505- چرا در دنیا گرفتاری های گوناگون برای آدم پیش می آید
34 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

چرا در دنیا گرفتاری های گوناگون برای آدم پیش می آید

کتِبَ عَلَیکمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کرْهٌ لَکمْ وَعَسَی أَنْ تَکرَهُوا شَیئًا وَهُوَ خَیرٌ لَکمْ وَعَسَی أَنْ تُحِبُّوا شَیئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکمْ وَاللَّهُ یعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ وهو کره لکم سوره 2, آیه 216

-- برای شما جنگ نوشته شده درحالی دوست ندارید ای بسا چیزی را نمی خواهید برای شما خیر است و ای بسا چیزی را دوست دارید درحالی که ضرر شما در آن است -با اینکه خدا می داند ( واز همه چیز آگاه است ) و شما نمی دانید.

(البته علاوه بر اینکه قسمتی از اعمال و گناهان بعنوان مجازات و جزای گناهان و نتیجه اعمال پیش میآید این آیه مبارکه را به یاد داشته باشید که جواب خیلی سوالها و گلایه ها در آنست خیر و صلاح ما را آن خدای مهربان می داند).

انسان از به دست نیامدن خواسته ها و قبول نشدن دعاهاش همیشه گله مند و دلگیر است گلایه می کند خدای مهربان به او توجه ندارد اما این جور نیست صلاح آینده ما در آن است که پیش آمده من برای نمونه سرگذشت دو نفر از انبیا را بطور خلاصه به صورت فهرست می نویسم تاکمی متوجه مسئله شویم

فرعون از ساحران شنیده بود که او وسیله یکی از بنی اسرا ییل کشته خواهد شد پرسید او به دنیا آمده گفتند نه هنوز - از آن روز دستور دادتمام بچه های به دنیا آمده و شکمهای زنان حامله اسراییلیان را بشکافند که این دستورمی گویند تا سی سال طول کشید که قاتلش را بکشد ولی خداوند ببینید چکار کرد ممکن بود از هر یک این کارها مادر حضرت موسی دلگیر می شد اما گذر زمان مسایل را روشن ساخت که کارهای خدا هر کدام حکمتی داشته ومصلحت د رآن بوده که آیه مبارکه فوق مارا مطلع می نماید حال به دانه دانه شماره های پایین دقت نمایید. اول حضرت موسی علیه السلام در بطن مادربود که.

 1 -  خداوند بچه را در شکم -مادرش مخفی نمود که حاملگی اش معلوم نشود.و در ظاهر آثار حاملگی نداشت .

2 - مامورین فرعون هر روز چند بار خانه هارا تفتیش می کردند. مادرموسی - بچه را شیر می دادمامورها ازدر حیاط وارد شدند مادر از ترس - بچه را به تنور آتش انداخت.بعد از رفتن مامورها مادر باشتاب دوید سوخته بچه را بیرو ن آورد. با تعجب دید بچه با آتش بازی می کند.

3 - مادر که دید نمی تواند مدت زیاد بچه را مخفی نگهدارد به یک نجار اسراییلی گفت یک قوطیی که ابعادش این باشد نجار گفتبرای چه می خواهی مادر نگفت نجارگفت تا  تانگویی نمی سا زم مادر هم به خیال این که با او هم طایفه و اسراییلی است گفت یک بچه دارم می خواهم داخل آن بگذارم به دریا اندازم که جلوی چشمش بچه را نکشند قوطی را ساخت و داد اما به خاطر جایزه هنگفتی که فرعون اعلام کرده بود هر کس وجود یک بچه اسراییلی را به او بدهد آن جایزه را خواهد داد نجار دوید به قصر هارون که خبر مهمی دارم خداوند لالش کرد که خواست بادست علامت دهد و بفهماند فرعون ار حرکات او بدش آمد دستور داد اورا از قصر بیرون انداختند.

4 - مادربا وحی خداوند قوطی را با بچه به رود نیل لنداخت با دستور خدا اورا فرشتهای  به سوی قصر فرعون که که یک قسمت از رودنیل از جلوی قصر او می گذشت انداختند مامورین اورا گرفته به داخل قصر بردند باز کردند زن فرعون که بچه دارنمی شد فورا اورا بغل کرد و گفت اورا نکشید او که اسرلییلی نیست آب اورا از کجا آورده معلوم نیست  و شاید اورا به بچگی خود قبول کنیم خداوند با این شرا یط بچه را به زن فرعون که ملکه بود داد و به امنیت کامل رسید.

5 - اما مادر بی توان دارد گریه می کند و از سرنوشت بچه اش بیخبر است خداوند می فرماید: و(حرمنا علیه المراضع ) شیر ها را به او حرام کردیم پستان هیچ یک از مادران شیرده را نگرفت خواهر موسی که از دور تماشا میکرد چون با دستور مادر گشته و بچه را پیدا کرد دید که پستان هیچ زنی شیرده را نمی گیردجلو آمد و گفت (إِذْ تَمْشِی أُخْتُک فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکمْ عَلَی مَنْ یکفُلُهُ فَرَجَعْنَاک إِلَی أُمِّک کی تَقَرَّ عَینُهَا وَلَا تَحْزَنَ)وقتی که خواهرت می می گفت آیا شما را به خانمی راهنمایی کنم که از او شیر می خورد- هامان به فرعون گفت این دختر این بچه را می شناسد زن فرعون به او جیغ کشید و گفتاین  دختر- بچه ای را که معلوم نیست از کجای دنیا آمده که اورا می شناسد  ساکت شو در آنجا هم خداوند نگه داشت.

6 - به خواهر موسی گفتند برو آن زن را بیاور و با سرعت آمد و جریان را به مادر گفت با سرعت آمدند بچه را گرفت فورا پستان مادر را گرفت -همه خوشحال شدند فرعون گفت ماهی چقدر از ما می گیری این بچه را بزرک کنی و هفته یکبارهم بیاوری پیش ما تا او را ببنیم زن فرعون و اطرافیان با خوشحالی تمام بچه را تحویل مادر دادند خداون بچه قاچاق را با حقوق رسما به آغوش مادر برگردانید.

- 7 یک روز فرعون بچه را بغل گرفته بود یک سیلی محکم به صورت او زد فرعون گفت این بچه قاتل من است دستور داد اورا بکشند زن فرعون گفت بابا  این بچه است چه می فهمد گفت این عاقل است زن گفت امتحان کنیم دوسینی یکی پر از طلای زرد و یکی پر از آتش ذغال جلویش بگذارید اگر طلا را برداشت بکشید و اگر از آتش برداشت چیزی نمی فهمد. موسی خواست طلا را بردارد جبرییل زد تا  آتش را برداشت به دهنش گذاشت و زبانش سوخت هاجرزن فرعون گفت دیدی نمی فهمد از آن وقت بچه لکنت زبان پیدا کرد که هنگام بعثت به رسالت به خدا گفت من زبانم لکنت دارد برادرم هارون را بفرستید که هردورا شریک نمود

 8 - خداوندبچه قاچاق که چندین بچه به خاطر او کشته شده و شکم مادران حامله دریده که فرعون قاتلش را بکشد ولی خداند قاتلش را داد به آغوشش و با عزت تمام بزرگ شد

9 - روزی موسی دید یکی از هم قبیله اش با یک نفر در گیر است وبادیدن موسی از او کمک خواست اوهم زد و اورا کشت و فردا نیز این حریان تکرار شد و آنشخص به موسی گفت که نمی خواهی مصلح باشی می خواهی مرا هم بکشی انگونه که دیرو ز یکی را کشتی. یک نفر از دوستدارانش از قصر آمد و گفت یا موسی می خواهند ترا بکشند فرار کن و از دسترس فرعون دور باش.

10 - او به سوی شهر مدین فرار کرد تاکنار شهر مدین رسید دید مردم از چاه آب می کشند و حیوانتشان را سیراب می کنند ولی دو دختر گوسفندانشان را نمی گزارند جلو بیایند علت را پرسید گفتند پدر ما پیر است قدرت ندارد ما منظر میمانیم تا اینها سیراب کنند ما در آخر از زیادی آب اینها گوسفتدهامان را سیراب کنیم موسی آب کشید و گوسفندهای آنها را سیراب کرد آنها رفتند بعد از چند دقیقه برگشتند گفتند پدر مان ترا می خواهد تا دستمزدت را بدهد خدای مهربان حالا می خواهد این را خانه دار هم بکند ویکی از نامزد های دختر یک پیغمبر نماید- جل الخالق.

11 - در آن خانه حضرت شعیب علیه السلام و دختر های او بودند بعد از شنیدن سرگذشت موسی گفت نگران نباش نجات یافتی دخترها گفتند پدر این جوان امین را خدمتکار بگیر و امین بودنشرا گفت چون او نگذاشت من ازجلو روم وگفت با زبانت مرا اهنایی کن خلاصه یکی از دختران را به اوتزویج کردو هشت یاده سال حیوانات اورا بچراند و بره ها یک سال مال او ویک سال مال موسی باشد وخداوند می خواست که او از مال دنیا غنی شود سالی که نوبت موسی بود حیوانها دوقلو می زاییدند

12 - سال ها گذشت و موسی با زن و بچه و اموال عازم شهر فرعون شدکه هوا خیلی سرد گفت من در آن بالا آتش می بینم منتظر باشید من بروم از آن آتش برای شما بیاورم که می خواست بالا رود صدا آم ( فخلع علیک انک بالواد المقدس طوی ) نعلین هایترا در بیاور به وادی مقدس وارد می روی در راه به پیامبری هم مبعوث گردید برای دعوت فرعون ماموریت پیدا کرد نبوت حضرت موسی علیه السلام شروع شد که سرگذشت عجیب او قرآن کریم را پر کرده است - بقیه ماجرای حضرت موسی در قرآن مجید زیاد است از قبیل رو برو شدن او با فرعون وغرق شدن فرعونیان در رود نیل و درنهایت نافرمانی و گوش ندادن اسراییلی ها به امر حضرت که آوردن آن مطالب  اینجا نمی گنجد.

 از ذکر این سر گذشت ها معنای آیه مبارکه اول یاد داشت روشن شد که ای بسا ما چیزیرا دوست میداریم که نمیدانیم در آینده چه خواهد شد ولی خدا می داند وبر عکسش هم همینطورا. پس ازخدا گله مند نشیویم که چرا خواسته ما را قبول نمی کند

پیغمبر دوم که می خواستم سر گذشتش را آورم حضرت یوسف علیه السلام است که مانند حضرت موسی بچه گیش با چه زحمتی گذشت کتک برادرانش و به چاه انداختن برادران اورا و بوسیله تاجران در مصر فروخته شدن و به خانه یکی ازبزرگان قسمت شدن و در زندا ن سالها گذراندن ودر نهایت وزیرکشاورزی شدن و آمدن برادران چند مرتبه ونشناختنشان و درآخر برادران و خانواده را آوردن از کنعان به مصرو غیر ذالک پر از سرگذشت عبرت آمیز و تحقق معنای آیه اول یاد داشت است. . ازهمه تان التماس دعا دارم موفق باشید.