214 - درجات بعضی اصحاب ( عمروبن حمق - یکی از عاشقان واقعی شهادت(3)
48 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


                                                   عمرو بن جموح یکی از عشقبازان شهادت

                                                               ایستادگی تا آخرین نفس

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه وسلم در مکه مبعوث شدند و مصعب بن عمیر – رضی الله – را برای دعوت و تعلیم به سوی اهل مدینه فرستادند، سه پسر عمرو بن جموح به همراه مادرشان اسلام آوردند بی آنکه او (عمرو) مطلع شود. لذا به ملاقات پدرشان رفته و پیام آن داعی (مصعب بن عمیر) را رساندند و قرآن مجید را برای او تلاوت نموده و گفتند: پدر، بقیه مردم این داعی را پیروی نمودند، تو را چه شده که دعوت او را نمی پذیری؟

 عمرو گفت: این کار را نخواهم کرد تا زمانی که با مناف ( یا منات ) اسم بتی است، زیرا هر یک از سران قوم در منزل خود بتی داشتند) مشوره کنم!!

عمرو بن جموح رضی الله عنه به طرف مناف (منات) رفت. آن ها معمولا وقتی می خواستند با او حرف بزنند پیر زنی را پشتش می نشاندند و گمان می کردند آنچه را که پیر زن بر زبان می آورد بت به او الهام می کند. عمرو بن جموح با قد درازش جلوی بت قرار گرفت و بر پای سالمش تکیه داد زیرا پای دیگرش زیاد کج بود. بهترین ثناها را نثار او کرد و گفت ای مناف! بدون شک که این داعی که به همراه گروهی از مکه آمده جز با تو با کسی دیگر ناسازگاری ندارد، او آمده است تا ما را از عبادت تو باز دارد. و من با وجود آنکه سخنان زیبایش را شنیدم نخواستم با او بیعت کنم تا زمانی که با تو مشورت نکنم. نظر شما چیست؟ مناف ( منات) چیزی به او نگفت.

عمرو بن جموح گفت: شاید ناراحت شده ای؛ من بعد از این کاری که تو را ناراحت کند انجام نمی دهم. اشکالی ندارد چند روز تو را به حال خود می گذارم تا خشمت فرو نشیند.

پسران عمرو بن جموح از میزان علاقه ی پدر به مناف آگاه بودند و می دانستند که چگونه با گذشت زمان او جزیی از مناف شده است. ولی کم کم متوجه شدند که از منزلت مناف در قلب پدر کاسته می شود لذا آن ها لازم دانستند که به طریقی مناف را از نگاه پدر بیندازند و تنها در این صورت است که او به طرف اسلام و ایمان خواهد آمد.

پسران عمرو با دوستشان معاذ، شب هنگام آمدند و مناف را از جایش بلند کرده و داخل چاله ای که جای آشغال ریختن قبیله بنوسلمه بود، انداختند و بدون اینکه کسی با خبر شود به خانه هایشان بازگشتند. صبح، عمرو به آرامی به طرف بتش رفت تا به او سلام دهد اما از بت خبری نبود. فریاد بر آورد: وای بر شما! چه کسی دیشب به خدای من تجاوز کرده است؟ کسی به او جواب نداد.

داخل و خارج خانه را گشت در حالی که عصبانی بود و تهدید می کرد تا آنکه آن را در چاله پیدا کرد که واژگون انداخته شده بود. آن را تمیز کرد و مواد خوشبو زد و دوباره سر جایش گذاشت و گفت: به خدا اگر می دانستم چه کسی با تو این کار را کرده رسوایش می کردم. شب دوم دوباره جوانان بر سر مناف ریختند و همان بلای شب گذشته را بر سرش آوردند.

هنگام صبح پیرمرد دوباره به دنبال مناف رفت و پس از جستجوی زیاد دوباره آن را در چاله، آغشته با کثافت یافت، آن را برداشت پاک و صاف کرد و عطر زد و سر جایش گذاشت.

جوانان هر روز این عمل را تکرار می کردند. وقتی عمرو به تنگ آمد به خوابگاهش رفت و شمشیرش را آورد به گردن بت آویزان کرد و گفت: ای مناف! به خدا من نمی دانم چه کسی با تو این کار را می کند ولی تو او را می بینی اگر کاری از دستت بر می آید از خودت مواظبت کن این هم شمشیر، بعد رفت و خوابید

همین که پسران مطمئن شدند که پدر غرق در خواب شده سراسیمه به طرف بت آمدند؛ شمشیر را از گردن بت برداشتند و بت را در خارج از منزل با سگی مرده بستند و هر دو را در چاه بنی سلمه، در محل کثافت ها انداختند.

پیرمرد بیدار شد، از بت خبری نبود به جستجوی آن پرداخت، سرانجام دید که همراه سگی بسته شده و در چاه سرنگون افتاده است؛ شمشیر هم همراهش نیست. این بار آن را بیرون نیاورد و به حال خود گذاشت و این شعر را بر زبان آورد:

والله لو کنت إلهاً لم تکن … أنت وکلب وسط بئر فی قرن

«به خدا تو اگر اله می بودی، هرگز به همراه سگی در وسط چاه نمی افتادی»

                                                     تالله ان کنت الهالم تکن-- اف لمصرعک الها یستدن

                                                       فالحمدلهل العلی ذی المنن--هوالذی انقذنی من قبل ان

                                                             انت و کلب وسط بئر فی قرن--الان فلنشناءک عن سد الغبن

                                                              الواهب الرزق و دیان الدین--اکون فی ظلمة قبر مرتهن

 ملخص ترجمه اشعار فوق این است که گوید:

بخدا سوگند اگر تو خدا بودی هرگز با این سگ مرده بسته بیک ریسمان نبودی! اکنون دانستم که تو خدا نیستی و من ازروی سفاهت و نادانی تو را پرستش کردم، سپاس خدای بزرگ و بخشنده را که بوسیله پیغمبر راهنمای خویش مرا نجات بخشید.

سپس عمرو، بی درنگ اسلام آورد.

عمرو رضی الله عنه آن چنان شیرینی اسلام را چشید که همیشه برای آن لحظاتی که در شرک گذرانده بود، انگشت حسرت به دندان می گزید، او با تمام قوا، با جسم و روحش به دین جدید روی آورد و خود و مال و فرزندانش را در راه اطاعت رسول صلی الله علیه وآله وسلم در آورد.

دیری نگذشت که جنگ احد شروع شد، عمرو بن جموح سه پسرش را دید که خود را برای مقابله با دشمنان اسلام آماده می کنند، آن ها مانند شیر به این طرف و آن طرف می رفتند و قلب هایشان از شوق رسیدن به شهادت و رضای الله می تپید. دیدن این منظره او را بر سر غیرت آورد و تصمیم گرفت با آن ها به جهاد برود اما پسرانش با تصمیم او مخالفت کردند.

او پیرمرد مسنی بود و با این حال پایش خیلی می لنگید و خداوند او را از جملهء معذورین قرار داده بود. آن ها گفتند: ای پدر! خداوند تو را معذور قرار داده است، چرا خودت را در انجام کاری که خداوند تو را از آن معاف کرده است به زحمت می اندازی؟

پیرمرد خشمگین شد و پیش رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم رفت و از آن ها شکایت کرد: ای رسول الله! پسرانم می خواهند مرا از این کار خیر باز دارند به این دلیل که من لنگ هستم به خدا من می خواهم با همین پای لنگ در جنت قدم بزنم

. پسرهایش سلاح پوشیدند. گفت منهم باید بیایم به جنگ و شهید بشوم. پسرها مانع شدند. گفتند پدر، ما می رویم و تو در خانه بمان، چون وظیفه نداری. پیرمرد قبول نکرد. رفتند سران فامیل را جمع کردند تا مانع رفتن پیرمرد بشوند ولی موفق نشدند.

این مرد با اینکه از یک پا لنگ بود و بسختی راه می رفت و طبق قانون اسلام از جنگ و حضور در میدان کارزار معاف و معذور بود ااما از آنجا که سخت عاشق شهادت و جانبازی در راه دین بود،فرزندانش نتوانستند جلوی او را از رفتن به احد بگیرند،وی که چهار پسر بزرگ داشت و هر کدام سربازی دلیر برای اسلام و از مدافعان فداکار رسول خدا(ص)بودند پس از رفتن فرزندانش آماده حرکت به سوی احد گردید،اقوام و بستگانش جلوی او را گرفته و بدو گفتند: تو مردی لنگ هستی و از رفتن به جنگ معذوری،و از سوی دیگر فرزندانت را به جنگ فرستاده ای،و بدین ترتیب خواستند،مانع حرکت او شوند،اما عمرو به این سخنان قانع نشده بدانها گفت: مگر ممکن است آنان به بهشت روند و من پیش شما بنشینم؟ همسرش که (هند) خواهر عمرو بن حرام و عمه جابر بود گوید:در آن حال او را دیدم که به خانه آمد و لباس جنگ پوشیده به راه افتاد و هنگامی که می خواست از در خانه بیرون برود سر به سوی آسمان بلند کرده گفت:«اللهم لا تردنی الی أهلی»! (پروردگارا مرا پیش خاندانم باز مگردان!) این را گفته و خود را به پیغمبر رسانید و عرض کرد:ای رسول خدا پسران و خویشان من می خواهند مرا از سعادت جهاد در راه دین و شهادت باز دارند ولی من آرزو دارم که با همین پای لنگ در بهشت راه بروم!رسول خدا(ص)بدو فرمود:خدا تو را از جهاد معذور داشته،اما عمرو راضی نمی شد باز گردد تا آنکه رسول خدا(ص)رو به فرزندان و خویشانش کرده فرمود: چرا مانع او می شوید او را به حال خود واگذارید شاید خداوند شهادت را روزی اوکند.

! این سخن رسول خدا(ص)سبب شد که کسی از حضور او در میدان ممانعت و جلوگیری نکند و همان طور که آرزو داشت به آن رسید.       

                                                                          در منابع دیگر مشابه این بیان آمده است

پیرمرد نزد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم رسید گفت: یا رسول الله این چه وضعی است؟ چرا بچه های من مانعند و نمی گذارند که من شهید بشوم. اگر شهادت خوب است برای من هم خوب است. رسول اکرم فرمودند: مانع او نشوید، این مرد آرزوی شهادت دارد.

بر او واجب نیست ولی حرام هم نیست. آرزوی شهادت دارد مانعش نشوید. خوشحال شد، مسلح شد و آماده جهاد گشت.   

پسران به اطاعت از رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم او را گذاشتند و چیزی نگفتند.

همین که وقت حرکت لشکر فرا رسید عمرو از زنش خداحافظی کرد اما چنان که گویا دوباره بر نمی گردد، سپس رو به قبله دست ها را برای دعا به طرف آسمان بلند کرد: بار الها! شهادت را نصیب من بگردان و مرا ناکام به اهلم بر مگردان. بعد از آن به راه افتاد در حالی که سه پسرش و جمع کثیری از بنوسلمه در اطراف او بودند. وقتی جنگ شدت گرفت و مردم از کنار رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم متفرق شدند عمرو در صف مقدم بود و با پای سالمش می پرید    

و می گفت من مشتاق جنتم، من مشتاق جنتم، یکی از پسرانش پشت سر او بود. پدر و پسر هر دو پیوسته از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم دفاع می کردند تا اینکه هر دو در میدان مبارزه یکی پس از دیگری بر زمین افتادند و شهید شدند.   جنگ تمام شد و رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم به جمع آوری شهدا پرداختند تا آن ها را به خاک بسپارند در همین اثناء به اصحاب خود گفت:

آن ها را با همین خون و جراحاتی که دارند در قبر بگذارید. من بر آن ها گواه خواهم بود و بعد ادامه داد:

هیچ مسلمانی در راه خدا زخمی نمی شود مگر اینکه در روز قیامت در حالی محشور می شود که خون از بدنش می چکد و رنگ آن مانند زعفران و بویش مانند مشک معطر خواهد بود. دوباره اضافه کرد عمرو بن جموح را با عبدالله بن عمرو( برادر زنش که پدر جابرین عبدالله و شوهر عمه اش است) دفن کنید چون آن دو در دنیا دوست صمیمی و کنار هم بودند.

خداوند از عمرو بن جموح و همراهانش و سایر شهدای احد راضی باد و قبر آن ها را روشن بگرداند.

جنگ احد تمام شد و مسلمین در احدوضع ناهنجاری پیدا کردند خبر رسید به مدینه که مسلمین شکست خورده اند. ,زن و مرد مدینه بیرون دویدند از جمله همسر عمروبن جموح(هند دخواهر عمروبن حرام انصاری عمه جابر بن عبدالله انصاری). هم آمد این زن جنازه های شوهرش و پسرش و برادرش را پیدا کرد و هر سه جنازه را بر پشت یک شتر گذاشتند و به طرف مدینه حرکت کردند تا آنها را در بقیع دفن کنند.

ولی متوجه شد که این حیوان با ناراحتی به طرف مدینه می آید. مهار شتر را به زحمت می کشید، قدم قدم و یکپا یکپا می آمد.

در این بین زنهای دیگر از جمله عایشه هم می آمدند بطرف احد. عایشه پرسید از کجا می آیی؟ گفت از احد.

گفت بار شترت چیست؟ آن زن با خونسردی گفت جنازه شوهرم، پسرم و برادرم می برم که آنها را در مدینه دفن کنم.

گفت قضیه چیست؟ گفت الحمدلله بخیر گذشت و جان مقدس پیامبر سالم است و خداوند شرّ کفار را کوتاه کرد و آنها در حالی که آکنده از خشم بودند برگشتند و چون جان مقدس پیامبر سالم است همه حوادث هیچ است.

بعد گفت ولی داستان این شتر عجیب است مثل اینکه میل ندارد به مدینهبیاید او را به طرف مدینه که می کشم راه نمی آید، ولی به طرف احد که می کشم به سرعت و به آسانی حرکت می کند. عایشه گفت پس بهتر است با هم به حضور رسول الله برویم و از او بپرسیم.

نزد پیامبر رفتند و از ایشان سؤال کردند.. وقتی جریان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند پیغمبر فرمود:شتر مأموریتی دارد!و سپس از همسرش پرسید:آیا عمرو در هنگام حرکت چیزی می گفت؟ عرض کرد:آری در آن هنگام رو به قبله ایستاد و سر به سوی آسمان بلند کرده گفت:«اللهم لا تردنی الی اهلی»! حضرت فرمود: همین است. دعای شوهرت مستجاب شده دعا کرده که خدا او را به خانه برنگرداند.

بگذار بدن شوهرت همین جا باشد با شهدای دیگر در احد دفن بشود همه شهدا را در احد دفن می کنیم و همین طور شوهرت را

فرزندان این شخص بیش از پدر عاشقان جانباز شهادت بودند.

ماجرای کشته شدن ابوجهل از زبان معاذ ابن عمرو ابن جموح چنین است: «من در آن روز شنیده بودم ابوجهل در میان لشکریان قریش است و در کمین او بودم تا ناگهان او را مشاهده کردم که در میان جمعی به این طرف و آن طرف می رود و مردم را برای جنگ تحریک می کند و شنیدم که مردم می گفتند: «کسی را به ابوجهل دسترسی نیست»، اما من تصمیم گرفتم او را بکشم و منتظر فرصتی بودم تا بالاخره این فرصت را به دست آوردم وخود را به او رسانده شمشیر محکمی به ساق پایش زدم که از وسط دو نیم شد و همانند هسته خرمایی که در وقت کوبیدن از زیر چوب می جهد آن قسمت قطع شده به یک سو پرید. عکرمه فرزند ابوجهل که از دور این جریان را می دید به من حمله ور شد و شمشیری بر بازوی من زد که دستم به پوست آویزان شد اما من اهمیی نداده با دست دیگر به جنگ ادامه دادم تا وقتی که دیدم این دست آویزان، جز مزاحمت نتیجه ی دیگری برای من ندارد، به کناری آمده و انگشتان ان را زیر پایم گذارده و بدنم را با شدت به عقب کشیدم و در نتیجه آن دست قطع شد و آنرا به کناری انداخته به دنبال جنگ و کار خود رفتم».

ظاهرا آنچنان که تاریخ نگاران نوشته اند پس از ضربه معاذ ابوجهل که سوار بر اسب بود پیاده شد و دیگر نتوانست به جنگ ادامه دهد و همراهان را نیز فرار کرده او را تنها گذاردند و یکی از مسلمانان به نام «معوذ ابن عفراء» شمشیر دیگری به او زد و ابوجهل افتاد و نیمه جانی داشت که معوذ از کنار او گذشت و رهایش کرد تا جان دهد اما او سخت جان تر از آنی بود که معوذ گمان می کرد.

  معاذ در جنگ احد همراه پدر به شهادت رسید

عزیزان این جریانها را بادقت و عبرت مطالعه نمایید که این خانواده ها تا چه اندازه برای جلب رضای معشوق از همه وجودشان می گذشتند و و هستی شان را در طبق اخلاص گذاشته دو دستی تقدیم معبود می نمودند که اکنون قبر عمرو و شهدای دیگر«احد» در هر سال زیارتگاه میلیونها مسلمان است که با چشمان اشک بار و دل سوخته بر سر آن قبرها ایستاده و بر آنها درود می فرستند.

                                                                                        (منابع )

این قضایا و سرگذشتها در کتاب های احادیث و تاریخ فراوان آمده که آوردن آنها بطول می انجامد اگر مدارک دسترس بخواهید به آدرسهای زیر مراجعه نمائید.

کتابهای شهید مرتضی مطهری    

رسول جعفریان- سیره ی رسول خدا

سید هاشم رسولی محلاتی- زندگانی حضرت محمد (ص)                    محمدهادی یوسفی غروی- موسوعه التاریخ الاسلامی- جلد  2                  

سید جعفرمرتضی عاملی- الصحیح من سیره النبی الاعظم (ص)- جلد 5

شبکه رشد ملی مدارس   

 امت آنلاین – وبسایت رسمی دارالعلوم هرات    کتابخانه جامع پیامبراسلام (ص)