241 -عبد الله بن عفیف از جان بازان ولایت و اولین شهیدبعد از واقعه کربلاه (30)
109 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


                     عبدالله بن عفيف ازدي نخسین شهید جان بکف ولایت و  نابینا بعد از امام حسین علیه السلام پس از اعتراض به ابن زیاد در مسجد کوفه

عبدالله بن عفیف ازدی ، از یاران امام علی و امام حسن  و امام حسین(ع). او در جنگ‌های جمل و صفین چشمانش را در رکاب مولایش علی علیه السلام  از دست داد. پس از واقعه عاشورا، به سخنان ابن زیاد در نکوهش اهل بیت در مسجد کوفه اعتراض کرد و در نتیجه به دستور ابن زیاد سر از تنش جدا نمودند و بدنش را در کناسه کوفه یا سبخه به دار آویختند. او نخستین شیعه‌ای بود که پس از شهادت امام حسین(ع) به شهادت رسید.. به مشروح جریان توجه و دقت نمائید.

عبدالله بن عفیف  در دوران امام علی

از بزرگان شیعه و از زهاد و نیکان باوفای خاندان پیامبر (ص) و اصحاب امیرالمومنین علی (ع). او اولین شهید در اولین مقاومت انقلابی بر ضد سلطه بنی امیه بعد از حادثه کربلا است. از قبیله «بنی ازد» بود و در کوفه زندگی می کرد. بسیار شجاع و جنگجو و در نبردها و غزوات شهرت زیادی داشت. در جنگ جمل در رکاب حضرت علی جنگید و بر اثر ضربه دشمن بینایی چشم چپ را از دست داد و در جنگ صفین چشم دیگرش آسیب دید و ازبین رفت  -  از این رو کاملا بیناییش از بین رفته بود.
او  يكي از شيعيان كوفه و از هواداران جدي امیرالمومنین علي بن ابي‌طالب علیه‌السلام و فرزندان معصومش امام حسن‌مجتبي علیه‌السلام و امام حسين علیه‌السلام در اين شهر بزرگ بود و در قيام مسلم بن عقيل علیه‌السلام بر ضد يزيد بن معاويه و عاملش عبيدالله بن زياد، از وي حمايت مي‌نمود.بعد از واقعه صفین در کوفه زندگی می کرد و همواره در مسجد اعظم کوفه به عبادت و نماز و... مشغول و تا شب، عمرش را همانجا می گذارند.
سال 61 ه.ق بعد از واقعه عظیم کربلا و شهادت حسین بن علی (ع) و یارانش شهر کوفه همچنان زیر نفوذ بنی امیه و عامل آنها عبیدالله بن زیاد بود. گرچه در آن موقع شیعیان به ظاهر سرکوب شده بودند اما جسارت و مقاومت آنها در برابر دشمنان دین و خدا به عنوان خطری عمده دستگاه حکومتی را تهدید می کرد. ماجرای عبدالله بن عفیف نمونه ای از شهادت و وفاداری یکی از شیعیان است.

بعد از واقعه عاشورا
در ماجراي قيام امام حسين علیه‌السلام، وي به خا طر سالخوردگي و نابينايي، توفيق ياري آن حضرت در سرزمين كربلا را نداشت. اما هنگامي كه سرهاي شهيدان كربلا را به همراه اسيران اهل بيت، وارد كوفه كرد - و عبيدالله بن زياد براي زهر چشم نشان دادن به مخالفان و اظهار پيروزي و شادماني در شهادت امام حسين علیه‌السلام و يارانش در واقعه كربلا، در مسجد كوفه براي مردم سخنراني كرد و به مقام شامخ اميرمؤمنان علیه‌السلام و امام حسين علیه‌السلام اسائه ادب و بي‌حرمتي نمود، با عكس‌العمل شديد عبدالله بن عفيف روبرو گرديد.
 به گزارش طبری و دیگران، ابن زیاد گفت:     «الحمد لله الذی اظهر الحق و اهله، و نصر امیرالمؤمنین یزید بن معاویه و حزبه، و قتل الكذاب ابن الكذاب، الحسین بن علی و شیعته‏؛ خدای را سپاس که حق و اهلش را ظاهر کرد، امیرالمومنین یزید بن معاویه و حزبش را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو - حسین بن علی و پیروانش - را کشت.»
هنوز سخن ابن زیاد تمام نشده بود که   عبدالله بن عفیف که از شیعیان دلیر امیر مؤمنان و از زاهدان و عبادت پیشه گان کوفه بود، همین که نعره های نفرت انگیز عبیدالله را شنید، به خشم آمد و پاسخ عبیدالله را داد. و گفت:
    «یا بن مرجانة، ان الكذاب ابن الكذاب أنت و ابوك و الذی ولاك و أبوه، یا بن مرجانة، أتقتلون أبناء النبیین، و تكلمون بكلام الصدیقین؛
اي پسر مرجانه! کذاب بن کذاب تويي و پدرت و آنکس که تو و پدرت را بر اين سمت گمارد، اي دشمن خدا! فرزندان انبياء را از دم شمشير مي گذراني و اينسان جسورانه بر منبر مؤمنان سخن مي گويي؟!
. عبیدالله بن زیاد که انتظار چنین پیش آمدی را نداشت و خیال می کرد که دیگر نفس در سینه های دوستان اهل بیت(علیهم السلام) حبس شده است، با تکبر و خودخواهی تمام دستور داد او را دستگیر کرده و به نزدش ببرند ابن زياد با شنيدن اين اعتراض درخشم شد و گفت: اين که بود؟!

عبدالله گفت: انا المتکلم یا عدو الله! أتقتلون الذریه الطاهره التی قد اذهب الله عنهم الرجس، و تزعم انک علی دین الاسلام؟! وا غوثاه! این اولاد المهاجرین و الأنصار؟ لینتقموا من الطاغیه اللعین بن اللعین علی لسان محمد رسول رب العالمین.
ای دشمن خدا! گوینده این سخن منم، شما دودمان پاک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را که خداوند ایشان را از هر گناه و آلودگی پاک و پاکیزه ساخته است می کشید و ادعای مسلمانی هم می کنید؟! ای فرزندان مهاجرین و انصار! به داد اسلام برسید و از این طاغوت کافر که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را ملعون و پسر ملعون خوانده است، انتقام بگیرند.

آتش خشم ابن زياد شعله ورتر گشت و رگهاي گردنش برآمد و گفت: او را نزد من آريد! مأموران از هر طرف به طرف او هجوم آوردند تا او را بگيرند. بزرگان قبيله ي «ازد» که پسر عموهاي او بودند بپاخاسته و او را از دست مأموران عبيدالله رهايي دادند و از در مسجد کوفه بيرون بردند.
ابن زياد به مأموران خود دستور داد که: اين نابيناي ازدي را که خدا دلش را همانند چشمش کور ساخته است گرفته و نزد من آوريد!
چون قبيله ي ازد از اين جريان آگاه شدند، و دور هم گرد آمدند و قبائل يمن نيز اجتماع کرده و با آنان همدست شدند تا از عبدالله بن عفيف دفاع کنند.
چون اين خبر به ابن زياد رسيد، قبائل مضر را طلبيد و آنان را به کمک محمد بن اشعث فرستاده و دستود داد که با آنان تا پاي جان مبارزه کنند.
راوي مي گويد: جنگ شديدي در ميان دو طرف رخ داد، گروهي کشته شدند و سرانجام مأموران عبيدالله بن زياد در خانه ي عبدالله بن عفيف را شکسته وارد خانه ي او شدند. دختر عبدالله با فرياد، پدر حود را از يورش آنان با خبر ساخت، و عبدالله بن عفيف به او گفت: بيمناک مباش، شمشير مرا به من برسان! او شمشير بدست از خود دفاع مي کرد و مي گفت:
انا ابن ذي الفضل عفيف الطاهر --عفيف شيخي و ابن ام عامر -

کم دارع من جمعکم و حاسر -- و بطل جدلته مغادر
(«من پسر عفيف صاحب فضل و پاک‏سرشت، عفيف پدرم و او پسر ام‏عامر است؛ چه بسيار زره‏پوش و سر برهنه و پهلوان تاراج کننده‏ي شما را به زمين افکندم».

در این بین که عبدالله می جنگید و از خود دفاع می کرد دخترش (صفیه)  به او گفت: لیتی کنت رجلا اذب بین یدیک، هؤلاء الفجره قاتلی العتره البرره ای کاش! من هم مرد بودم تا در پیش روی پدر با این فاجران که قاتلان دودمان پیغمبرند، می جنگیدم.
در این بین که عبدالله می جنگید و از خود دفاع می کرد دخترش به او گفت: لیتی کنت رجلا اذب بین یدیک، هؤلاء الفجره قاتلی العتره البرره ای کاش! من هم مرد بودم تا در پیش روی پدر با این فاجران که قاتلان دودمان پیغمبرند، می جنگیدم.سپاهيان ابن زياد اطراف عبدالله بن عفيف را گرفته به او حمله مي کردند و او که نابينا بود با هدايت دخترش با آنان مي جنگيد و از خود دفاع مي کرد، و از هر طرف که بر او حمله مي کردند، دخترش فرياد مي زد که از فلان سوي آمدند، تا سرانجام به او نزديک شدند، دخترش فرياد برآورد که: وا ذلاه! پدرم را احاطه کردند و کسي نيست که او را ياري کند.
عبدالله بن عفيف شمشيرش را مي چرخاند و مي گفت:

اقسم لو يفسح لي عن بصري -- ضاق عليکم موردي و مصدري .

( «سوگند مي‏خورم که اگر چشمم باز بود (نابينا نبودم)، راه آمد و شد را بر شما تنگ مي‏کردم».

و بالاخره او را دستگير کردند و به نزد عبيدالله بن زياد آوردند، چون چشم عبيدالله بر او افتاد گفت: سپاس خداي را که تو را رسوا کرد!  عبدالله بن عفيف گفت: اي دشمن خدا! چگونه خدا مرا رسوا کرد؟! بخدا قسم اگر چشمم باز بود راه زندگي بر شما تنگ مي گرديد.
ابن زياد پرسيد: درباره ي عثمان چه مي گويي؟!
گفت: اي بنده ي بني علاج! و اي پسر مرجانه!؛ و او را دشنام داد که: تو را با عثمان چه کار؟! اگر بدي کرد يا نيکي و اگر اصلاح کرد يا فتنه انگيزي، خداوند ولي مردم است و در ميان آنان به عدل داوري خواهد کرد، ولي تو بايد از من در مورد پدرت و خودت و يزيد و پدر يزيد سؤال کني!
ابن زياد گفت: بخدا سوگند که چيزي از تو نخواهم پرسيد تا مزه ي مرگ را بچشي! عبدالله بن عفيف گفت: الحمد لله رب العالمين، من از خدا شهادت را طلب مي کردم پيش از آنکه مادر تو را بزايد، و از خدا آرزو کرده بودم که به دست منفورترين خلق که خدا او را بيش از همه دشمن دارد، به شهادت برسم، و چون نابينا شدم از فيض شهادت نااميد شدم، اينک خداي را سپاس مي گويم که شهادت را پس از نااميدي، نصيبم کرد و قبولي دعاي پيشين مرا به من نشان داد.
ابن زياد دستور داد تا سر او را از بدن جدا کنند! و مأموران گردن او را زدند و بدنش را در سبخه ي  کوفه به دار آويختند.
شيخ مفيد نقل کرده است: مأموران چون او را گرفتند، او با شعار مخصوص، قبيله ي ازد را به ياري طلبيد، هفتصد نفر مرد از قبيله ي ازد گرد آمدند و او را از دست مأموران عبيدالله به قهر گرفته و به منزلش بردند، و چون روز پايان گرفت، شب هنگام عبيدالله بن زياد دستور دستگيري او را صادر کرد و او را گردن زد  .
شهادت عبدالله عفیف، آغاز قیام ها و حرکت های بعدی در کوفه شد. از آن جمله قیام جندب بن عبدالله ازدی ـ هم قبیله ی عبدالله عفیف ـ که از یاران و صحابی پیامبر و امیر المؤمنین بود.
بدين سان، فرياد اعتراض يكي از نخبگان شيعي در حمايت خاندان رسول الله (ص) به يك قيام فراگير تبديل شد ولي با خيانت برخي اشراف و قساوت ابن زياد سركوب شد. عبدالله اولين كسي بود كه پس از واقعه كربلا، آتش انقلاب بر ضد امويان را برافروخته و تبليغات دروغين نظام حكومتي را خنثي كرد. در پي اين قيام، ابن زياد دريافت كه پيروزي نظامي نتوانسته آرزوي او را برآورده سازد و به جهت مقاومت و رويارويي مردم، پايه حكومت اموي لرزان شده است. زيرا مردم با حالت پشيماني و سرخوردگي از حكومت روگردان مي شدند و از اين كه از ياري امام حسين (ع) سرباز زدند در خود احساس گناه مي كردند. همين احساس گناه آنها را واداشت كه از اطاعت حكومت سرپيچي نموده، و با شعار «يالثارات الحسين» (خونخواهان حسین علیه السلام بپا خواستند).
 اقدام شجاعانه و جسورانه‏ي اين پير روشن ضمير در همان آغاز سخنان عبيدالله موجب گرديد که:
1- مجلس و گردهمايي مردم کوفه به هم خورده و عبيدالله در رسيدن به نتيجه‏ ي مطلوب و هدفي که در نظر داشت از آن جلسه بگيرد ناکام بماند.
2- اعتراض عبدالله بن عفيف پس از شهادت امام حسين عليه‏ السلام موجب گرديد که روحيه‏ ي برخورد با ظلم و ظالم در ميان مرم که از بين رفته بود دگرباره زنده گردد.
3- دستور دستگيري فردي صالح و شناخته شده توسط عبيدالله و بشهادت رساندن او خشم و نفرت عمومي را برانگيخت و زمينه‏ي قيام و نهضت را که بعدها بصورت نهضت توابين شکل گرفت آماده نمود.
آن‌گاه عبدالله بن عفیف - قصیده‌ای ۲۹ بیتی را در مدح امام حسین علیه السلام و ترغیب مردم به یاری و خونخواهی آن حضرت علیه السلام و نکوهش بنی‌ امیه با فصاحت کامل خواند. آن قصیده چنان زیبا و جالب بود که ابن‌ زیاد سراپاگوش شد، در حالی که هر بیت آن تیری بر قلبش بود.
شهادت عبدالله

(شهادت ۶۱ هجری قمری)
چون اشعار وی به پایان رسید، ابن‌ زیاد دستور داد او را گردن زدند و بدنش را در مکانی به نام «سَبْخه» . [ جائی بی آب و علف در کنار کوفه ) و به نقلی در مسجد به دار آویختند. [ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج۴، ص۸۳.

کاخ ابن زیاد بعد از شهادت عبدالله
در «منتخب طریحی» آمده است: کسی که در مجلس حاضر بود چنین گفته است: در آن هنگام آتشی از کاخ ابن ‌زیاد به بیرون شعله کشید که ابن ‌زیاد از دیدن آن بیمناک شد و از تخت پایین آمد و به یکی از خانه هایش رفت. [ المنتخب، فخر الدين طریحی، ج۱، ص۴۶۶.

صفیه دختر عبدالله بن عفیف

محلاتی می نویسد: این دختر را برای اینکه پدر را هدایت به سوی دشمن می نمود، زندانی کردند تا اینکه طارق نامی به دستور سلیمان بن صرد خزاعی موفق شده او را از زندان نجات داده و فرار کرده و به قادسیه رفت و در آنجا به قبیله خزاعه پیوسته و بعد از واقعه عین الورده و شهادت توابین محمد بن سلیمان بن صرد خزاعی، صفیه را به نکاح خود درآورد و از او شش پسر و چهار دختر به وجود آمد که همه از شجاعان و شیعیان امیرالمومنین بودند.

به یقین افرادى مانند عبدالله بن عفیفدر تاریخ کم اند، پیرمردى نابینا که تاب و توان خود را در جنگ با دشمنان اسلامو اهل بیتپیامبر(صلى اللهعلیه وآله) از دست داده، این چنین با گفتار و عمل خود، جانانه از حق دفاع مى کند و جان خود را بر سر این کار مى گذارد و خوشحال است که به آرزوى دیرینه اش ـ همان شهادت در راه خداـ رسیده است.
اینان، ستارگان فروزانى هستند که در ظلمتکده حکومت دژخیمان تاریخ مى درخشند و درس شهامت و آزادگى و ایمانبه وعده هاى الهى را به همگان ـ مخصوصاً جوانان ـ مى آموزند. 

منابع

    ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، بیروت، -  ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، بیروت،-     بلاذری، احمد بن یحیی، انساب‌الأشراف،-     طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوك،-     محلاتی، ذبیح الله، ریاحین الشریعه، تهران،-  ارشاد، شیخ مفید، -  ملهوف، سید ابن طاووس، -  بحارالانوار، علامه مجلسی، - االکامل فی التاریخ، ابن اثیر،-  تذکرة الخواص، ابن جوزی،-  ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر کاشانی، -  فرسان الهیجاء، ذبیح الله محلاتی، -  المنتخب، فخر الدين طریحی، - دانشنامه اسلامی -- ویکی فقه -- ویکی شیعه -- دائرت المعارف طهور-- پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، جمعی از نویسندگان،-  ابن‏اعثم کوفي، الفتوح، - مناقب خوارزمي، سایت جامع سربازان اسلام - مقتل مقرم  : استاد سید عبدالرزاق مقرم -  وکتاب  عاشورا ريشه ‏ها، انگيزه‏ ها، رويدادها، پيامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)،- و  زنان عاشورا، زهرا یزدان پناه و  مدارک دیگر.