380 - محبت به دوجوان مسیحی (انتقال از شماره 374)
10 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


(انتقال از شماره 374)

                      یک جریان بسیار مهمّ به دو جوان مسیحی-  با مهربانی حضرت امام رضا علیه السلام و امام زمان عجّل اللَّه تعالی فرجه   برای رسیدن به حقیقت  و درک واقعیت .

جریان بسیار جالبی نقل شده که نشان دهنده مهربانی عظیم حضرت امام رضا علیه السلام است و نیز هاله ای از رأفت و مهربانی امام زمان عجّل اللَّه تعالی فرجه را در بردارد.

در کتاب «آفتاب ولایت» می نویسد: «شخصی مورد اطمینان برایم نقل کرد که در مشهد مقدّس، منزل یکی از دوستان، با دو دانشجوی آمریکایی که زن و شوهر بودند، ملاقات کردم. برای آن دو، داستان شگفت آوری رخ داده بود که به تقاضای میزبان، آن داستان را برای ما نقل کردند:

 آن دو جوان آمریکایی گفتند: وقتی که ما در یکی از دانشگاه های آمریکا مشغول تحصیل بودیم، پیوسته در خود احساس کمبود می کردیم.

 با اشاره به سینه اش گفت: احساس می کردم که این جا خالی است، سپس گمان کردم که این کمبود، ناشی از غریزه جنسی است و با ازدواج و انتخاب همسر، آن خلأ پر می شود؛ از این رو، هر دو تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم؛ امّا پس از ازدواج نیزآن خلأ پر نشد و همچنان آن کمبود را در خود احساس می کردیم.

 از این امر سخت ناراحت شدم و با این که به همسرم علاقه داشتم، در ظاهر تمایلی به او نشان نمی دادم و گاهی حتّی حوصله صحبت کردن با او را هم نداشتم، روزی برای عذرخواهی به او گفتم: اگر گاهی می بینی که من حال خاصّی دارم و از تو دوری می گزینم، گمان نکنی علاقه ای به تو ندارم؛ بلکه این ناراحتی و افسردگی و احساس خلأ از دوران دانشجویی در من بوده و تاکنون رفع نشده است و گاهی بدان مبتلا می شوم.

 همسرم گفت: اتّفاقاً من نیز چنین حالتی دارم. پی بردم که این احساس خلأ درونی، درک مشترک هر دوی ما است؛ در نتیجه تصمیم گرفتیم برای رفع آن، چاره ای بیندیشیم. در آغاز بنا گذاشتیم که بیشتر به کلیسا رفت و آمد داشته باشیم و به مسایل معنوی بپردازیم تا شاید آن خلأ برطرف شود.

 ارتباطمان را با کلیسا و مسایل معنوی گسترش دادیم و در آن زمینه، کتاب هایی را نیز مطالعه کردیم؛ امّا آن خلأ و عطش معنوی رفع نشد.

 چون شنیده بودیم که در کشورهای شرقی، به ویژه چین و هندوستان مذاهبی وجود دارند که مردم را به ریاضت و انجام تمرین های ویژه ای برای رسیدن به حقیقت دعوت می کنند، تصمیم گرفتیم به آن کشورها سفر کنیم، و چون چین، از دیگر کشورهای شرقی، به آمریکا نزدیک تر است، ابتدا به چین سفر کردیم. در چین از مسئولان سفارت آمریکا خواستیم کسانی را که در آن کشور در زمینه مسایل معنوی و ریاضت سرآمدند، به ما معرّفی کنند. آن ها شخصی را به ما معرّفی کردند که می گفتند رهبر روحانیان مذهبی چین و بزرگ ترین شخصیت معنوی آن کشور است.

 با کمک سفارت، موفّق شدیم نزد او برویم و با راهنمایی و کمک او مدّتی به ریاضت مشغول شدیم، امّا کمبود معنوی و خلأ درونی ما برطرف نشد.

 از چین به تبّت رفتیم. در آن جا و در دامنه های کوه هیمالیا معبدهایی بود که عدّه ای در آن ها به عبادت و ریاضت می پرداختند. به ما اجازه دادند که به یکی از معبدها راه یابیم و مدّتی به ریاضت بپردازیم.

 ریاضت هایی که در آنجا متحمّل می شدیم، بسیار سخت بود؛ از جمله چهل شب روی تختی که روی آن، میخ های تیزی کوبیده بودند می خوابیدیم. پس از گذراندن مدّتی در آن جا و انجام ریاضت ها و عبادت ها، باز احساس کردیم خلأ درونی ما همچنان باقی است.

 از آن جا به هندوستان رفتیم و با مرتاضان فراوانی تماس گرفتیم و مدّتی در آن جا به ریاضت پرداختیم، امّا نتیجه نگرفتیم و مأیوس شدیم.

 سرانجام این تصوّر در ما پدید آمد که اصلاً در عالم، واقعیتی وجود ندارد که بتواند خلأ درونی انسان را برطرف کند.

 ناامیدانه تصمیم گرفتیم از طریق خاورمیانه به اروپا و سپس آمریکا رهسپار شویم. از هندوستان به پاکستان و از طریق افغانستان به ایران آمدیم و ابتدا وارد شهر بزرگ مشهد شدیم و آن را شهر عجیبی یافتیم که نمونه آن را تاکنون مشاهده نکرده بودیم:

 در وسط شهر، ساختمانی جالب و باشکوه با گنبد و گلدسته های طلا که پیوسته انبوهی از مردم به آن رفت و آمد داشتند ما را به خود جلب کرد.

 پرسیدم: اینجا چه خبر است و این مردم چه دینی دارند؟ گفتند: این مردم مسلمانند و کتاب مذهبی آنان قرآن است و در این شهر و در این ساختمان یکی از رهبران مذهبی آن ها که به او امام می گویند، دفن شده است.

پرسیدم: امام کیست و چه می کند؟

 گفتند: امام علیه السلام، انسان کاملی است که دارای عالی ترین مراحل کمال انسانی است و او با داشتن آن مقام، دیگر مرگی ندارد و پس از رخت بر بستن از دنیا نیز زنده است.

 مسلمانان چون چنین اعتقادی دارند؛ به زیارت امام شان می روند و با عرض ادب و احترام از او حاجت می خواهند و امام علیه السلام نیاز آن ها را برآورده می سازد.

 گفتم: قسمت های مهمّی از قرآن را برای ما نقل کنید.

 گفتند: در یکی از آیات قرآن آمده است که هر چیزی خدا را تسبیح می گوید.

 آن سخنان برای ما معمّایی شد که چطور با این که امام آن ها مرده است، باز او را زنده می دانند و افزون بر این معتقدند که همه چیز، حتّی کوه ها و درختان، خدا راتسبیح می گویند! باور نکردیم و تصمیم گرفتیم برای تماشا وارد حرم رضوی شویم.

 در صحن، یکی از خادمان که وسیله ای شبیه چماق با روکش نقره در دست داشت، وقتی متوجّه شد ما خارجی هستیم، از ورودمان به صحن جلوگیری کرد و گفت: ورود خارجی ها ممنوع است.

 گفتم: ما چندین هزار کیلومتر در دنیا سفر کرده ایم و به اماکن گوناگون وارد شده ایم و هیچ کجا به ما نگفتند که ورود خارجی ممنوع است، چرا شما از ورود ما جلوگیری می کنید؟ قصد ما فقط تماشای این محلّ است و نیت بدی نداریم. هر چه اصرار کردیم، فایده ای نداشت و از ورود ما جلوگیری کردند.

 ما با ناراحتی از آن جا دور شدیم و در آن حوالی روبروی مسافرخانه ای لب جوی آب نشستیم(89)، من مدّتی به فکر فرو رفتم که نکند در عالم حقیقتی باشد که در این جا نهان است و ما نمی شناسیم؟ اگر در اینجا خبری باشد و آنان ما را راه ندهند تا از آن آگاه شویم، برایمان سخت حسرت آور و رنج آور است که با آن همه زحمت، تلاش وتحمّل رنج سفر از رسیدن به آن حقیقت محروم بمانیم. بی اختیار گریه ام گرفت ومدّتی گریستم.

 ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد که آن شخص مدفون یا امام و انسان کامل است و آن ها راست می گویند، یا دروغ می گویند و او انسان کامل نیست؛ اگر آن ها راست بگویند و به واقع او زنده است و بر همه جا احاطه دارد، خودش می داند که ما به دنبال چه هدفی این همه راه آمده ایم و باید ما را دریابد و اگر آنان دروغ می گویند، ضرورتی ندارد به تماشای آن جا برویم.

 همین طور که اشک می ریختم و خود را تسلّی می دادم، دست فروشی که تعدادی آیینه، مهر و تسبیح در دست داشت، نزدم آمد و به زبان انگلیسی و با لهجه شهر خودمان گفت: چرا ناراحتی؟

 سر بلند کردم و جریان را برای او گفتم که ما برای کشف حقیقت به چندین کشور سفر کرده ایم و سال ها ریاضت کشیده ایم و اکنون که به این جا آمده ایم، به حرم راهمان نمی دهند. گفت: ناراحت نباش برو. راهتان می دهند! گفتم: الآن ما به آن جا رفتیم و راهمان ندادند.

 گفت: آن وقت اجازه نداشتند. من در آن لحظه فکر نکردم که چطور آن دست فروش به انگلیسی آنهم با لهجه محلّی با من حرف می زند و از کجا خبر دارد که پیش تر خادمان حرم اجازه نداشتند ما را راه بدهند و اکنون اجازه دارند، و چرا من راز دلم را برای او گفتم؟! سرانجام به سوی حرم راه افتادیم و وقتی به درِ صحن رسیدیم، خادم مانع ورود ما نشد. پیش خود گفتم: شاید ما را ندیده است. برگشتیم و به او نگاه کردیم؛ امّا اوعکس العملی نشان نداد.

 وارد صحن شدیم و به راهروی رسیدیم که جمعیت انبوهی از آن جا وارد حرم می شدند ما نیز همراه جمعیت وارد راهرو شدیم.

 فشار جمعیت ما را از این سو به آن سو می کشاند تا این که به درِ حرم رسیدیم؛ امّا ناگهان من احساس کردم که اطرافم خالی است و هر چه جلو رفتم، پیرامونم خلوت تر می شد و بدون مزاحمت و فشارِ جمعیت به پنجره های ضریح مقدّس رسیدم و مشاهده کردم که درون ضریح، شخصی ایستاده است.

 بی اختیار تعظیم و سلام کردم. آن حضرت با لبخند جواب سلام مرا داد و فرمود: چه می خواهی؟

 من هر چه پیش تر در ذهنم بود، یکباره از ذهنم رفت و هر چه خواستم بگویم که چه می خواهم چیزی به ذهنم نیامد. فقط یک مطلب به ذهنم آمد و در محضر حضرت گفتم و آن این بود که من شنیده ام در قرآن آمده است: همه موجودات خدا را تسبیح می گویند! وقتی آن مطلب را عرض کردم، فرمود: به تو نشان می دهم.

 بعد بی اختیار از حرم بیرون آمدم، باز احساس کردم که پیرامونم خلوت است وکسی مزاحم من نمی شود، خداحافظی کردم و از حرم خارج شدم امّا مبهوت مانده بودم.

 وقتی از حرم خارج و به صحن وارد شدم، حالتی به من دست داد که می شنیدم هر چه پیرامون من وجود دارد از در و دیوار و درخت و زمین و آسمان همه تسبیح می گویند.

 با مشاهده این صحنه، دیگر چیزی نفهمیدم و بی هوش به روی زمین افتادم، پس از به هوش آمدن خود را در اتاقی بر روی تختی دیدم که عدّه ای آب به صورتم می ریختند تا به هوش آیم.

 پس از آن واقعه، متوجّه شدم که در عالم، حقیقتی وجود دارد و آن حقیقت در این جا است و انسان می تواند به مقامی برسد که مرگ و زندگی برای او یکسان باشد و مرگ نداشته باشد و همچنین پی بردم که قرآن راست می گوید که همه چیز تسبیح گوی خدااست. » ( آفتاب ولایت: 136-

 از این جریان چنین نتیجه می گیریم که مردم هر چند در دنیا و مادیات غرق شده باشند، اگر از آن دل ببرند و به راستی جویای راهِ هدایت شوند، راهنمایان الهی از آنان دستگیری می کنند؛ همان گونه که در این جریان، حضرت امام رضا علیه السلام دو جوان مسیحی را به راه راست راهنمایی نمودند.

 آری؛ اگر انسان برای پیدا کردن راه، صداقت داشته باشد؛ گرچه مدّتی به بی راهه رود، سرانجام راهنمایی شده و راه اصلی را پیدا می کند.

 با اطمینان و یقین می توان گفت: اگر در آنچه تاکنون خوانده اید، دقّت و توجّه کرده باشید، در فکر و اندیشه شما تأثیر نیکویی داشته است.

 بنابراین تا می توانید هنگام زیارت، توجّه بیشتری داشته باشید و عظمت حضرت امام رضا علیه السلام را - که ولایت بر ما سوی اللَّه دارند و حجّت خداوند در زمین تا کهکشان ها و. . . می باشند - به خاطر داشته باشید.

 لحظه هایی را که در بارگاه آن حضرت و در حضورشان هستید غنیمت بشمارید و بدانید حضرت امام رضا علیه السلام از شما چه انتظاری دارند! و با دعا نمودن برای هر چه زودتر فرا رسیدن دولت کریمه امام زمان عجّل اللَّه تعالی فرجه، وظیفه خود را انجام داده و به این وسیله، لطف و عنایت حضرت امام رضا علیه السلام را به خود بیشتر کنید.