375- طی الارض امام رضا علیه السلام و دیدار با مردم بصره و کوفه ( 3 )
14 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

             

طی الارض امام رضا علیه السلام و دیدار با مردم بصره و کوفه

وقتی سخن از توانایی طی الارض ائمه علیهم السلام می شود معمولا نمونه مشهور آن یعنی

22 - امام حسن عسکری علیه السلام در گرگان

21 - امام کاظم علیه السلام در نیشابور

و طی الارض امام جواد علیه السلام از مدینه به طوس در جریان شهادت امام رضا علیه السلام به ذهنها متبادر می شود. اما در روایات موارد متعددی از طی الارض امامان علیهم السلام ذکر شده است که شاید اگر کسی همه آنها را یکجا جمع کند در حد یک کتاب باشد.

یکی از این موارد حضور امام رضا علیه السلام در بصره و کوفه پس از شهادت پدر بزرگوار خویش به طی الارض برای معرفی خود به عنوان امام بعدی و مناظره با روسای یهود و نصاری است. شرح این واقعه بدین صورت است:

 وعده امام رضا علیه السلام به حضور در بصره

راوندی در روایتی به نقل از محمّد بن فضل هاشمی جریان این واقعه را اینگونه می آورد:

از محمّد بن فضل هاشمی روایت شده که گفت: زمانی که امام موسی بن جعفر- علیه السّلام- وفات کرد، به مدینه آمدم و به خدمت امام رضا- علیه السّلام- رسیده، به عنوان امام و ولی امر، به او سلام کردم. و ودایعی که نزد من بود، به ایشان رساندم و عرض کردم که من به بصره برمی گردم. و شما می دانید که خبر فوت امام کاظم- علیه السّلام- به اهل آنجا رسیده و اختلاف زیادی بین مردم رخ داده (در باره امامت بعد از آن حضرت) و شک ندارم که از من از براهین امام سؤال خواهند کرد.

اگر چیزی از آن براهین به من نشان بدهید، بی مناسبت نیست.

آن حضرت فرمود: این موضوع برای من مخفی نیست. به دوستداران من بگو که من به بصره می آیم. و لا قوّة الّا باللَّه. و آنچه که امامان از عبا، چوب دستی و اسلحه با خود باید داشته باشند را بیرون آورد (و به من نشان داد).

راوی می گوید: عرض کردم چه وقت منتظر مقدم شما باشیم؟

فرمود: سه روز بعد از رسیدن تو به بصره.

 طی الارض امام از مدینه به بصره

راوی می گوید: پس، من از خدمت حضرت مرخص شدم و به بصره رفتم. و در آنجا از جانشین امام موسی بن جعفر- علیه السّلام- از من سؤال کردند.

گفتم: یک روز قبل از وفات حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- ایشان را ملاقات نمودم، به من فرمود: من از دنیا می روم. وقتی مرا دفن نمودید، به مدینه برو و این امانتها را به فرزندم رضا برسان. او وصی من و صاحب امر بعد از من است و من به دستور آن حضرت عمل کردم و امانتها را در مدینه به علی بن موسی رساندم. و ایشان وعده کردند که بعد از سه روز از رسیدن من به بصره، به بصره بیایند، و هر سؤالی که دارید از ایشان بپرسید.

عمرو بن هذّاب که تمایل به زیدیه و معتزله داشت، شروع به سخن کرد و گفت: ای محمّد! حسن بن محمّد از فضلای اهل بیت است. و در ورع، زهد، علم و سن و سال، در حد بالایی است. و مثل علی بن موسی جوانی نیست که اگر از مشکلات احکام از او سؤال کنند، نتواند پاسخ آن را بدهد.

حسن بن محمّد- که همان جا حاضر بود گفت: ای عمرو! چنین مگو. با آن فضیلت هایی که از او گفته شد. و این محمّد بن فضل است که می گوید: سه روز دیگر امام رضا- علیه السّلام- به اینجا می آید، همین کفایت می کند که دلیلی بر بزرگی او باشد. و آن جمع متفرق شدند.

هنگامی که روز سوم شد، ناگاه متوجه شدیم که آن حضرت به بصره آمده و در منزل حسن بن محمّد می باشد. و او از امام پذیرایی می کند. پس حضرت دستور داد و فرمود: ای حسن جماعت شیعه و اشخاصی که با من کاری دارند حاضر ساز و جاثلیق ( . «جاثلیق» رئیس نصاری (مسیحیان) در ممالک اسلامی بود. و لغت آنها سریانی بود. نصرانی و رأس الجالوت (. «رأس الجالوت» بزرگ یهود و دانشمند آنان بود. (مترجم). . را نیز دعوت کن. و به همه بگو از آنچه می خواهند سؤال کنند. همه اعم از زیدیه و معتزله جمع شدند ولی نمی دانستند حسن آنها را برای چه جمع می کند.

وقتی که همه حاضر شدند، منبری برای آن حضرت گذاشته شد و حضرت بر فراز آن قرار گرفت و رو به حضار مجلس نموده و فرمود: السلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته. آیا می دانید چرا من سخنم را با سلام آغاز نمودم؟

گفتند: خیر.

فرمود: برای اینکه به شما آرامش بدهم.

گفتند: خداوند تو را رحمت کند، تو کیستی؟

فرمود: من علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب و فرزند رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- هستم. امروز نماز صبح را با والی مدینه در مسجد رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- خوانده ام بعد از اینکه نماز را خواندیم، نامه ای را که از سوی صاحبش به او رسیده بود، نشانم داد و با من مشورت کرد. و من هم او را راهنمایی کردم و وعده دادم که بعد از نماز عصر، به مدینه بر می گردم تا جواب نامه را نزد من بنویسد و من به وعده ام عمل خواهم کرد. و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.

آنگاه مردم گفتند: یا ابن رسول اللَّه! ما را همین قدر کفایت می کند و شما نزد ما راستگو هستید. و برای ثبوت امامت شما دلیلی دیگر لازم نیست. سپس برخاستند تا بروند که حضرت فرمود: بمانید و متفرق نشوید. من شما را در اینجا جمع نموده ام تا از من سؤال کنید از هر آنچه می خواهید؛ از آثار نبوّت و علامتهای امامتی که نمی یابید آنها را مگر نزد ما اهل بیت. پس سؤالهایتان را بیاورید.

پس عمرو بن هذّاب شروع کرد و گفت: محمّد بن فضل هاشمی، کلماتی درباره شما می گوید و مقاماتی برای شما قائل است که قلبها آن را قبول نمی کنند.

حضرت فرمود: آنها چیست؟

گفت: محمّد بن فضل هاشمی می گوید: شما هر آنچه را خداوند نازل فرموده، می دانید و می توانید به هر زبان و لغتی صحبت کنید.

امام فرمود: محمّد بن فضل راست می گوید. من آنها را به او خبر داده ام. پس بشتابید و سؤال کنید.

عمرو بن هذّاب گفت: ما قبل از هر چیز شما را با زبان امتحان می کنیم. ما در این شهر افراد مختلف اعم از رومی، هندی، فارسی و ترکی زبان داریم. همه آنها را حاضر می کنیم.

حضرت فرمود: پس تکلم کنید به هر آنچه دوست دارید. ان شاء اللَّه به هر یک از شما با زبان خودتان پاسخ خواهم گفت. پس هر کدام از آنها با زبان و لغت خودشان مسأله ای را پرسیدند و امام هم با لغت خودشان، به آنان پاسخ گفت. مردم بسیار تعجّب کرده و حیران ماندند. و تصدیق کردند که امام از خود آنها به زبانشان واردتر و فصیح تر است.

سپس حضرت، به عمرو بن هذّاب توجّه نموده و فرمود: اگر به تو خبر دهم که در همین ایام به خون یکی از اقوامت، مبتلا می شوی (یعنی او را می کشی) مرا تصدیق می کنی؟

او جواب داد: خیر! چون غیب را فقط خدا می داند.

حضرت فرمود: آری، اما آیا خداوند نمی فرماید: «عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ». یعنی: «خداوند، عالم به غیب است و کسی را از غیب خویش، آگاه نمی سازد مگر آن کس که از رسولان خود برگزیده است» (سوره جن، آیه 7).

). پس رسول خدا نزد خداوند مرتضی می باشد و ما ورثه همان رسولی هستیم که خداوند او را مطلع و آگاه ساخته است از غیب خود از هر آنچه خواسته است. پس ما به آنچه در گذشته رخ داده است و آنچه در آینده تا روز قیامت رخ خواهد داد، آگاه هستیم.

ای پسر هذّاب! آنچه به تو خبر دادم در ظرف پنج روز واقع خواهد شد. پس اگرآنچه را که به تو گفتم در این مدت صورت نگرفت، پس من دروغگو و افترا زننده هستم. ولی اگر صحیح شد پس بدان که تو ردکننده خدا و رسول او هستی.

سپس امام فرمود: چیز دیگری نیز هست و آن اینکه: آگاه باش که بزودی نابینا خواهی شد و چیزی را نمی بینی نه زمین و نه کوهی را. بعد از چند روز همان طور شد که امام فرموده بود.

مطلب دیگر اینکه: تو بزودی به دروغ قسم خواهی خورد، لذا به مرض پیسی مبتلا می شوی.

محمّد بن فضل می گوید: به خدا قسم! هر چه حضرت رضا- علیه السّلام- فرموده بود، به سر عمرو بن هذّاب آمد.

سپس امام رضا- علیه السّلام- رو به جاثلیق کرده فرمود: آیا در انجیل، دلیلی بر پیامبری حضرت محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- هست؟

جاثلیق گفت: اگر چنین چیزی باشد، ما آن را انکار نمی کنیم.

حضرت فرمود: از «سکینه»- که در سفر سوم (. به جزئی از اجزای تورات و انجیل «سفر» گویند). . از کتاب انجیل است- به من بگو.

گفت: نامی از نامهای خدای متعال است که برای ما اظهار آن جایز نیست.

امام فرمود: اگر برای تو ثابت کنم که آن اسم محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- و یاد اوست و عیسای پیامبر، به آن اقرار کرده و آن را برای بنی اسرائیل بشارت داده است، اقرار می کنی، و در صدد انکار آن بر نمی آیی؟

گفت: اگر چنین کنی اقرار می کنم؛ چون من انجیل را رد نمی کنم و منکر آن نیز نمی شوم.

حضرت فرمود: پس بگیر برای من سفر سوم را که در آنجا نام محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- ذکر شده و عیسی به پیامبر اکرم حضرت محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- بشارت داده است.

جاثلیق گفت: این هم سفر سوم. حضرت، سفر سوم از انجیل را گرفته و خواند، تا رسید به نام پیامبر، سپس رو به جاثلیق نموده، فرمود: این پیامبری که در اینجا توصیف شده است، کیست؟ جاثلیق گفت: او را توصیف کن.

حضرت فرمود: چیزی از خود نمی گویم بلکه توصیف خدا را ذکر می کنم؛ او صاحب ناقه و عصا و کسا می باشد، پیامبر امّی است که نام مبارک او در تورات و انجیل نوشته شده، امر به معروف و نهی از منکر می کند و حلال و حرام خدا را بیان می نماید. طیبات و پاکیها را حلال و خبائث و ناپاکیها را حرام می نماید. تکالیف و گناهان سخت را بر می دارد. و زنجیرهایی که مانع از پیمودن راه رستگاری و طریق عدل و مستقیم می شوند، از بین می برد. ای جاثلیق! تو را به حق عیسی- که روح خدا و کلمه او بود- آیا در انجیل این توصیفات را برای این پیامبر ندیده ای؟

جاثلیق سرش را پایین انداخت و دانست که اگر انکار کند، کافر خواهد شد.

بعد گفت: آری، این صفات در انجیل هست و عیسی- علیه السّلام- نام این پیامبر را آورده است.

امام فرمود: اکنون که انکار نکردی و به این مطالب اقرار نمودی، سفر دوم انجیل را نیز بیاور که در آنجا نام آن پیامبر و جانشینش (علی- علیه السّلام-) و نام دخترش فاطمه و فرزندانش حسن و حسین- علیهم السّلام- ذکر شده است.

وقتی جاثلیق و رأس الجالوت، مشاهده کردند که حضرت از آنها به کتابهایشان عالمتر است عرضه داشتند: قسم به خدا! چیزی فرمودید که رد و دفع آن برای ما امکان ندارد، مگر اینکه منکر تورات و انجیل و زبور بشویم. و مطالب شما را موسی و عیسی بشارت داده اند. ولی ما نمی دانستیم او محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- است. ولی اکنون چون شک داریم که آیا این محمّد، محمّد شماست و یا محمّد دیگر. لذا نمی توانیم به نبوّت او اقرار کنیم! امام فرمود: چرا به شک چنگ می زنید، مگر از ابتدای خلقت تا به حال، خداوند کسی را مبعوث کرده است که نامش محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- باشد؟ و آیا غیر از محمّد ما، در کتابهای آسمانی «محمّد» دیگری دیده اید؟

آنها از جواب باز ماندند و گفتند: ما نمی توانیم قبول کنیم که این محمّد، محمّد شماست؛ چون اگر به پیامبری او و جانشینی علی- علیه السّلام- و فرزندان فاطمه اقرار کنیم، به اجبار مسلمان شده ایم.

امام فرمود: تو ای جاثلیق! در پناه خدا و پیامبرش ایمان بیاور و از ناحیه ما، بدی به تو نمی رسد و از چیزی خوف نداشته باش.

جاثلیق گفت: اکنون که مرا پناه دادی، نامهایی که ذکر نمودی، در تورات، انجیل و زبور آمده است.

حضرت فرمود: آیا سخنان تورات و انجیل و زبور راست است یا دروغ؟

گفت: بلکه راست است. و خدا جز حق نمی گوید.

بعد از اینکه امام از جاثلیق اقرار گرفت، رو به رأس الجالوت کرده، فرمود:

گوش کن ای رأس الجالوت! سفر فلان از زبور داود را.

رأس الجالوت گفت: بخوان، خدا تو را و پدر و مادرت را مبارک گرداند. امام شروع کرد و سفر اول از زبور را خواند. تا اینکه به نام محمّد، علی، فاطمه و حسنین- علیهم السّلام- رسید. فرمود: ای رأس الجالوت! تو را به خدا! آیا اینها در زبور داود نیست؟ و به تو نیز مثل جاثلیق پناه می دهم.

رأس الجالوت گفت: آری، عین مطالب و نامها در زبور آمده است.

حضرت فرمود: تو را به حق ده معجزه ای که خداوند بر موسی بن عمران اعطا نمود، قسم می دهم آیا این پنج تن، در تورات به عدل و فضل توصیف نشده اند؟

گفت: آری، و کسی که منکر آن شود به خدا و پیامبرانش کافر گردیده است.

امام رو به او کرد و فرمود: فلان سفر از تورات را بیاور و شروع کرد به خواندن.

رأس الجالوت از خواندن و فصاحت و بلاغت حضرت، تعجّب کرد. وقتی امام به نام مقدس محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- رسید، رأس الجالوت گفت: آری، اینها احماد و دختر او، والیا و شبر و شبیر هستند که معنای آن به عربی می شود: محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین.

امام آن جزء از تورات را تا به آخر خواند. سپس رأس الجالوت گفت: به خداقسم! ای پسر محمّد! اگر خوف از دست دادن ریاستی که بر تمام یهود پیدا کرده ام، نبود به احماد (محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله-) ایمان می آوردم و دستورات شما را اطاعت می کردم. و قسم به خدایی که تورات را بر موسی و زبور را بر داود و انجیل را بر عیسی نازل کرد، تا به حال کسی را ندیدم بهتر از شما تورات و انجیل و زبور را بخواند. و به بهترین بیان و فصاحت و بلاغت، آن را تفسیر کند.

 امام رضا- علیه السّلام- تا ظهر با آنان بود. وقتی ظهر شد فرمود: من نمازم را می خوانم و به مدینه بر می گ ردم تا به وعده ای که به والی مدینه داده ام و آن نوشتن جواب نامه صاحبش می باشد، وفا کنم. و فردا صبح نزد شما برمی گردم، ان شاء اللَّه.

راوی می گوید: بعد از اینکه امام نمازش را خواند، روانه مدینه شد. صبح روز بعد، حضرت برگشت و دوباره همان مجلس، برپا شد. پس کنیز رومی آوردند و امام با او به زبان رومی سخن گفت. و در این حال جاثلیق که با زبان رومی آشنا بود، گوش فرا می داد.

حضرت به زبان رومی خطاب به آن کنیز فرمود: محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- را بیشتر دوست می داری یا عیسی- علیه السّلام- را؟

گفت: تا زمانی که محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- را نمی شناختم، عیسی را بیشتر دوست داشتم. امّا بعد از اینکه محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- را شناختم، او را بیشتر از حضرت عیسی و سایر پیامبران، دوست می دارم.

جاثلیق به کنیز گفت: اگر مسلمان بشوی، دشمن عیسی می شوی؟! کنیز گفت: به خدا پناه می برم! عیسی را دوست داشته و به او ایمان دارم ولی محمّد نزد من محبوبتر است.

آنگاه امام به جاثلیق گفت: آنچه را که این جاریه گفت، برای مردم بازگو کن و همچنین بازگو کن آنچه را که تو به او گفتی و او برای تو جواب گفت: پس جاثلیق نیز همه اینها را برای مردم بازگو نمود. سپس جاثلیق به امام عرضه داشت:

ای فرزند محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- در اینجا مردی سندی می باشد که مذهبش نصرانی است و می خواهد با شما به زبان سندی احتجاج نماید.

حضرت فرمود: او را حاضر کنید. وقتی که حاضر شد، امام- علیه السّلام- با او به زبان خودش صحبت کرد و بعد سؤال و جوابهایی بین آن دو در مورد نصرانیت رد و بدل شد.

راوی می گوید: شنیدیم که مرد سندی می گوید: بثطی بثطی بثطلة. حضرت فرمود: او به زبان سندی، به یگانگی خداوند گواهی می دهد.

سپس امام- علیه السّلام- در مورد حضرت عیسی و مریم با او صحبت کرد و او را قانع کرد تا اینکه به زبان سندی گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه».

بعد کمربندش را بالا برد و علامتی که به رسم نصرانیت، می بستند، آن را به امام داد و عرض کرد، یا بن رسول اللَّه! با دست خود، این را پاره کنید. و حضرت چاقویی طلب کردند و به وسیله آن، علامت را پاره کردند.

سپس حضرت به محمّد بن فضل، دستور داد تا مرد سندی را به حمام ببرد و او را غسل دهد و لباس بپوشاند و با خانواده اش به مدینه بیاورد.

وقتی که بحث و گفتگوها تمام شد، حضرت فرمود: آیا متوجّه شدید آنچه را که محمّد بن فضل در مورد من با شما مطرح کرده بود، درست بود؟

همه گفتند: آری، بلکه چندین برابر، بیشتر از آن را در شما دیدیم. و دیگر اینکه محمّد بن فضل می گوید: شما را به خراسان می برند؟

حضرت فرمود: محمّد راست می گوید؛ الّا اینکه مرا با شکوه، عزّت و جلال به آنجا می برند.

محمّد بن فضل می گوید: در همان جا همگی به امامت حضرت گواهی دادند.

و حضرت، شب را نزد ما سپری کرد و صبح هنگام با مردم خداحافظی کرد و به من سفارشاتی فرمود و قصد عزیمت نمود. و من او را بدرقه کردم تا اینکه میان دهی رسیدیم. حضرت به کناری رفته و چهار رکعت نماز بجا آورد و بعد به من فرمود: ای محمّد! برگرد و در پناه خدا باش و چشمانت را ببند. من نیز چشمانم را بستم.

سپس فرمود: چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم در بصره نزد درب خانه ام ایستاده ام! و اثری از امام نیست

 وارد شدن امام رضا (ع) به کوفه

 محمّد بن فضل می گوید: وقتی که امام رضا- علیه السّلام- خواست از بصره به مدینه برگردد، به من دستور داد و فرمود: به کوفه برو و شیعیان را جمع کن و به آنها خبر بده که من به آنجا خواهم آمد. و فرمود: در خانه حفص بن عمیر اقامت کن. من هم به کوفه رفتم و دستورات آن حضرت را اجرا کردم.

روزی با نصر بن مزاحم بودم که «سلام» خادم امام رضا- علیه السّلام- از کنار ما عبور کرد. لذا فهمیدم که امام- علیه السّلام- به خانه حفص آمده است. به آنجا رفتم و امام در آنجا بود. پس بر او سلام کردم. سپس به من فرمود: غذایی آماده کن.

گفتم: همه چیز آماده است.

فرمود: خدا را شکر که موفّق شدی.

شیعیان را دعوت کردیم و همه حاضر شدند. وقتی که غذا خوردند، امام رو به من فرمود: ای محمّد! ببین در کوفه از متکلمین و دانشمندان چه کسی هست؟ پس آنان را نزد من حاضر کن. پس من نیز آنان را حاضر ساختم. آنگاه امام خطاب به آنها فرمود: می خواهم همان مجلس سودمندی را که در بصره برقرار کردم برای شما نیز برقرار کنم. و خدا مرا بر تمام کتابهای آسمانی دانا نموده است.

سپس امام- علیه السّلام- رو به جاثلیق کوفه- که شخصی دانشمند و در بحث و جدل، معروف بود- نمود و فرمود: ای جاثلیق! آیا می دانی برای حضرت عیسی- علیه السّلام- صحیفه ای وجود داشت که در آن اسم پنج تن بود که بر گردنش آویزان کرده بود. و حضرت، در مغرب بود و می خواست به مشرق برود، صحیفه را گشود و خدا را به نام یکی از آنان قسم داد که زمین زیر پای او پیچیده شود و در یک لحظه از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب، سیر کرد؟

جاثلیق گفت: من جریان این صحیفه را نمی دانم ولی بدون تردید اسماء پنجگانه همراه او بود که به آنها یا یکی از آنان توسّل می جست. و خداوند نیز آنچه می خواست به او عطا می کرد.

حضرت فرمود: اللَّه اکبر! همین که نامها را قبول داری، همین کافی است. و دیگر فرق نمی کند که به صحیفه اقرار کنی یا نه. ای مردم! بر گفتار او شاهد باشید.

سپس فرمود: ای مردم! آیا کسی که با طرف مقابلش به دین و کتاب و پیامبر و شریعت او، احتجاج کند، با انصاف ترین مردم نیست؟

گفتند: آری.

بعد فرمود: بعد از پیامبر- صلّی اللَّه علیه و آله- کسی امام است که قیام کند به آنچه پیامبر به آن قیام کرده است و بتواند کارهای او را انجام دهد. و امامتش را با دلایل و براهین، ثابت کند.

رأس الجالوت گفت: دلایل امامت چیست؟

فرمود: اینکه امام، به تورات، انجیل، زبور و قرآن، احاطه داشته باشد و با هر کدام به کتاب خودشان احتجاج کند. و اینکه: همه زبانها را بداند و با اهل هر زبانی، به زبان خودش، مباحثه کند. و افزون بر اینها، باید از هر آلودگی و عیبی، پاک باشد. و همچنین عادل، با انصاف، حکیم، دلسوز و مهربان، بردبار، اهل بخشش و گذشت، راستگو و نیکوکار، صمیمی، امین و مطمئن باشد. و امور مردم را حلّ و فصل کند.

نصر بن مزاحم ایستاد و گفت: یا بن رسول اللَّه! در مورد جعفر بن محمّد- علیه السّلام- چه می گویی؟

فرمود: چه بگویم در باره امامی که امّت محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- همگی و به اتفاق، گواهی داده اند که او داناترین اهل زمانش بود! گفت: در مورد موسی بن جعفر- علیه السّلام- چه می گویی؟

امام فرمود: او هم همان طور بود.

نصر گفت: مردم در امر او سرگردان و متحیر هستند.

فرمود: حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- در برهه ای از زمان زیست که با نبطی ها به زبانشان و با خراسانی ها با زبان فارسی و با رومیان، به رومی و با غیر عرب، به زبان خودشان، سخن می گفت. و علما و بزرگان یهود و نصاری، از نقاط دور می آمدند و حضرت با آنان با کتاب و زبان خودشان بحث و احتجاج می نمود.

و وقتی عمر مبارکشان به پایان رسید، توسط شخصی نامه ای به من فرستاد که: ای پسرم! اجلم فرا رسیده و عمرم به آخر رسید. و تو جانشین پدرت هستی. همانا رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- هنگام رحلتش علی- علیه السّلام- را خواست و به او وصیت نمود و صحیفه ای به او داد که در آن، نامهای پیامبران و جانشینان آنها بود.

بعد فرمود: ای علی! نزدیکتر آی، وقتی امام نزدیک شد، رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- عبای خویش را بر سر او کشید و فرمود: زبانت را بیرون بیاور. و او بیرون آورد. پیامبر- صلّی اللَّه علیه و آله- انگشترش را به زبان او کشید و فرمود: زبانم را در دهانت بگذار و آن را بمک و هر چه در دهانت بود، فرو ببر.

علی علیه السّلام دستور پیغمبر را اجراء کرد آنگاه فرمود: خداوند به تو فهمانید آنچه به من فهمانیده و بینش تو را باندازه من قرار داده و دانش تو را نیز به همان مقدار که بمن داده عنایت کرد بجز اینکه پیغمبری بعد از من نخواهد بود سپس همین گونه امامی پس از امام دیگر خواهد بود. پس بعد از درگذشت موسی بن جعفر من به هر زبانی آشنا شدم و بتمام کتابها و آنچه بوده و خواهد آمد بدون تعلم اطلاع پیدا کردم. و این سِرّ انبیاء است که خداوند در آنها به ودیعه قرارداده است و انبیاء آن را به اوصیایشان ودیعه می دهند و کسی که آن را نشناسد و در مورد آن تحقیق نکند راه به جایی نبرده است و لا قوة الا بالله منبع:

الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، ج 1، ص 341 تا 351

موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت علیهم السلام.

  نشانه های امامت امام رضا (ع) برای حسین بن عمر

حسین بن عمر بن یزید از جمله کسانی بود که بر امامت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام توقّف کرده و پنج امام بعد از آن حضرت را قبول نداشت، او حکایت کند:

روزی به همراه پدرم نزد امام کاظم علیه السلام رفتیم و پدرم هفت سؤ ال مطرح کرد که حضرت شش تای آن ها را پاسخ فرمود. پس از گذشت مدّتی از این جریان، من با خود گفتم: همان سؤ ال ها را از فرزندش، حضرت رضا علیه السلام می پرسم، چنانچه همانند پدرش پاسخ داد، او نیز امام و حجّت خدا می باشد.

چون نزد ایشان آمدم و سؤ ال ها را مطرح کردم، همانند پدرش، امام کاظم علیه السلام - حتّی بدون تفاوت در یک حرف - پاسخ داد و از جواب هفتمین سؤ ال خودداری نمود.

و هنگامی که خواستم از محضرش خداحافظی کنم، فرمود: هر یک از شیعیان و پیروان ما در این دنیا به نوعی گرفتار و دچار مشکلات هستند؛ پس اگر صبر و شکیبائی از خود نشان دهند، خداوند متعال پاداش هزار شهید به آن ها عطا می نماید.

و من در این فکر فرو رفتم که این سخن به چه مناسبتی بیان و مطرح شد؛ و با حضرت وداع کردم.

بعد از مدّتی به درد پا مبتلا گشتم و سخت مرا آزار می داد تا آن که به حجّ خانه خدا رفتم و امام رضا علیه السلام را ملاقات کردم و از شدّت درد و ناراحتی پا سخن گفتم و تقاضا کردم دعائی را برای شفا و بهبودی آن بخواند؛ و پای خود را جلوی حضرت دراز کردم، فرمود: این پا، ناراحتی ندارد، آن پایت را بیاور.

وقتی پای دیگر خود را دراز کردم، حضرت دعائی خواند و لحظاتی بعد، به طور کلّی درد و ناراحتی پایم برطرف شد. (1)

منبع

1 - بحارالا نوار: ج 49، ص 67، ح 88، اثبات الهداة: ج 3، ص 248، ح 7- 2 - موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت علیهم السلام. 3 - چهل داستان وچهل حدیث از امام رضا علیه السلام، حجت الاسلام والمسلمین عبدالله صالحی

یادداشت ارسالی از آیت الله امینی گلستانی