529 - خاطراتی از علامه محمد حسين طباطبايى
15 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

خاطراتی از علامه محمد حسين طباطبايى

   دکتر حداد عادل؛

«در یکی از مسافرت های خارجی با دانشمندی مسلمان که اهل مالزی بود برخورد نمودم، دیدم از او حوزه های علمیه ما تنها یک چیز داشت و آن تفسیر المیزان علامه طباطبایی بود که اشتیاقی نسبت بدان داشت و می گفت از بیروت تهیه نموده ام و ما در آنجا به خود می بالیدیم که دانشمندی داریم که در عصر خود جهانی شده است.»

  

    1 -.انقطاع از دنیا

در ماه های آخر حیات دنیوی، این فیلسوف و حکیم متشرع، دیگر به امور دنیا توجهی نداشت و کاملاً از مادیات غافل بود و در عالم معنویت سیر می کرد، ذکر خدا بر لب داشت و گویی پیوسته در جهان دیگر بود. در روزهای آخر حتی به آب و غذا هم توجه نداشت. چند روز قبل از وفاتش به یکی از دوستان فرموده بود: «من دیگر میل به چای ندارم و گفته ام سماور را در جهان آخرت روشن کنند، میل به غذا ندارم.» و بعد از آن هم دیگر غذا میل نکرد، با کسی سخن نمی گفت و حیرت زده به گوشه اطاق می نگریست.

   2 -.در سوگ همسر

در روزهایی که علامه طباطبایی در سوگ همسرشان محزون و متأثر بود و اشک فراوانی از دیدگانش بر گونه ها جاری می ساخت، یکی از شاگردان سبب این همه آشفتگی و ناراحتی علامه را از این بابت جویا شده بود، علامه پاسخ داده بود: «مرگ حق است، همه باید بمیریم، من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم، گریه من از صفا و کدبانوگری و محبت های خانم بود. من زندگی پرفراز و نشیبی داشته ام. در نجف با سختی هایی مواجه می شدم، من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم، اداره زندگی به عهده خانم بود. در طول مدت زندگی ما، هیچ گاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم کاش این کار را نمی کرد یا کاری را ترک کند که من بگویم کاش این عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگی هیچ گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی؟ یا چرا ترک کردی؟... من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم.»

    3 -.نصیحت متواضعانه

یکی از یاران شهید مطهری می گوید: در نظام طلبگی و حوزه، علامه نه تنها استاد علم بود، بلکه در متن آن استاد اخلاق و سازندگی هم بود؛ یعنی، استاد هم مربی بود و هم معلم؛ نشست و برخاست و تدریسشان خود تعلیم بود، اصلاً رویه تدریس استاد در سر درس سازندگی و اخلاق بود، مثلاً گاهی که به علامه طباطبایی عرض می کردیم: حاج آقا نصیحتی بفرمایید! ایشان می فرمودند: «حاج آقا خودش محتاج تر است!»و با همین بیان همه ی مطلب را به ما می فهماندند.

   4 -.ما همه بندگان خدائیم!

آیت الله ابراهیم امینی یکی از شاگردان علامه طباطبایی اظهار می دارد: «در هر مجلسی که در خدمت علامه طباطبایی می رسیدم، آنقدر افاضه رحمت و علم داشت و به اندازه ای سرشار از وجد و سرور و توحید بود که از شدت حقارت در خویش احساس شرمندگی می نمودم و معمولا هر دو هفته یک بار به قم شرفیاب می شدم و زمان زیارت و ملاقات ایشان برایم بسیار ارزنده بود...هر موقع که خدمتشان می رسیدم، بدون استثنا برای بوسه زدن بر دستان علامه طباطبایی خم می شدم ولی آن حکیم و فیلسوف متواضع دست خود را لای عبای خویش پنهان می نمود و حالتی از حیا و شرم در ایشان هویدا می گردید که مرا منفعل می نمود. یک روز عرض کردم ما برای برکت و فیض دست شما را می بوسیم، چرا مضایقه می فرمایید؟ سپس افزودم آقا آیا شما این روایت را که از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در منابع شیعه آمده است: «من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً: هر کس مرا نکته ای آموزد، مرا بنده خویش ساخته است.»، به خاطر دارید؟ علامه طباطبایی فرمودند: «بلی روایت مشهوری است.» عرض کردم: شما این همه معارف و مکارم به ما آموخته اید و کراراً مرا بنده خود ساخته اید، آیا از ادب بنده این نمی باشد که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟! آنگاه علامه طباطبایی با تبسم فرمودند: «ما همه بندگان خدائیم.»

    5.استماع قرآن توأم با گریه

استاد محمد باقر موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان طی خاطراتی گفته است: «علامه طباطبایی قرآن را در خود پیاده کرده بود، وقتی در تفسیر قرآن به آیات رحمت و غضب و یا توبه برمی خوردیم، ایشان منقلب می شد و اشکش از دیدگانش جاری می گردید و در این حالت که به شدت منقلب به نظر می رسید می کوشید من متوجه حالتش نشوم. در یکی از روزهای زمستانی که زیر کرسی نشسته بودیم من تفسیر فارسی را می خواندم و ایشان عربی را نگاه می کردند، و در باب توبه و رحمت پروردگار و آمرزش گناهان بودیم، ایشان نتوانست به گریه بی صدا اکتفا کند و رسماً زد به گریه و سرش را پشت کرسی پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن.»

    6.صعود و پرواز شهید

پس از واقعه هفتم تیر که نزدیکان و اطرافیان علامه طباطبایی نمی خواستند خبر شهادت دکتر بهشتی را به علت کسالت علامه به ایشان بدهند، در همین احوال یکی از اطرافیان علامه طباطبایی به اتاق ایشان می روند و علامه به او عبارتی بدین مضمون می فرمایند: «چه به من بگویید و چه نگویید من آقای بهشتی را می بینم که در حال صعود و پرواز است.»

    7.ارتباط با ملکوت

یکی از شاگردان می گوید: «روزی به عیادت علامه رفتم در حالی که حالشان سنگین بود، دیدم تمام چراغ های اتاق را روشن نموده لباس خود را بر تن کرده با عمامه و عبا و با حالت ابتهاج و سرور زایدالوصفی در اتاق ها گردش می کنند و گویا انتظار آمدن کسی را داشتند. یکی از مدرسین محترم حوزه علمیه قم نقل کردند که در روزهای آخر عمر علامه طباطبایی در حضورش بودم، دیدم دیده گشودند و فرمودند:«آنها را که انتظارشان داشتم به سراغمان آمدند.»

8.تجلی شخصیت عرفانی در پایان عمر

یکی از نزدیکان علامه می گوید:

«اینکه گفته اند در اواخر عمر ایشان دچار فراموشی شده بود صحت ندارد، من که با ایشان مأنوس بودم چند بار تجربه کردم و دیدم که کاملاً حواسشان جمع است ولی در اواخر عمر شخصیت ایشان تحت الشعاع شخصیت عرفانی وی قرار گرفته بود و برای معلومات خود کوچکترین ارزشی قائل نبودند و به سئولات جواب نمی دادند ولی در مسائل عرفانی اظهار نظر می کردند. یک وقت که ایشان در بیمارستان بستری بودند، خدمتشان رسیده و عرض کردم: آقا مطالبی بفرمایید: فرمودند: «شما صحبت کنید.» عرض کردم: آقا از اشعار حافظ چیزی به خاطر دارید؟ با خوشحالی فرمودند: بله و یکی از غزل های حافظ را شروع به خواندن نمودند و سپس به من فرمودند: «بقیه شعر را شما بخوان.»

    9.چشمه های حکمت

علامه ـ رضوان الله علیه ـ می فرمودند: «در اوایل تحصیلم، حدیثِ: «من اخلص لله اربعین صباحاً، فجّر الله ینابیع الحکمة من قبله علی لسانه: هر کس چهل روز خود را برای خداوند خالص کند، خداوند چشمه های حکمت را از دلش بر زبان وی جاری و روان می کند.» را خواندم و تصمیم گرفتم بدان عمل کنم. پس از آن چله، هرگاه اندیشه و تصور گناهی به ذهنم می آمد، ناخودآگاه و بی فاصله از ذهنم می رفت.»

    10.اثر ذکر «یا الله »

شخصی نقل کرد که گرفتار وسواس شدیدی شدم؛ به طوری که توانایی تکبیرة الاحرام گفتن نماز را نداشتم.

وزی در منزل استاد بزرگوار، علامه (ره)، خدمتشان مشرف شدم و ناراحتی خود را به عرض آن واصل به حق رساندم. مرحوم علامه فرمودند: «هرگاه می خواهی نماز بخوانی، یک یا الله بگو، سپس نماز را شروع کن.»

به منزل رفتم؛ هنگام نماز فرا رسید و آماده به جا آوردن این واجب شدم. در آن حال دیدم اثری از آن بیماری وسواس که مانع از به جا آوردن نماز بود در من نیست و نیازی [هم] به گفتن یا الله پیدا نکردم. فهمیدم همان یا الله آقا طباطبائی باعث شفایم شده است.

   11-.رویای صادقه

همسر شهید مطهری نقل می کنند:«حدود یک هفته به شهادت استاد مطهری، مرحوم علامه طباطبائی یک روز صبح، ساعت نه، به منزل ما زنگ زدند و خود استاد گوشی را برداشتند.

علامه فرموده بودند که «دیشب حضرت امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم و از حضرت پرسیدم: حال آقا مطهری چطور است؟

ایشان تبسم فرموده و جواب دادند: آقا مطهری از دوستان ماست.»[من هنگام گفت و گوی استاد مطهری و علامه، تنها شاهد بودم که] آقا مطهری در مقابل علامه تواضع و تعارف می کند. ما علامه را «حاج آقا» صدا می کردیم. پس از مکالمه آن دو، من از آقا مطهری سؤال کردم: «حاج آقا چه می فرمودند؟» پس از اصرار زیاد من، خواب علامه را برای ما تعریف کردند. با این که شهید مطهری هنوز در قید حیات بود، علامه در خواب حال او را از حضرت سید الشهداء علیه السلام رسیده بودند و ما بعدها فهمیدیم که این بشارتی برای شهادت مرحوم مطهری بوده است.»

  12 -خون گریستن موجوداتِ عالم در رثای امام حسین(ع)

مرحوم حجت السلام وجدانی فخر می گوید: «بعد از ظهر عاشورایی به قبرستان «حاج شیخ ( قبرستان نو) » در قم رفته بودم که دیدم مرحوم علامه در گوشه ای از قبرستان هستند. برای عرض ارادت نزدیک شده و عرض سلام و ادب کردم. آن بزرگ چند بار از سوز و گداز به من فرمودند: «آقا وجدانی! می دانید امروز چه روزی است؟!» عرض کردم: «بله؛ امروز عاشوراست.» فرمودند: «می بینی همه دنیا، موجودات، آسمان، زمین و جمادات ـ همه ـ در حال اشکِ خون ریختن و گریستن بر حضرت سیدالشهدا علیه السلام هستند؟!» متعجب شده و دانستم که ایشان خبر از حقایق هستی می دهند. در همین حال، ایشان خم شده و سنگی از زمین برداشته، آن را به سان سیبی با دست از وسط شکافتند و میان آن را به من نشان دادند. با چشمان خودم، در میان سنگ، خون دیدم! و ساعتی با بهت و حیرت غرق مشاهده آن بودم. وقتی به خود آمدم، متوجه شدم که علامه از قبرستان رفته اند و من در تنهایی به نظاره آن سنگ خونین جگر مشغولم!»

   13 -.گوش شنوا نیست!

استاد فاطمی نیا می گفتند: «یکی از شاگردان استاد طباطبائی می گفت: با مرحوم علامه کاری داشتم؛ به خانه ایشان رفته و در زدم، اما کسی در را باز نکرد. هیچ کس هم در کوچه نبود و درها و پنجره های همسایگان ایشان هم، همگی، بسته بود. ناگاه شنیدم صدایی گفت: «علامه در قبرستان حاج شیخ است!» هر چه به اطراف نگریستم، کسی را ندیدم. با خود گفتم: «به قبرستان حاج شیخ (نو) می روم؛ اگر علامه آن جا بود، هم مطلبم را عرض می کنم و هم درستی و راستی این آوای (صدای) ناشناس برایم روشن می شود.» به قبرستان که رسیدم، علامه را دیدم و ایشان تا متوجه بنده شدند، فرمودند: «دست و پایت را گم نکن! از این اصوات، بسیار است؛ گوش شنوا نیست!»

   . توسل به امام زادگان

یکی از آشنایان علامه نقل می کند:

«برای استاد مشکلی فلسفی رخ داده بود؛ همان ایام به زیارت امامزاده ای رفت و پس از آن، همان امامزاده به خواب ایشان آمده و مشکل علمی استاد را حل کرد!»

15.نگاه طبیبانه!

باز ایشان نقل می کنند که: «اهل علمی دیوانه شده بود. او را نزد علامه آوردند و استاد علامه یک ربع ساعت به وی نگریست؛ در اثر داروی نگاه ایشان، بیمار عاقل و سالم شد.»

    16 -. روح علامه

آقا سید حسین احمدی می گوید: «یکی از شاگردان و مریدان آیت الله طباطبائی می گفت: در خانه علامه با ایشان به گفت و گو نشستیم. وقتی بازگشتم و به منزل خود رسیدم، روح علامه ( البته در زمان حیات ایشان ) نزدم حاضر شده و فرمود: «راضی نیستم گفت و شنودهای این جلسه را جایی بازگو کنی! »

   17 -. ذکر الهی

علامه می فرمودند: «روزی در باغ بودم. ناگهان متوجه شدم همه کلاغ های روی درخت، یک پارچه «الله! الله! » می گویند!» و نیز می فرمود:«هنگامی که به «ذکر» مشغولم، مشاهده می کنم درخت های حیاط خانه هم با من ذکر می گویند.»

    18 -. همه عالم، عالِم است!

استاد امجد از قول علامه طباطبائی نقل می کنند که: «شبی در نجف، بر پشت بام خانه، آماده خوابیدن می شدم که مکاشفه ای برایم رخ داد و دیدم دستم و همه اعضایم، می بینند و می شنوند و همان زمان دیدم که همه عالم، عالِم است.»باز ایشان می گوید: «هرگاه سوالی داشتم و خدمت علامه می رسیدم، قبل از این که پرسش را بیان کنم، جوابش را می فرمودند.»

  

   19 -.خبر از آینده

مهندس عبدالباقی فرزند علامه نقل می کند: «روزی مرحوم مادرم به من گفت: « پس از مرگ من، فلان خانم را ـ که خانم شایسته ای است ـ به همسری پدرتان برگزینید.» گفتم: «مادرجان! زندگی و عمر، دست خداست و کسی از آن خبر ندارد. شما چه می دانید [کدامتان زودتر از دیگری از جهان خواهد رفت؟!]» مادرم گفت: «خودِ پدرت گفته که عمر من زودتر به پایان می رسد.» و همین طور هم شد! هنگامی که مادرم در بستر بیماری بود، یک روز پدر ما به شدت نگران، غمگین و هیجان زده بود و آرام نداشت و دائم قدم می زد و یاد خدا می کرد و همان روز هم، مادر ما درگذشت و برایم روشن شد که گفته پدرم درست بود و از پاره ای وقایع آینده خبر داشت.»

   20 -. خوشا آنان که دائم در نمازند!

نجمه السادات ( دختر علامه ) نقل می کردند: «زمانی در درکه ی تهران بودیم که دیدم مرحوم پدر بر سجاده نماز، مشغول عبادت اند. همان لحظه به حیاط رفتم و مشاهده کردم که ایشان در حیاط قدم می زنند. باز به اتاق رفته و دیدم همان لحظه، سرگرم عبادت اند! تعجب کردم که چطور در یک لحظه ایشان در دو جا هستند! این مطلب را با مادرم در میان گذاشتم و مادر فرمود: «دخترم! مگر نمی دانی این دست از انسانها (اولیاء خدا) هنگامی که دست از عبادت می کشند، خداوند فرشته ای را به شکل آنان می آفریند تا به جای آنان عبادت کند؟!»

   21 -. سبحان الله!

آیت الله جوادی می فرمودند: «وقتی سوره «اسراء» از المیزان نوشته شد، مرحوم علامه جلسه ای داشتند که ما نیز شرکت می کردیم و احیاناً نکاتی که به نظر می رسید، به ایشان عرض می کردیم. در یکی از کلمات آیات آخر سوره «اسراء» ایشان بحثی کرده بودند که این «ال» در کلمه چگونه است؟ برای جنس است یا استغراق یا عهد؟ اما وقتی مراجعه کردیم، دیدیم اصلاً «ال» در آیه وجود ندارد. به ایشان گفتیم که آقا! اصلاً «ال» در این آیه نیست! فرمودند: «بله؛ تنها خداوند است که منزه از خطا و نسیان است.»

   22 -. حفاظت الهی

حجت الاسلام ممدوحی نقل می کنند: «مرحوم علامه طباطبائی جلساتی داشتند که گاهی در منزل خودشان و گاهی در خانه بعضی شاگردانشان تشکیل می شد. یک بار که در اواخر عمرشان قرار بود برای حضور در یکی از جلسات، شبانه از کوچه پس کوچه های تاریک شهر قم عبور کنند؛ با ارتعاشی که در بدن داشتند و راه ناهموار منزلی که آن شب قرار بود بروند و تاریکی کوچه ها، یکی از اطرافیان عرض کرد: احتمال دارد ـ خدای نکرده ـ با این وضع، به زمین بخورید. می شود جلسه این هفته را مثلاً در خانه خود حضرت عالی برپا کرد تا اذیت نشوید. علامه فرمودند:«مگر ما در روز به وسیله نور خورشید خود را نگه می داریم و مگر نور خورشید باعث می شود زمین نخوریم؟!»«قل من یکلؤکم بالیل و النهار من الرحمن؟! بگو: چه کسی شما را در شب و روز از [ هر آسیب] خدای رحمان حفظ می کند؟! سوره انبیاء آیه 42»

   23 -. داروی همه دردها خداست!

حجت الاسلام عبدالقائم شوشتری می گوید: به مرحوم علامه طباطبائی عرض کردم: «من چله نشستم؛ عبادت ها کردم؛ خدمت بزرگان رسیدم و... اما مشکلم حل نشد!» ناگهان حال ایشان دگرگون شد و دست بر صورت نهادند و گریستند و در میان گریه فرمودند: «داروی همه دردها خداست! داروی همه دردها خداست!»

   24 -. راز خلقت انسان!

از قول آیت الله حسن زاده نقل شده: «شبی در این موضوع فکر می کردم که چرا خداوند، انسان ها را آفرید؟ آیاتی مانند و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون را هم که از نظر می گذراندم و این که در تفسیرش فرموده اند: لیعبدون، یعنی لتعرفون، باز این اشکال به ذهنم می آمد که عبادت، فرع معرفت است، و ما که معرفتی نسبت به خدا نداریم، پس چه عبادتی؟! و...»صبح، اول وقت، به حضور استاد علامه طباطبائی رسیده و سؤال را با ایشان در میان گذاشتم که « حضرت استاد! پس چه کسی بناست خداوند را عبادت کند؟!» ایشان در بیانی کوتاه فرمودند: «گرچه یک نفر!» تا این جمله را فرمودند، من آرام شدم؛ همان دم به یاد وجود مقدس امام زمان علیه السلام افتادم و خاطرم آمد که زمین و عالم، هماره چنین شخصی را دارد. دیگران همگی طفیلی وجود انسان کامل (معصوم) هستند و گویی هدف از خلقت آنان، به خلقت موجود تام و کامل باز می گردد.»

امیر بیان، علی علیه السلام، خود پرده از راز خلقت برداشته اند: «فانا صنائع ربنا والناس بعد صنائع لنا: ما ساخته پرودگاریم خویشتنیم و مردم ـ همگی ـ پس از ما برای ما ساخته و آفریده شده اند.»

    25 -. نفس مطمئنه

آیت الله طباطبائی گاهی اوقات که صحبت می کردند از سالیان سختی که در حمله متفقین در تبریز بودند و هیچ آرامشی نداشتند، یاد می آوردند و می گفتند:«سالیانی بر من گذشت که هیچ آرامشی نداشتم!» اما ما می دانیم که ایشان بسیاری از رساله های عمیق فلسفی را در همان زمان ناآرامی آذربایجان نوشته اند و اگر چه ایشان از آرامش ظاهری محروم بود، با این وجود خوفی به دل راه نمی داد. ایشان می فرمود: «بنده هنگامی که می خواستم از نجف باز گردم، هرچه کتاب نوشته بودم، در رودخانه انداختم و تنها یکی از آن ها را ـ بدون توجه ـ برای خود نگه داشتم.» و آن کتاب، رسائل سبع ایشان بود. بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد.

   استادان برجسته؛

درک کردن استادانی همچون «آیت الله میرازی نائینی"، «آیت الله سیدابوالحسن اصفهانی"، «آیت الله شیخ ضیاءالدین عراقی» و از همه بیشتر «آیت الله شیخ محمدحسین اصفهانی» معروف به «کمپانی» که به نظر علماء بزرگ، ایشان موفق ترین دانشمند در فقه و اصول در قرن حاضر بود، بی تاثیر در موفقیت های ایشان نبود.

    *اخلاق شاگردپروری؛

بهترین سیرت و خوی و خلقی که از روحیه عالیقدر علامه طباطبایی حکایت می کرد، اخلاق شاگردپروری و کادرسازی در حوزه علمیه بود و بر این کار اصرار و ولع وصف ناپذیری از خود نشان می داد.   وفات

   *دیگر برنمی گردم؛

روزهای آخر زندگی پربار علامه طباطبایی فرا رسیده بود و بیماری او را از پای انداخته بود. وقتی ایشان را از خانه به بیمارستان منتقل می کردند، رو به خانواده اش کرد و گفت: « من دیگر برنمی گردم». در بیمارستان هم همه کارکنان را تحت تاثیر قرار داده بود، تا جایی که رییس بیمارستان می گفت: «علامه حافظه شان را در مورد مسائل دنیوی و مادی از دست داده اند و به مسائل مادی بی توجه اند، اما پیوندشان با خدا و عالم معنویت مستحکم تر شده است؛ انگار از ناسوت بریده و به ملکوت پیوسته اند»

... و بالاخره چند روز بعد 24 آبان ماه 1360 هجری شمسی علامه که همیشه از ابدیت سخن می گفت از این عالم خاکی رخت بر بست.

امام خمینی(ره) در پیام تسلیت خود به همین مناسبت فرمودند: «من باید از این ضایعه ای که برای حوزه های علمیه و مسلمین حاصل شد و آن رحلت مرحوم علامه طباطبایی است، اظهار تاسف کنم و به شما ملت ایران به خصوص حوزه های علمیه تسلیت عرض کنم.»

علامه از خود دو پسر و دو دختر به یادگار گذاشته است. فرزند ارشد ایشان سیدعبدالباقی به کارهای صنعتی مشغول است و سیدنورالدین در تبریز زندگی می کند. داماد اول ایشان آیت الله قدوسی است که فرزند بزرگش در منطقه هویزه به شهادت رسید.

   *شاهکار علامه طباطبایی؛

علامه طباطبایی، در سال 1333 هجری شمسی نگارش تفسیرالمیزان اثر بزرگ خویش را آغاز کرد و 17 سال طول کشید تا آن را به پایان برساند؛ اثری جالب و دلنشین که نظیر آن تا به حال نوشته نشده است. به عقیده آیت الله العظمی خویی، علامه برای نوشتن این اثر، خود را تصفیه کرده بود. شهید مطهری هم می گوید: «همه تفسیرالمیزان با فکر نوشته شده... من معتقدم بسیاری از این مطالب از الهامات غیبی است. کمتر مشکلی در مسائل اسلامی و دینی برایم پیش آمده که کلید حل آن را در تفسیرالمیزان پیدا نکرده باشم.»

   دلتنگ آموختن؛

علامه در کنار همه این کارها و مشکلاتی که وجود داشت، مطالعه و تحقیق را رها نکرده بود و رساله های علمی می نوشت. گاهی که یاد نجف و گنبد و بارگاه حضرت علی(ع) می افتاد، دلش برای درس و آموختن علم، حسابی تنگ می شد و نمی دانست چه باید بکند.

   *بازگشت به وطن؛

روزهایی که علامه و برادرش در نجف می گذراندند، به سختی سپری می شد. گذران زندگی برای دو برادر که حاضر نبودند از سهم امام هم استفاده کنند، سخت و طاقت فرسا بود. دیگر ماندن نه مصلحت بود و نه امکان داشت. اوضاع کشاورزی و زمین هایشان، حسابی به هم خورده بود. به همین جهت، علامه طباطبایی و برادرش بلافاصله راهی ایران و دیار آبا و اجدادیشان – شادآباد تبریز – شدند و تا 10 سال در وطن خویش ماندند. در این مدت با تلاش طاقت فرسا زمین های رهاشده و باغ های مخروبه را آباد کردند. طی این مدت، به امور روستاها و زندگی مردم نیز رسیدگی می کردند و به کمک نیازمندان می شتافتند.

به نقل از علامه آمده است «هنگامی که در نجف اشرف به درس و بحث اشتغال داشتم یکی از روزها مرحوم قاضی به من برخورد کرد و بدون مقدمه گفت: اگر طالب دنیایی نماز شب و اگر طالب آخرتی نماز شب بخوان. همین دیدار و گفت وگوی کوتاه منشاء آشنایی من با استاد شد... قبل از آن که به محضر وی بار یابم، خود را از کتب فلسفی و آثار معقول بی نیاز می دیدم و پیش خود می گفتم اگر مرحوم ملاصدرا هم بیاید، مطلبی فوق آنچه من فهمیده ام عرضه نخواهد کرد. ولی پس از بهره مند شدن از دیدار این استاد بزرگوار، به یکباره احساس کردم گویا تا کنون از حکمت و فلسفه چیزی عایدم نشده و از اسفار حتی یک کلمه هم نفهمیده ام.» این برخورد جالب، علامه طباطبایی را وارد مرحله تازه ای از زندگی کرد و سیر و سلوک عارفانه وی آغاز شد.

   *هجرت به قم؛

علامه طباطبایی بالاخره تصمیمش را می گیرد: «. .. همزمان با آغاز سال 1325 هجری شمسی وارد شهر قم شدیم... در ابتدا به منزل یکی از بستگان وارد شدیم، ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیون اتاقی دو قسمتی که با نصب پرده قابل تفکیک بود اجاره کردیم. این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود. طبقه زیر این اتاق ها انبار آب شرب بود که در صورت لزوم بایستی از در آن به داخل خم می شدیم و ظرف آب را پر می کردیم، چون خانه فاقد آشپزخانه بود، پخت و پز هم در داخل اتاق انجام می گرفت.»

    درگذشت

وی در روز یکشنبه ۲۴آبان ۱۳۶۰ش (۱۸ محرم ۱۴۰۲ق) از دنیا رفت. جنازه اش، فردای آن روز از مسجد امام حسن عسکری تا حرم حضرت معصومه تشییع شد. آیت الله سید محمدرضا گلپایگانی بر پیکرش نماز خواند و در حرم حضرت معصومه به خاک سپرده شد.[سینی طهرانی، مهر تابان، ۱۴۲۶ق، ص۱۳۱.

    *دیگر برنمی گردم؛

روزهای آخر زندگی پربار علامه طباطبایی فرا رسیده بود و بیماری او را از پای انداخته بود. وقتی ایشان را از خانه به بیمارستان منتقل می کردند، رو به خانواده اش کرد و گفت: « من دیگر برنمی گردم». در بیمارستان هم همه کارکنان را تحت تاثیر قرار داده بود، تا جایی که رییس بیمارستان می گفت: «علامه حافظه شان را در مورد مسائل دنیوی و مادی از دست داده اند و به مسائل مادی بی توجه اند، اما پیوندشان با خدا و عالم معنویت مستحکم تر شده است؛ انگار از ناسوت بریده و به ملکوت پیوسته اند»

... و بالاخره چند روز بعد 24 آبان ماه 1360 هجری شمسی علامه که همیشه از ابدیت سخن می گفت از این عالم خاکی رخت بر بست.

امام خمینی(ره) در پیام تسلیت خود به همین مناسبت فرمودند: «من باید از این ضایعه ای که برای حوزه های علمیه و مسلمین حاصل شد و آن رحلت مرحوم علامه طباطبایی است، اظهار تاسف کنم و به شما ملت ایران به خصوص حوزه های علمیه تسلیت عرض کنم.»

علامه از خود دو پسر و دو دختر به یادگار گذاشته است. فرزند ارشد ایشان سیدعبدالباقی به کارهای صنعتی مشغول است و سیدنورالدین در تبریز زندگی می کند. داماد اول ایشان آیت الله قدوسی است که فرزند بزرگش در منطقه هویزه به شهادت رسید.

 آبان ماه سال 1360 هجری شمسی، روزی است که عالم فرزانه و مفسر بزرگ علامه طباطبایی دیار فانی را به سوی سرای باقی ترک کرد؛ عالمی که همیشه از ابدیت سخن می گفت و با فنای در خدای خویش و آنچه خدایی بود، باقی شد.

امام راحل(ره) در پیام تسلیت خود به همین مناسبت فرمودند: «من باید از این ضایعه ای که برای حوزه های علمیه و مسلمین حاصل شد و آن رحلت مرحوم علامه طباطبایی است، اظهار تاسف کنم و به شما ملت ایران به ویژه حوزه های علمیه تسلیت عرض کنم.»

    ذوق شعری

علامه، دارای ذوق شعری بوده و اشعاری سروده که بعدها خودش آن ها را از بین برده است. پاره ای از اشعار باقی مانده اش در کتابی با نام «ز مهر افروخته» چاپ شده است. در برخی از سروده های او، واژه غیر فارسی به کار نرفته است. معروف ترین غزل علامه طباطبایی «کیش مهر» است. این شعر در ۱۳۶۵ه.ش توسط شهرام ناظری، به آواز درآمد.[نیازمند منبع]

طرح جلد کاست کیش مهر؛ اجرا در ۱۳۶۵ه.ش توسط شهرام ناظری

از وی اشعاری عرفانی باقی مانده است. مشهورترین شعر وی غزل «کیش مهر» است که در آن تنها یک واژه غیرفارسی (حلاج) دیده می شود:

 همی گویم و گفته ام بارها بود

کیش من مهر دلدارها

 پرستش به مستی ست در کیش مهر

برونند زین جرگه هشیارها

 به شادی و آسایش و خواب و خور

ندارند کاری دل افگارها

 بجز اشک چشم و بجز داغ دل

نباشد به دستِ گرفتارها

  کشیدند در کوی دلدادگان

 میان دل و کام دیوارها

 چه فرهادها مرده در کوه ها

چه حلاج ها رفته بر دارها

 چه دارد جهان جز دل و مهر یار

مگر توده هایی ز پندارها

  ولی رادمردان و وارستگان

نیازند هرگز به مردارها

 مهین مهرورزان که آزاده اند

 بریدند از دام جان تارها

 به خون خود آغشته و رسته اند

 چه گل های رنگین به جوبارها

 بهاران که شاباش ریزد سپهر

به دامان گلشن ز رگبارها

 کشد رخت سبزه به هامون و دشت

زند بارگه گل به گلزارها

 نگارش دهد گلبن جویبار

در آیینهٔ آب رخسارها

  رود شاخ گل دربر نیلوفر

برقصد به صد ناز گلنارها

  درد پردهٔ غنچه را باد بام

هزار آورد نغز گفتارها

 به آوای نای و به آهنگ چنگ

 خروشد ز سرو و سمن تارها

 به یاد خم ابروی گلرخان

بکش جام در بزم می خوارها

 گره را ز راز جهان باز کن

 که آسان کند باده دشوارها

 جز افسون و افسانه نبود جهان

 که بسته است چشم خشایارها

 به اندوه آینده خود را مباز

 که آینده خوابی ست چون پارها

 فریب جهان را مخور زینهار

که در پای این گل بود خارها

 پیاپی بکش جام و سرگرم باش

 بهل گرک را بگیرند بیکارها

شعر دیگری از طباطبایی با نام «مهر خوبان» نیز به یادگار مانده است که خود او نیز علاقه زیادی به آن داشت.

   منابع

مدارک را در آآخر هر روایت نوشته ام واز -- پایگاه اطلاع رسانی حوزه -- تابناک-- باشگاه خبر نگاران جوان -- ویکی پدیا دانشگاه ـ آزاد-- زندگی و سرگذشت علامه محمد حسین طباطبایی و سایرین.

امینی گلستانی