369 - روايات ديگرى در شرح اسراء و معراج
38 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                                                                       روایات دیگری در شرح اسراء و معراج

و در امالی صدوق از پدرش از علی از پدرش از ابن ابی عمیر از ابان بن عثمان از ابی عبداللَّه جعفر بن محمد علیه السلام روایت آمده که فرمود: وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله را به معراج و به بیت المقدس بردند جبرئیل او را سوار براق کرد و به اتفاق به بیت المقدس آمدند جبرئیل محراب های انبیاء را به آن جناب نشان داد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن محراب ها نماز گزارده و از آن جا عبورش داده در مراجعت به کاروان قریش برخوردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله آبی را که آنان در ظرف داشتند دید و دید که شتری گم کرده اند و در پی آن می گردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن آب بیاشامید، و مابقی آن را به زمین ریخت و چون از معراج برگشت و صبح شد به قریش فرمود که خدای تعالی دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیاء و منزل های ایشان را نشانم داد، و من در مراجعت در فلان محل به کاروانی از قریش برخوردم که شتری گم کرده بودند و از آب ایشان بیاشامیدم، و مابقی آن را ریختم.

ابوجهل گفت: ای قریش الآن فرصت خوبی دست داده، بپرسید مسجد اقصی چند ستون داشت؟ و چند قندیل در آن آویزان بود؟ پرسیدند: ای محمد! در این جمع کسانی هستند که بیت المقدس را دیده باشند، اینک تو بیت المقدس را برای ما توصیف کن ببینیم راست می گویی یا خیر، بگو ببینیم چند عدد ستون داشت؟ و قندیل ها و محراب هایش چند تا بود؟

جبرئیل در دم نازل شده صورت بیت المقدس را در برابر آن جناب مجسم نمود، و آن جناب هر چه را ایشان می پرسیدند پاسخ می گفت، بعد از آن که از جزئیات بیت المقدس فارغ شدند گفتند: باید صبر کنی تا کاروان برسد، از کاروانیان نیز قضیه تو را بپرسیم، حضرت فرمود: شاهد صدق گفتار من این است که کاروانیان قریش هنگام طلوع آفتاب وارد می شوند، در حالی که شتری خاکستری رنگ پیشاپیش کاروانست.

فردای آن روز قریش به استقبال کاروان آمده شکاف دره را نگاه می کردند می گفتند الآن آفتاب می زند در همین بین در یک آن هم آفتاب طلوع کرد و هم کاروان نمودار شد در حالی که شتری خاکستری رنگ پیشاپیش آن بود از داستان شب گذشته و آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود پرسیدند.

گفتند: آری همین طور بود شتری از ما در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفی ریخته بودیم صبح که برخاستیم دیدیم آب به زمین ریخته شده است. ولی مشاهده این معجزات چیزی جز بر طغیان قریش نیفزود. [امالی شیخ صدوق، ص 363، مجلس 69، ح 1-

 در معنای این روایت، روایت دیگری نیز از  (منهج الصادقین، ج 5، ص 252- و  الدر المنثور، ج 4، ص 155- ] وارد شده است.

و در همان کتاب به سند خود از عبداللَّه بن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی به آسمان عروج نمود جبرئیل او را به کنار نهری رسانید، که آن را نهر نور می گویند و آیه: "وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ" اشاره به آنست، وقتی به آن نهر رسیدند جبرئیل به او گفت: ای محمد! به برکت خدا عبور کن، زیرا خداوند چشمت را برایت نورانی کرده و پیش رویت را وسعت داده، آری این نهری است که تاکنون احدی از آن عبور نکرده نه فرشته ای مقرب و نه پیغمبری مرسل، تنها و تنها من روزی یک بار در آن آب تنی می کنم، و وقتی بیرون می شوم بالهایم را بهم می زنم هیچ قطره ای نیست که از بالم بچکد مگر آن که خدای تعالی از آن قطره فرشته ای مقرب خلق می کند که بیست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانی با لغتی جداگانه حرف می زند که زبان دیگری آن را نمی داند و نمی فهمد.

                                                                * * *     بخوانید .

رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن نهر عبور کرد تا رسید به حجاب ها

و حجاب ها پانصد عدد بودند که میان هر دو حجابی پانصد سال راه بود آن گاه به وی گفت: ای محمد! جلو برو رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: چرا با من نمی آیی؟ گفت: من نمی توانم از این جا پا فراتر بگذارم، رسول خدا صلی الله علیه و آله آن قدر که خدا می خواست جلو رفت تا آن که گفتار خدای را شنید که می فرمود من محمودم و تو محمدی اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم پس هر که با تو بپیوندد من با او می پیوندم و هر که با تو قطع کند با او قطع می کنم برو به سوی بندگانم و ایشان را از کرامتی که به تو کردم خبر بده، هیچ پیغمبری برنگزیدم مگر آن که برای او وزیری قرار دادم و تو پیغمبر من، و علی بن ابی طالب وزیر تو است. [امالی صدوق، ص 290، ح 10، طبع بیروت.

و در مناقب ابن شهر آشوب از ابن عباس روایت شده که در خبری گفته: (رسول خدا) آوازی را شنید که می گفت: "آمنا برب العالمین" ابن عباس اضافه کرده که (جبرئیل) گفت: این ها ساحران فرعونند و همچنین (رسول اللَّه) شنید که گوینده ای می گفت: "لبیک اللهم لبیک". جبرئیل گفت: این ها حاجیانند، و نیز شنید صدای گوینده ای را که می گفت: لبیک "اللَّه اکبر". جبرئیل گفت: این ها مجاهدین راه خدایند و نیز صدای تسبیح شنید. جبرئیل بیان داشت که اینان انبیایند پس وقتی به سدرة المنتهی و از آن جا به حجاب ها رسید جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه تو خود جلو برو که من بیش از این نمی توانم نزدیک شوم چرا که اگر به اندازه یک بند انگشت نزدیکتر شوم خواهم سوخت. [مناقب، ج 1، ص 179-

و در احتجاج از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در ضمن احتجاجی که علیه یهود می کرد فرمود: "بر بال جبرئیل سوار شدم، سیر نمودم و به آسمان هفتم رسیدم از سدرة المنتهی که نزد آن جنت الماوی است نیز گذشتم تا آن که به ساق عرش پیوستم، و از ساق عرش ندا شد که به درستی که منم آری منم اللَّه و معبود یکتا، معبودی نیست غیر من، منم "سلام"، "مؤمن"، "مهیمن"، "عزیز"، "جبار"، "متکبر"، "رؤوف"، "رحیم" و من او را با چشم دل دیدم نه با چشم سر. . . ". [احتجاج، ج 1، ص 48، طبع بیروت.

و در کافی به سند خود از ابی الربیع روایت کرده که گفت سفری با حضرت ابی جعفر علیه السلام به حج مشرف شدم که آن سال هشام بن عبدالملک نیز به اتفاق نافع مولای عمر بن خطاب مشرف بود.

نافع نظری به ابی جعفر علیه السلام انداخت در حالی که در رکن بیت بود و مردم اطرافش جمع بودند، نافع به هشام گفت یا امیرالمؤمنین! این کیست که این قدر مردم اطرافش را گرفته اند؟

گفت: این پیغمبر اهل کوفه محمد بن علی است، نافع گفت: شاهد باش که می روم و از مسائلی پرسش می کنم که در جواب عاجز بماند، سؤالاتی به میان می آورم که جز پیغمبر و یا وصی پیغمبر و یا فرزند پیغمبر نمی تواند جواب بگوید، گفت برو و سعی کن سؤالاتی را مطرح کنی تا شرمنده اش سازی.

نافع نزدیک آمد تا خود را به دوش مردم تکیه داده رو به ابی جعفر کرد و گفت: ای محمد بن علی من تورات و انجیل و زبور و قرآن را خوانده ام و حلال و حرام آن ها را یاد گرفته ام اینک آمده ام تا از تو سؤالاتی کنم که جواب آن ها را جز پیغمبران و یا اوصیای آنان نمی دانند، راوی می گوید: امام ابی جعفر علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود بپرس هر چه را که می خواهی.

نافع گفت: به من بگو ببینم بین حضرت عیسی علیه السلام و خاتم الأنبیاء چند سال فاصله بود؟ فرمود: نظریه خودم را بگویم یا رأی تو را؟

عرض کرد: هر دو را، فرمود: بنا به قول من پانصد سال فاصله شد و اما بنا بر قول تو ششصد سال بوده، گفت: بگو ببینم معنای کلام خدا که می فرماید: «وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِک مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یعْبَدُونَ». [از پیغمبرانی که قبل از تو فرستاده ایم بپرس آیا ما به غیر رحمان معبودهای دیگری قرار دادیم که مردم را بپرستند؟ سوره زخرف، آیه 45- (

و از جمله آیاتی که خداوند در بیت المقدس به او نشان داد این بود که خداوند انبیاء و مرسلین اولین و آخرین را محشور نموده به جبرئیل دستور داد تا اذان و اقامه را دو تا دو تا بگوید، و او در اذانش گفت حی علی خیر العمل آن گاه به انبیاء نماز گزارد.

و چون از نماز فارغ شد رو به ایشان کرده پرسید شما به چه چیز شهادت می دهید. (عقاید دینی شما چیست؟) و چه چیزی را می پرستیدید؟ گفتند: ما شهادت می دهیم به این که معبودی نیست جز خدای تعالی و او را شریکی نیست و نیز شهادت می دهیم بر این که تو رسول خدایی بر این معنا از ما عهد و میثاق ها گرفته اند، نافع گفت: درست فرمودی ای ابا جعفر. [روضه کافی، ص 103، ح 93-

و در علل به سند خود از ثابت بن دینار روایت کرده که گفت: من از حضرت زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام درباره خدای عزوجل پرسیدم: که آیا خداوند به مکان وصف می شود؟ حضرت فرمود: "تعالی اللَّه عن ذلک - خدا بزرگتر از این است".

عرض کردم: اگر خداوند به مکان وصف نمی شود پس چرا وقتی می خواست پیغمبرش را به خود نزدیک کند او را به آسمان برد، مگر خدا در آسمان است؟ فرمود: نه این کار برای آن بود که می خواست ملکوت و واقعیت آسمان ها و آن چه در آن ها (از عجائب صنع و بدایع خلقت) است را به او نشان دهد.

پرسیدم: پس این که خدای تعالی می فرماید: "ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنی ". چه معنا دارد؟ و رسول خدا صلی الله علیه و آله به کجا نزدیک شد؟ (که بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نماند؟)

فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به حجاب های نوری نزدیک شد و در آن جا ملکوت آسمان ها را مشاهده کرد، آن گاه تدلی (نزدیکی) نموده و از طرف پائین ملکوت زمین را نگریست تا آن جا که پنداشت نزدیکی های زمین است و بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نبود خلاصه جمله "قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنی " ناظر به فاصله آن جناب با زمین است. [علل شرایع، ج 1، ص 131، باب 112، ح 1-

و در تفسیر قمی به سند خود از اسماعیل جعفی روایت کرده که گفت: من در مسجدالحرام نشسته بودم و حضرت ابی جعفر علیه السلام نیز در گوشه ای نشسته بود، سر بلند کرده نگاهی به آسمان و نگاهی به کعبه کرد و فرمود:

«سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی» سه بار این آیه را تکرار کرد، آن گاه متوجه من شد و فرمود: اهل عراق درباره این آیه چه می گویند؟

عرض کردم: می گویند خداوند رسول خود را از مسجدالحرام به بیت المقدس برد، فرمود این طور نیست که آنان می گویند لیکن از این جا به این جا سیرش دادند و با دست اشاره به آسمان کرد و فرمود ما بین آن دو حرم است.

آنگاه فرمود: به سدرة المنتهی رسید جبرئیل از همراهیش باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: آیا در چنین جایی مرا تنها می گذاری؟ گفت: تو پیش برو که به خدا سوگند به جایی رسیده ای که هیچ خلقی از خلائق بدان جا نرسیده و نخواهد رسید این جا بود که پروردگار خود را دید و تنها سبحه میان او و خداوند فاصله بود، پرسیدم فدایت شوم سبحه چیست؟ حضرت با صورت خود اشاره به زمین و با دست خود اشاره به آسمان کرد و سه نوبت گفت: "جلال ربی جلال ربی" آن گاه خطاب شد که ای محمد، گفت: لبیک یا رب، خطاب رسید سکنه آسمان در چه چیز مشاجره می کنند؟ پیامبر گفت: خداوندا تو منزهی من علمی ندارم جز آن چه که تو به من آموختی.

رسول خدا سپس فرمود: پس خدای تعالی دست در میان دو پستانم گذاشت و من برودت آن را در میان دو کتفم احساس کردم، آن گاه هیچ چیز از گذشته و آینده از من نپرسید مگر آن که پاسخ آن را دانستم، در پایان پرسید ای محمد! سکان آسمان ها در چه چیز مخاصمه و نزاع دارند؟ گفتم: در درجات و کفارات و حسنات.                   *** بخوانید

فرمود: ای محمد نبوتت به پایان رسید، و خوردنت تمام شد، چه کسی را برای جانشینی خود در نظر گرفته ای؟ عرض کردم: پروردگارا من همه خلقت را آزمایش کرده ام کسی را مطیع تر از علی برای خود نیافتم، فرمود: ای محمد! هم چنین مطیع تر از همه خلق نسبت به دستورات منست.

عرض کردم: پروردگارا همه خلقت را آزمودم کسی را نسبت به خودم علاقمندتر از علی نیافتم، فرمود: و هم چنین نسبت به من، پس ای محمد! او را بشارت بده به این که آیات هدایت و پیشوای اولیای من و نور برای فرمانبران من و کلمه باقیه ایست که من متقین را ملزم به پذیرفتن آن کرده ام، هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، علاوه بر این، من او را به خصائصی اختصاص داده ام که احدی را به آن اختصاص نداده ام.

عرض کردم پروردگارا آخر او برادر من و صاحب و وزیر و وارث من است، فرمود: این امری است که قضایش مقدر شده که او باید مبتلا شود و مردم هم به وسیله او امتحان شوند علاوه بر این من او را ارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام، چهار چیز را که گره آن ها به دست اوست و او هرگز فاش نمی کند. [تفسیر قمی، ج 2، ص 243-

مؤلف گوید: : این که امام علیه السلام فرمود: "از این جا به این جا سیرش دادند". مقصود این است که آن جناب را از کعبه به بیت المعمور سیر دادند (و ما بین کعبه و بیت المعمور حرم است) نه این که مقصود این باشد که از کعبه تا بیت المقدس نرفته بلکه به مسجد اقصی رفته است، چون اخبار بسیاری وارد شده که مقصود از مسجد اقصی همان بیت المقدس است، نه این که خواسته باشد مسجد اقصی را به بیت المعمور تفسیر کرده باشد بلکه مقصود حضرت این است که منتهای معراج بیت المقدس نبوده بلکه از آن جا هم گذشته به بیت المعمور که در آسمان ها است برده شده.

و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "این جا بود که پروردگار خود را دیدم" معنایش دیدن به چشم قلب است نه به چشم سر، همچنان که در پاره ای از روایات قبلی خود آن حضرت تصریح به آن کرده بود، روایاتی هم که رؤیت را به رؤیت قلبی تفسیر می کند مؤید این معنا است.

و این که فرمود: "تنها سبحه میان پیامبر و خدا فاصله بود". معنایش این است که در نزدیکی به خدا به جایی رسید که میان خدا و پیامبر جز جلال او فاصله ای نماند. و این که فرمود: "خدای تعالی دست در میان دو پستانم گذاشت. . . " کنایه است از رحمت الهی، و حاصل معنایش این است که علمی از ناحیه او به قلبم وارد شد که هر شک و ریبی را از میان برد.

و در الدر المنثور است که ابن ابی شیبه و مسلم و ابن مردویه از طریق ثابت از انس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: براق را برایم آوردند، حیوانی بود سفید و دراز، و بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر که هر گامش به اندازه چشم اندازش بود من آن را سوار شده به راه افتادم تا به بیت المقدس رسیدم، در آن جا براق را به همان حلقه ای که انبیاء مرکب خود را می بستند ببستم و داخل مسجد شده دو رکعت نماز بجا آوردم.

آنگاه بیرون آمدم جبرئیل ظرفی شراب و ظرفی شیر برایم آورد، من شیر را انتخاب کردم جبرئیل گفت، فطرت را اختیار کردی، آن گاه ما را به طرف آسمان دنیا برد در آن جا اجازه ورود خواست، پرسیدند تو کیستی؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟

گفت: محمد صلی الله علیه و آله است، پرسیدند مبعوث شده؟ گفت: آری مبعوث شده، در این موقع درب را باز کردند، ناگهان آدم را دیدم که به من مرحبا گفت و برایم دعای خیر کرد.

آنگاه ما به آسمان دوم عروج داده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اذن ورود خواست، پرسیدند: تو کیستی؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: چه کسی با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آری مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان دو پسر خاله ام عیسی بن مریم و یحیی بن زکریا را دیدم مرا مرحبا گفتند و برایم دعای خیر کردند.

سپس به آسمان سوم برده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: تو کیستی؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آری مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان یوسف را دیدم که بهره ای از زیبایی داشت مرحبا گفت و برایم دعای خیر نمود.

آنگاه ما به آسمان چهارم برده شدیم، جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: کیستی؟ گفت جبرئیلم، پرسیدند: چه کسی با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آری مبعوث شده، آن گاه ما را راه دادند وارد شدیم و من به ادریس برخوردم بر من مرحبا گفت و برایم دعای خیر کرد.

آنگاه به آسمان پنجم رفتیم، و جبرئیل اجازه ورود خواست، گفتند: کیستی؟ گفت: جبرئیلم گفتند: آن کیست با تو؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آری مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم، و من به هارون برخوردم و مرا ترحیب گفت و برایم دعای خیر کرد.

سپس به آسمان ششم عروجمان دادند در آن جا نیز جبرئیل اجازه خواست، گفتند: کیستی؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: به همراه تو کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آری مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم و من موسی را دیدم و مرا ترحیب گفت و دعای خیر برایم کرد.

پس آنگاه به آسمان هفتم عروج داده شدیم و جبرئیل اجازه خواست، پرسیدند: کیستی؟ گفت: جبرئیلم، گفتند آن کیست؟ گفت: محمد، پرسیدند، مگر مبعوث شده؟ گفت: آری مبعوث شده اجازه ورودمان دادند و من به ابراهیم برخوردم که تکیه به بیت المعمور داده بود و هر روز هفتاد هزار فرشته به دیدارش می آمدند و دیگر آن عده نزد او نمی آمدند، بلکه هر روز یک عده ای دیگر او را دیدار می کردند.

از آنجا عبور داده شدم و به سدرة المنتهی رسیدم، برگ درخت سدر را در آن جا دیدم که مانند گوش فیل بود و میوه اش هم چون کوزه های بزرگ و چون امر الهی آن درخت را فرا گرفت وضعش تغییر کرد، در نتیجه احدی از خلق خدا قادر نیست که زیبایی آن را توصیف کند، آن جا بود که خداوند به من وحی کرد آن چه را که کرد، و پنجاه نماز بر من واجب کرد تا در هر شبانه روز به جای آورم، پس فرود آمدم تا به موسی رسیدم، او پرسید: خدا چه چیز بر امت تو واجب کرد؟ گفتم: پنجاه نماز. گفت: برگرد نزد پروردگارت، چرا که امت تو طاقت این مقدار را ندارند، آری بنی اسرائیل را آزموده و این تجربه را به دست آوردم.

من به درگاه پروردگارم برگشته به عرض رساندم که به امت من تخفیف ده خدای تعالی پنج نماز را تخفیف داد و من نزد موسی برگشتم و گفتم که پنج نماز تخفیف داده شد، گفت: امتت طاقت این را هم ندارند برگرد و از پروردگارت درخواست تخفیف کن، می فرماید من هم چنان برمی گشتم و تخفیف می گرفتم تا آن که خدای تعالی فرمود: ای محمد! حال رسید به پنج نماز، برای هر شبانه روز، و هر نماز اجر ده نماز را دارد و در نتیجه امتت از پنجاه نماز برخوردار می شوند، و هر کس که تصمیم بگیرد حسنه ای را انجام دهد اگر نتوانست انجام دهد یک حسنه به حسابش می نویسند و اگر انجام داد ده حسنه به حسابش نوشته می شود و از طرفی اگر کسی تصمیم گرفت گناهی را مرتکب شود اما به آن گناه دست نیازید چیزی به حسابش نوشته نمی شود و اگر مرتکب شد یک سیئه برایش حساب می شود، این جا بود که به سوی موسی برگشته و جریان را برایش گفتم، باز موسی گفت که نزد پروردگارت برگرد و باز تخفیف بگیر، گفتم: نه آن قدر رفتم و برگشتم که دیگر خجالت می کشم. [الدر المنثور، ج 4، ص 136-

علامه طباطبایی گوید: این روایت از انس به طرق مختلفی نقل شده، از آن جمله طریق بخاری و مسلم و ابن جریر و ابن مردویه است که از طریق شریک بن عبداللَّه بن ابی نمر از انس روایت کرده و روایتش چنین است که گفت: شبی که رسول خدا را از مسجد کعبه به معراج بردند سه نفر قبل از این که به آن جناب وحی بیاید نزد او آمدند در حالی که آن جناب در مسجدالحرام خوابیده بود یکی از آن سه نفر از بقیه پرسید کدامیک از ایشان است؟

وسطی گفت: بهتر از همه او است، دیگری گفت: بگیرید بهتر از همه را، و این جریان در آن شب زیاد ادامه نیافت و از نظر آن جناب ناپدید شدند تا آن که در شبی دیگر آمدند در حالی که دیدگان آن جناب بسته بود ولی دلش بیدار بود و می دید (البته این اختصاص به آن شب و به آن حضرت ندارد اصولا انبیاء چنین هستند که دیدگان شان بسته می شود ولیکن دل هایشان بیدار است و می بیند) هیچ سخن نگفتند و او را برداشته نزد چاه زمزم گذاشتند و از میان آنان جبرئیل جلو آمد و بین گلو تا آخر سینه آن جناب را شکافته و قسمت سینه و اندرون او را با آب زمزم شستشو داد تا این که اندرونش پاکیزه گشت، آن گاه طشتی طلایی پر از ایمان و حکمت آورده و سینه و رگ های گردنش را از آن پر کرد آن گاه، روی هم گذاشته (بهبودش بخشید) و سپس به آسمان دنیایش عروج داد. (راوی حدیث را طبق حدیث قبلی ادامه می دهد)[الدر المنثور، ج 4، ص 137-

مولف گوید:  شکافتن سینه و شستشو و پاکیزه کردن آن و پر کردنش از ایمان و حکمت، بیان یک حالت مثالی است که آن جناب مشاهده کرده نه این که طشتی مادی و از طلا در کار باشد و هم چنان که بعضی ها پنداشته اند مملو از امری مادی به نام ایمان و حکمت شود بلکه همین پر کردن دل آن جناب از ایمان و حکمت، خود قرینه ای است بر این که طشت هم امری معنوی و مثالی بوده.

اخبار معراج از این گونه مشاهدات مثالی و تمثیل های روحی پر است و این معنا در عده ای از اخبار معراجیه که از طرق عامه نقل شده دیده می شود، و پر واضح است که هیچ اشکالی هم ندارد.                                                   زمان معراج

ظاهر این روایت این است که معراج پیغمبر صلی الله علیه و آله قبل از بعثت بوده که هنوز وحی به او نازل نشده بود دیگر این که از آن برمی آید که این پیشامد در خواب بوده نه در بیداری. اما این که قبل از بعثت بوده باشد احتمالی است که معظم روایات وارده در معراج که شاید از حد شمارش هم بیرون باشد آن را رد می کند و علمای این بحث نیز همه اتفاق نظر دارند بر این که معراج بعد از بعثت بوده.

علاوه بر این، خود حدیث هم با این احتمال سازگار نیست، و آن را دفع می کند زیرا در آن آمده است که در معراج پنجاه نماز و پس از چند نوبت گرفتن تخفیف، به راهنمایی موسی، پنج نماز واجب شده است، و واجب شدن نماز قبل از نبوت چه معنایی دارد؟ پس ناگزیر باید صدر حدیث را که داشت "(( قبل از آن که به آن جناب وحی می آمد نزد او آمدند ))" بر این حمل کنیم که ملائکه شبی قبل از شب بعثت آمدند و آن سخنان را با خود گفتند، آن گاه شب بعد که آن حضرت مبعوث به نبوت شده بود آمدند و به معراجش بردند.

و در روایات ما امامیه[تفسیر قمی، ج 2، ص 13-  آمده است که آن عده که در شب معراج با آن جناب در مسجد خوابیده بودند عبارت بودند از حمزة بن عبدالمطلب و جعفر و علی دو فرزند ابی طالب.

اما این که این واقعه در شب معراج در عالم خواب اتفاق افتاده ممکن است. - البته بعید است - بگوئیم که مساله شکافتن سینه و شستشوی اندرون آن حضرت در خواب بوده ولی پس از آن بیدارش کرده و به معراجش برده اند. ولی انصاف این است که ظهور این روایت در این که تمامی جریانات معراج، در خواب واقع شده بیشتر است، و روایات بعدی هم دلالت بر آن دارد.

از آن جمله روایتی است که در الدر المنثور آمده و آن این است که ابن اسحاق و ابن جریر از معاویة بن ابی سفیان روایت کرده اند که هر وقت درباره مساله معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله از معاویه پرسش می شد در جواب می گفت: "رؤیای صادقه از پیش خدا بود". [الدر المنثور، ج 4، ص 157-

علامه طباطبایی می گوید: ولی ظاهر آیه کریمه که می فرماید: «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» تا جمله: «لِنُرِیهُ مِنْ آیاتِنا» این احتمال و این گفته معاویه را رد می کند و همچنین آیات اول سوره نجم. - مثلا در آن آیات این جمله است که: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکبْری» چشم منحرف نشد و خطا نکرد او بزرگترین آیات پروردگار خود را دید. [سوره نجم، آیه 17 و 18-

علاوه بر این که آیه در مقام منت نهادن است، در عین حال ثنای بر خدای سبحان نیز هست که چنین پیشامد بی سابقه را پیش آورده و چنین قدرت نمایی عجیبی را انجام داده، و پرواضح است که مساله "قدرت نمایی" با "خواب دیدن" به هیچ وجه سازگار نیست، خلاصه خواب دیدن پیغمبر بی سابقه و قدرت نمایی نیست چون خواب را همه کس چه صالح و چه طالح می بیند و چه بسا فاسق و فاجر خواب هایی می بینند که بسیار عجیب تر است از خواب هایی که یک مؤمن متقی می بیند.

و اصلا خواب در نظر عامه مردم بیش از یک نوع تخیل چیز دیگری نیست که عامه آن را دلیل بر قدرت یا سلطنت بدانند منتهی اثری که دارد این است که با دیدن آن تفالی بزنند و امیدوار خیری شوند و یا با دیدن آن تطیری بزنند و احتمال پیشامد ناگواری را بدهند.

و نیز در همان کتاب است که ابی اسحاق و ابن جریر از عایشه روایت کرده اند که گفت: من بدن رسول خدا صلی الله علیه و آله را از بسترم غایب ندیدم و در آن شب خداوند روح او را به معراج برد. [الدر المنثور، ج 4، ص 157-

علامه طباطبایی می گوید: همان اشکالی که به روایت قبلی وارد بود بر این روایت نیز وارد است. علاوه بر این در سقوط این روایت از درجه اعتبار، همین بس که تمام راویان حدیث و تاریخ نویسان اتفاق کلمه دارند بر این که معراج قبل از هجرت به مدینه واقع شده، و ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با عایشه بعد از هجرت و در مدینه اتفاق افتاده آن هم بعد از گذشتن مدتی از هجرت و حتی دو نفر هم از راویان در این مطلب اختلاف نکرده اند.

خود آیه نیز صریح است در این که معراج آن جناب از مکه و مسجدالحرام بوده.

و نیز در همان کتاب است که ترمذی (وی روایت را حسن دانسته) و طبرانی و ابن مردویه از ابن مسعود روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من ابراهیم را در شب معراج دیدم به من گفت: ای محمد از من بر امتت سلام برسان و به ایشان بگو که زمین بهشت، زمین پاکیزه و قابل کشت و زرع و آب آن گواراست، و همه آن دشت هموار است و نهال هایی که می توانید بفرستید کلمه سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر و کلمه لاحول و لاقوة الا باللَّه است. [و 29) الدر المنثور، ج 4، ص 153-                

و نیز در همان کتابست که طبرانی از عایشه روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: وقتی مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم و به درختی از درختان بهشت رسیدم که زیباتر و سفید برگ تر و خوش میوه تر از آن ندیده بودم یک دانه از میوه های آن را چیده و خوردم و همین میوه نطفه ای شد در صلب من، وقتی به زمین آمدم و با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد و اینک هر وقت مشتاق بوی بهشت می شوم فاطمه را می بویم. [الدر المنثور، ج 4، ص 153- (دقت کنید)

و در تفسیر قمی از پدرش از ابن محبوب از ابن رئاب از ابی عبیده از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار فاطمه را می بوسید، این کار برای عایشه خوشایند نبود، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای عایشه! وقتی مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم جبرئیل مرا به نزدیک درخت طوبی برد و از میوه هایش به من داد و من خوردم، خداوند همان میوه را به صورت نطفه ای در پشتم درآورد - وقتی به زمین هبوط نمودم با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد، و اینک هیچ وقت او را نمی بوسم مگر آن که بوی درخت طوبی را از او استشمام می کنم. [تفسیر قمی، ج 1، ص 365و در الدر المنثور است که طبرانی در کتاب اوسط از ابن عمر روایت کرده که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله را به معراج بردند خداوند به او وحی کرد که باید اذان بگوید چون نازل شد (به جبرئیل رسید) جبرئیل اذان را به او یاد داد. [و 32) الدر المنثور، ج 4، ص 154-                   

                                                                                             (کیفیت نماز )

و نیز در همان کتاب آمده است که ابن مردویه از علی علیه السلام روایت کرده که اذان را در شب معراج تعلیم رسول خدا کردند، و واجب شد که نماز را بعد از آن بخوانند. [الدر المنثور، ج 4، ص 154-

و در کتاب علل به سند خود از اسحاق ابن عمار روایت کرده که گفت: من از حضرت ابی الحسن موسی ابن جعفر پرسیدم چطور شد که هر یک رکعت نماز دارای یک رکوع و دو سجده شد؟ و با این که سجده دو تا است چرا دو رکعت حساب نمی شود؟ فرمود: حال که این مطلب را سؤال کردی حواست را جمع کن تا جوابش را خوب بفهمی، اولین نمازی که رسول خدا صلی الله علیه و آله بجا آورد نمازی بود که در آسمان در برابر پروردگار متعال و در جلوی عرش خدای عزوجل خواند.

و شرحش چنین است که وقتی آن جناب را به معراج بردند و آن جناب را به معراج بردند و آن جناب به پای عرش الهی رسید به او خطاب شد ای محمد! به چشمه صاد نزدیک شو و محل های سجده خود را بشوی و پاکیزه کن و برای پروردگارت نماز بخوان، رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان جا که خدایش دستور داده بود نزدیک شده و وضو گرفت، وضویی طولانی و سیر، آن گاه در برابر پروردگار جبار تبارک و تعالی به ایستاد.

خدای تعالی دستور داد تا نماز را افتتاح کند، او نیز (با گفتن اللَّه اکبر) نماز را شروع کرد.

دستور رسید ای محمد! بخوان: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ. . . » تا آخر سوره، او چنین کرد دستورش داد تا به اصطلاح حسب و نسب خدای را بخواند و بگوید «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ»، در این جا خدای تعالی از تلقین بقیه سوره باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ».

آنگاه خدای تعالی دستورش داد: بگوید «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُواً أَحَدٌ»، باز خدای تعالی از تلقین بقیه بازایستاد و رسول خدا صلی الله علیه و آله خودش پس از اتمام سوره گفت کذلک اللَّه ربی، کذلک اللَّه ربی.

بعد از آن که رسول خدا این را بگفت خدای تعالی دستورش داد که برای پروردگارش رکوع کند رسول خدا رکوع کرد و دستور داده شد در حال رکوع بگوید "سبحان ربی العظیم و بحمده" رسول خدا سه بار این ذکر را گفت، دستور آمد سر از رکوع بردارد، رسول خدا سر برداشته در برابر پروردگار متعال ایستاد دستور آمد که ای محمد! سجده کن برای پروردگارت رسول خدا با صورت به سجده افتاد، دستور آمد بگو "سبحان ربی الاعلی و بحمده" او این ذکر را هم سه بار تکرار کرد.

دستور رسید بنشیند، رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست جلالت پروردگار جل جلاله را متذکر گشته بی اختیار و بدون این که دستور داشته باشد به سجده افتاد و مجددا سه بار تسبیح گفت، خدای تعالی دستور داد برخیزد آن جناب تمام قامت برخاست و در برخاستن آن جلالتی که از پروردگار خود باید مشاهده کند ندید.

خدای تعالی دستور داد ای محمد! بخوان همان طور که در رکعت اول خواندی، آن جناب انجام داده بعد از آن که یکباره سجده کرد نشست باز متذکر جلال پروردگار تبارک و تعالی گشته بی اختیار به سجده افتاد بدون این که دستور داشته باشد بعد از تسبیح دستور رسید که سر بردار، خداوند تو را ثابت قدم کند و گواهی ده که معبودی نیست به غیر از خدا، و این که محمد فرستاده خداست و قیامت آمدنی است و شکی در آن نیست و این که خداوند همه مردگان را زنده می کند و بگو "اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلیت و بارکت و ترحمت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید اللهم تقبل شفاعته فی امته و ارفع درجته" رسول خدا همه این ها را گفت.

خدای تعالی فرمود ای محمد، رسول خدا روی خود به سوی پروردگارش نموده (و از ادب) سر بزیر افکند و گفت "السلام علیک" پس خدای جبار جل جلاله جوابش داد و گفت: "و علیک السلام یا محمد" به نعمت من نیرو بر طاعتم یافتی و به عصمتم. تو را پیغمبر و حبیب خود کردم.

امام ابوالحسن علیه السلام سپس فرمود نمازی که خدای تعالی دستور داد دو رکعت بود و دو سجده داشت و او همان طور که برایت گفتم در هر رکعت دو سجده به جا آورد و مشاهده عظمت پروردگارش او را بی اختیار به تکرار سجده واداشت خدای تعالی هم همان دو سجده را واجب کرد.

پرسیدم: فدایت شوم آن صاد که رسول خدا مامور شد از آن غسل کند چه بود؟ فرمود: چشمه ایست که از یکی از ارکان عرش می جوشد و آن را آب حیات می گویند و همان است که خدای تعالی در قرآن از آن یاد کرده و فرموده "ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکرِ" و خلاصه دستور این بود که از آن چشمه وضو بگیرد و قرائت کند و نماز بخواند. [علل شرایع، ص 335، باب 32، ح 10-

علامه طباطبایی می گوید: در این معنا روایت دیگری نیز هست.

در کافی به سند خود از علی بن حمزه روایت کرده که گفت در حضور حضرت صادق علیه السلام بودم که ابوبصیر از آن جناب پرسید: فدایت شوم رسول خدا صلی الله علیه و آله را چند نوبت به معراج بردند؟ فرمود: دو نوبت جبرئیل او را در موقعی برد و به او گفت: این جا باش که در جایی قرار گرفته ای که تاکنون نه فرشته ای بدان راه یافته و نه پیغمبری، اینجاست که پروردگارت صلات می گذارد.

پرسید: چگونه صلات می گذارد؟ گفت: می گوید "سبوح قدوس" منم پروردگار ملائکه و روح، رحمتم از غضبم پیشی گرفته است رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: "عفوک عفوک".

فرمود: در آن حال نزدیکیش به پروردگار همان قدر بوده است که قرآن درباره اش فرموده: "قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنی".

ابوبصیر به آن جناب عرض کرد: "قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنی " یعنی چه؟

فرمود: ما بین دستگیره کمان تا سر کمان.

سپس فرمود: میان آن دو حجابی است دارای تلألؤ و به نظرم می رسد، فرمود حجابی است از زبرجد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از دریچه ای به قدر سوراخ سوزن عظمتی را که جز خدا نمی داند مشاهده نمود. . . [اصول کافی، ج 1، ص 442، ح 13-

علامه طباطبایی می گوید: آیات سوره نجم هم مؤید این روایت است که می گوید معراج دو بار اتفاق افتاد: "صلواتی" هم که در این روایت بود ظاهرا باید درست باشد چون معنای صلوات در لغت به معنی میل و انعطاف است. و میل و انعطاف از خدای سبحان (به طوری که گفته شد) "رحمت" و از عبد "دعا" است.

گفتاری هم که جبرئیل از خدای تعالی در صلواتش نقل کرد که می فرماید: "رحمت من از غضبم پیشی گرفته" خود مؤید این معنا است. و نیز به همین جهت بود که جبرئیل آن جناب را در آن موقف نگاه داشت موقفی که خود او گفت هیچ فرشته و پیغمبری بدان جا راه نیافته است، و لازمه این وصفی که برای آن موقف کرده این است که موقف مذکور واسطه ای میان خلق و خالق و آخرین حدی از کمال بوده که ممکن است یک انسان بدان جا برسد، پس حد نامبرده همان حدی است که رحمت الهی در آن ظهور کرده، و از آن جا به مادون و پائین تر افاضه می شود، و به همین جهت در آن جا باز داشته شد که رحمت خدای را (به خود و به مادون خود) ببیند.

و در مجمع البیان خلاصه آن چه را که از روایات استفاده می شود چنین آورده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل در موقعی که من در مکه بودم نزد من آمد و گفت ای محمد! برخیز و من برخاسته با او به طرف درب به راه افتادم و دیدم که میکائیل و اسرافیل نیز با او آمده اند.

جبرئیل براق را - که حیوانی بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر بود و صورتی چون گونه انسان و دمی چون دم گاو و یالی چون یال اسب و پاهایی چون پاهای شتر داشت - حاضر کرد بر پشت آن جلی بهشتی بود و دو بال از قسمت ران هایش بر آمده بود، گامش به اندازه ای بود که چشمش کار می کرد جبرئیل خطاب به من گفت سوار شو. من سوار شدم و به راه افتادم تا به بیت المقدس رسیدم.

آنگاه داستان را نقل کرده تا رسیده به این جا که وقتی به بیت المقدس رسیدم فرشتگانی از آسمان فرود آمده از ناحیه رب العزة به من بشارت دادند و احترام کردند و من در آنجا به نماز ایستادم.

و در بعضی از روایات این باب آمده است که ابراهیم هم در میان خیل انبیاء مرا بشارت داد، آن گاه از وصف موسی و عیسی گفت و فرمود: سپس جبرئیل دست مرا گرفته بالای صخره برد و در آن جا نشانید که ناگهان نردبان و معراجی دیدم که هرگز به زیبایی و جمال آن ندیده بودم.

پس به آسمان بالا صعود داده شدم و عجائب و ملکوتش را دیدم، ملائکه آن جا به من سلام کردند آن گاه جبرئیل مرا به آسمان دوم برد در آن جا عیسی بن مریم و یحیی بن زکریا را ملاقات کردم سپس، به آسمان سوم عروجم داد در آن جا یوسف را دیدم، مرا به آسمان چهارم بالا برد در آن جا ادریس را دیدم به آسمان پنجم برد در آن جا هارون را دیدم به آسمان ششم بالا برد در آن جا خلق کثیری دیدم که موج می زدند سپس به آسمان هفتم عروج داد در آن جا خلقی و فرشتگانی دیدم و در حدیث ابوهریره آمده است که در آسمان ششم موسی را و در آسمان هفتم ابراهیم را دیدم.

آنگاه فرمود: از آسمان هفتم هم گذشته به اعلی علیین رفتیم و اعلی علیین را وصف نموده و در آخر فرمود: پروردگارم با من سخن گفت و من با پروردگارم سخن گفتم بهشت و دوزخ را دیدم و عرش سدرة المنتهی را نظاره کردم و سپس به مکه بازگشتم.

همین که صبح شد داستان را برای مردم شرح دادم ابوجهل و مشرکین مرا تکذیب کردند مطعم بن عدی گفت: تو چنین می پنداری که در یک شب دو ماه راه را پیموده ای من شهادت می دهم بر این که تو از دروغ گویانی.

راویان حدیث اضافه کرده اند که قریش گفتند: بگو ببینم در این سفر چه چیزها دیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شتری گم کرده دنبالش می گشتند و در کاروان شان ظرف بزرگی از آب بود، از آب نوشیدم و روی ظرف را پوشاندم، شما می توانید از ایشان بپرسید که آیا آب را در قدح دیدند یا نه.

قریش گفتند: این یک نشانه، سپس فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شتر فلانی فرار کرده و دستش شکسته بود شما از ایشان بپرسید، گفتند: این دو نشانه، آن گاه پرسیدند: از کاروان ما چه خبر داری؟ فرمود: کاروان شما را در تنعیم دیدم، آن گاه از جزئیات بارها و وضع کاروان برای آنان مطالبی گفت و فرمود: پیشاپیش کاروان شتری خاکستری رنگ در حرکت بود که دو فزاره بر دوش داشت در موقع طلوع خورشید پیدایشان می شود. گفتند: این هم نشانه ای دیگر. [مجمع البیان، ج 6، ص 395-

در تفسیر عیاشی از هشام بن حکم از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن شب که به معراج رفت هم نماز عشاء را در مکه خواند و هم نماز صبح را. [تفسیر عیاشی، ج 2، ص 279، ح 11-

علامه طباطبایی می گوید: و در پاره ای از اخبار آمده که آن جناب نماز مغرب را در مسجدالحرام خواند و بعد از آن برنامه معراجش شروع شد و میان این دو روایت منافاتی نیست، هم چنان که میان نماز خواندنش قبل از معراج و واجب شدن نماز در شب معراج منافاتی نیست، چرا که نماز قبل از معراج واجب شده بود، ولیکن جزئیات آن که چند رکعت است تا آن روز معلوم نشده بود.

باقی می ماند این اشکال که در روایات بسیاری آمده که آن جناب از روز اول بعثتش نماز می خواند، هم چنان که در سوره علق که اولین سوره است فرموده: «أَرَأَیتَ الَّذِی ینْهی عَبْداً إِذا صَلَّی» هیچ یادت هست آن کسی را که نهی می کرد بنده ای را که نماز می خواند. [سوره علق، آیه 9 و 10-

+++        روایاتی هم آمده که آن جناب قبل از اعلام دعوتش تا مدتی با علی علیه السلام و خدیجه نماز می خواند.          +++

و در کافی از عامری از حضرت ابی جعفر علیه السلام روایت کرده که فرمود: بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله معراج رفت در مراجعت ده رکعت نماز بجا آورد هر دو رکعت به یک سلام، و چون حسن و حسین علیه السلام متولد شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله به شکرانه خدا هفت رکعت دیگر زیاد کرد و خداوند هم عمل او را امضاء فرمود، و اگر در نماز صبح چیزی اضافه نکرد برای این بود که در هنگام فجر ملائکه شب می رفتند و ملائکه روز می آمدند.

و چون خداوند دستورش داد تا در مسافرت نمازهایش بشکند رسول خدا صلی الله علیه و آله همه را دو رکعتی کرد مگر مغرب را که از آن چیزی کم نکرد در نتیجه شش رکعت را بر امتش تخفیف داد. و احکام سهو هم تنها مربوط به رکعت هایی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد و اگر کسی در اصل واجب یعنی در دو رکعت اول شک کند باید نماز را از سر بگیرد. [فروع کافی، ج 3، ص 487، ح 2-

مرحوم صدوق در کتاب فقیه به سند خود از سعید بن مسیب روایت کرده که: "وی از علی بن الحسین علیه السلام پرسیده است، چه وقت نماز بدین طریق که امروز واجب است بر مسلمانان واجب شد؟

فرمود: در مدینه و بعد از ظهور اسلام و قوت گرفتن آن، که خداوند جهاد را بر مسلمانان واجب نمود، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله هفت رکعت به آن اضافه کرد، دو رکعت در نماز ظهر و دو رکعت در عصر و یک رکعت در مغرب و دو رکعت در عشاء و نماز صبح را به حال خود به همان دو رکعتی که در مکه واجب شده بود باقی گذارد. . . ". [من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 291، ح 2-                                            ( مقام زن فرعون )

و در الدر المنثور است که احمد و نسایی و بزار و طبرانی و ابن مردویه و بیهقی (در کتاب دلائل) به سند صحیح از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتی مرا به معراج بردند بویی پاکیزه از پیش رویم گذشت به جبرئیل گفتم این بوی خوش از کجا است؟ گفت: بوی مشاطه و آرایشگر خانواده فرعون بود، چرا که او روزی مشغول شانه زدن به گیسوان دختر فرعون بود که شانه از دستش افتاد و گفت: بسم اللَّه.

دختر فرعون گفت: مقصودت نام پدر من است؟ گفت: خیر، مقصودم پروردگار خودم و پروردگار تو و پدرت می باشد، پرسید مگر تو غیر از پدر من پروردگار دیگری داری؟ گفت: آری. پرسید به پدرم بگویم؟ گفت: بگو!

دختر فرعون نزد پدرش رفته و جریان را برای او نقل کرد. فرعون آرایشگر و دخترش را احضار کرد و پرسید: آیا غیر از من پروردگار دیگری داری؟ گفت: آری پروردگار من و تو خدایی است که در آسمان ها است، فرعون دستور داد مجسمه گاوی که از مس بود گداخته کردند و آن زن بیچاره و بچه هایش را در آن افکندند همین که خواستند زن را در آن مس گداخته بیندازند.

گفت: من درخواستی از تو دارم. پرسید: چیست؟ گفت: حاجتم این است که وقتی مرا و فرزندانم را سوزاندی استخوان های ما را جمع آوری نموده و دفن کنی. . . ! فرعون قبول کرد و گفت: این کار را می کنم زیرا تو به گردن ما حق داری. آن گاه آنان را به نوبت در آن مس گداخته انداختند تا در آخر خواستند که طفل شیرخوارش را بسوزانند، مادرش فریادی کشید، طفل گفت: ای مادر پیش بیا و عقب نرو که تو بر حقی، سرانجام او و فرزندانش در آن مجسمه مسی سوختند.

ابن عباس اضافه کرده است که چهار نفر در کودکی به زبان آمده اند، یکی همین کودک است، دومی آن شاهدی بود که به بی گناهی یوسف شهادت داد و سومی طفل شیرخوار در داستان جریح و چهارمی عیسی بن مریم علیه السلام می باشد. [الدر المنثور، ج 4، ص 150.

علامه طباطبایی می گوید: این روایت به طرز دیگری از ابن عباس از ابی بن کعب از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است. [الدرالمنثور، ج 4، ص 150.

و نیز در الدر المنثور است که ابن مردویه از انس روایت کرده که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود شبی به که مرا به معراج بردند از جمعیتی عبور دادند که لب هایشان را با قیچی های آتشی می بریدند و دوباره جایش سبز می شد، از جبرئیل پرسیدم این ها کیانند؟ گفت: این ها خطیب هایی از امت تواند که به مردم چیزی می گویند که خود عمل نمی کنند. [الدر المنثور، ج 4، ص 150.

علامه طباطبایی می گوید: و این نوع تمثلات برزخی که نتایج اعمال و عذاب های آماده شده برای هر یک را مجسم می سازد. در اخبار معراجیه بسیار است که پاره ای از آن ها در روایات گذشته از نظر خوانندگان گذشت.

                                                                                   این را هم باید دانست

که آنچه که ما از اخبار معراج نقل کردیم فقط مختصری از آن بود وگرنه اخبار در این زمینه بسیار زیاد است که به حد تواتر می رسد و جمع کثیری از صحابه مانند مالک و شداد بن اویس و علی بن ابی طالب علیه السلام و ابوسعید خدری و ابوهریره و عبداللَّه بن مسعود و عمر بن خطاب و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عباس و ابی ابن کعب و سمرة بن جندب و بریده و صهیب بن سنان و حذیفة بن یمان و سهل بن سعد و ابوایوب انصاری و جابر بن عبداللَّه و ابوالحمراء و ابوالدرداء و عروة و ام هانی و ام سلمه و عایشه و اسماء دختر ابی بکر همگی آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، و جمع بسیاری از راویان شیعه از امامان اهل بیت علیهم السلام نقل نموده اند.

از دانشمندان اسلامی هم همه آن هایی که کلامشان مورد اعتنا است اتفاق دارند بر این که معراج در مکه معظمه و قبل از هجرت به مدینه اتفاق افتاده است، هم چنان که خود آیه مورد بحث هم آن را افاده می کند و می فرماید: «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی. . . » - منزه است آن خدایی که بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجد اقصی برد. .

و بسیاری از روایات هم که داستان گفتگوی آن جناب را با قریش نقل می کند بر این معنی دلالت دارد، زیرا از مجموع آن ها هم برمی آید که رسول خدا جریان شب گذشته خود را برای قریش نقل نموده و آنان انکار نموده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان نشانه، عدد ستون های مسجد اقصی را برایشان گفت، و جزئیاتی که در راه و از کاروان های بین راه مشاهده کرده بود نقل کرد.

منابع

در فوق منابع به عرض رسید و با استفاده از دانشنامه اسلامی وغیره.