175 - توطئه اى از قبل طراحى شده
42 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


 
                                   اعترافات  خلیفه  و توطئه اى از قبل طراحى شده
 
در این قسمت مطالبی از کتاب ( از مباهله تا عاشورا)ی  خودم از صفحه 329 ببعد را  دست نخورده می آورم که با مطالعه بیطرفانه آن و مطالبی  که درشماره های بعدی خواهد آمد. خود حق و حقیقت را پیدا کرده و قضاوت نمایید که درباره این مظلوم تاریخ
( علی علیه السلام ) چه ستمهایی روا داشته و  مظلومیتهایی به او متوجه ساخته اند.
   ابن عباس گويد : در يكى از سفرهاى عمر به شام ، با او همراه بودم ، روزى باشترش تنها مى‏رفت من هم پشت سرش رفتم به من گفت: اى فرزند عباس ! شكايت پسر عمويت را به تو مى‏كنم !، من از او خواستم با من همسفر شود ، ولى او نپذيرفت ، هنوز هم مى‏بينم چه خيالى در سر مى‏پروراند گفتم : اى امير مؤمنان ! ، تو مى‏دانى نظر او را گفت: بلى او هنوز هم از دست دادن خلافت ناراحت است ! گفتم بلى او گمان مى‏كند رسول خداصلى الله عليه وآله او را به خلافت برگزيده است!، گفت: اى پسر عباس !
 و أراد رسول اللّه الأمر له فكان ماذا ؟!، اذا لم يرداللّه تعالى ذالك !، إنّ رسول اللّه أراد ذالك و أراد، و اللّه أراد غيره ، فنفذ مراد اللّه ، ولم ينفذ مراد رسوله !، درست است رسول خدا خواست او را به خلافت رساند اما ديدى چه شد و چه پيش آمد، چون خدا نمى‏خواست او به خلافت رسد خواسته او به جايى نرسيد ولى آنكه را كه خدا ميخواست به ) كرسى ( خلافت نشست .(1) 

روايت دیگری از  ابن عباس در اعتراف عمر به مظلوميت على عليه السلام در ص 322 گذشت. 

در روايت ديگر بااين عبارت گفت: إنّ رسول اللّه أراد أن يذكره للأمر فى مرضه فصدته عنه رسول خدا در هنگام مريضى هم خواست در باره او چيزى بگويد، اما من جلويش را گرفتم ) ونگذاشتم سخنى به زبان آورد و حرفى بزند ( .(2)
 خطيب بغدادى و ديگران روايت نموده اند كه عمر به ابن عباس گفت: اى عبد اللّه به گردنت قربانى يك شتر باد اگر حقيقت را از من پنهان دارى ، آيا باز در فكر او )أميرمؤمنان عليه السلام ( چيزى از جريان خلافت باقى مانده است ؟! گفتم: بلى؛ گفت: أيزعم أنّ رسول اللّه نصّ عليه ؟! آيا باز گمان مى كند رسول خدا او را به خلافت تعيين كرده است ؟! گفتم: بلى و زيادتر بگويم من از پدرم صحت ادعاى او را سؤال كردم گفت: راست مى گويد .
 عمر گفت: از رسول خدا در باره او چيزى و گفته اى بود اما نه حجتى را ثابت مى كرد و نه عذرى را از ميان بر مى داشت، در بعضى وقتها از او و در باره او مى خواست چيزى اظهار دارد أراد فى مرضه أن يصرّح بإسمه فمنعتُ من ذالك إشفاقاً و حيطة على الإسلام !! حتى در هنگام مرگش خواست نام او را آشكارا گويد )و به زبان آورد اما( من به خاطر دلسوزى و عظمت اسلام ، مانع شدم. (3) نه به خداى اين بنا ) آسمان ( سوگند، قريش به دور او گرد نمى آمدند اگر او را به خلافت مى رسانيد اعراب از هر طرف شكسته ميشدند ، رسول خدا هم دانست كه من منظور او را درك مى كنم، خود دارى كرد وأبى اللّه إلاّ إمضاء ماحتم (4) وخداوند از امضاى جز آنچه كه مقدر داشته است، ابا دارد.
 اين حديث را أحمد بن أبى طاهر در تاريخ بغداد مسنداً نقل كرده است .
  طبرانى بااسنادش از عمربن خطاب نقل مى كند گفت: لما مرض النّبى صلى الله عليه وآله قال : أدعوالى بصحيفة و دواة أكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعده أبداً . فكرهنا ذالك أشدّ الكراهة . ثمّ قال : أدعوا لى بصحيفة أكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعد أبداً زمانى كه پيامبر بيمار شد دو بار تكرار كرد و گفت: بگوييد براى من دوات و كاغذى بياورند چيزهايى بنويسم كه بعد از من ابداً به گمراهى نيفتيد؛ ما اين حرف راخوش نداشته و باشدّت تمام رد كرديم تا اينكه از پس پرده زنها نيز گفتند : ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه صلى الله عليه وآله؟(5) آيا نمى شنويد رسول خدا چه مى گويد ؟! من گفتم : شمامانند زنان آزار دهنده يوسف عليه السلام هستيد هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله مريض ميشود چشمانتان را ميفشاريد چون بهبودى يافت برگردنش سوار مى شويد .
 فقال رسول اللّه دعوهنّ فإنّهنّ خير منكم  از آنان  دست برداريد آنها از شماها بهترند .(6) ×× با مراجعة به تاريخهاى معتبر، روشن مى‏شود كه اينهابعد از تكيه زدن بر اريكه خلافت، در باره آن باهمديگر، چه تعارفاتى داشتند ، ابوبكر عمر را بى پروا به خلافت نصب مى‏كند اما كسى نبود كه بگويد : إنّ أبابكر قد هجر و لا قالوا إنّ المرض قد إشتدّ به و لا قالوا حسبنا كتاب اللّه ابابكر هذيان مى‏گويد و نه گفتند از شدت مرض ) حرف بيهوده ميزند ( وكسى نگفت : كتاب خدا براى ما بس است .(7)
  وعند ماكتب أبوبكر توجيهاته النّهائية كان عمر يقول : أيّهاالنّاس : إسمعوا ، و أطيعوا قول خليفة رسول اللّه وقتى كه ابوبكر حرف آخر را زد عمر مى‏گفت: اى مردم گفتار جانشين رسول خدا را بشنويد و اطاعت نماييد!(8).
 
                                                                 »توطئه اى از قبل طراحى شده «
 
 سخنان حضرت به وضوح مى‏رساند كه آنها چگونه توافقهاى قبلى داشتند تا گوى خلافت را از چنگ اهلبيت در آورده به همديگر پاس دهند كه كردند .
 استاد اسماعيل مير على گويد: تسلّم ابوبكر الخلافة .. الخلافة الإسلاميّة ..بعد إتّفاق بينه و بين عمر و أبى عبيدة الجرّاح ابوبكر خلافت اسلامى را به خاطر توافق قبلى كه ميان او و عمر و ابو عبيده جراح بود به عمر تسليم نمود!.(9)
 اين ادعارا گفته‏هاى استاد احمد شرباصى تأييد ميكند كه مى گويد : عمر دم در مسجد ايستاد و گفت : اين نامه ) سربسته ( از ابوبكر است ، يك نفر از حاضرين پرسيد آيا مى‏دانى در آن چه نوشته؟ گفت : نه گفت: ترا به خلافت نصب كرده همان گونه كه تو در سال اول او را منصوب نمودى ! همه حضار مشابه اين سخن را گفتند : وانجلى الأمر عن أنّ عمر تلى كتاب استخلافه من أبى بكر جريان آفتابى شد كه عمر نامه را از قبل خوانده و ميدانست كه چه نوشته شده است. (10)
 علاّمة شيخ محمود ابو رية از مستشرق لامنس، نقل مى‏كند: كه او براين عقيده بود كه ، ميان ابوبكر ، و عمر ، و ابوعبيدة بن جرّاح، توطئه‏اى بود كه ، خلافت را از دست اهلبيت بربايند او چنين ميگويد : إنّ الحزب القرشى الّذى يرأسه أبوبكر، و عمر، و أبى عبيدة، لم يكن وضع حاضر، و لا وليد مفاجاة، أو ارتجال، و إنّما كان وليد مؤامراة سرّيّة مبرمة حيكت أصولها و ربت أطرافها، بكلّ عناية ، و إحكام ، و إنّ أبطال هذه المؤامرة : أبوبكر، عمربن الخطاب، أبو عبيدة بن الجرّاح .
 ومن أنصار هذا الحزب : عائشة و حفصة همانا حزب قرشى كه گردانندگان آن )سه نفر( ابوبكر و عمر و ابوعبيدة بودند مسئله‏اى نبود كه به طور ناخواسته پيش آيد و يا ناگهانى زائيده شود و يا چيز پيش پا افتاده‏اى باشد بلكه زاده توطئه‏هاى پنهانى محكمى بود كه ريشه آن به طور، قوى تابيده شده بود و اطراف آن با محكم كارى و عنايت تمام ، سنجيده شده بود ×× قهرمانان اين توطئه‏ها )سه نفر ( ابوبكر ، و عمر ، و ابوعبيدة جراح بودند ، و ياوران ) چاك گريبان ( اين حزب ، عائشة و حفصة بودند. (11) ×× در طول دوران نبوت كه سردمداران گروه فشار، جلسات سرى زياد و در سالهاى اخير عهدنامه هائى براى بعد از پيغمبر ، داشتند .
 مخصوصاً براى گمراه ساختن اذهان  و كوبيدن طرفداران اهل بيت عليهم السلام و براى مشروعيت بخشيدن به كارهاى سقيفه و شوراهاى بعد از آن خود، حديثهائى جعل و در آستين خود نگهداشته بودند كه با شهادت ياران گروهى و هم حزبان خود، به اثبات مى رساندند . مثلاً براى مصادره اموال!: حديث نحن معاشر الأنبياء لا نورث (12) ما گروه انبياء ) مانند ديگران ارث برده نمى شويم ( هرچه ) از اموال منقول و غير منقول بجا گذاشته ايم ( صدقه است يعنى در ميان مسلمانان تقسيم خواهد شد !.
 يا براى مهر تأييد بر خلافت خود: أصحابى كالنجوم بأيّهم اقتديتم إهتديتم اصحاب من مانند ستارگان است به هركدام آنان تبعيت كنيد راه هدايت را مى يابيد .
 يا براى كوبيدن مدعى خلافت )على‏عليه السلام: لا تجتمع النّبوة و الخلافة فى بنى هاشم نبوت و خلافت دربنى هاشم جمع نمى‏شود  .
 يا أنّ النبى قال الإمامة بالإختيار .(13) رسول اكرم فرمود : امامت با اختيار ) خود امت ( است.
قبلا   در گذشته در فصل تعيين خليفه نصوص صريح نبوى را در باره خلافت بلافصل اميرمؤمنان على عليه السلام خوانديد و حال به اقدامات بعدى توجه كنيد.
   
                                                              1 -  تحريم اقتصادى
 
 براى اينكه اميرمؤمنان عليه السلام  را از هرجهت زير فشار قرار داده و خلع سلاح نمايند ، با عناوين گوناگون اموال او را ، مصادره كردند ،و باجعل حديث از پيش طراحى شده ) نحن معاشر الأنبياء لانورث ماتركناه صدقة  ما دسته پيامبران چيزى به ارث نمى‏گذاريم ) كسى ازما ارث نمى‏برد ( هرچه داشته باشيم صدقه است ! باطرح اين حديث ، 1- فدك را غصب كردند 2 - خمس ذى القربى را كه به جاى صدقات و زكوات فقراى ديگران به آنها اختصاص يافته است، قطع نمودند!.
 با قطع اين منبع درآمد ، دست مولا را از تأمين نيازهاى روز مرّه خود هم كوتاه كردند در اثر پيامد هاى اين مصادره ، اهلبيت رسول خدا صلى الله عليه وآله به مضيقه شديد افتادند .
 اين سياست را همه خلفاى بنى اميه و بنى العباس اجراء كردند به طورى با زندگى سخت دست و پنجه نرم مى كردند كه حتّى براى خواندن نماز براى يك خانواده، يك پوشش داشتند كه با آن متناوباً )به نوبت ( نماز مى خواندند .
 اين فشار اقتصادى در زمانهاى مختلف  دچار فراز و نشيب بود ، مخصوصاً در زمان هارون عباسى به شدّت نهائى خود رسيد به طورى تاريخ باز گو مى كند كه هيچيك از هيجده (14) يا نوزده (15) يابيست و يك نفر ) در بعض روايات سى و هفت نفر (16)) دختران امام موسى كاظم عليه السلام ازدواج نكردند (17).
 اگرچه بعضى از مورّخين ، نظر داده است كه رضائيّه )امام رضائى‏ها( دختران خود را بشوهر نمى دادند زيرا كسى كه همسر و هم كفو ايشان بود نمى يافتند .
 اين مطلب در ميان دختران ايشان عادت شده بود ، بطورى كه امام جواد محمد بن علىّ‏الرّضا عليهما السلام در مدينه ده روستا وقف كرده است بر دختران و خواهران خود كه شوهر نكرده اند و از در آمد آن روستاها، نصيب و سهمى به رضائيّه هائى كه در قم ساكن بوده اند از مدينه بجهت ايشان ميآوردند .(18)
 اين مطلب  صحيح به نظر نمى آيد كه خانواده امامت و رسالت، رهبانيت را، پيشه ساخته و در دين جد خود بنيان گذارى كنند با اينكه رسول خدا صلى الله عليه وآله در جريان عبادت شبانه روزى عثمان بن مظعون را و همچنين امير مؤمنان عليه السلام پس از فتح بصره، عاصم بن زياد بصرى را اكيداً از آن قدغن نموده اند .
 يا اينكه بر خلاف تأكيدات شريعت اسلام در باره ازدواج، اينها با بهانه عدم هم كفو، مادام العمر، خود را در خانه ها حبس نموده و غرائز جنسى خود را سركوب نمايند و بر خلاف اجداد و نياكان خود قدم بردارند و حتماً اينها از پسر عموها يا غير آنها از مؤمنين بودند كه با آنها ازدواج كنند مگر اينكه مانند بعضى از اخباريها، ازدواج سيده را با غير سيده حرام بدانند، باز از خويشاوندان و اقرباى خودشان به تعداد آنها همتائى وجود داشت ، اما آنچه كه منطقى و عاقلانه به نظر مى آيد كه در زمان هارون و بعضى از خلفاى بعد از او، مانند معتصم و متوكل سختگيرى به اوج خود رسيده و جوّ سياسى به صورتى در آمده بود كه يا كسى جرئت ازدواج با آنهارا نداشت و از ترس حكومت نمى‏خواستند تن به ازدواج باعلويان بدهند، يا از نظر مالى شوهر دادن آنها ممكن نبوده است .
   
                                                                  2 -  اعدام دوستان
 
 براى تحكيم موقعيت خود ، دوستداران و هواخواهان اميرمؤمنان عليه السلام را زير فشارهاى گوناگون قرار داده و زير پاى آنان را خالى ميكردند ، با ايجاد رعب و وحشت آنها را منزوى و تبعيد وقطع حقوق و حتى تا مرز اعدام پيش مى‏بردند .
 ابوذر صحابى محترم و سنگين وزن را از مركز حكومت دور كردند اول به شام بعد از مدتى به ربذه بى آب و علف تبعيد نمودند و در آن سرزمين مخوف، با تنها دخترش وداع كرده، و او را در آن بيابان بى پايان، تنها گذاشت، و به سوى حق پر كشيد .
 عمار صحابه ديگر كه رسول خدا صلى الله عليه وآله در باره اش فرمود : عمّار مع الحق ...وارادتمند با اخلاص على را با بهانه هاى بى اساس و واهى ، تا مرز مرگ كتك زده و از مزاياى اجتماعى، محروم ساختند .
 بريده اسلمى را تهديد و جلاى وطن نمودند و همچنين ساير دوستان مولا را با هر بهانه‏اى بود مورد آزار و اذيت قرار داده و اطرافش را خالى ساختند .
 مالك بن نويره على دوست و على شناس راكه ، رسول خداصلى الله عليه وآله شهادت به اهل بهشت بودن او داده بود، از هستى ساقط كرده ، او وتمامى اهل قبيله‏اش را قتل عام نموده وزن وبچه‏هاى آنان را به اسارت بردند ، خالد بن وليد همان شب با زن او ام متمّم، )أم تميم(19)) زنا كرد.
 با اينكه عمر پس از تثبيت موقعيت خودبه ابو بكر فشار مى‏آورد، خالد را سنگسار نمايد چون از خالد وحشت زياد داشت، با اين بهانه ميخواست او را از سر راه بردارد ، ولى ابوبكر تسليم او نمى‏شد مى‏گفت : لاأشيم اى لا أغمد سيفاً سلّه اللّه عليهم أبداً من شمشيرى راكه خدابه سوى آنها كشيده است غلاف نمى‏كنم!.(20)
 در اين باره تاريخ سخنان زياد و شنيدنى دارد كه، بامراجعه به منابع موثق مطلب كاملاً روشن مى‏شود.
 در زمان خلافت خود عمر جريان مشابهى پيش آمد كه چهار نفر به زناى مغيرة بن شعبة شهادت دادند ، چون عمر با او دوستى ديرينه داشت، طفرة رفته و با بهانه‏اى شهود را تازيانه زد .(21)
   
                                                   3 - واليان هزار فاميل 
 
 اينها مهمترين كارى كه انجام دادند، به قدرت رساندن تمام هم پيمانان و دار و دسته هاى خود بود ؛ ولايات اسلامى را، در اختيار خواهان هاى خود قرار دادند و أمراى ارتش را از كسانى انتخاب نمودند كه مربوط به اعضاى ستون پنجم بود .
 البته اين يك مسئله طبيعى است كه انسان براى حفظ موقعيت خود ، از دور و بر خويش استفاده نمايد . اما در اسلام و دولت اسلامى فرق مى كند، زيرا اساس و بناى اداره حكومت و شايستگى اشغال پستهاى مهم را در اسلام، صرفاً ميزان كار دانى و عدالت و ديندارى اشخاص قرار داده است ؛ كه نمونه اى از آن استانداران امام مظلومان على عليه السلام بود .
 با مطالعه يكايك حالات باند انحراف، به اين نتيجه مى‏رسيم كه، هميشه رضاى دوستان خود را بر رضاى خداوند متعال مقدم مى‏داشتند .
 چون سعى بر اين داشتند كه دل دوستان خود را نرنجانند براى اينكه با همكارى آنها سلطنت خويش را تحكيم بخشيدند و اهلبيت رسول خدا صلى الله عليه وآله را از گردونه خارج كردند ×× با زير پا گذاشتن همه ارزشها ، مواظبت شديد داشتند كه حتى يك نفر از دار و دسته خود، آزرده خاطر نباشد و لو اينكه حق ديگران پايمال شود؛ مانند قتلهاى زنجيره اى عمدى خالد بن وليد كه تا مرز يك هزار و دويست نفر بالغ شد . (22) ×× يا كار هاى خلاف امثال مغيره ها و خالد هاوو... كه‏هر كس كوچكترين آشنائى با تاريخ اسلامى دارد ، از اوضاع خلفاى صدر اول تا آخرين باقيمانده آنها باخبر است و ميداند كه زير پوششهاى اسلامى چه جنايتها كه نكردند و چه پرده‏ها كه دريده نشد و چه ناموسها كه مورد تجاوز قرار نگرفت .
 اما على عليه السلام شنيد در يمن خلخالى را از پاى زنى به زور در آورده اند ، ناله سر ميدهد كه اگر كسى از شنيدن اين خبر سكته كند و بميرد مورد ملامت نيست و حق دارد )صلوات و سلام خدا برتو باد اى روح ايمان و شهامت و شجاعت و غيرت ( .
 مالك بن نويره را با مردان قبيله اش شبانه قتل عام  مى كنند و به زنش تجاوز مينمايند و زنان و بچگان را به اسيرى مى برند وو ... اما كسى به حال آنها تأسّف نمى كند و اظهار همدردى نمى نمايد .
 
                                                            4 - بيعت شكنان
 
 بيعت به معناى قبول حقانيت وپذيرفتن فرمانروايى كسى را ، گويند .
 در ميان جامعه بشرى مرسوم است كسى كه به ديگرى بيعت كرد ، تاسرحد جان از او دفاع نموده و به فرامين او گردن مى نهند و حكم او را بى چون و چرا پذيرفته و به اجراء در مى آورد ؛ چون قبل از بيعت وظيفه دارد، در باره كسى كه مى‏خواهد به او بيعت كند، تحقيق و بررسى كامل به عمل آورد ؛ وقتى كه شايستگى و لياقت دينى و اخلاقى بخصوص مديريّت او به اثبات رسيد، آنوقت است كه بايد در يارى او تاپاى جان بايستد، و در اين صورت است كه ، به هيچوجه نمى تواند بيعت خود را بشكند و بر عليه او قيام نمايد .
 مگر اينكه آن بيعت شونده بر خلاف قوانين مدوّنه عمل نمايد و يا اينكه جامعه را به تباهى و استبداد و زورگويى بكشاند و حقوق دينى و دنيوى انسانهارا پايمال كند.
 اين گونه بيعت آن وقت ارزش واقعى خود را به دست مى آورد و به استحكام حقيقى خود مى رسد كه، از سوى خداوند براى شخص معيّنى ، دستور داده شود . در بيعت اين چنينى علاوه بر اينكه با هيچ عنوان و بهانه ، مخالفت و سرپيچى از فرمان آن بيعت شونده جايز نيست ؛ بلكه نافرمانى او حرام و اطاعت از او واجب الهى مى باشد ؛ و اگر كسى با او ستيز و بى حرمتى نمايد مضافاً بر اينكه باغى و ياغى و متمرد محسوب مى شود، بايد طبق دستور دينى و شريعت اسلامى ، هرچه زود تر او را از ميان برداشته و جامعه را از لوث وجود او پاك و آن غده چيركين را جرّاحى نمايند .
 فراموش نشود منظور من از فرمانرواى مفترض الطّاعه، كسى است كه از سوى خداوند براى هدايت و رهبرى جامعه بشرى معيّن شده باشد .
 مهاجرين و انصار وحجاج ساير مناطق و شهرها، فراموش نكرده بودند كه بيش از دو ماه و اندى از بيعت الهى و نبوى خود، در محلى موسوم به غدير خمّ ، نگذشته است كه با آن همه تشريفات بى سابقه و زير آفتاب سوزان و در وسط آن بيابان بى پايان ، با سه روز معطلى كه ، عقب مانده ها برسند و جلو رفته ها بر گردند و يك اجتماع عظيم سرنوشت ساز را تشكيل داده و با حضور آن جمعيت انبوه و نخبه گان بلاد و در ميان نژادهاى مختلف، براى كسى كه، خود خداوند پسنديده و براى رهبرى بندگان خود انتخاب نموده است؛ بيعت گرفته شود، تا بعدها كسى نتواند ادعاءنمايد كه من نديدم و نشيدم و نفهميدم و نتوانستم .(23)
 اين بيعت با عباراتى مانند ألست بكم أولى بكم من أنفسكم قالوا بلى آيا )اطاعت از ولايت مطلقه ( من ، برتر و بالاتر از تصميم خودتان نيست ؟! گفتند : بلى .
 فرمود : ألا من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه أللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه ، وانصر من نصره واخذل من خذله )الخبر(آگاه باش هركهِ را من مولايم ، على مولاى اوست )يعنى برابر دستور الهى من ولايت مطلقه الهيّه خود را به او واگذار نمودم سپس رو به آسمان گرفته اين گونه دعا كرد ( بارخدايا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد و دشمن بدار آن را كه على را دشمن بدارد ، و يارى نما بر كسى كه على را يارى كند و خوار )و ذليل كن ( كسى را كه اورا خوار نمايد . ) البته مى دانيد كه در اين باره كتابهاى فراوان نوشته شده است مخصوصاً كتاب شريف الغدير و امثال آن ، در اختيار همگان قرار گرفته است، و من بنده ناچيز در صدد آوردن اسناد و مدارك اين جريان نيستم چون از متواترات أحاديث و أخبار است(.
 با كمترين دقت در ساختار اين بيعت بر هيچكس ابهامى باقى نمى ماند كه اين بيعت بيعت براى امامت و رهبرى بعد از رسول خداصلى الله عليه وآله بود نه وصى و قيّم خانگى، چون تعيين وصى وقيم عرفى، اين همه تشريفات و تأكيدات و اعتراف گرفتن بر ولايت، لازم نبود كه، پيامبر خدا سه روز آن همه جمعيّت را زير آتش شرربار آفتاب عربستان و ميان آن هواى گرم طاقت فرسا، نگهدارد كه من براى بعد از خودم وصى و قيّم عرفى و خانگى معرّفى مى كنم !؛ زهى  بى انصافى يا خود باختگى است كه كسى واقعه با آن بزرگى را اينگونه كوچك نموده و با بى اعتنائى از كنارش رد شود، و پيامد آن را تا ظهور حجت الهى بر اين امت مظلوم تحميل نمايد .
 پس اين بيعت رهبرى و ولايت مطلقه ، يا به عبارت ديگر، بيعت امامت و خلافت، در گردن آنهمه جمعيت مخصوصاً در ذمّه نخستين تبريك گويان : »بخٍّ بخّ‏لك يا على أصبحت مولاى و مولا كلّ مؤمن و مؤمنة ، ثابت و لازم مانده بود كه آن همه مصائب را متوجه مقام عظماى ولايت و رهبرى كردند.
 شما اى صاحبان  وجدانهاى سالم، از برادران اهل سنّت! چگونه برداشت مى‏كنيد، آيا گويندگان اين عبارات تبريك ، به وصايت خانگى، اين گونه تبريك مى گفتند؟! يا مسئله چيز ديگر بود. دوباره به تعبير آنها دقت نماييد ) مولاى من و مولاى تمامى مؤمنين و مؤمنات قرار گرفتى ( براى چندمين بار با دقت بخوانيد و قضاوت كنيد ، تا فرداى قيامت از جواب مأمورين خداوند عاجز نمانيد چون ندامت آن روز، فائده نبخشيده و به جائى نخواهد رسيد.
  اما متأسّفانه بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله مشتى از امضا كنندگان  صحيفه ملعونه، راه افتاده با مقدمات چيده شده چندين سال قبل، طورى أفكار عمومى را مشوّش ساخته و متوجه خود ساختند كه ، آن همه وقايع عظيمه را ناديده گرفته، و تمام ارزشها رازير پا گذاشتند و بطور غاصبانه ، بر اريكه قدرت تكيه زدند.
 كه نتايج منفى آن تا ظهور دادگستر جهان، مهدى زهراءعليها السلام روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء ،گريبانگير ملّت اسلام خواهد بود.
 أميرمؤمنان عليه السلام در خطبه ها و سخنان خود؛ بيشتر به اين مى نالد كه، هنوز بيعت من در گردن آنها بود كه در مقابل چشمان پر از اشك سروران جوانان بهشت ) حسن و حسين عليهما السلام( و ناله سوزان )دخت پيامبر( به زور از من بيعت گرفتند ××× فصل بعد را كه چكيده اى از اسناد و مدارك معتبر و موثق برادران اهل سنت است ، با دقت مرور كنيد تا قطره‏اى از درياى بيكران مظلوميّت خاندان و حى، به دست آيد.
 مطلبى را فراموش نفرماييد كه از اين ببعد اين بخش با بخش بعدى »دختر وحى« ارتباط مستقيم دارد ه هردورا در كنار هم قرار دهيد، تا اهميت خيلى از جريانه، روشن شود .
 
                                                                     پاورقی ها
1) ( پس به نظر ايشان، خواسته رسول خدا بر خلاف خواسته خدا بوده  و آیه  ( وما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی ) معنای دیگری داشته که فقط او فهمیده !!نعوذ باللّه .
2) شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد : ج 3 ص 114 ؛ من حيات الخليفة ص 311 ؛
3) دلسوزى عمر، به اسلام و مسلمين، بيش از رسول خداصلى الله عليه وآله بوده است، و آنحضرت مصالح مسلمانها را رعايت نكرده و با هوا و هوس خود، )پناه بر خدا( مى‏خواست على عليه السلام را به گردن مردم سوار كند، و از آيه وماينطق عن الهوى إن هو إلاّ وحىٌ يوحى  خبرى نبود!!.
4) شرح نهج البلاغة : 21 - 20 / 12 : بحارالأنوار: 556 - 555 / 30 و 156 / 38 .
5) المعجم الأوسط : 162 / 6 )ط رياض ( ؛ جامع الأحاديث : 163 / 13 )ص 259 ) ؛ الهجوم على بيت فاطمة ص 60 بنقل از آن مدارك  .
6) جامع الأحاديث : 263 / 12 ؛ الهجوم على بيت فاطمة : ص 61 بنقل از معجم اوسط :162 /6 چاپ رياض ؛ .
7) تاريخ طبرى : ج 3 ص 429 ؛ سيره عمر ابن جوزى ص 37 ؛ تاريخ ابن خلدون : ج 2 ص 75 ؛ النظام السّياسى سيد مرتضى رضوى ص 195 ؛
8) تاريخ طبرى ج 1 ص 138 ؛ من حيات الخليفة : ص 142 ؛
9) من حيات الخليفة ص 166 ؛ بنقل از خلفاء محمد ص 87 ط بيروت .
10) من حيات الخليفة : ص 166 ؛ بنقل از مجله لواءالإسلام القاهرية : سال 214 ، شماره 287 / 6 ؛
11) من حيات الخليفة : ص 166 به نقل از كتاب علىّ وما لقيه من صحابة رسول اللّه صلى الله عليه وآله  ص 373 مخطوط .
12) النصّ والأجتهاد ص 28 ؛
13) بحارالأنوار: 290 / 30 .
14) كشف الغمة: 41 / 3. بحارالأنوار: 288 / 48 .
15) بحارالأنوار: 288 / 48 از المناقب: 438 / 3 ؛
16) منتهى الامال : ج 2 ص 1331 149 شمسى بنقل از عمدةالطالب ؛ امام موسى كاظم عليه السلام با اينكه مدت زياد از عمر خود را در زندان گذرانده اما هنگامى كه آزاد مى زيست، براى بقاء نسل و از بين نرفتن آنها سعى در تكثير اولاد داشت حتى تعداد آنها را مورخينى مانند صاحب عمدةالطالب شصت نفر هم ذكر كرده اند ) منتهى الآمال : 149 / 2 ).
17) منتهى الامال : 162 / 2 چاپ 1331 شمسى بنقل از تاريخ قم .
18) منتهى الآمال : 162 / 2 بنقل از تاريخ قم .
19) محاكمات الخلفاء: 335 .
20) النص و الإجتهاد : ص 61 بنقل از منابع مختلف اهل سنت ؛من حيات الخليفة ص 336 بنقل از حيات الصحابة كاندهلوى ج 2 ص 413 ط حيدرآباد هند ؛
21) النص والإجتهاد : ص 202 بنقل ازمنابع سنى‏ها ؛
22) محاكمات الخلفاء : ص 12 / 390.
23) قال العلاّمة المجلسى قدس سره فصل : و روى أنّ اللّه تعالى عرض عليّاً على الأعداء يوم الإبتهال، فرجعوا عن العداوة، و عرضه على الألياء يوم الغدير فصاروا أعداءً علامه مجلسى گويد: روايت شده است خداوند على را در روز مباهله به دشمنان عرضه كرد، آنها از عداوت دست برداشتند و روز غدير به دوستان عرضه نمود، آنها دشمن او شدند »بحارالأنوار:637 / 31» .