233 - عبدالله و پدرش خباب بن ارت دو یار دلباخته امیر مومنان علیه السلام (22)
127 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

 

  عبدالله و پدرش خباب بن ارت دو یار دلباخته امیر مومنان علیه السلام

 

ولادت

از آنجا که اکثر منابع وفات خبّاب را در سال ۳۷ و در ۷۳ سالگی ثبت کرده اند، وی باید در سال هفدهم پس از عام الفیل، و ۲۳ سال پیش از بعثت به دنیا آمده باشد. وی پیش از اسلام آزاد بود و با درآمد شخصی خود (از طریق آهنگری) گذران زندگی می کرد.[۱]

خَبّاب پسر اَرَتّ نجدی تمیمی از اصحاب محمّد، پیغمبر اسلام و از مهاجرین است. خبّاب دهمین مردی بود که اسلام آورد. او معلّم قرآن فاطمه دختر خطاب و شوهرش سعید بود و او عمر بن خطاب را به خانه ارقم بن ابی الأرقم راهنمایی کرد و بعد نیز به او قرآن می آموخت. خبّاب در جنگ بدر، احد، خندق و تبوک وسایر جنگها در سپاه اسلام شرکت داشت.

 

نسب

درباره نَسب او اختلاف است. کسانی که او را عرب دانسته اند، اغلب وی را تمیمی شمرده اند.[۲] بر این اساس، وی را چنین خوانده اند: خبّاب بن ارت بن جَنْدَلة بن سعد بن خُزَیمة بن کعب بن سعد بن زید منَاة بن تمیم.[۳] برخی نام جد وی را، به جای جندلة، خُوَیلِد ثبت کرده اند،[۴] بعضی نیز او را خُزاعی یا هم پیمانِ بنی زهره دانسته اند.[۵] گاه اصل خبّاب را از منطقه سواد عراق و ناحیه کسْکر گفته اند.[۶]

 

وجه تسمیه به اَرَتّ

گفته شده ارتّ (پدر خبّاب)، از آن رو چنین نام گرفت که درست نمی توانست به عربی سخن بگوید و هرگاه می خواست به این زبان حرف بزند، رتّه (لکنت زبان) پیدا می کرد.[۷] لذا برخی او را یا از نبطی ها و آرامیهای عراق یا از ایرانیان ساکن کسکر دانسته اند. به علاوه در روایتی از حضرت علی(ع)، خبّاب نخستین کسی از نبطیان شمرده شده که اسلام آورد.[۸] بنابراین، عراقی بودن خبّاب ارجح از حجازی بودن اوست.[۹]

 

 کنیه

کنیه خبّاب، بنابر مشهور، ابوعبدالله و به قولی ابومحمد یا ابویحیی بوده است،[۱۰] اما باید گفت، کنیه ابویحیی که برخی منابع برای او برشمرده اند، در واقع کنیه صحابی دیگری است با همین نام (خبّاب)، که غلام عُتبة بن غَزوان بود و در سال ۱۹ هجری در زمان خلافت عمر درگذشت. گفته شده است که پیامبر اکرم پسر خبّاب را عبدالله نامید و خبّاب را ابوعبدالله خواند.[۱۱]

 

فرزندان

خبّاب بن ارتّ چندین فرزند داشت،[۱۲] از جمله عبداللّه، از فرمانداران علی(ع) در نهروان، که به دست خوارج کشته شد.[۱۳] نسل خبّاب تا زمان ابن هشام (متوفی ۲۱۸) در کوفه باقی بود.[۱۴] بعضی فرزندی به نام عبدالرحمن نیز برای خباب نام برده اند.[۱۵]

 

ماجرای اسلام آوردن خباب بن الارت

در شهر مکه جوانی بود بنام «خباب» که بعنوان بردگی در خانه زنی از قبیله خزاعه یا بنی زهره بسر می برد و کار او نیز آهنگری و اصلاح شمشیرها بود، رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ با این جوان الفت و انسی داشت و نزد او رفت و آمد می کرد، خباب نیز روی صفای باطن و پاکی طینت در همان اوائل بعثت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به وی ایمان آورد و گویند: ششمین یا دهمین مردی بود که مسلمان گردید و در ایمان خود نیز محکم و پر استقامت بود و به هر اندازه که او را شکنجه کردند دست از آئین خود برنداشت.

مشرکان مکه او را می گرفتند و مانند بسیاری دیگر زره آهنین بر تنش کرده در آفتاب داغ و روی ریگهای مکه می نشاندند تا بلکه از فشار حرارت هوا و آهن و ریگها به ستوه بیاید و از دین اسلام دست بردارد، و چون دیدند این عمل در خباب اثری ندارد هیزمی افروخته و چون هیزمها سوخت و بصورت آتش سرخ در آمد بدن خباب را برهنه کرده و به پشت روی آن آتشها خواباندند، خباب گوید: در این موقع مردی از قریش نیز پیش آمد و پای خود را روی سینه من گذارد و آنقدر نگهداشت تا گوشت و پوست بدن من آتش را خاموش کرد و تا پایان عمر جای سوختگی آن آتشها در پشت خباب بصورت برص و پیسی نمودار بود، و چون عمر بخلافت رسید روزی خباب را دیدار کرد و از شکنجه هائی که در صدر اسلام از دست مشرکان قریش دیده بود سؤال کرد، خباب گفت: به پشت من نگاه کن، و چون عمر پشت او را دید گفت: تاکنون چنین چیزی ندیده بودم.

و از شعبی نقل شده که گوید: خباب از کسانی بود که در برابر شکنجه مشرکین بردباری می کرد و حاضر نبود از ایمان به خدای تعالی دست بردارد، مشرکان که چنان دیدند سنگهائی را داغ کرده و پشت او را آنقدر بآن سنگها فشار دادند تا آنکه گوشتهای پشت بدنش آب شد.

مشرکین، گذشته از آزارهای بدنی از نظر مالی هم تا آنجا که می توانستند تازه مسلمانان را در مضیقه قرار داده و زیان مالی به آنها می زدند.

درباره همین خباب، طبرسی مفسر مشهور و دیگران می نویسند: خباب از عاص بن وائل پولی طلبکار بود، و پس از آنکه مسلمان شد به نزد وی آمده مطالبه حق خود را کرد، عاص بدو گفت: طلب تو را نمی دهم تا دست از دین محمد برداری و بدو کافر شوی، و خباب با کمال شهامت و ایمان و مردانگی گفت: من هرگز بدو کافر نمی شوم تا هنگامی که تو بمیری و در روز قیامت مبعوث گردی، عاص گفت: باشد تا آنوقت که من مبعوث شدم و به مال و فرزندی رسیدم طلب تو را می پردازم!

بدنبال این گفتگو خدای تعالی این آیات را نازل فرمود:

«أ فرأیت الذی کفر بآیاتنا و قال لاوتین مالا و ولدا، اطلع الغیب ام اتخذ عند الرحمن عهدا کلا سنکتب ما یقول و نمد له من العذاب مدا، و نرثه ما یقول و یأتینا فردا». (سوره مریم آیه ۷۷) «آیا دیدی آنکس را که به آیات ما کافر شد و گفت: مال و فرزند بسیاری بمن خواهند داد، مگر از غیب خبر یافته یا از خدای رحمان پیمانی گرفته، هرگز چنین نخواهد بود ما آنچه را گوید ثبت خواهیم کرد و عذاب او را افزون می کنیم، و آنچه را گوید بدو می دهیم ولی نزد ما به تنهائی خواهد آمد».

ابن اثیر و دیگران از شعبی نقل کرده اند که چون شکنجه مشرکان به خباب زیاد شد به نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ آمده عرض کرد: آیا از خدا برای ما درخواست یاری و نصرت نمی کنی؟ خباب گوید: در این هنگام رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ: که صورتش برافروخته و سرخ شده بود رو به من کرده فرمود: آنها که پیش از شما بودند به اندازه ای بردبار و شکیبا بودند که گاهی مردی را می گرفتند و زمین را حفر کرده او را در زمین می کردند آنگاه اره برنده روی سرش می گذاردند و با شانه های آهنین گوشت و استخوان و رگهای بدنشان را شانه می کردند ولی آنها دست از دین خود بر نمی داشتند

 

پایان کار خباب و برده دارش ام انمار

و از داستانهای جالبی که در این باره نقل کرده این است که می نویسد: کار خباب این بود که شمشیر می ساخت.و رسولخدا ـ صلی الله علیه و آله ـ با وی الفت و آمیزش داشت و پیش او می آمد، خباب که برده زنی بنام ام انمار بود ماجرا را به آن زن خبر داد، آنزن که این سخن را شنید از آن پس آهن را داغ می کرد و روی سر خباب می گذارد و بدین ترتیب می خواست تا خباب را از آمیزش با پیغمبر اسلام و پذیرفتن آئین وی باز دارد، خباب شکایت حال خود را به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ کرد و پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره او دعا کرده گفت: «اللهم انصر خبابا» ـ یعنی خدایا خباب را یاری کن ـ پس از این دعا «ام انمار» بدرد سری مبتلا شد که از شدت درد همچون سگان فریاد می زد، و بالاخره کارش بجائی رسید که بدو گفتند: باید برای آرام شدن این درد، آهن را داغ کرده بر سرت بگذاری و از آن پس خباب پاره آهن داغ می کرد و بر سر او می گذارد.

 

  سخنان امیر المؤمنین علیه السلام درباره خباب

امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ در مرگ خباب سخنانی فرموده که شدت آزار و شکنجه هائی را که در راه اسلام کشیده بخوبی معلوم می گردد.

خباب بنا بر مشهور در سال ۳۷ هجری در کوفه از دنیا رفت و طبق وصیتی که کرده بود بدنش را در خارج شهر کوفه دفن کردند، و در آن هنگام علی ـ علیه السلام ـ در صفین بود، و خباب که هنگام رفتن آن حضرت به صفین بیمار بود بخاطر همان بیماری نتوانسته بود در جنگ شرکت کند در غیاب آن بزرگوار از دنیا رفت، و چون علی ـ علیه السلام ـ مراجعت کرد و از مرگ وی مطلع شد درباره اش فرمود:

«وَ قَالَ(ع) فِی ذِکْرِ [خَبَّابٍ ] خَبَّابِ بْنِ الْأَرَتِّ [رَحِمَ ] یَرْحَمُ اللَّهُ خَبَّابَ بْنَ الْأَرَتِّ فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً وَ هَاجَرَ طَائِعاً وَ [عَاشَ مُجَاهِداً طُوبَی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ ] قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ وَ عَاشَ مُجَاهِدا»؛ شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغة، صالح، صبحی، ص 476، هجرت، قم، چاپ اول، 1414ق.

خدا رحمت کند خباب بن ارت را که از روی رغبت و میل اسلام آورد و مطیعانه (و سر بفرمان) هجرت کرد و به مقدار کفایت (زندگی) قناعت کرد و از خداوند (در هر حال) خوشنود و راضی بود، و مجاهد زندگی کرد.

در روایتی از حضرت علی علیه السلام، خبّاب نخستین کسی از نبطیان شمرده شده که اسلام آورد. امام علی ـ علیه السّلام ـ در ضمن گفتاری فرمود:

پیشقدمان به اسلام پنج نفر هستند: ۱. من از پیش قدم های عرب هستم؛ ۲. سلمان از پیش قدمان فارس است؛ ۳. صهیب از پیش قدمان روم است؛ ۴. خباب از پیشقدمان نبط ( فلسطین ) است؛ ۵. بلال از پیشقدمان حبشه است.

بنابراین، عراقی بودن خبّاب ارجح از حجازی بودن اوست.

درحالات او هست که: و أما خباب بن الأرت، فکانوا قد قیدوه بقید و غل فدعا الله تعالی بمحمد و علی و آلهما الطیبین، فحول الله تعالی القید فرسا رکبه، و حول الغل سیفا بحمائل تقلده فخرج [عنهم ] من أعمالهم. فلما رأوا ما ظهر علیه من آیات محمد(ص) لم یجسر أحد أن یقربه، و جرد سیفه و قال: من شاء فلیقرب، فإنی سألته بمحمد و علی(ع) أن لاأصیب بسیفی أبا قبیس إلا قددته نصفین، فضلا عنکم. فترکوه فجاء إلی رسول الله (ص.)

خباب را با غل و زنجیر بستند و او خدا را به محمد و علی و اولاد طاهرینش قسم داد خداوند زنجیر را اسب کرده و غل را به شمشیر و حمایل تبدیل نمودو از میان آنها بیرون رفت و او را که دیدند چه اعجاز و نشانهائی به احترام محمد پیش آمد کسی جرئت نکرد به او نزدیک شود و شمشیرش را کشید و گفت هرکس جرئت دارد جلو بیایدمن از خدا به احترام علی و محمد در خواست نمودم اگر باشمشیرم به کوه ابو قبیس بزنم دو نصفش می کنم شما که جای خود دارید پس او را ترک کردند.  

 

(منابع)

ابن ابی الحدید،شرح نهج البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵۱۳۸۷/۱۹۶۵۱۹۶۷، چاپ افست بیروت، بی تا.

ابن ابی شیبه، المصنَّف فی الاحادیث و الآثار، چاپ سعید محمد لحّام، بیروت ۱۴۰۹/ ۱۹۸۹.

ابن اثیر، اسدالغابة فی معرفة الصحابة، تهران: انتشارات اسماعیلیان، بی تا.

ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت ۱۳۸۵۱۳۸۶/ ۱۹۶۵۱۹۶۶، چاپ افست ۱۳۹۹۱۴۰۲/ ۱۹۷۹۱۹۸۲.

ابن بابویه، کتاب الخصال، چاپ علی اکبر غفاری، قم ۱۳۶۲ش.

ابن جوزی، زادالمسیر فی علم التفسیر، چاپ محمدبن عبدالرحمان عبداللّه، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷.

ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

ابن حِبّان، کتاب الثقات، حیدرآباد، دکن ۱۳۹۳۱۴۰۳/ ۱۹۷۳۱۹۸۳، چاپ افست بیروت، بی تا.

ابن حِبّان، کتاب مشاهیر علماء الامصار، چاپ م. فلایشهمر، قاهره ۱۳۷۹/۱۹۵۹.

ابن حبیب، کتاب المُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/۱۹۴۲، چاپ افست بیروت، بی تا.

ابن حبیب، کتاب المُنَمَّق فی اخبار قریش، چاپ خورشید احمد فارق، بیروت ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛

ابن حجر عسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابة، چاپ عادل احمد عبدالموجود و علی محمد معوض، بیروت ۱۴۱۵/ ۱۹۹۵.

ابن سعد (بیروت). و ابن شهر آشوب

 

   عبدالله بن خَبّاب بن اَرَتّ

از یاران حضرت علی(ع)، وی در جنگ جمل و صفین در رکاب حضرت علی(ع) جنگید. و پیش از جنگ نهروان به همرا ه همسرش به دست خوارج به شهادت رسیدند. شهادت آنان را علت وقوع جنگ نهروان دانسته اند.

   ولادت

پدر وی خباب بن ارت که از صحابه پیامبر(ص) بود.[۱] عبدالله در زمان رسول خدا(ع) متولد شد، وی به خیر و صلاح معروف بود.[۲]وی را از عابدترین و نیکوکارترین یاران حضرت علی(ع) دانسته اند.[۳]

   صحابی حضرت علی

عبدالله را از مردان شجاع دانسته اند.[۴] در جنگ جمل در رکاب حضرت علی(ع) با ناکثین جنگید، وی همچنین در جنگ صفین حضور داشته[۵] عبدالله در ماجرای حکمیت جزء شاهدان بود.[۶] او در جریان حکمیت در حضور حضرت علی(ع) خطبه ای خواند و آمادگی خود را برای ادامه جنگ ابراز داشت.[۷]بعضی او را کارگزار حضرت علی در نهروان دانسته اند.[۸]

   شهادت

خوارج عبدالله و همسرش را در مسیر بصره به کوفه دستگیر کردند[۹] و نظر وی درباره را حضرت علی(ع) قبل از حکمیت و پس از آن را جویا شدند و وی را از شیفتگان حضرت علی(ع) یافتند.[۱۰][۱۱] خوارج ابتدا به عبدالله امان داده و از او خواستند حدیثی از پیامبر(ص) نقل کند، عبدالله گفت: پدرم از رسول خدا(ص) روایت کرده است، بعد از من فتنه ای پیش می آید که قلب مرد در آن می میرد، همچنان که بدنش می میرد، شب مؤمن است و روز کافر.»

این حدیث به مذاق آنان خوش نیامد و گفتند: به خدا سوگند، تو را طوری خواهیم کشت که قبل از تو کسی آن طور کشته نشده باشد. آن گاه وی را گرفته و دستهایش را بستند. وی را با همسرش که حامله بود با چند نفر زن که همراه آنان بود به زیر درخت خرمایی آوردند. در این هنگام خرمایی از آن درخت بر زمین افتاد، یکی از خوارج آن خرما را خورده و مورد اعتراض دوستانش قرار گرفت که آیا بدون اجازه خرمای دیگری را می خوری. مرد خرما را از دهان بیرون انداخت. وقت دیگری یکی از خوارج شمشیر کشید و خوکی از اهل ذمه را کشت. بعضی از همراهان معترض شدند. مردی که خوک را کشته بود، نزد صاحب آن رفته و صاحب آن که نصرانی بود را راضی کرد.

ابن خباب وقتی کارهای آنان را دید گفت: اگر شما در آنچه انجام می دهید صادق باشید، آسیبی از شما به من نخواهد رسید. به خدا سوگند من در اسلام کاری انجام نداده ام که موجب بیرون رفتن من از اسلام گردد. من مؤمن هستم شما به من امان دادید.[۱۲] خوارج گفتند: کشتن تو و این خوک برای ما یکسان است و وی را به شهادت رسانده[۱۳] و خونش در آب جاری شد.[۱۴] سپس به سراغ همسر عبدالله رفتند، وی گفت من زنم آیا از خدا نمی ترسید اما آنان شکشمش را پاره کردند[۱۵] و جنین او را نیز سر بریدند.[۱۶]

قاتل وی مسعر بن فدکی تمیمی بود.[۱۷] ابن خباب را اولین شهید توسط خوارج دانسته اند.[۱۸]

   واکنش حضرت علی(ع)

حضرت علی(ع) پس از شنیدن ماجرای شهادت عبدالله، اندوهناک شده سخنانی گفتند که حاضرین به گریه افتادند.[۱۹]

از جمله در باره او فرمود:

« کان رَجُلًا مِنْ صُلَحَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ عُبَّادِهِمْ وَ مَنْ قَاتَلَ مَعِی یَوْمَ الْجَمَلِ وَ صِفِّینَ یُقَالُ لَهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ خَبَّابٍ وَ ذَبَحُوهُ وَ زَوْجَتَهُ وَ طِفْلًا لَهُ عَلَی دَمِ خِنْزِیرٍ وَ قَالُوا مَا ذَبْحُنَا هَؤُلَاءِ وَ هَذَا الْخِنْزِیرَ إِلَّا وَاحِدٌ وَ هَذَا فِعْلُنَا بِعَلِیٍّ وَ سَائِرِ أَصْحَابه»؛ خصیبی، حسین بن حمدان، الهدایة الکبری، ص 411، البلاغ، بیروت، 1419ق.

امام که تا آن زمان با خوارج مدارا می کرد پس از شنیدن خبر شهادت ابن خباب، حرث بن مره عبدی را برای بررسی موضوع به نزد خوارج فرستاد، خوارج وی را نیز به شهادت رساندند.[۲۰] گزارش این کار نیز به امام(ع) رسید، امام به نهروان رفته و از آنان خواست که به صلح بازگردند ولی آنان جز به جنگ تن ندادند.[۲۱] سپس امام جریان شهادت ابن خباب را از آنان جویا شد، همه آنان اقرار کردند و گفتند: آن گونه که او را کشتیم، تو را نیز می کشیم. حضرت فرمود: به خدا سوگند! اگر همه اهل دنیا این چنین به قتل او اعتراف کنند و من بتوانم همه آنان را در برابر قتل او بکشم، می کشم...»[۲۲]

امام قاتل ابن خباب را از آنان مطالبه کرد تا قصاص نماید و بقیه خوارج درگذرد. خوارج گفتند: ما همگی در کشتن آنان شریک بوده ایم.[۲۳] سپس بین امام و خوارج سخنانی رد و بدل شد تا اینکه خوارج در میان خود ندا دادند کسی با یاران علی سخنی نگوید و خود را برای جنگ با آنان آماده کند.[۲۴]۱۷۶

   ( منابع )

ابن ابی شیبه، المصنَّف فی الاحادیث و الآثار، چاپ سعید محمد لحّام، بیروت ۱۴۰۹ق/۱۹۸۹م.

ابن اثیر، علی بن محمد، أسدالغابة فی معرفة الصحابة،، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۹ق.

ابن اعثم کوفی، الفتوح، دارالاضواء، بیروت، ۱۴۱۱ق.

ابن صباغ مالکی،الفصول المهمة فی معرفة الأئمة علیهم السلام، دارالحدیثف قم، ۱۴۲۲ق.

ابن قتیبه دینوری، امامت و سیاست (تاریخ خلفاء)، ترجمه سید ناصر طباطبایی، تهران، ققنوس، ۱۳۸۰ش.

بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، چاپ محمود فردوس عظم، دمشق ۱۹۹۶-۲۰۰۰م.

حمیدالله محمد، نامه ها و پیمان های سیاسی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم و اسناد صدر اسلام / ترجمه، مترجم سیدمحمد حسینی، سروش، تهران، ۱۳۷۷ش.

خصیبی، حسین بن حمدان، الهدایة الکبری، بلاغ، ۱۴۱۹ق.

فیروزآبادی، سید مرتضی، فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ناشر اسلامیة، تهران، ۱۳۹۲ق.

قاضی نعمان مغربی، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام، جامعه مدرسین، قم، ۱۴۰۹ق.

یوسفی غروی، موسسه التاریخ الاسلامیف مجمع اندیشه اسلامی، قم، ۱۴۱۷ق.