن و مظاهر زودگذرش پرده بر روی عقل می‌کشد و آدمی را گرفتار وهم و برآوردن آرزوهای آن می‌کند. در جنگ عقل و وهم، اگر عقل به اسارت وهم درآمد، اندیشه‌های باطل، عرصه نفس را پر می‌کند و انسان در طغیان این اندیشه‌های واهی با کوردلی حرکت می‌کند. [ ↑ جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۲، ص۲۹۱.]
حر وقتی با فرزند زهرا علیه‌السّلام روبه رو شد، اضطرابی سخت در جان او رسوخ کرد؛ «آیا با او بجنگم و هم چنان سردار سپاه باشم و آخرت را بر باد دهم؟. ... یا به یاری او بشتابم و سعادت ابدی را به چنگ آورم؟» او در کشاکش عقل و نفس، خواهش نفس و وهم را کنار گذاشت و تصمیم به بازگشت و توبه گرفت و در امتحان الهی موفق شد. حر رو به عمر سعد کرد و گفت: آیا به راستی می‌خواهید با حسین بن علی بجنگید؟ عمر سعد گفت: آری به خدا سوگند! جنگی با ایشان خواهیم کرد که کمترین رویداد آن، جداشدن سرها و قطع شدن دست‌ها باشد. حر برگشت و از لشکر کنار کشید و به اندیشه فرو رفت. سرانجام تصمیم خود را گرفت و از قدرت و ریاست و امکاناتی که در اختیارش بود، چشم پوشید... وقتی به سمت سپاه امام می‌رفت، مهاجربن اوس او را بسیار نگران دید. افراد دیگری هم کنار حر بودند، متوجه شدند او اندیشه‌ای در سر دارد. او را به ماندن تشویق کردند؛ ولی ندای الرحیل در دل حر طنین انداز شده بود. حر گفت: به خدا سوگند! من امروز خود را در میان بهشت و جهنم می‌بینم و به خدا قسم! هیچ چیز را بر بهشت ترجیح نخواهم داد؛ اگرچه در این راه قطعه قطعه شده، یا در آتش سوخته باشم.
حر فرزند خود را نیز همراه برد. ابتدا فرزندش را برای جانبازی به میدان فرستاد. وقتی فرزندش به شهادت رسید، حمد و سپاس خدا را به جای آورد که عزیز دلش را در رکاب فرزند پیامبر فرستاد و از امتحان تقدیم فرزند خویش در راه خدا سربلند بیرون آمد. پس از آن خود، بار سفر بست و به میدان نبرد رفت و پس از فداکاری زیاد به شهادت رسید. امام بر بالین حر شتافت و برای او اشک ریخت. [ ↑ ابوالحسن غفاری، سنت امتحان در زندگی انسان، بخش دوم، فصل چهارم.]
در بعضی روایات آمده: حر پس از آنکه مورد ابتلای الهی قرار گرفت و توبه نمود، در پیشگاه امام حسین علیه‌السّلام پذیرفته شد و از اهل بیت آن حضرت عذرخواهی و طلب مغفرت کرد. حر از امام حسین علیه‌السّلام خواست نخستین فردی باشد که در راه ایشان کشته می‌شود تا شاید در قیامت از افرادی باشد که با جد امام حسین علیه‌السّلام یعنی نبی اکرم، مصافحه کند. امام حسین علیه‌السّلام نیز به او اجازه دادند. حر با شجاعتی بی بدیل با دشمن جنگید و بسیاری از آنها را به هلاکت افکند تا اینکه اسب او ناتوان گشت، او پیاده شد و به جنگ ادامه داد؛ پس از کشتن قریب به پنجاه نفر از سپاه دشمن، پیکر زخمی و به خون طپیده وی بی رمق گردیده و بر زمین خورد. یاران امام حسین علیه‌السّلام وی را به حضور امام حسین علیه‌السّلام آوردند. آن حضرت خون صورت حر را پاک کردند و فرمودند: «انت الحر کما سمتک امک وانت الحر فی الدنیا و الاخرة؛ [منتهی الامال، ص۴۸۴.]
تو آزادمردی، همان گونه که مادرت تو را حر نامید، تو در دنیا و آخرت آزادمرد هستی».
دهه محرم الحرام است از همه التماس دعادارم - چکنم  در اثر پیری نزدیک نود سالگی - بعد از هفتادسال نوکری ابا عبدالله الحسین  علیه السلام از کار افتاده واز خیلی جیز ها  و  امتیازات مانده ام .