177 - شمشیر خدا در مسجد
424 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان



                                      شمشير خدا در مسجد  و منظره  اخذ بیعت  از او

( سروران عزیز قسمتی از بقیه ماجرا را از مدارک علمای اهل سنت  دقت و توجه نمایید).

فاستخرج أمير المؤمنين (علىّ) عليه السلام من منزله‏ «1» مكرهاً مسحوباً «2» وانطلقوا به‏ «3» يسوقه عمر «4» سوقاً عنيفاً «5» و يقوده آخرون قال عليه السلام: كما يقاد الجمل المخشوش‏ «6» الى بيعتهم، مصلة سيوفها، مقذعة أسنتها و هو ساخط القلب، هائج الغضب، شديد الصبر، كاظم الغيظ «7» فجيى‏ء به تعباً «8» يمضى ركضاً «9» على را با اكراه و اجبار از خانه بيرون آورده و بر زمين مى كشيدند و او را (باوضعى) مى‏بردند كه عمر او را با خشونت و شدّت تمام، ميراند، (هُل مى داد) و ديگران او را مانند شتر دماغ پاره شده (بى دفاع)، به سوى بيعت، مى‏كشيدند. شمشير ها كشيده، و نيزه ها (به سوى او) نشانه رفته، با دل نالان، و با غضب فوران، و صبر پر توان، و غيظ فرو برده، و خسته و كوفته، به صورت دو (دويدن) مى بردند، (كسى كه از ادبيات عرب اطلاع دارد خوب مى‏فهمد جملات (مسحوباً، يسوق، يقود و يمضى ركضاً) در
______________________________

(1)- المسترشد: ص 381؛ احتجاج: ص 86.
 (2) الهدايةالكبرى: ص 138- 139.
 (3)- شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: 6/ 11.
 (4) المسترشد: ص 378؛ شرح نهج البلاغة: 2/ 50 و 6/ 47.
 (5) شرح نهج البلاغة: 6/ 49.
 (6) وقعة صفين: ص 87؛ الفتوح ابن أعثم كوفى: 2/ 578؛ عقد الفريد: 4/ 308؛ (ط دارالكتاب العربى) نهج البلاغة: ص 122؛ فصول المختارة ص 287؛ تقريب المعارف: ص 237؛ مناقب خوارزمى: ص 175؛ احتجاج: ص 171؛ شرح نهج البلاغة: 15/ 183؛ صبح الأعشى: 1/ 228؛ جواهر المطالب: 1 357 و 374 صراط المستقيم: 3/ 11.
 (7) مصباح الزّائر: ص 463.
 (8) 8- تاريخ طبرى: 2/ 203.
 (9) 9- شرح نهج البلاغة: 6/ 45.

كجاها گفته مى‏ شود و چه حالتى را باز گو مى‏ كند، (فداك نفسى و أبى وأمّى وأهلى و عيالى و أسرتى أيّهاالمظلوم المقهور.) جانم و پدر و مادرم و اهل و عيالم و تمامى بستگانم، فدايت، اى مظلوم سركوب شده. «1»
واجتمع النّاس ينظرون و امتلأت شوارع المدينة من الرّجال‏ «2». مردم گرد آمده و به تماشا ايستاده بودند و خيابانهاى مدينه از مردم پر شده بود (هيچكس نمى گفت:
اى عمر؟! در جنگهاى متعدد اولين فرار كننده تو بودى، و تا پاى جان ايستادگى كننده اين بود پس اين شير بيشه شجاعت و (سيف اللّه المسلول) شمشير كشيده خدارا اين گونه مبر (نامردى نكن) تو خودت خوب مى‏ دانى پرهاى اين شاهباز دور پرواز را، وصيت چه كسى از باز شدن و اوج گرفتن، مهار كرده است، اين كشتى نجات سر فراز قاره پيما، بادستور كهِ، به گِل نشسته است؛
تو به خوبى فهميده بودى كه، كدام سفارش، بازوان پر توان او را بست و اين شير هيجا را چه چيزى به زنجير كشيد، تا كار به جائى رسيد بر سر تو فرياد كشيد: يابن صهّاك اگر نبود وصيّتى كه به من شده است، به تو مى‏ فهماندم كه با چه جرئتى به دَرِ خانه من آمده اى (و اين همه عربده مى‏ كشى وحرم مرا به اين روز انداخته اى) اماچكنم!!. «3»
و فرمود: أما و اللّه لولا قضاء من اللّه سبق و عهد عهده إلىّ خليلى لست أجوزه، لعلمت أيّنا أضعف ناصراً و أقلّ عدداً. «4» آگاه باش به خدا قسم! اگر نبود قضاى گذشته الهى و تعهدى كه خليلم از من گرفته كه به هيچوجه از آن تجاوز نمى‏كنم، آن وقت مى‏دانستى، كدام يك از ما، از جهت ياور، ضعيف، و از نظر تعداد، كم است.
______________________________
 (1)- سوز دل مؤلّف كتاب است.
 (2) شرح نهج البلاغة: 6/ 49.
 (3) بحار الأنوار ج 43 ص 198 بنقل از كتاب سليم بن قيس هلالى؛
 (4) الهجوم: ص 127.

لوكان سيفى فى يدى لأوردتهم خليج المنيّة اگر شمشيرم در دستم بود و (به كشيدن شمشير مجاز بودم،) آنها را در خليج آرزوهايشان فرو برده (و در گرداب آمالشان، غرق مى‏ كردم).
فما مرّ بمجلس من المجالس إلّايقال له: انطلق فبايع. «1» به مجلسى از مجلسها نگذشت (و از هر كوى و برزنى عبورش ندادند) مگر اينكه به او ميگفتند: (على) برو بيعت كن (و خودت را خلاص كن!، اللّه أكبر چرخ بازيگر از اين بازيچه‏ ها بسيار دارد هر بى سر و پا و هر رهگذرى به علىّ عليه السلام ( اسدالله الغالب  ومظلوم فعلی ) تعيين تكليف مى‏ كند).
و اتّبعه سلمان و أبوذر، والمقداد و عمّار و بريدة و هم يقولون ما أسرع ماخنتم رسول اللّه صلى الله عليه و آله و أخرجتم الضّغائن‏ الّتى فى صدوركم.و قال بريدةبن الخصيب الأسلمى: يا عمر أتيت على أخى رسول اللّه صلى الله عليه و آله و وصيّه و على إبنته فتضربها و أنت الّذى تعرفك قريش بما تعرف به!! «2» سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريده پشت سرش مى رفتند و به آن (نامردان) مى گفتند چه زود به (گفته ها و وصيتهاى) رسول خدا خيانت كرديد و كينه هاى نهفته سينه هايتان را، بيرون ريختيد.
بريدة بن خصيب اسلمى گفت: اى عمر به سوى برادر و وصىّ رسول خدا صلى الله عليه و آله (على عليه السلام) آمده و بر سر (يگانه) دختر او (فاطمة عليها السلام فرياد مى‏كشى و) او را ميزنى؟! (افتخار كن! چون زدن زن ناتوان و پدر از داده و بى پناه و بى برادر و بى دفاع و زجر كشيده و عزت از دست رفته وو ..، افتخار دارد!!
برخود ببال كه جاى باليدن است) در حالى كه قريش ماهيت ترا آنگونه كه بايد شناخته شوى به خوبى ميشناسد كه، كسيتى و چسيتى و چكاره اى.
گروهى باعمر (باجسارت تمام) حضرت را از خانه بيرون كشيده و پيش ابابكر
______________________________
 (1) شرح نهج البلاغة: 6/ 45.
 (2) كتاب سليم: ص 251.

آوردند، ثمّ إنّ عليّاً كرّم اللّه وجهه اتى به إلى أبى بكر و هو يقول: أنا عبداللّه، و أخو رسوله. فقيل له: بايع أبابكر، فقال أنا أحق بهذالأمر منكم لا أبايعكم، وأنتم أولى بالبيعة لى، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النّبى وتأخذونه منّا غصباً!؟ سپس على كرم اللّه وجهه را آوردند كه به ابوبكر بيعت نمايد، مى‏فرمود: من بنده خدا و برادر رسول اويم. گفتند به ابوبكر بيعت نما! فرمود: من به خلافت سزاوارتر از شمايم، و اين شمائيد كه بايد بامن بيعت نماييد، با گفتن اين كه ما از نزديكان پيغمبريم مقام خلافت را، ازانصار گرفتيد حالا (همان دليل را من به خود شما برميگردانم) آن را از ما اهلبيت از روى غصب ميگيريد، ما حيّاً و ميّتاً، به رسول خدا نزديكتريم. پس انصاف دهيد (و حق ما را به تاراج نبريد و) اگر نپذيرفتيد وكمى هشيار و متوجه باشيد، گرفتار (صفت) ستمگرى خواهيد بود «1».
فقال علىّ كرّم اللّه وجهه اللّه اللّه يا معشر المهاجرين لا تخرجوا سلطان محمد فى العرب عن داره و قعره الى قعر دوركم و قعر بيوتكم پس على عليه السلام فرمود: شما را به خدا شما را به خدا اى گروه مهاجرين سلطنت و (ولايت) محمد را در عرب، از داخل خانه او بيرون نياوريد تا در داخل خانه‏ هاى خود قرار دهيد، مقام و حق مسلم أهلبيت او را در ميان مردم، از آنها دور نكنيد پس به خدا قسم اى گروه مهاجرين لنحن أحق النّاس به لأنّا أهل البيت، ونحن أحق بهذاالأمر منكم البته مااز همه مردم به أمر خلافت سزاوار تريم چون مائيم أهلبيت و به يقين، مادامى كه قارى قرآن و فقيه در دين خدا و داناى برسنتهاى رسول خدا و رسيدگس كننده به أمور رعيت و مدافع كارهاى بد و نا خوشايند را از آنها و تقسيم كننده مساوى حقوق آنها از ما در ميان شما وجود داشته باشد، ما براى اين كار از شما لايق تريم،
به خدا قسم همچون كسى (كه داراى اين صفتها باشد براى هميشه) در خانواده ما
______________________________
 (1) الإمامة والسّياسة: ج 1 ص 11 چاپ مصر

وجود دارد پس پيرو هوا و هوس نباشيد كه از راه خدا گم شده و روز به روز از حق دور شويد بشير بن سعد أنصارى گفت: اگر انصار پيش از بيعت با ابابكر اين حرفها را از تو مى‏شنيدند حتّى دو نفر هم از بيعت با تو تخلف نمى‏كردند. «1»
فقال عمر: انّك لست متروكاً حتى تبايع! فقال علىّ: إحلب حلباً لك شطره، واشدد له اليوم أمره، يردده عليك غداً ثمّ قال و اللّه ياعمر ما أقبل قولك و لا أبايعه عمر گفت:
از تو دست بر دار نيستيم تا بيعت كنى! على عليه السلام فرمود: بدوش شيرى را كه مقدارى از آن براى توست وامروز كار را بر او (ابوبكر) محكم كن، (وراه خلافت را بر او هموار نما تا) فردا برايت پس دهد
سپس فرمود: به خدا قسم اى عمر من گفته ترا نمى‏پذيرم و به او بيعت نمى‏كنم‏ «2».
فقالوا له: بايع، قال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا إذاً و اللّه الّذى لا اله الّا هو نضرب عنقك، فقال: اذاً تقتلون عبداللّه و أخا رسوله، قال عمر: أمّا عبداللّه فنعم و أما أخو رسوله فلا، و أبوبكر ساكت لا يتكلم، به امام گفتند: بيعت كن! گفت: اگر نكنم گفتند: در اينصورت به خداى يكتا سوگند گردنت را مى‏زنيم! فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول او را ميكشيد! عمر گفت: بنده خدا بلى! اما برادر رسول خدا،! نه. «3»
و كان أميرالمؤمنين عليه السلام يتألّم و يتظلّم و يستنجد و يستصرخ. «4» امير مؤمنان عليه السلام درد مى كشيد و دادخواهى مى كرد و كمك ميخواست و فرياد ميزد (ولى كيست به فرياد و دادخواهى مظلوم تاريخ، جواب دهد، ديگر ورق برگشته، جوّ سياسى را به گونه‏اى وارونه كرده‏اند، هاشميان و دوستان هم، نزديك نمى آيند
______________________________
 (1)- الإمامة و السّياسة: ص 12 چاپ دوم مصر.
 (2) الإمامة والسّياسة: ج 1 ص 11 چاپ مصر
 (3) الإمامة والسياسة: ج 1 ص 13 ط دوم مصر؛ امام المتقين: استاد عبدالرّحمن شرقاوى ص 70.
 (4) شرح نهج البلاغة: 11/ 111 بنقل از محدّثين زياد.

حتّى عمويش عباس‏ «1» كه به خاطر كندن عمر، ناودان خانه‏اش را، كم مانده بود سكته كند و خانه عمر را بر سرش خراب نمايد، با استمداد از على عليه السلام ناودان را به جاى اصلى اش برگرداند، او نيز از دور به تماشا ايستاده و به فرياد و ناله‏هاى، يك زوج جوان عرشى و ملكوتى گرفتار در دست ناسوتيان بى مروّت و نامرد، گوش مى‏ دهد، اما كوچكترين عكس العملى از خود نشان نمى‏ دهد،.
بلى در روايتى اين گونه آمده است: وقتى كه شنيد  على عليه السلام  را در مسجد زیرفشار قرار داده  اند كه از او به زور بيعت بگيرند، أقبل مسرعاً و هو يهرول و يقول إرفقوا بإبن أخى و لكم علىّ أن يبايعكم شتابان و هروله كنان، خود را به آنجا رسانيد و گفت: با پسر برادرم مدا را كنيد و بر شماتعهد مى‏كنم كه او نيز به شما بيعت نمايد، (و از او براى شما بيعت بگيرم) پس دست «على» را گرفت و به دست ابوبكر ماليد و سپس با حال عصبانيت، رهايش كردند. «2»
و هو يقول: أما و اللّه لو وقع سيفى فى يديى، لعلمتم أنكم لم تصلو إلى هذا أبداً، أما واللّه ما ألوم نفسى فى جهادكم و لو كنت استمسك من أربعين رجلًا؛ لفرّقت جماعتكم و لكن لعن اللّه أقواماً بايعونى ثمّ خذلونى‏ «3» او مى گفت: به خدا قسم اگر شمشيرم به دستم مى رسيد آنوقت مى فهميديد ابداً توان رسيدن به اين كارها را نداشتيد (به هيچوجه جرئت اين را نداشتيد كه دست على را ببنديد و بر زمين بكشيد) و خودم‏
______________________________
 (1)- اى كاش عباسى وجود نداشت و به صحنه گيتى قدم نمى‏گذاشت، تا آن همه مصائب از سوى‏فرزندان او به اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد نمى‏آمد، كاش در همان جنگ بدر مرده بود!، ولى چه فايده عبداللّه پدر خلفا به دنيا آمده بود و هيچ كارى هم نمى‏شد كرد!.
 (2) تفسير عياشى: 2/ 68؛ الإختصاص: ص 187.
 (3) احتجاج: ص 83.

را نيز از جنگيدن با شما ملامت نمى كردم (از پيكار باشما ترديدى به خود راه نمى دادم، چون مرتد شده ايد و سزاى مرتد اعدام است).
و اگر چهل نفر ياور داشتم اين جمعيّت شما را بهم مى زدم و لكن خدا لعنت كند كسانى را كه (در غدير خم و در شبهاى مدينه) بامن بيعت كردند و مى كنند و روز كه فرا مى‏رسد، بيوفائى نموده از خانه هايشان بيرون نمى‏آيند و مرا خوار مى‏كنند.
 «خلاصه مطالب بالا»
امير مؤمنان عليه السلام را مجبوراً و مكرهاً، از خانه اش بيرون آوردند ديگران مى كشيدند، عمر با درشتى، ميراند «1»، مى‏كشيدند، مانند كشيدن شتر مخشوش، و به سوى بيعتگاه مى‏بردند، مانند بردن متّهمى به قتلگاه،! در حالى كه شمشير هايشان كشيده و بانيزه‏ها، آن مظلوم تاريخ را، هدف گيرى كرده بودند.
حضرت را با دلِ خشمناك، و غضب در سينه حبس شده، و غيظ فرو برده و با صبر نامتناهى، خسته و دوان به سوى مسجد بردند.
مردم گرد آمده تماشا مى كردند، چرا تماشا نكنند شير ميدانهاى جنگ و شاهباز اوج گيرنده رزمگاههاى پرخطر و (أسداللّه الغالب)، در دست چه ناكسانى وامانده است، كه نمى‏تواند از خود و حرمش، با قدرت بازو، دفاع كند، و آن نامردها را به آنچه كه مستحق آنند، برساند، «على» حق دارد بنالد و بگريد و بگويد:
______________________________
 (1) چرا نراند دست على عليه السلام به خاطر وصيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و حفظ اتحاد مسلمين، بسته است.
آرى دست على بسته است و دست أوّلين فرار كننده در جنگها باز، معلوم است، چه كارها كه نخواهد كرد.
عمر خوب مى فهميد على به هر قيمتى كه تمام شود، خلاف وصيت رسول خدا را نخواهد كرد و به اين خاطر است كه، شير ميدان شده و يكه تاز دوران!!.

روزگار مرا چنان كوبيد و به جائى رسانيد كه گفتند: معاويه و على‏ «1»؛ يا بفرمايد:
سپس روزگار به طورى از من، چشم پوشى كرد كه فلان و فلان را همرديف من قرار داد. (به اين هم قناعت نكرد تا) مرا با پنج نفرى همرديف نمود كه بهترينشان (و آبرومندترشان) عثمان بود پس (با كمال بهت و سرگردانى) گفتم: واى بر نشانه (و يادگار) رسول خدا.
باز روزگار به اين همه (ظلم و نامراديها و بى وفائيها) راضى نشد مرا به گونه اى، كوبيد كه تا اينكه همانند پسر هند (معاويه) و فرزند نابغه (عمرو عاص) در آورد؛ و كسى را كه از آنهابالاتر بود، به آسانى از شير بازگرفت (و از خلافت كنار زد). «2»
خيابانهاى مدينه پر از جمعيت است از هر جا كه عبور مى دادند، مى گفتند: برو بيعت كن (از آنهمه تماشاگر و مردم فقط پنج نفر) سلمان و أباذر و مقداد و عمار و بريدة بود كه همراه على (مظلوم) گام بگام ميرفتند و ميگفتند: (اى بيوفايان و عهد شكنان) چه زود خيانت خود و كينه دلهايتان را بيرون ريختيد، بريده أسلمى رو به كرده عمر و مى گفت: اى عمر برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصى او را آوردى و دخترش را زدى! قريش ترا به خوبى مى شناسد كه كيستى.
أمير مؤمنان عليه السلام اظهار درد و مظلوميت مى كرد و فرياد رس و دست گيرنده ميخواست (ولى كو گوش شنوا!)
مى فرمود: آگاه باشيد! به خدا قسم اگر شمشيرم به دستم ميرسيد آنوقت مى فهميديد كه اين جرئت را نداشتيد (بامن اين رفتار هارا بكنيد) و در جهاد با شماها
______________________________
 (1)- فرحةالغرى: ص 8؛ الإمام جعفرالصّادق: ص 45.
 (2) شرح نهج البلاغة: 20/ 308. (تسنّى الرّجل: آسانى و سهلى كرد در كارش تسنّى القفل: باز شد قفل.) فصال: از شير بازگرفتگى كودك- قرعى: مهتر، حريف (المنجد) ابن منظور گويد: مثلى است براى كسى كه در جمعى داخل شود و لى از آنها نباشد. (لسان العرب: 13/ 228)
هم ترديدى به خود راه نمى دادم. أگر آن چهل نفر به عهد خود وفا مى كردند به يقين انجمن شمارا پراگنده ميساختم (ولى چكنم) لعنت خدا بر آنان باد كه با من، بيعت كرده و مرا خوار كردند (وتنهايم گذاشتند).
                                                              «ادامه جريان»
و مى فرمود: واجعفراه امروز جعفر براى من نيست، واحمزتاه امروز ديگرحمزة براى من وجود ندارد. «1»
پس امام را از كنار قبر رسول خدا گذراندند، در نزد قبر ايستاد و گفت: (ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي‏ «2») دستى را كه ميشناختند دست رسول خدا است از قبر بيرون آمد و صدائى كه مى دانستند صداى رسول خدا است به أبوبكر فرمود: ياهذا!! (أكفرت بالّذى خلقك من ترابٍ‏ثمّ من نطفة ثم سوّاك رجلًا «3» اى شخص آيا كافر شدى، به خدائى كه ترا از خاك و سپس از نطفة آفريد و تورابه صورت مرد در آورد،** عدى بن حاتم گفت: (در دوران زندگيم) دلم به كسى، مانند على كه كشان كشان براى أخذ بيعت آوردند، نسوخت. «4»
سلمان وقتى كه آن منظره را ديد گفت: آيا با همچون شخصى اين رفتار را مى كنند؟! به خدا قسم أگر از خدا بخواهد، آن را به اين (يعنى آسمان را به زمين) مى دوزد. «5» أبوذر گفت: اى كاش شمشير هايمان دوباره به دستمان مى آمد. «6»
______________________________
 (1) شرح نهج البلاغة: 11/ 111.
 (2) أعراف: 150.
 (3) كهف: 37؛ بصائر الدرجات: ص 275؛ اختصاص: ص 275؛ مناقب: 2/ 248؛ كشكول آملى: ص 84
 (4) الشافى: 3/ 244؛ تلخيص الشافى: 3/ 79.
 (5) اختصاص: ص 11.
 (6) رجال كشى: 1/ 37.

 «فاطمه عليها السلام» در حالى كه پيراهن رسول خدا صلى الله عليه و آله را به روى سرش گذاشته و دست بچه هايش را گرفته بود، بيرون آمد و با آن تن ناتوان و با دل سوزان مى گريست و مردم را سرزنش كرده به كنار مى زد و براى دفاع از حريم ولايت، پيش مى‏رفت.
بانوان هاشمى همگى همراه او، بيرون آمدند فرياد مى‏كرد و با آه و ناله سوزان مى‏فرمود: يا أبابكر ما أسرع ما أغرتم على أهل بيت رسول اللّه، و اللّه لا أكلّم عمر حتّى ألقى اللّه‏ «1» خلّوابن عمّى، مالى و لك يا أبابكر أتريد أن تؤتم إبنىّ و ترملنى من زوجى؟! و اللّه لئن لم تكف عنه لأنشرنّ شعرى و لأشقّنّ جيبى و لآتينّ قبر أبى و لأصيحنّ إلى ربى فما صالح بأكرم على اللّه من ابن عمّى و لا ناقة صالح بأكرم على اللّه منّى و لاالفصيل بأكرم على اللّه من ولدىّ اى ابابكر چه زود به اهل بيت رسول خدا حمله برديد به خدا سوگند تا دم مرگ با عمر حرف نمى زنم؛ از پسر عمويم دست برداريد! اى ابابكر بامن چه خورده حساب دارى؟، آيا مى خواهى بچه هايم را يتيم و مرا از شوهرم دور كرده و (مرا بيوه گذارى)؟!! به خدا قسم اگر از او دست برندارى موى سرم را پريشان كرده و گريبانم را چاك ميزنم (يقه ام را پاره مى كنم) و به (كنار) قبر پدرم رفته و به خدايم مى نالم (و از خدايم استمداد مى كنم).
نه صالح در پيش خدا از پسر عمويم گرامى تر و نه ناقه صالح از من و نه بچه شتر صالح از بچه‏ هاى من گرامى اند.
در اين حال على عليه السلام به سلمان گفت: أدرك ابنة محمد صلى الله عليه و آله فإنّى أرى جنبتى المدينة تكفئان، و اللّه إن نشرت شعرها و شقّت جيبها و أتت قبر أبيها و صاحت إلى ربّها، لا يناظر المدينة أن يخسف بها و بمن فيها، فأدركها سلمان رضى الله عنه فقال يابنت محمد! إنّ اللّه‏
______________________________
 (1)- شرح نهج البلاغة: 2/ 56 و 6/ 49.
از مباهله تا عاشورا، ص: 374
بعث أباك رحمة فارجعى.
فقال يا سلمان يريدون قتل علىّ، ماعلىّ صبر فقال سلمان: إنّى أخاف أن يخسف بالمدية، و علىّ بعثنى إليك يأمرك أن ترجعى إلى بيتك. فقالت و أصبر و أسمع له و أطيع‏ «1»
قال أبوجعفر عليه السلام و اللّه لو نشرت شعرها لماتوا طرّاً «2» دختر محمد را درك كن (خودت را به فاطمه برسان)، من مى بينم اطراف مدينة بهم مى خورد (ديوارها از زمين بركنده شده) به خدا سوگند اگر (فاطمه) موهايش را پريشان نمايد و يقه اش را پاره كند، و به كنار قبر پدرش رفته خدا را بخواند (و شكايت خود را براو بَرَد و نفرين كند) به مدينه و هركه در آن است مهلت داده نمى شوند، همگى به زمين فرو مى روند.
سلمان خود را به فاطمة رسانيد و گفت: اى دختر محمد! خداوند پدرت را رحمت (بر عالميان) فرستاده است بر گَرد.
فرمود: اى سلمان اينها مى خواهند على را بكشند من نمى توانم صبر نمايم سلمان گفت: خود على مرا به سوى تو فرستاد و ترا أمر ميكند به خانه ات بر گردى.
فرمود: صبر مى كنم و به حرف او گوش داده اطاعتش ميكنم.
امام محمد باقر عليه السلام فرمود: به خدا قسم اگر (زهراء) موهايش را پريشان مى كرد يقيناً همه آنها مى‏ مردند.
پس از آن به طرف قبر پدرش پيچيد و با غم و اندوه به قبر اشاره كرد و گفت:
 
                          نفسى على زفراتها محبوسة         ياليتها خرجت مع الزّفرات‏      
                         لا خير بعدك فى الحياة و إنّما         أبكى مخافة أن تطول حياتى‏     

سپس گفت: واأسفاه عليك ياأبتاه پدرم واى بر دوريم‏از تو (از فراق تو متأسفم پدر) واى بر مصيبت أبوالحسن امانت دار و پدر نوه هايت حسن وحسين، و كسى كه در
______________________________
 (1) تفسير عياشى: 2/ 67؛ اختصاص: ص 186؛ كافى: 8 237؛ المسترشد: ص 381؛ مناقب: 3/ 339؛ احتجاج: ص 86.
 (2) كافى: 8/ 237.
بچگى بزرگش كردى و در كهترى برادر خودت قرار دادى. با جلالت ترين دوستانت و محبوبترين اصحابت بود، اولين مؤمن و هجرت كننده به سوى تو؛** اى بهترين جهانيان، اين است كه او را اسير كرده و ميرانند مانند راندن شتر؛** سپس فاطمة ناليد ناليدنى و با سوز دل گفت: وامحمداه، واحبيباه وا أباه وا أباالقاسماه، وا أحمداه وا قلّة ناصراه وا غوثاه وا طول كربتاه وا حزناه وا مصيبتاه وا سوء صباحاه و افتاد و غشّ كرد.
مردم دسته جمعى ناله شان بلند و فرياد شان به أوج خود رسيد و مسجد يكپارچه عزاخانه شد. «1»
صبح كه فرا رسيد، فاطمة عليها السلام ندا در داد: واسوء صباحاه، أبوبكر اين را شنيد و گفت: إنّ صباحك لصباح سوء واقعاً صبح تو بد صبحى است. «2»
جاى تعجب است كه قلم به دستان بى انصاف و بى مروّت آن روزهانيز، از تعصب دست برنداشته آن همه جنايت‏ها و روايت‏ها را چنين معنا مى‏ كنند:
فى واقع الأمر، كان تهديد عمر عليّاً بالإحراق وسيلة لإجباره على المبايعة. فقد قال عمر لعلىّ «و الّذى نفسى بيده لتخرجنّ إلى البيعة أو لأحرقنّ البيت عليكم در واقع تهديد عمر براى سوزاندن خانه، صرفاً براى بيعت گرفتن اجبارى از على (عليه السلام» بود كه گفت: «قسم به خدائى كه جان من دردست اوست يا براى بيعت بيرون مى‏شوى،!
______________________________
 (1) اشك تمساح ريختن، اگر واقعاً دلشان مى‏سوخت، مى‏توانستند با يك قيام عمومى و درهمان لحظه كه دلها از ناله زهرا به هيجان آمده بود، غاصب را از منبربه زير كشيده و ابوبكر را از تخت به پائين مى‏انداختند، در آن صورت امام نيز كمكشان مى‏كرد،.
 (2) مصباح الأنوار: ص 290؛ ارشاد: 1/ 189. طريحى در مجمع البحرين ج 2 ص 283 گويد: هذه كلمة يقولها المستغيث عند وقوع أمر عظيم.

يا خانه را بر شما آتش مى‏ زنم» «1» چه تأويل غلطى كه پيروانان سامرى و گوساله‏ اش، بهم بافتند. در حالات دختر وحى مشروح جريان را مى‏ خوانيد.

                                                                           «منظره بيعت»

على عليه السلام را آورده (در مسجد) پيش روى أبوبكر نشانيدند! «2» عمر با شمشير بالاى سرش ايستاده و خالد بن وليد و أبوعبيدة و سالم مولى أبى حذيفة و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و أسيد حضير و بشير بن سعد و سائر مردم مسلح اطراف ابوبكر را گرفته بودند حضرت فرمود: اى ابى بكر با چه سرعتى بر اهل بيت پيامبر خيز برداشتيد و با چه حق و ميراثى و با كدام سابقه اى، مردم را بر بيعت خود تشويق و وادار مى كنى؟! آيا با دستور رسول خدا (روز غدير خم) به من بيعت نكردى؟! «3».
 (هنوز بيعت من در گردن تو است از من بيعت مى طلبى؟!!).
عمركه بالاى سرحضرت ايستاده بود به دو زانو، نشست و آستين هاى خود را بالا زد «4» و على را (با خشونت) راند وگفت: بايع ودع عنك هذه الأباطيل بيعت كن،
______________________________
 (1) العقد الفريد ابن عبد ربه: ج 4 ص 335؛ شرح نهج البلاغة: ج 3 ص 415؛ من حيات الخليفة ص 128؛ به صفحه 163.
 (2) المسترشد: ص 377.
 (3)- كتاب سليم: 84 و 251.
 (4) الكوكب الّدرىّ: 1/ 194.

رها كن اين افسانه هارا!! فرمود: فإن لم أفعل فما أنتم صانعون؟! قالو نقتلك ذلًّا وصغاراً اگر بيعت نكنى باذلت و خوارى، ترا مى كشيم!.
در بعض روايت چنين آمده است، ابوبكر يا عمر گفت: إذاً و اللّه الّذى لاإله إلّا هو نضرب عنقك در اين صورت به خداى يكتا قسم گردنت را مى زنيم.
فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول خدا را به قتل مى رسانيد. ابوبكر (يا در بعض روايات) عمر گفت: بنده خدا بلى، برادر رسول خدا نه.
امام سپس رو به طرف مردم گرفت و فرمود: اى گروه مسلمان و مهاجر و انصار:! شمارا به خدا آيا نشنيديد رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم و غزوه تبوك در باره من چنين و چنان فرمود؟!.
حضرت آنچه را كه رسول خدا در فضائل امام در طول نبوتش، آشكار كرده و براى عموم اعلان نموده بود، به آنها ياد آورى كرد و استشهاد نمود، همگى گفتند: أللّهمّ نعم بار خدايا، بلى.
در اين حال ابوبكر ترسيد كه سخنان على عليه السلام در روحيه آنها تأثير منفى گذارد و به يارى او برخيزند، خود به جلو آمد و گفت: همه آنچه كه گفتى حق است همه را از رسول خدا با گوشهايمان شنيديم و بادلهايمان ضبط كرديم و لكن شنيدم رسول خدا بعد از آن اين را هم گفت: خداوند ما اهل بيت را پسنديد و به جاى دنيا، آخرت را براى ما اختيار نمود و
انّ اللّه لم يكن ليجمع لنا اهل البيت، النّبوّة و الخلافة و خداوند براى ما اهل بيت نبوت و خلافت را، جمع ننموده است.
على عليه السلام پرسيد آيا از اصحاب رسول خدا كسى اين حديث را با تو شنيده است؟! عمر گفت: صدق خليفة رسول اللّه قد سمعنا هذامنه كما قال، جانشين رسول خدا راست مى گويد ماهم آنگونه كه گفت، شنيده ايم. ابوعبيده و سالم و معاذبن جبل هم گفتند: ما نيز اين را از رسول خدا شنيديم!.
فقال علىّ عليه السلام لقد وفيتم بصحيفتكم الملعونة الّتى تعاقدتم عليها فى الكعبة، ان قتل اللّه محمداً أو مات لتزونّ هذا الأمر عنّا أهل البيت على عليه السلام گفت: به عهد و پيمانى كه در صحيفه ملعونه در كعبه نوشتيد، كه اگر محمد كشته شود يا بميرد خلافت را از ما اهلبيت دور كنيد، وفا كرديد.
ابوبكر گفت: تو خبرآن صحيفه را چگونه دانستى؟ ما كه به تو نگفته ايم (و از جريان آن پيمان، كسى را مطلع نساخته ايم).
على عليه السلام گفت: از تو اى زبير و اى سلمان و اباذر و اى مقداد بحق خدا و اسلام سؤال ميكنم، آيا شنيديد رسول خدا اين را شرح مى داد و شما هم گوش مى داديد كه همانا فلان و فلان اين پنج نفر را شمرد كه نوشته اى در ميان خودشان نوشتند و عهد و پيمان بستند كه اين كار ها را بكنند؟ همگى گفتند: أللّهمّ نعم ماشنيديم كه رسول خدا مى گفت: آنها عهد و پيمان بستند كه اگر من كشته شوم يا بميرم، اى على اين (خلافت) را از تو دور سازند، پس من گفتم پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا وقتى كه اين جريان پيش آمد براى مقابله با آن چه دستورى مى دهيد؟! گفت: اگر يار (وانصارى) پيدا كردى، با آنها بجنگ و پيكار كن و اگر ياورى پيدا نكردى با آنها بيعت كن و خون خود را نگهدار.
پس على عليه السلام فرمود: به خدا قسم اگر آن چهل نفرى كه با من بيعت نموده بودند، به بيعت خود وفا مى كردند من در راه خدا با شما مى جنگيدم و لكن اين را بدانيد از اعقاب (و اولاد هيچكدامتان تا روز قيامت به آن (خلافت) دست نخواهد يافت.
و امّا آن چيزى كه دروغ شما را به رسول خدا روشن مى سازد قول خداست آيه (أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً) «1» فالكتاب النّبوّة، و الحكمة السّنّة، و الملك الخلافة، و نحن آل ابراهيم يا اينكه نسبت به مردم (يعنى پيامبر و خاندانش) بر آنچه كه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مى ورزند؟! ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم؛ و حكومت عظيمى در اختيار آنها (پيامبران بنى اسرائيل) قرار داديم.
پس كتاب نبوت است و حكمت سنّت، و ملك خلافت و ما هم آل ابراهيميم.
بريده أسلمى، بپا خواست و گفت: اى عمر آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله شما دو نفر را امر
______________________________
 (1) نساء: 54.

نكرد كه به على به مقام امير مؤمنانى، سلام كنيد و شما گفتيد: آيا با امر خدا و رسولش؟! گفت: بلى.
ابوبكر گفت: اى بريده اين كار بود ولكن تو غايب بودى و ما حاضر، كارها دگرگون مى شود (اين هم از آن كارهاست).
در روايت ديگر است، ابوبكر گفت: قدكان ذالك ولكن رسول اللّه قال بعد ذالك: لا يجتمع لأهل بيتى الخلافة والنّبوّة اين كار (سلام به امرمؤمنانى على) بود، ولكن رسول خدا بعداً گفت: خلافت ونبوّت در اهلبيت من جمع نمى شود بريده گفت:
به خدا قسم اين حرف را رسول خدا نه گفته است. عمر گفت: اى بريده اين كار ها بتو نيامده است (تو چكاره‏ اى؟!) در اين (پا فشاريها) چه به گير تو مى آيد؟!.
بريده گفت: به خدا سوگند در شهرى كه شما فرمانروا باشيد ساكن نمى شوم. عمر دستور داد آن را زده و بيرون كردند «1».
                                                     اختناق و استبداد كامل»

دستور و فرمان، با شدت هرچه تمامتر پشت سرهم صادر مى‏ شود. اگر اجازه نداد با زور وارد خانه شويد اگرچه ميان در ود يوار دنده هايش خرد شود وبچه‏ اش ساقط و بيهوش بيفتد (مانند سالار بانوان، فاطمه عليها السلام)؛
حرفهاى أحمقانه را رها كن: ديگر نه محمد مى‏ آيد و نه جبرئيل، مانند (دختر وحى)؛
اين اباطيل و حرفهاى بيهوده رانزن، تو مانند مسلمانها هستى بيعت‏ كن مانند (على)؛
اگر بيرون نيامد بى چون و چرا، خانه‏ اش راآتش بزنيد مانند (اميرمظلومان على)؛
اگر بيعت نكرد، با ذلّت و خوارى گردنش را بزنيد مانند (على)؛
به زنها نيامده دراين كارها دخالت كنند حقوقش راببرّيدوو .. مانند (أم سلمه)؛
______________________________
 (1) سليم بن قيس هلالى: ص 88 ببعد.

شهادت آنها پذيرفته نيست مانند (أمير مؤمنان على و أم ايمن كه پيامبر به اهل بهشت بودنش شهادت داده و رباح غلام رسول خدا صلى الله عليه و آله)؛
هركس سخنى گفت: بزنيد (مانند بريده أسلمى)؛
و دنده هايش را بشكنيد مانند (عبداللّه بن مسعود)؛
و تا سرحد مرگ كتكش بزنيد سه روز گيج و منگ بماند و نمازش قضا شود، مانند (عمار یاسر)، آن سگ را دستگير كنيد، مانند (زبير)؛
زبانش راببرّيد و تبعيد كنيد و هيچ كس حق بدرقه ومشايعت او را هم ندارد، اگر كسى او را بدرقه كند، مجازات سختى در انتظارش است مانند (ابوذر)؛
تو حق سخن گفتن ندارى اساساً تو چكاره‏اى دراين كارها دخالت كنى مانند (سلمان خود و أهل قبيله‏ اش را قتل عام كنيد! مانند (مالك بن نويره)؛ بزرگ قبيله بنى حنيف در ميان نخلستان راه شام، تيره باران كرده و به گردن أجنّة بياندازيد، مانند (سعدبن عباده)، بزرگ و فرمان رواى شاخه خزرج، از قبيله أنصار،
مثل اينكه حرف زيادى مى‏ زند و سرش به تنش سنگينى مى‏ كند، به شام تبعيدش كنيد، مانند (بلال) مؤذّن رسول خدا صلى الله عليه و آله؛
هركس يك كلمه از رسول خدا حديث نقل كند، سر و كارش با تازيانه من است و كسى دَم نزد، مانند أبو هريره دوسى شيخ المضيره،
تمامى أصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را از اطراف وأكناف و شهرها به مدينه احضار كنيد بايد در مدينه اقامت كنند و حق خروج از آن را ندارند ابلاغنامه كل اصحاب؛
هيچكس حق ندارد حديثى را تدوين نمايد و ياد داشت كند و گرنه تنبيه خواهد شد، مانند (ابن مسعود)؛
أحاديث را هرچه گير آورديد بسوزانيد و حتى بنا به روايت عايشه «پدرم در يك روز پانصد حديث را آتش زد و سوزانيد» مانند (خليفه اول)؛
هركس متعتان محللّتان را حرام نداند، حسابش با من و مستقيماً بامن طرف است،
مانند (خليفه دوم!)** و صدها مطالب ديگر؛
بزنيد و بكشيد تبعيد نماييد و گوشت رانش از شام تا مدينه در بالاى شتر بپوسد و بريزد، اما كسى حق ندارد حرفى بزند (چون آنها اجتهاد كرده اند خود دانند به ما چه ربطى دارد، دليل و راه فرار متعصّبان قومى)، أفّ بر اين خواب گران خانمانسوز و ريشه بركن و بنياد بر انداز، باد.
هركس اظهار عقيده كند بايد زبانش بريده شود تازيانه بخورد هريك از بانوان رسول خدا صلى الله عليه و آله حرفى بزند از مسجد بيرونشان كنيد أم سلمه باشد يا أم ايمن نوبيه، وو ... «1» اين است عدالت قريب به عصمت برادران اهل سنت، در باره اصحاب، به ادامه جريان بيعت توجه نماييد.
                                                                       «بقيّة ماجراى بيعت»

سپس سلمان بپا خواست و گفت: اى ابابكر! از خدا بترس از اين جايگاه بلند شو و آن را به اهلش واگذار، آنها تا روز قيامت با فراخى دنيا را تصاحب (واداره نمايند بطورى كه) در اين امت دو شمشير پيدا نمى‏شود، با آنها مخالفت نمايد.
ابوبكر جوابش نداد، سلمان تكرار كرد، عمر او را با خشونت و شدت، راند و گفت:
مالك و لهذاالأمر و ما يدخلك فيما هاهنا؟! اين كار به تو چه مربوط است، اصلًا چه چيزى ترا به اينجا آورده است تو چكاره‏اى؟! گفت: اى عمر آرام باش؛
دوباره رو كرد به ابوبكر همان سخنان را تكرار كرد و گفت: به خدا اين كار را بكنى (و خلافت را به نفع مسلمانها رها سازى مردم) تاروز قيامت در رفاه و رخاء زندگى مى‏
______________________________
 (1) و أقبلت أمّ‏ايمن النّبية حاضنة رسول اللّه و أمّ سلمة فقالتا: يا عتيق ما أسرع ما أبديتم حسدكم لال‏محمد، فأمر بها عمر أن تخرجا من المسجد و قال: ما لنا و للنّساء (كتاب سليم: ص 86- 87، 251- 252؛ كسى حق اعتراض و انتقاد ندارد حتّى زنان رسول خدا صلى الله عليه و آله.

كنند و اگر اين كار را نكنى به جاى شير خون مى دوشى و در امر خلافت هركه از راه رسد، از طلقاء و طرداء و منافقين (آزاد شدگان مكه و تبعيديهاى پيامبر و دو روها) در رسيدن به آن طمع خواهند كرد (هر ناحقى در كرسى خلافت مستقر خواهد شد واقعاً پيش بينى سلمان درست از آب درآمد كه تاريخ گوياى آن‏است)
به خدا قسم (اى ابابكر) اگر بدانم كه در راه خدا مى توانم ستمى را بر طرف كنم و يا دينى را عزّت بخشم به يقين شمشيرم را به كولم مى گذارم سپس باآن قدم به قدم (ناكسان را) ميزنم (امّا چكنم!) آيا به وصى رسول خدا زور مى گوييد، آماده بلا و نوميدى از رخاء (و دورى از خوشى و زندگى آرام) شويد.
پس از او اباذر بلند شد و گفت: اى امت سر گردان بعد از پيامبرش و ذليلان در نتيجه نافرمانيش!، خداوند (در قرآن كريم) مى فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏) «1»
آل محمد باقيماندگان نوح و آل ابراهيم از ابراهيم و ذرّيّه خاص و پاكى از اسماعيل است و عترت محمد، اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت، و محل رفت و آمد، ملائكه هاست. آنان مانند آسمان بلند و كوههاى استوار و كعبه مستوره و چشمه زلال و ستارگان هدايت كننده و شجره مباركه‏اند كه، نورش همه جارا روشن و نور دهنده اش محمد خاتم پيامبران و سيد بنى آدم است. على وصىّ الأوصياء و پشيواى پرهيز كاران و رهبر پاكان است اوست صدّيق اكبر و فاروق أعظم و وصىّ محمد صلى الله عليه و آله و وارث علم او، واوست أولى‏ بر مؤمنين از خود مؤمنين چنانچه خداى تعالى گفته است (النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ‏) «2» پس مقدّم داريد آنان را كه خدا مقدم داشته، و به عقب بزنيد كسانى راكه خدا به عقب زده است، ولايت را به كسانى تحويل دهيد
______________________________
 (1) آل عمران: 33
 (2) احزاب: 6.

كه خدا به آنها داده است. سپس اباذر و مقداد و عمار بپا خواستند و به على عليه السلام گفتند: چه دستور مى دهى؟! به خدا سوگند اگر بگوئى با شمشير مى جنگيم تا كشته شويم.
فقال علىٌّ عليه السلام كفّوارحمكم اللّه واذكروا عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله وما أوصاكم به. فكفّوا.
پس على عليه السلام گفت: خود دارى كنيد خدايتان رحمت كند، و بياد آوريد سخنان رسول خدا و آنچه را كه به شما وصيت كرده است. پس خود دارى كرده (و تسليم فرمان امامت شدند).
أم ايمن نوبيه: خدمتكار رسول خدا و أم سلمه، هر دو آمدند و گفتند: اى عتيق (لقب ابوبكراست) چه زود حسد تان را نسبت به آل محمد آشكار كرديد. عمر دستور داد، هر دو را از مسجد بيرون كردند و گفت: ما با زنان چكار داريم (زنها چرا در اين امور دخالت مى كنند) «1».
در خطبه شقشقيه سفره درد دلش را باز كرده همانگونه كه گذشت، بيان نمود.
با مطالعه دقيق خطبه شقشقية، سرّ خانه نشينى امام، كشف مى‏ شود و عذر او روشن مى‏ گردد و پاسخ خيلى از سؤالها داده مى‏ شود.
 «سكوت بالاى منبر چرا؟!»
سپس عمر بلند شد و رو به ابابكر كرد و گفت: براى چه در بالاى منبر ساكت نشسته‏ اى؟! كه اين محارب! (على عليه السلام) نشسته بلند نمى شود با تو بيعت كند! «2» أو تأمر به فتضرب عنقه دستور مى دهى گردنش را بزنند، اين سخن را وقتى گفت كه‏
______________________________
 (1) كتاب سليم: ص 86- 87، 251- 252.
 (2)- (واقعاً خيلى بيحيائى است كه با اين تعبير مى خواهد على را محارب با خدا قلمداد كرده و حكم‏اعدامش را صادر كند)

حسن و حسين ايستاده وناظر جريان بودند.
هنگامى كه گفتار عمر را شنيدند، گريستند، حضرت آن دورابه سينه خود چسبانيد و گفت: لا تبكيا فواللّه ما يقدران على قتل أبيكما گريه نكنيد به خدا قسم قدرت كشتن پدرتان را ندارند ثمّ قال عمر: قم يابن أبى طالب فبايع. فقال و إن لم أفعل؟ قال إذاً و اللّه نضرب عنقك‏ «1» فاحتجّ عليهم ثلاث مرّات‏ «2» عمر گفت: اى پسر ابيطالب بلند شو و بيعت كن! گفت: اگر نكنم؟! گفت: به خدا قسم گردنت را مى زنيم، سه مرتبه با آنها احتجاج نمود، سپس رو به سوى قبر (رسول خدا) كرد و گفت: (ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي‏،) «3» پس از آن سرش را به سوى آسمان بلند نمود و گفت: أللّهمّ اشهد خدايا شاهد باش. «4»
پس دست على را به زور به سوى ابوبكر كشيدند و انگشتانش را بست هرچه سعى كردند آنها را بگشايند، نتوانستند. ابوبكر به مشت بسته حضرت دست كشيد «5» و گفت: فى هذا كفاية.** در روايتى، حضرت پس از بيان ماجراى مسجد بردن خود گفت: من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم مى گفت: ليجيئنّ قوم من اصحابى من أهل العليّة و المكانة منّى، ليمرّوا على الصّراط، فإذا رئيتهم و رأونى و عرفتهم و عرفونى اختلجوا دونى فأقول: أى ربّ أصحابى أصحابى، فيقال: ما تدرى ما أحدثوا بعدك، إنّهم ارتدّوا على أدبارهم حيث فارقتهم، فأقول بعداً و سحقاً «6» گروهى از اصحاب من از
______________________________
 (1) در روايتى، عمر، به على و زبير گفت: شما دو تا، باخوشى و يا جبراً، بايد بيعت كنيد (طبرى: 3/ 203.
 (2) كتاب سليم: ص 88- 89.
 (3) كتاب سلسم: ص 89؛ احتجاج طبرسى: ص 84؛ مسترشد: ص 377- 378 و آيه در سوره اعراف: 150.
 (4) الشّافى: ص 248.
 (5) اثبات الوصيه: ص 153- 155؛ الشّافى: 3/ 244؛ علم اليقين: 2/ 386- 388.
 (6) كتاب سليم: ص 93.

صاحبان مقام بلند و جايگاه بالا مى آيند كه از صراط بگذرند وقتى كه آنها مرا ديدند ومن آنها را ديدم من آنها را شناختم و آنها مرا شناخت، در دور و برم پرسه مى زنند، من مى گويم: اى خدا، اصحابم اصحابم، گفته مى شود نمى دانى اينها بعد از تو چه كارهاى (زشتى را) ببار آوردند، آنها بعد از اينكه از تو جدا شدند، به عقب برگشتند (مرتد شدند) پس من مى گويم از من دور باشيد دور باشيد.
بقيه و كامل ماجرا را در بخش 4 در حالات دختر وحى فاطمه زهرا عليها السلام بخوانيد.

                                                           «على چرا قيام نكرد؟!»

پرسشى است كه به ذهن خيلى‏ها خطور مى‏كند و فكرش را مشغول مى‏سازد.
پس از بررسى زياد آنچه كه استفاده مى شود چند علت داشته است‏ «1».
1- گروههاى انصار به طور شفاهى به حضرت قول مساعدت مى‏دادند ولى در عمل حاضر نمى شدند و حتى حاضر نبودند سرشان را بتراشند تا شناخته نشوند چنانچه روايات گذشته، به آن تصريح دارد، قسم مى خوردند جزتو كسى رانمى خواهيم، چنين است و چنان اما درمقام اقدام، پيدايشان نبود.
حمران بن أعين شيبانى برادر زراره به امام صادق عليه السلام عرض كرد: تعداد ما شيعيان چه قدر كم است لواجتمعنا على شاةٍ ما أفنيناها اگر براى خوردن گوسفندى گرد هم آييم، نمى توانيم، آن را تمام كنيم.
فرمود: مى خواهيد من عجيب تر از اين را به شما خبر دهم؟ گفتم: بلى فرمود:
______________________________
 (1) در اين مورد به كتاب «فلسفه قيام و عدم قيام امامان عليهم السلام كه از مؤلّف، به چاپ رسيده است مراجعه شود در اين كتاب علت قيام چند نفر از امامان و قعود بيشتر آنان مشروحاًبيان گرديده است.

مهاجر و انصار همگى كنار رفتند مگر سه نفر و اشاره به دست خود نمود و گفت:
سلمان و اباذر و مقداد گفتم: پس عمّار چه؟! فرمود: كان حاص حيصة ثمّ رجع، ثمّ قال عليه السلام ان أردت الّذى لَم يشكّ و لم يدخله شيى‏ء فالمقداد. «1» او هم لرزيد ولى زود برگشت و اگر مى خواهى بدانى كسى كه هيچ شكى و چيزى به وجود او راه نيافت، مقداد بود. در روايتى امام باقر عليه السلام فرمود: إرتدّ النّاس الّا ثلثة: سلمان و اباذر و مقداد «2» (بعد از پيامبر) همه مردم مرتد شدند مگر سه نفر: سلمان، اباذر و مقداد.
2- گذشت كه حضرت قسم مى خورد اگر شمشيرش به دستش برسد و چهل نفر يا كمتر به او كمك نمايند، نمى گذارد حقش ازبين برود و در پيكار با آنها هيچگونه ترديدى، به خود راه نخواهد داد و حاضر است براى گرفتن حقش به طور جدّى قيام نمايد «3»** همچنين گذشت كه، شب‏ها، فاطمة عليها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و حسن و حسين عليهما السلام را همراه خود به دَرِانصار و بدريّين مى بُرد و از آنها استمداد مى كرد، شب وعده يارى مى دادند ولى روز كسى نمى آمد مگر سه يا چهار نفر، سلمان و أبوذر و مقداد و احياناً عمار.
أما واللّه لو كان لى عدّة أصحاب طالوت أو عدّة أهل بدر- وهم أعدائكم- لضربتكم بالسّيف حتّى يؤلوا إلى الحق و تنيبوا للصّدق، فكان أرتق للفتق و آخذ بالرّفق.
أللّهمّ فاحكم بيننا بالحق و أنت خير الحاكمين* قال ثمّ خرج من المسجد فمرّ بصيرة «4» فيها ثلاثون شاةًفقال: واللّه لو أنّ لى رجالًا ينصحون للّه عزّ وجلّ و لرسول اللّه بعدد هذه الشّياه، لأزلت ابن آكلة الذّباب عن ملكه قال فلما أمسى بايعه ثلاثمأة وستّون رجلًا على الموت، فقال أميرالمؤمنين عليه السلام أُغدوا بنا إلى أحجار الزّيت محلّقين و حلق‏
______________________________
 (1) منتهى الامال: 2/ 113.
 (2) همان مدرك.
 (3) احتجاج: ص 84.
 (4) الصيرة: جائى را گويند كه دورش را سنگ چينى نموده وبادرخت و چوب اطرافش را بگيرند- مجمع‏ البحرين-.

أميرالمؤمنين عليه السلام فماوافى من القوم محلّقاً إلّا أبوذر و المقداد و حذيفة بن اليمان و عمار بن ياسر، و جاء سلمان فى آخر القوم. آگاه باش به خدا قسم اگر ياورى به تعداد اصحاب طالوت، يا نفرات (جنگ) بدر داشتم شما را با شمشير مى زدم (با شما مى جنگيدم) تا به سوى حق برگرديد و به سمت راستى رو آوريد، پس اين كار بهترين راه به هم پيوستن شكاف (ميان مسلمانها) و برگرداندن آرامش است.
خدايا در ميان ما با حق داورى كن؛ بهترين داورها توئى.
راوى گويد: سپس از مسجد بيرون آمد و از كنار آغول گوسفندى گذشت كه سى رأس گوسفند را در آن نگهدارى مى كردند؛ فرمود: به خدا قسم اگر مردانى به تعداد اين گوسفندان، براى خدا آماده پيكار بودند من فرزند مگس خوار را از سرير رياست پايين مى كشيدم. راوى گويد: شبانگاه سيصد و شصت نفر با حضرت بيعت مرگ كردند فرمود: وعده ما احجار زيت‏ «1» فردا با سر تراشده حاضر شويد؛ خود حضرت با سر تراشيده حضور يافت و از بيعت كنندگان پيش مرگ فقط سلمان و اباذر و مقداد و حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر حاضر شدند كه آخرين نفر سلمان بود، (در اين حال) دست به آسمان بلند كرد وگفت: خدايا اين مردم مرا نا توان كردند مانند به ضعف كشاندن بنى اسرائيل هارون را، پروردگا را تو در زمين و آسمان بر پنهان و آشكار دانائى چيزى بر تو پنهان نيست، مرگ مرا برسان و به صالحان ملحق فرما** و فرمود: آگاه باش به كعبه و صاحب كعبه سوگند!؛ اگر نبود عهدى كه با پيامبر بسته ام به يقين مخالفان را در خليج آرزوهايشان، غرق مى كردم و به طور حتم صاعقه هاى مرگ را به سوى آنان مى فرستادم و به زودى خواهند دانست‏ «2».
______________________________
 (1) محلى است در كنار مدينه.
 (2) كافى: 8/- 31 32؛ بحارالانوار: ج 28 ص 241.
(3) بعضى از روايتها آمده است كه هفتصد نفر اطراف امام را گرفته بودند بر فرض تعداد 700 نفرهم درست باشد اما اين تعداد در برابر بيش از سى هزار نفر، مسلح و جنگجو چه كارى مى توانستند انجام دهند.
4- به احتمال قوى از جمله أسرارى كه درطول زمان و مخصوصاً درلحظات پايانى عمر، رسول خدا صلى الله عليه و آله با على عليه السلام در ميان گذاشت همين مطلب باشد كه على عليه السلام فريب آنهارا نخورد، چون پايان كار به شكست و ندامت مى‏ انجامد و نتيجه اين اختلاف، يورش دشمنان دين از داخل و خارج به كشور اسلام و كندن ريشه آن خواهد بود، شاهدش گفتار على عليه السلام به فاطمة عليها السلام است وقتى خانه نشينى را به او اعتراض كرد، دراين حال صداى أذان بلند شد على عليه السلام فرمود: (زهراء) باقيماندن اين صدابرايت مهم است يا به دست آوردن فدك؟! عرض كرد: باقيماندن صدا.
يعنى كشيدن شمشير (كه معلوم نبود، نهايتاًبه كجا منتهى مى‏ شود) مساوى بود با درهم شكستن شوكت اسلام و خوابيدن پرچمش.
بلى اگر آن بى انصافان، بيعت غدير خم على را نمى شكستند و حق را به صاحب حق مى رساندند و مانند زمان رسول خدا دست بهم ميدادند و اتحاد خود را حفظ مى كردند هيچكس جرئت عرض أندام نداشت واينكه اگر على در كرسى خلافت نشيند اعراب بپا ميخيزند، بهانه اى بيش نبود** به اميد روزى كه يوسف گمگشته اش از راه برسد و اسلام را به سرتاسر گيتى بگستراند و در روى زمين فقط صداى أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه طنين أفكند إنشاءاللّه و تعالى آمين.
                                                                                     «چاهِ محرم اسرار»

كسى را پيدا نمى كرد درد دل گويد، شبها دور از چشم خودى و بيگانه، سر به بيابان مى گذاشت به رو (دمَر) دراز مى كشيد، و سر به چاه پائين مى برد و به سنگ و شن و ماسه رازها مى‏گفت، و سفره دل پر دردش را، به چاه تاريك و خالى، باز مى‏كرد هى مى‏گفت، و ميگريست و عقده دل خالى مى كرد و كمى آرام مى گرفت.
حبّه عُرَنى گويد: شب، تاريك و ظلمانى بود، پشت سر امام بيرون شدم كه مبادا
______________________________
 (1) ديوان شهريار: ص 676.

خطرى از سوى نهروانى‏ها، امام را تهديد كند، در طول راه، امام متوجه شد كسى اورا تعقيب مى‏كند فرمود: مَنِ الرّجل حبّة؟! كهِ هستى حبّه توئى؟! بلى سيدى و مولاى؛ چرا آمدى؟، بر جان شما از شرّ دشمن ترسيدم! آقاجان شب به اين تاريكى كجا مى‏ روى؟! حبّه چكنم ديگر نواى دل مرا كسى نمى‏ شنود و به حرفهايم گوش نمى‏دهد!؟، بدينجهت شبها به صحرا مى‏زنم تا درد دلم را با صخره‏ها و كوه و بيابان و چاه تاريك در ميان گذارم و مقدارى خود را سبك نمايم؛
حبّه عُرَنى گويد: امام نزديكيهاى صبح به خانه بر مى گشت، تا آماده راز و نياز با معبود و محبوب خود شود، و در محراب مسجد كوفه رو به سوى معشوق نموده و از جلوه يار بهره مند شود. «1»
                                                          «ابن ملجم از كجاآمد»

بعد از كشته شدن عثمان، مردم به أمير مؤمنان عليه السلام بيعت كردند، حضرت نامه‏اى به حاكم يمن بنام «حبيب بن منتجب» كه از طرف عثمان در آنجا مشغول بود، نوشت و سمت اورا تثبيت نمود و از او خواست بعد از قرائت نامه، به مردم يمن، ده نفر از نخبگان آن نواحى را به حضور امام بفرستد.
مردم يمن از خوشحالى بخلافت رسيدن حضرت، اشك شوق ريختند و ده نفرشان را اعزام نمودند و به خدمت امام شرفياب شدند همگى اظهار وفادارى و اخلاص نمودند؛ درميان آنها جوانى با كلمات پر شور و جالب از امام تعريف و تمجيد كرد و اشعارى درمدح حضرت خواند و گفت: سلام برتو باد اى امام عادل و بدر تمام و ليث همام و بطل ضرغام و فارس قمقام وو .. آن قدر از اين كلمات گفت: حضرت‏
______________________________
 (1)- تلخيص و تلفيق و تنظيم از چندين روايت.

ازگفتار و كيفيّت بيان او خوشش آمد و سر مباركش را بلند كرد و پرسيد نامت چيست اى جوان؟ جواب داد: اسم من عبدالرحمن است فرمود: پدرت گفت: ابن ملجم مرادى فرمود: أمرادىّ أنت؟! قال: نعم يا أمير المؤمنين آيا مرادى هستى؟ بلى اى اميرمؤمنان فرمود: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏ و لا حول ولا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم؛
حضرت مكرر دستان مباركش را بهم ميسائيد و آنكلمات را تكرار مى‏نمود، امام از او پرسيد آيا يادت هست كه در بچه گى دايه يهودية داشتى هر وقت گريه مى‏كردى به پهلو وصورت تو ميزد و مى‏ گفت: ساكت شو، تواز عاقر ناقه صالح شقى‏ ترى! بزودى جنايت بزرگى راببار مى‏آورى و بغضب خدا گرفتار شده و به سوى آتش جهنم خواهى رفت! گفت: بلى اى امير مؤمنين اما من تورا و دوستدارانت را دوست دارم فرمود: به خدا قسم حرف حق زدم و حق شنيده‏ام؛ يمنى‏ها برگشتند و او مريض شد و درمحله بنى تميم محله «قطام» كه محله يمنى هابود، بسترى شد و در كوفه ماند، اصحاب چندين بار خواستند اورا بكشند! حتّى خود او هم از امام خواست به جاى دورترى بفرستد فرمود: هنوز كارى نكرده است به حضرت خيلى اظهار وفادارى و ارادت مى‏كرد امام نيز به اومحبت فوق‏العاده، نشان ميداد ابن ملجم با حضرت درجنگ نهروان شركت كرد و شجاعانه جنگيد و پس از پيروزى، با كسب اجازه از امام، در كوچه‏ هاى كوفه خبر فتح را اعلام ميكرد كه به محله «قطام» بنت شحنةبن عدى، رسيد واو خودرازينت كرد و چندروز با عشوه‏ هاى زنانه، ميزبانى نمود و از او قول شهادت امير آزادگان را گرفت وابن ملجم به خاطر فوت پدرو عمويش به يمن برمى‏ گشت در يكى از بيابانها شب فرارسيد و خوابيد، نيمه شب ديد دود غليظى توأم با آتش ازآن سر وادى به سوى او ميآيد وصداى مهيب بلند است، اى شقى‏ بن شقى آنچه كه دراندرونت قتل زاهد و عابد و عادل و راكع وساجدو امام هدى وو .. را پنهان كرده‏اى ما ازجنيان مسلمان شده دردست اوئيم نمى‏گذاريم در اين بيابان كه ملك ماست بخوابى او ازترس غش كرد و قتى كه بهوش‏ آمد، شبانه و درتاريكى آنجارا ترك كرد و بااسب تندرو خودرا به يمن رسانيد و دو ماه ماند واموال ارثى پدر و عمورا گرفت وبر مى گشت كه در بيابانى گرسنه و تشنه به چادرهاى نهروانى‏هاى فرارى رسيد و آنهاخواستند اورا بكشند اما وقتى كه فهميدند با قطام قرار دارد، احترام زياد كردند و بادونفراز آنها در زير استار كعبه پيمان كشتن حضرت، و معاويه و عمروبن عاص رابستند تاپايان ماجرا. «1»

                                                                    «فرق شكافته»

على عليه السلام شب 19 ماه رمضان تا صبح نخوابيد كشنده عمروبن عبدودها و مرحب خيبرى‏ ها كَنَنده دَرِ خيبر و قهرمان بدر و حنين، صاحب مدال افتخار آسمانى لا فتى إلّا علىّ و لا سيف إلَّاذوالفقار نگران و مضطرب است،
مكرر از اطاق به حياط خانه، سر مى‏زند و به آسمانها مى‏نگرد و مى‏گويد: واللّه هى، هى به خدا قسم همان است و همان، نه به من دروغ گفته‏اند و نه من دروغ شنيده‏ام.
أذان صبح نزديك مى‏شود، امام عليه السلام كمربند را محكم مى‏بندد، و شتابان رو به سوى معبود مى‏رود، بر مناره (ومأذنه) مسجد بالا ميرود أذان صبح با صداى على عليه السلام بلند و مردم با صداى او بيدار و خرامان به سوى مسجد، شتابانند، چون نماز صبح اولين شب قدر را با على مى‏خوانند، ثواب نماز گذاردن با معصوم را به دست مى‏آورند.
تكبيرة الإحرام گفته شد همه ساكت و آرام غير از حسيس نفس‏ها چيزى شنيده نمى شود براى ركوع ركعت اول خم مى‏شود و ذكر ركوع راگفته و مى‏ايستد و براى سجده اول پيشانى به خاك مى‏سايد و سر از سجده برميدارد و شمشير ابن ملجم بانيروى بازوى خصمانه، پائين مى‏آيد و بطور مخالف بهمديگر اصابت مى كند از محل جاى زخم شمشير عمروبن عبدود تا موضع سجده پيشانى، شكافته مى‏ شود ناگهان‏
______________________________
 (1)- بحارالأنوار: 42/ 259 روايت مفصّل وخواندنى‏وبيش‏از 20 صفحه‏كه بحار هم‏آن رامختصركرده است‏
صداى امام عليه السلام بلند مى‏شود بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه، فزت و ربّ الكعبة و خاك محراب را بر زخم فرق مباركش مى‏ريزد و مى‏گويد: مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏ خون سر مباركش بر محاسنش جارى و مى‏گويد: هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏، زمين لرزيد و درياها موج برداشت و آسمانها، متزلزل گشت و درهاى مسجد بهم خورد و خروش از ملائكه آسمانها بلند شد و بادسياهى سخت وزيدن گرفت به طورى كه جهان را تاريك ساخت و صداى جبرئيل ميان آسمان و زمين در نورديد، بگونه‏اى كه همه مردم آن صدا را شنيدند «تهدّمت و اللّه أركان الهدى، وانطمست أعلام التّقى، وانفصمت العروة الوثقى، قُتِلَ ابن عمّ المصطى قتل الوصىّ المجتبى قتل علىّ المرتضى قتله أشقى الأشقياء، به خدا سوگند كه اركان هدايت درهم شكست، و ستاره‏هاى علم نبوّت، تاريك شد، و نشانهاى پرهيز كارى، بر طرف شد، و عروة الوثقاى الهى از هم گسيخت، پسر عموى مصطفى، كشته شد، وصىّ منتخب، شهيد گشت، و علىّ مرتضى به شهادت‏
رسيد، شقى‏ترين اشقيا او را (به خاك وخون كشيد) و كشت‏ «1».

                                                                «دفتر عمر على بسته شد»

مشخصّات و امتيازات، علنى و سرّى و فوق سرّى بيشمار، اين شخصيت برجسته عالم امكان كه، اولين روز ولادت خود را، از بيت اللّه الحرام شروع نمود و چشم به دنيا باز كرد، تا آخرين روز شهادت كه باز در بيت خدا (مسجد كوفه) چشم از دنيا فرو بست، مشحون از عجائب و بيرون از سنجش، درك و فهم ماست؛
شخصيّتى كه در علم و عمل، عبادت، و تقوى، زهد، عبادت، فصاحت و بلاغت، شجاعت، رشادت، عدالت، و بالأخرة اخلاص، حرف اول را مى‏ زد؛
______________________________
 (1) تلخيص و تلفيق از چندين روايت در بحارالأنوار: 42/ 199؛ و كتابهاى مربوط
انسان كاملى كه در برابر صفات كمال او، جرجى زيدان‏ها و جرج جرداقها و لوئيس معلوفها و هزاران شخصيتهاى علمى و مذهبى، مسلمان و غير مسلمان، در برابر عظمت وجودى اش، با فروتنى كامل، زانو زده و لب به تعريف و تمجيدى باز نمايند كه هيچوقت براى ديگران، در هر مقامى هم باشد، روا نمى‏ دارند، و حق هم همين است براى نمونه، در كجاى دنيا، ديده شده است كه مردى در ميدان جنگ، جنگى كه قرآن در باره آن، اين گونه سخن مى‏ گويد: إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا «1» (به خاطر بياوريد) زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين (شهر) بر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده و جانها به لب رسيده بود، وگمانهاى گوناگون بدى به خدا مى‏برديد.
جنگ نا برابر و كمر شكن كه، دشمن عربده مى‏كشد و اسب جولان مى‏دهد و مبارز مى‏طلبد، افراد خودى از شدت ترس و وحشت، پيامبر را به جلو انداخته و عقب كشيده‏اند، ناگهان اين مرد بيست وپنج ساله آسمانى، قدم به ميدان همچون جنگى گذاشت كه به خاطر أهمّيّت و بزرگى آن رسول خدا صلى الله عليه و آله پشت سر اين جوان، نگاه كرد و باچشمان پر از اشك فرمود: برز الإسلام كلّه على الشّرك كلّه كلّ اسلام به سوى كلّ شرك، هويداگشت و به مبارزت رفت.
دشمن غدّار مانند، عمرو بن عبدود غرق در آهن و فولاد زره جنگى، بالاى اسب كوه پيكر نشسته و با خواندن رجز؛

و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز   وقفت  اذ جبن الشّجاع بموقف البطل المناجز
همتا مى‏ طلبد جوان، بدون فوت وقت خود را به ميدان رسانده پاسخ رجز را
______________________________
 (1) حزاب: 10.
مى‏ دهد
لاتعجلنّ فقد أتاك مجيب صوتك غير عاجز       ذو نيّة و بصيرة و الصّبر منجى كلّ فائز
پس از گفتگوها و مبارزات جانانه، دشمن را به خاك هلاك انداخت و خواست سر از تنش جدا نمايد، ديدند جوان مبارز ناگهان، خود را كنار كشيد و دقائقى صبر كرد و سپس كار او را تمام نمود؛
ولمّا أدرك «عمروبن عَبْدِ وُدّ» لم يضربه فوقعوا فى علىّ فردّعنه حذيفة فقال النّبى صلى الله عليه و آله مه يا حذيفة فإنّ عليّاً سيذكر سبب وقفته، ثمّ إنّه ضربه، فلمّا سئله النبىّ عن ذالك فقال: قد كان شتم أمّى و تَفَلَ فى وجهى فخشيت أن أضربه لِحَظِّ نفسى فتركته حتّى سكن ما بى ثمّ قتلته فى اللّه‏ «1» وقتى كه عمرو بن عبدود را درك كرد (و به او رسيد) او را نكشت، (لشكريان حضرت) پشت سر على عليه السلام به بد گويى پرداختند، حذيفة نيز اين كارش را نمى‏ پسنديد، پيامبر فرمود: ساكت باش اى حذيفة، على بزودى سبب تأخيرش را بيان خواهد كرد. سپس على عليه السلام او را زد و هلاك ساخت.
وقتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله علت تأخيرش را جويا شد گفت: او (عمرو بن عبدود،) به مادرم فحش داد و به صورتم تُف انداخت! ترسيدم اگر او را در آن حال بكشم، به خاطر خواسته دل خودم كشتم، در آنصورت اجر و پاداشى از جانب خدا به من تعلق نمى‏ گرفت، پس او را ترك كردم تا آتش غضب اندرونم خاموش شد و دلم آرام‏
______________________________
 (1) مناقب ابن شهر آشوب: 1/ 381؛ بحارالأنوار: 41/ 50 بنقل از مناقب او هم از تاريخ طبرى؛ مستدرك‏الوسائل: 3/ 220؛ موسوعة التّاريخ الإسلامى، محمد هادى يوسفى: 2/ 469؛ الأنوار العلويّة جعفر النقدى: ص 116؛ الإمام على أحمد رحمانى همدانى: ص 631؛ ميزان الحكمة رى شهرى: 1/ 560؛ حياة أمير المؤمنين عن لسانه محمد محمديان: 1/ 170 از بحار و مناقب؛ پند تاريخ: 5/ 200 بنقل از أنوارالنّعمانيّة جزائرى و عين الحيوة مجلسى رحمهم اللّه.
گرفت، سپس او را براى رضاى خدا كشتم، تا از خدااجر و مزدى داشته باشم.
اخلاص ناب يعنى اين، بجز از على كِه مى‏ توانست، در آن بحران و طوفان، اين همه دقت و مواظبت داشته باشد؛ و در بحرانها و كورانهاى خطرناك، در پى به دست آوردن، رضاى دوست، آنگونه استقامت نشان دهد و نفس خودرا مهار كند و رضاى دوست را بر همه چيز مقدم بدارد؛
رسول خدا صلى الله عليه و آله با يك مدال جاويدان، او را مفتخر ساخته و پاداش و بهاى بزرگى را به او اعطا نمود، و به ارزش خدمت آن روز، أبديت بخشيد.
 «ضربة علىّ يوم الخندق أفضل من عبادة الثّقلين»
يك ضربت على روز خندق افضل است از عبادت جنّ و إنس، زيرا بقاى اسلام با آن يك ضربت بود و موقع روبرو شدن با دشمن هم فرمود: تمامى اسلام باتمامى كفر روبروگشت.
جرجى زيدان حق دارد دربرابر اين عظمت و بزرگى، محو شده، سر تعظيم فرود آورده و از صميم قلب بگويد: «دنيا مانند ليوانى كه توپ بزرگى در آن جانگيرد، نتوانست بزرگى و عظمت على را در خود جادهد»*

حالا اين مرد ملكوتى با اين عظمت و بزرگوارى، اين عمر فانى چند روزه را، از ابتدا تا انتها، در ميان ناسو تيان چگونه سپرى كرد و با چه وضعى گذرانيد كه، با جمله كوچك فزت بربّ الكعبة «1» پرده از اسرار زندگى خود برداشته و درِ يك دنيا معنا را بروى ما باز كرد.

       خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم*** راحت جان طلبم و از پى جانان بروم‏

يا با گفتن اين كلمات غمبار و اللّه لإبن أبى طالب آنس للموت من الطّفل على ثدى أمّه‏ «2» به خدا قسم يقيناً پسر ابى طالب به مرگ مأنوس‏تر از بچه شير خوار است به‏
______________________________
 (1)- أمالى مفيد: ص 169؛ أنوار النّعمانية: 4/ 206.
 (2) أنوار النّعمانية: 4/ 206.

پستان مادر؛  مى‏ خواست چه چيزى را براى ما ناسوتيان بفهماند؛ مى‏خواست بگويد: شما و دل شما شايستگى آن را نداشت كه على را آنگونه كه بود بپذيرد،
على كه در خانه خدا و با ميهماندارى خدا قدم به دايره وجود گذاشت و در خانه خدا با ميزبانش و با معبودش، با محبوبش، نمى‏ دانم خلاصه با همه چيزش، و با خداى خودش گرم نجوى‏ بود، ناگهان بايك ضربت فقط با يك ضربت شمشير دست اهريمنى، به خاك و خون نشست و در خون خود غلتيد، و باگفتن «فزت بربّ الكعبة به خداى كعبه قسم، رستگار شدم» خوشحالى خود را از رهائى اين زندگى اندوه بار و پر از رنج و اندوه يا بهتر بگويم: شادمانى خود را از خلاص شدن، از اين زندگى نكبت بار، به جهانيان اعلام كرد، او كه بقول مرحوم «شهريار»    تا كه فجر سينه آفاق شكافت* چشم بيدار على خفته نيافت‏
طالب وصلِ، اصلِ خويش بود در شب 21 رمضان در ماه ميهمانى خدا و در خانه خدا به سوى اصل خويش، پر كشيد و رفت.
                                                        «قبر ناپيدا»

بنا به وصيت امام عليه السلام براى مصون ماندن و جلوگيرى از جسارت نهروانى‏ ها، فرزندانش شب هنگام وقتى كه چشمها در خواب بود بردند و در مزارى كه خود حضرت نوح هفتصد سال پيش از طوفان آن را كنده و آماده كرده و لوحى را اين گونه نوشته و در آن گذاشته بود «هذا ما حفره نوح النّبىّ لعلىّ الوصىّ قبل الطوفان بسبعمأة عام» امام به فرزندانش محل آن را در غرى (نجف اشرف) نشان داده بود به خاك سپردند و أثر قبر را محو كردند.
مدتها قبر شريف از نظرها پنهان بود، فقط أئمه عليهم السلام و محرمان راز از أصحاب از
محل آن اطلاع داشتند، تا زمان هارون الرّشيد!؛ روزى او به شكار رفت و آهوئى را تعقيب كرد و آهو خسته و وامانده به تلّى از خاك، پناه برد و به آرامى خوابيد به طورى كه، هارون هرچه سعى كرد حيوانهاى شكارى اش و اسبش را به سوى آهو حركت دهد، نرفتند خود پياده شد باز قدرت حركت از او سلب گرديد، تعجب كرد تا اينكه بنا به دستور او، از معمّرين كوفه كسانى را حاضر كردند و از سرّ آن محل جويا شد، آنها أمان خواستند و جريان دفن امام را در آن محل از نياكان خود نقل كردند هارون پس از شنيدن قضيه دستور داد در آن مكان مقدس بنائى ساختند كه از آن تاريخ ببعد قبر شريف شناخته شد.

                                                                    «بناى مسجد»

ابن ابى الحديد گويد: بنى عبيد اللّه بن زياد بالبصرة أربعة مساجد تقوم على بغض علىّ بن ابيطالب عبيداللّه بن زياد چهار مسجد در بصره بنا كرد كه در آنها بغض على را تبليغ مى‏ كردند «1»
                                                        «قربانى شتر»
مردى، به نام عبداللّه بن إدريس بن هانى، از افراد قبيله بنى إود كه دائم به بچه هاو خدمتكارهايش، سبّ على عليه السلام را ياد مى‏ داد، روزى ميزان كينه قبيله‏ اش را، (نسبت به حضرت) به حجاج بن يوسف گزارش مى‏ داد و مى‏ گفت: تا به حال غير از يك نفر از ما، به كمك على نرفته و در موقع ازدواج هم مى‏ پرسيم اگر على را دوست داشته‏
باشد، با او ازدواج نمى‏ كنيم، و هيچوقت، نام بچه هايمان را، فاطمة و على و حسن و حسين نمى‏ ناميم، و قتى حسين به عراق آمد يكى از زنان ما نذر كرد، اگر حسين كشته شود، ده نفر شتر قربانى كند،! پس از كشته شدن حسين‏ او به نذرش عمل كرد، حجاج به او گفت: از على‏ تبرى كن، گفت: من حسن و حسين را نيز اضافه مى‏ كنم. «2»
______________________________
 (1)- مقتل مقرم: ص 342؛ بنقل از شرح نهج البلاغة: 1/ 368.
 (2) مقتل مقرم: ص 341. بنقل از كتاب فرحةالغرى سيد عبدالكريم بن طاووس ص 113 چاپ حيدرى‏

                                                 «شب و على»
 
                 على آن شير خدا شاه عرب‏         ألفتى داشت با اين دل شب‏      
                شب ز اسرار على آ گاه است‏         دل شب محرم سرّاللّه است‏     
               شب على ديد به نزديكى ديد         گرچه او نيز به تاريكى ديد      
               شب شنفته است مناجات على‏         جوشش چشمه عشق ازلى‏      
              شاه را ديد به نوشينى خواب‏         روى بر سينه ديوار خراب‏      
              قلعه بانى كه به قصر أفلاك‏         سر دهد ناله زندانى خاك‏      
              اشگبارى كه چو شمع بيزار         ميفشاند زر ومى گريد زار      
              دردمندى كه چو لب بگشايد         در و ديوار به زينهار آيد     
             كلماتى چو دُر آويزه گوش‏         مسجد كوفه هنوزش مدهوش‏      
             فجر تا سينه آفاق شكافت‏         چشم بيدار على خفته نيافت‏      
               روزه دارى كه به مهر اسحار         بشكند نان جوين افطار      
              ناشناسى كه به تاريكى شب‏         مى برد شام يتيمان عرب‏      
           پادشاهى كه به شب برقع پوش‏         مى كشد بار گدايان بردوش‏      
             تا نشد پردگى آن سرّ جلى‏         نشد افشاكه على بود على‏      
             شاهبازى كه ببال و پر راز         مى كند در ابديّت پرواز      
            شهسواريكه ببرق شمشير         در دل شب بشكافد دل شير      
           عشقبازى كه هم آغوش خطر         خفت در خوابگه پيغمبر      
           آن دم صبح قيامت تأثير         حلقه دَرْشد از او دامنگير      
           دست در دامن مولا زد دَرْ         كه على بگذر و از ما مگذر      
         شال شه وا شد و دامن بگرو         زينبش دست به دامن كه مرو      
         شال مى بست و ندائى مبهم‏         كمر بند شهادت ببندد محكم‏      
            پيشوائى كه زشوق ديدار         مى كند قاتل خود را بيدار      
          ماه محراب عبوديّت حق‏         سر به محراب عبادت منشق‏      
        مى زند پس لب او كاسه شير         مى كند چشم اشارت به اسير      
      چه اسيرى كه همان قاتل اوست‏         توخدائى مگر اى دشمن دوست‏      
          در جهانى همه شور و همه شر         ها علىّ بشر كيف بشر     
          كفن از گريه غسّال گريست‏         پيرهن از رخ وصّال گريست‏      
         شبروان مست ولاى تو على‏         جان عالم به فداى تو على‏     

                                                 «  جانم فدایت ای مظلوم تاریخ  علی »
 
على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدارا         كه به ما سوى فكندى همه سايه همارا      
دل اگر خدا شناسى همه در رخ على بين‏         به على شناختم من بخدا قسم خدا را      
بخدا كه در دو عالم اثر از فنانماند                  چو على گرفته باشد سر چشمه بقارا      
مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه‏ دوزخ‏       به شرار قهر سوزد همه جان ما سوى را    
برو اى گداى مسكين دَرِ خانه على زن‏         كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدارا      
به جز از على كهِ گويد به پسر كه قاتل‏من من‏     و اسير تو ست اكنون به اسير كن مدارا 

     به جز از على كهِ آردپسر ابوالعجائب‏         كه علم كند به عالم شهداى كربلا را      
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان‏         چو على كهِ مى تواند كه به سر برد وفارا    

   نه خداتوانمش خواند نه بشرتوانمش گفت‏         متحيرم چه نامم شهِ ملك لافتى را      
    بدو چشم خونفشانم هله‏اى نسيم رحمت‏         كه زكوى او غبارى بمن آر توتيارا      
     به اميد آنكه شايد برسد بخاكپايت‏         چه پيامها سپردم همه سوز دل صبارا      
  چوتوئى قضايگردان بدعاى مستمندان‏         كه زجان دوست بگردان ره ‏آفت قضارا      
   چه زنم چوناى هردم زنواى شوق اودم‏         كه لسان غيب خوشتربنوازداين نوارا      
  همه شب دراين اميدم‏ كه نسيم صبحگاهى‏         به پيام آشنائى بنوازد آشنا را      
زنواى مرغ ياحق بشنوكه دردل شب‏         غم دل بدوست گفتن چه خوشست شهريارا     

                                      (ديوان شهريار: ص 604.).