173 - مطالب مفید و خواندنی بمناسبت ولادت امام رضا علیه السلام
150 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


بمناسبت فرارسیدن 11 ذی القعده روز ولادت حضرت ثامن الحجج امام رضا علیه السلام

حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) هر دو از یک مادر به نام «نجمه» (ستاره) متولد شده اند. در کتابهای تاریخی برای مادر حضرت ده نام و لقب ذکر شده است که عبارتند از:

نجمه، تکتم، خیزران مرسیه، اروی، ام البنین، طاهره، سکن،سمانه، شقرا، صقر

پس مادر بزرگوار آنحضرت با نامهای دهگانه ازجمله نجمه و تکتم یکی از بانوان بزرگوار و دختر یکی از بزرگان شمال آفریقا که بصورت اسیر وبرده و مریضه و بیمار. بکشور اسلام وارد شده و با دستور حضرت خریداری گردید و به افتخار مادری یکی ازحجت های آسمانی و بقیت الله فی أرضه  در آمد که گوشه ای از آن را از کتاب (مادران 14 معصوم هیچکدام بیوه نبود ) از تالیفات خودم را می آورم.

                                                      ستاره مغرب، مادر خورشید مشرق

منظور از ستاره مغرب مادر و خورشید مشرق، امام رضا علیه السلام است

نجمه خاتون، همسر امام کاظم علیه السلام و مادر گرامی امام رضا علیه السلام و حضرت معصومه علیها السلام می باشد. آن حضرت از بانوان بزرگوار از نظر علم و کمالات اخلاقی می باشد که تاریخ مثل او را در میان بانوان عالم به خود کم دیده است. ابعاد شخصیتی و زندگی فردی و اجتماعی وی از نظر علم و آگاهی نسبت به مسایل دینی و عقاید مذهبی و نیز اخلاق و رفتار با همسر و فرزندان، عبادت و بندگی علی رغم آن که از نظر تاریخی به اجمال بیان شده، ولی با همان ابهامی که در جزئیات زندگی وی وجود دارد، می تواند الگویی مناسب و سرمشقی خوب برای بانوان با فضیلت مسلمان قرار گیرد.

در این جا برای بهتر روشن شدن ابعاد زندگی آن بانوی بزرگوار، ابتدا جریان خریداری وی از از ناحیه امام کاظم علیه السلام مطرح و سپس به جریان زندگی وی با امام کاظم علیه السلام تا آن جایی که در منابع تاریخی مطلبی یافت می شود، پرداخته می شود.

                                                            کاروانی از مغرب زمین ( شمال آفریقا و جنوب اروپا)

یکی از روزهای سال 147 ه. ق. کاروانی با سرکاروانی مردی برده فروش و سرخ چهره، از شمال آفریقا که شماری از بردگان و کنیزان را برای فروش آورده بود، وارد شهر مدینه شد. در مدت کوتاهی بسیاری از آن بردگان و کنیزان با قیمتی مناسب به فروش رسیدند و تنها ده تن از کنیزان باقی ماندند .

(بحا:رالانوارج49، ص 7، ح 11).

درباره زمان تولد، پدر، مادر، سن و مدت عمر نجمه خاتون اطلاعی در دست نیست ودرباره اینکه وی اهل چه منطقه معینی  بوده است، نیز اختلاف نظر وجود دارد.        علی اکبرمهدی پور می نویسد:

از تاریخ تولد نجمه خاتون اطلاعی در دست نیست و از مقدار سن شریفش به هنگام شرفیابی به دودمان امامت چیزی نمی دانیم. تنها چیزی که در منابع حدیثی آمده،این است که وی به هنگام تشرف به خانه امام کاظم علیه السلام دوشیزه بوده است. اما درمورد تابعیت وی که اهل چه کشوری بوده، تنها چیزی که در دست است این که وی اهل مغرب بود و مغرب در اصطلاح به سه معنا اطلاق می شود:1- شمال آفریقا شامل؛ تونس، لیبی، مراکش و الجزایر 2 - مراکش    3- اروپا

برای تعیین منظور از مغرب باید به واژه «مرسیه» استناد کنیم که در ذیل «خیزران»گفته می شود «مرسی» به سرزمین هایی در فرانسه، اسپانیا و الجزایر اطلاق می شود،ولی چون به وی «سکن نوبیه» و «شقراء نوبیه» نیز گفته اند، این احتمال که منظور شمال آفریقاست، تقویت می شود و از این رو مرحوم خاتون آبادی به صراحت وی را اهل نوبه و زنگبار دانسته است، همچنین چون درباره نجمه خاتون واژه »مولده« (آنکه در کشور عربی متولد شده و نشو و نما یافته) به کار رفته لذااین احتمال که اهل کشورهای غربی باشد رد می شود

اما درباره جایگاه رفیع مادرحضرت معصومه سلام اللّه علیها و امام رضاعلیه السلام همین نکته بس که امام کاظم علیه السلام می فرمود: او را جز به فرمان خداو به استناد وحی خدا نگرفتم.

                                             امام کاظم علیه السلام و خبر ورود کاروان

امام کاظم علیه السلام پیشوای هفتم یعیان مدتها انتظار ورود چنین کاروانی را می کشید و وقتی خبر ورود آن کاروان به آن حضرت رسید، ایشان خادمش، هشام بن احمد را به حضور طلبید و فرمود: آیا از برده فروشان کسی (به مدینه) آمده است؟

هشام چون از ورود کاروان خبر نداشت عرض کرد: خیر!

امام علیه السلام فرمود: (چرا) آمده است. بیا تا به نزد او برویم.

امام کاظم علیه السلام با هشام به بازار برده فروشان رفتند و با سر کاروان برده فروش ملاقات کردند.

حضرت به او فرمود: کنیزان خود را به ما نشان بده! برده فروش نیز نُه کنیز به امام نشان داد، ولی آن حضرت هیچ کدام را نپسندید و فرمود: بعدی را بیاور.

برده فروش گفت: کنیز دیگری ندارم.

حضرت فرمود: (چرا) داری و باید بیاوری!

برده فروش گفت: به خدا قسم! جز یک کنیز بیمار، کنیز دیگر ندارم.

امام فرمود: همان را بیاور!

برده فروش (که گویی رازی را در دل دارد) از آوردن آن کنیز امتناع کرد و از فروختن آن به امام علیه السلام سر باز زد.

امام کاظم علیه السلام که از ملاقاتش با برده فروش، نتیجه ای نگرفته بود، همراه با هشام به سوی منزل روانه شد. یک روز از این ماجرا گذشت و امام کاظم علیه السلام مجدداً هشام را به حضور طلبید و به او فرمود: نزد آن برده فروش برو و به هر قیمتی که آن برده فروش گفت، آن کنیز بیمار را برای من خریداری کن و به نزد من بیاور!

هشام راهی بازار شد و به نزد برده فروش رفت و گفت: آمده ام تا آن کنیز (بیمار) را بخرم.

برده فروش گفت: بهای این کنیز گزاف است و باید قیمت بالایی بدهی.

هشام گفت: باشد آن کنیز را با قیمت پیشنهادی تو خریداری کردم. برده فروش نیز قبول کرد. و هشام کنیز را تحویل گرفت

) منتهی الآمال، ج 2، ص 458؛ بحار الانوار، ج 49، ص 7؛ ریاحین الشریعه، ج 3، ص 21).

                                                              برده فروش و رازی بزرگ

بعد از آنکه هشام کنیز مورد نظر امام کاظم علیه السلام را از برده فروش خریداری کرد و خواست راهی منزل شود، در این هنگام برده فروش خطاب به او گفت: راستش را بگو آن مردی که دیروز همراه تو بود کهِ بود؟     هشام گفت: مردی از بنی هاشم!       برده فروش گفت: از کدام سلسله بنی هاشم؟

هشام گفت: (همین قدر بدان که) او از بزرگان اسلام است.

برده فروش ( از جواب هشام در خود احساس آرامشی کرد و رو به هشام نمود و) گفت: ای مرد!

بدان که من این کنیز را از دورترین بلاد غرب خریداری کرده ام. روزی زنی از اهل کتاب (از مسیحیان) آنکنیز را دید و پرسید او را از کجا آورده ام؟ گفتم: او را برای خود خریده ام و قصد فروش آن را ندارم. آن زن گفتسزاوار نیست این کنیز نزد امثال تو باشد، بلکه باید نزد بهترین اهل زمین باشد و چون آن بهترین اهل زمین، این کنیز را بگیرد، پس از مدتی کوتاه از او پسری به دنیا خواهد آمد که اهل مشرق و مغرب از او اطاعت کنند    ( بحار الانوار، ج 49، ص 7؛ ریاحین الشریعه، ج 3، ص 21).

                                                ورود به منزل امام کاظم علیه السلام

بعد از آن که هشام کنیز را خریداری کرد و سخنان برده فروش را در مورد آینده کنیز شنید، آن کنیز را به منزل امام آورد و واقعه را گزارش داد. و این در حالی بود که گروهی از شیعیان در محضر آن حضرت بودند. یکی از آنان عرض کرد: آقا! این کنیز را به چه منظور خریده اید؟ (کنیز بیماری که توان کار کردن در منزل هم ندارد؟).

امام فرمود: به خدا سوگند این کنیز را جز به فرمان و وحی الهی نخریده ام!

آن شیعه باز عرض کرد: وحی الهی! چطور؟

امام فرمود: شبی جدم و پدرم (امام باقر و امام صادق علیهماالسلام) را در خواب دیدم.

ایشان نزد من آمدند. همراه ایشان بقچه ای از پارچه حریر و ابریشم بود. آن را باز کردند و در آن پیراهنی بود که تصویر این کنیز (نقش بسته) بود. جد و پدرم به من فرمودند: ای موسی! از این کنیز فرزندی به دنیا می آید که بهترین اهل زمین بعد از تو خواهد بود. و مرا امر کردند که هر وقت آن مولود مسعود به دنیا آمد، او را »علی« نام گذارم و فرمودند: زود است که خداوند عالم به وسیله او عدل و رأفت و رحمت را ظاهر کند. خوشا به حال کسی که او را تصدیق کند و وای بر کسی که او را دشمن دارد و او را انکار کند

( منتهی الامال، ج 2، ص 459(

                                                                           نام آن کنیز چه بود؟

لازم به ذکر است که غالب بردگان و کنیزان نام مشخص و ثابتی نداشته اند و معمولا اسم و القاب آنها را مالکان آنها بر اساس ویژگی های ظاهری، خصوصیات اخلاقی و یا تخصصهایی که آن بردگان و کنیزها داشته اند، تعیین می کرده اند و چه بسا برده و کنیزی نام و لقبهای متعددی داشته است. (کنیزی که امام کاظم علیه السلام از آن برده فروش خریداری کرد و تفصیل ماجرای او ذکر شد)، نیز همین طور بوده است. بنابر تصریح تاریخ نویسان و شرح حال نویسان، آن بانوی بزرگوار دارای نامها و لقبهای گوناگون در زمانهای متفاوت بوده است. اولین نامی که بعد از ورود به خانه امام کاظم علیه السلام بر او نهاده شد، «تُکتَم» بود (اعیان الشیعه، ج 3، ص 344؛ اعلام النساء، ص 277).

همان طور که شاعر در وصف امام رضا علیه السلام به نام آن بانو نیز در دو بیت ذیل تصریح می کند:

                                     اَلا اِنَّ خیرَ الناسِ نَفْساً وَ والِداً××× وَ رَهْطاً و أجداداً عَلی المعظم

                                     أتَتْنا به لِلعلم و الحلم ثامناً××× اماماً یؤدی حُجَة الله )تُکتَم(

(بحار الانوار، ج 49، ص 5).

یعنی: آگاه باشید که بهترین مردم از نظر پاکی و حسب و نسب (علی بن موسی الرضا علیه السلام) بزرگ و بزرگوار است. «تُکتَم» برای ما هشتمین امامی آورد که حجت خدا روشن کرد و او سرور حلم و دانش است.

نام آن بانو را تُکتَم نهادند؛ چرا که تکتم نام دیگر چاه زمزم است. همان طور که چاه زمزم حاوی آب زلال گوارا و مایه حیات است، این خانم نیز فرزندی خواهد آورد که او جهانیان تشنه آب حیات و معارف الهی را، با رفتار و گفتار خود سیراب خواهد کرد.

دیگر اسامی و القابی که آن بانو در طول زندگی مشترک خود با امام موسی کاظم علیه السلام از ناحیه امام علیه السلام و دیگران بر او نهاده شد و حاکی از خصوصیات اخلاقی، جسمی و کمالات معنوی و حتی حمل تولد او می باشد، عبارت است از:

صَقَر به معنای خورشید تابان، سمانه به معنای بلند مرتبه، شَقْرا به معنای سرخ و سفید که نشانگر آن است که آن بانو سفید پوست بوده است، ام البنین به معنای مادر بچه ها، سلامة به معنای سالم از هر گونه رذیله وعیب، طاهره که در آینده به آن اشاره خواهد شد، نجمه به معنای ستاره درخشنده، خَیزُران مرسیه به معنای بلند قد و مرسیه احتمالا همان شهر مارسی یکی از شهرهای بندری کشور فرانسه است و نجمه خاتون به احتمال قوی از همان شهر باشد و... (اعیان الشیعه، ج 2، ص 13؛ اعلام النساء، ص 276)

                                                    تخمینی در سن نجمه خاتون

از قرائن به دست می آید که سال تقریبی تولد حضرت نجمه خاتون، سال 130 ه. ق. می باشد؛ چه این که وقتی امام کاظم علیه السلام آن حضرت را مالک شد، حدود 20 سال داشت؛ زیرا سال تولد امام کاظم علیه السلام 128 ه. ق. و سال تولد اولین فرزند بزرگوارش (امام رضا علیه السلام) سال 148 ه. ق. می باشد

(بحار الانوار، ج 49، ص 20).

و فاصله ازدواج با نجمه خاتون تا تولد اولین فرزند بسیار کم (حدود یک سال) بوده است.

و از طرفی، بنابر روایات، حضرت نجمه خاتون در هنگام مملوکیتش از ناحیه امام، باکره بوده است.

(بحار الانوار، ج 49، ص 7).

و بسیار کم یافت می شده است که کنیزی در سن بالا باشد و باکره باشد و نیز احتمال جوان تر بودن وی نسبت به امام کاظم علیه السلام بسیار قوی است. بنابراین، سال تولد آن حضرت را به عنوان حدس قوی می توان بعد از سال تولد امام علیه السلام یعنی بعد از سال 128 هجری که احتمالاً همان سال 130 هجری می باشد، دانست. و از طرف دیگر، سال تولد دومین فرزند آن حضرت، یعنی حضرت معصومه علیها السلام سال 173 هجری می باشد که اگر سال تولد نجمه    130  هجری باشد،    در وقت تولد حضرت معصومه علیها السلام، سنش 43 سال خواهد بود که تقریباً نهایت باردار شدن عموم و غالب زنان می باشد.

                                                                 در مسیر بندگی

نجمه خاتون (تکتم) بعد از بهبودی کامل از بیماری، بنابر راهنماییهای امام کاظم علیه السلام، برای زندگی روزمره خود برنامه ریزی دقیق سازنده نمود؛ به طوری که قسمتی را به عبادت و راز و نیاز با خداوند و قسمتی را برای انجام امور داخلی خانه و شوهرداری و قسمت دیگر را برای فراگیری معارف و احکام دینی اختصاص داد. و بدین وسیله، خود را در راهی که نهایت و مقصد آن رسیدن به کمال معنوی و انجام مسئولیتی بزرگ که همان پرورش فرزندان بزرگوار بود، قرار داد و به موفقیتهای چشم گیر دست یافت.

                                                              دانش آموزی

نجمه خاتون علاوه بر کسب علم و معرفت و آشنایی با اصول و فروع دین نزد امام کاظم علیه السلام، هر روز در ساعتهای مشخص نزد حُمیدَه خاتون مادر گرامی امام کاظم علیه السلام رفته و از محضر آن بانوی بزرگوار معارف و احکام دین را فرا می گرفت(  کتاب زنان مرد آفرین تاریخ، ص 174).

حمیده خاتون مادر امام نیز با اشتیاق کامل، مسایل مربوط به مبدأ و معاد و هر آن چه که در سعادت انسان نقش داشت و او را در انجام وظایف شرعیش کمک می کرد، به او می آموخت.

استعداد فراوان و علاقه زیاد به علم آموزی در نجمه خاتون باعث شد تا در اندک مدتی به پیشرفت چشم گیری دست یابد و از نظر علم و کمال به درجات عالی برسد؛ به طوری که موجب تعجب و در عین حال شادمانی استادش، حضرت حمیدة خاتون شد. از این رو، رشد علمی و معنوی او را مورد تحسین قرار می داد؛ همان طور که روزی به فرزندش امام کاظم علیه السلام گفت:

«فرزندم! «تکتم» بانویی است که هرگز بانویی بهتر از او ندیده ام و ترا نسبت به او به نیکی سفارش می کنم (   کتاب زنان مرد آفرین تاریخ، ص 175).

کثرت و کیفیت ارتباط خالصانه نجمه خاتون با خداوند سبحان که در آینده به آن اشاره خواهد شد و نیز رعایت ادب و احترام نسبت به استادش حمیدة خاتون که نوشته اند:

هیچ وقت بدون اشاره او نزد وی نمی نشست، و حسن معاشرت او با اهل خانه و مردم و جلب رضایت شوهر بزرگوارش، همه و همه نشان از رشد علمی و اخلاقی وی در طول مدت کمتر از یک سال اول زندگی آن حضرت با امام کاظم علیه السلام دارد؛ به طوری که با مقایسه با بانوان باتقوای هم عمر ایشان در حق و شأن ایشان گفته اند: او از نظر عقل و هوشیاری و دین از بهترین بانوان زمان خود بوده است و نظیر نداشته است      (اعیان الشیعه، ج 3، ص 636). 

 شاید به همین خاطر، از ناحیه امام کاظم علیه السلام و خانواده امام، نام »نجمه« بر او نهاده شده باشد.

                                                      احساس شیرینی

هنوز چند ماهی از ازدواج نجمه خاتون با امام کاظم علیه السلام نگذشته بود که احساس کرد مسافری در راه دارد و حامل فرزندی است که بارها وعده تولد با برکت او را از امام و خانواده امام شنیده بود. این احساس برای او بسیار شیرین و مسرت بخش بود؛ به طوری که موجی از خوشحالی سراسر وجود او را فرا گرفت و لبخندی رضایت بخش بر لبان او نقش بست. از این رو، خدا را بسیار شکر می کرد.

نجمه خاتون با این که حجم جنین در شکم خود را بزرگ می دید و پیش بینی نوزادی سنگین وزن می کرد، ولی با این حال هیچ گاه سنگینی آن را احساس نمی کرد و گویی با تعجب می گفت: جنینی با این حجم باید طبیعتاً سنگین باشد، ولی نمی دانم چرا سنگینی او را احساس نمی کنم.

(بحار الانوار، ج 49، ص 9؛ منتهی الامال، ج 2، ص 459).

صفای باطن و لطافت روح نجمه خاتون که حامل بندگی او نسبت به خداوند بود، به او مقامی بس بلند بخشیده بود. از این رو، وی هنگامی که به خواب می رفت، بارها صدای ذکر گفتن جنین خود را می شنید.

مسافر در راهش، گاه «سبحان الله» و گاه «لا اله الا الله» و گاه «الحمد الله» می گفت. و صدای او طوری واضح بود که گویی بیدار است. بدین جهت، گاه موجب می شد که از خواب بیدار شود و با تعجب به شکم خود بنگرد، ولی دیگر صدای ذکر گفتن او را نمی شنید.

(بحار الانوار، ج 49، ص 9؛ منتهی الامال، ج 2، ص 459).

                                                         تولد اولین فرزند

روز پنجشنبه یازدهم ماه ذی قعده سال 148 ه. ق. روز به یاد ماندنی و تاریخی در خاندان امام کاظم علیه السلام به ویژه برای نجمه خاتون بود. او در آن روز علایم تولد فرزندش رادر خود احساس می کرد و در بستر انتظار آرمیده بود.

بالاخره نوزادش پا به عرصه وجود نهاد. نجمه خاتون نظاره گر کودک خود بود که همچون خورشیدی چهره اش می درخشید. کودک، حرکات عجیبی داشت؛ یک دستش را بر زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبهایش را حرکت می داد و گویی با خداوند رازو نیازی می کند!

امام کاظم علیه السلام به اتاق نجمه خاتون وارد شد و به او فرمود:

(ای نجمه! کرامت پروردگارت بر تو گوارا باد!).

نجمه خاتون:، نوزاد را در پارچه سفیدی پیچید و با احترام به امام داد. امام نیز فرزند مبارکش را در بغل گرفت و در گوش راستش اذان گفت:

»أللّه اکبر، الله اکبر، اشهد ان لا اله الا الله...«. و در گوش چپش اقامه گفت: »أللّه اکبر، الله اکبر، اشهد ان لا اله الا الله...«. بعد از اذان و اقامه، از اهل خانه، آب فرات طلب فرمود. اهل خانه از آب فرات را که از قبل تهیه شده بود، به محضر امام آوردند. و آن حضرت با آب فرات، کام فرزندش را برداشت. و نام او را بنابر خواست جد و پدرش علیهما السلام »علی« نهاد. بعد از آن، او را به نجمه خاتون که در بستر استراحت می کرد، داد و فرمود: »خُذِیهِ فأنّهُ بقیةُ اللهِ فی أرضه «.؛ بگیر او را که بقیة الله در زمین و حجت خدا است بعد از من....            ( بحار الانوار، ج 49، ص 9؛ حیاة الامام علی بن موسی الرضا علیه السلام، ص 22.

                                                      هدیه ای از شوهر

امام کاظم علیه السلام بعد از نام گذاری فرزند خود به »علی« و تبریک و تهنیت به نجمه خاتون، برای چشم روشنی به همسر خود، هدیه ای معنوی به او عطا فرمود و آن هدیه، ملقب کردن وی به لقب »طاهره« بود (اعیان الشیعه، ج 3، ص 636).

لقبی که علاوه بر تقدیر و تشکر از او، به مقام معنوی نجمه خاتون که همان مقام والای طهارت روحی وی بود، تصریح داشت.

                                           مقامی جدید و مسئولیتی بزرگ

تولد اولین فرزند نجمه خاتون، از جهاتی او را خوشحال و از طرفی او را نگران کرد. اما آن روز، روز مسرت وی بود؛ چرا که خود را مشمول عنایات خاصه خداوند منان می دید و علاوه بر مقام همسری حجت خدا، مفتخر به مادری امام معصوم آینده نیز شده بود، افتخاری که نصیب هر کسی نمی شود.

و از طرفی، خود را مفتخر به امین بودن برای امام زمان خود می دید؛ چرا که امام کاظم علیه السلام جمله.. . »بگیر او را که این بقیة الله است در زمین و حجت خدا است بعد از من« ( منتهی الامال، ج 2، ص 459).

این را در زمانی فرمود که اهل بیت علیهم السلام اسرار خود را جز با افراد امین و راز دار در میان نمی گذاشتند و مسلماً یکی از اسرار امام کاظم علیه السلام، مشخص بودن حجت بعد از آن حضرت بوده است که این راز را به نجمه خاتون فرمود. بنابراین، نجمه خاتون از نظر امام کاظم علیه السلام محرم اسرار امامت معرفی شده و این مقامی بس بلند برای آن بانوی بزرگوار بود و موجب مسرت او شد.

از طرف دیگر، نگران مسئولیتی بود که از قبل از آن خبر داشت و به عهده او گذاشته شده بود و آن وظیفه سنگین، تربیت فرزندی بود که حجت خدا و بقیة الله در روی زمین خواهد شد و باید کمال کوشش و سعی خود را در جهت فراهم کردن زمینه رشد جسمی و روحی فرزند بزرگوارش را در محیطی مناسب و طاهر از هر گونه پلیدی به کار گیرد؛ چرا که فرزند صالحی که قرار است جهان را با عدالت و رأفت و رحمت آشنا کند، تا زمانی که خود در محیطی مملوّ از اخلاق الهی و فضایل معنوی کامل و تحت نظر پدر و مادری بزرگوار قرار نگیرد، این مهم به انجام نمی رسد. از این رو، نجمه خاتون بیش از پیش در راه کسب تقوا و بندگی خداوند سبحان قدم برداشت و در تربیت صحیح فرزندش کوشید.

(حیاة الامام علی بن موسی الرضا علیه السلام، ص 28).

                                                      عبادت و بندگی

عبادت و پرستش خداوند و راز و نیاز با مبدأ هستی از ویژگیهای بارز زندگی نجمه خاتون در طول زندگی مشترک وی با امام کاظم علیه السلام بود. او با شناختی که از مبدأ و معاد و کمالات والای انسانی که از دو معلم بزرگ خود، یعنی امام کاظم علیه السلام و مادر بزرگوار امام، حمیده خاتون، پیدا کرده بود و نیز با تأسی از سیره عملی امام در عبادت و کیفیت راز و نیاز آن حضرت با خداوند )حیاة الامام علی بن موسی الرضا علیه السلام، ص 28). دریافته بود که با عبادت خالصانه، علاوه بر آن که خود را به کمال واقعی و قرب الهی می رساند، خود را مشمول عنایات خاصه الهی نیز قرار می دهد و از خداوند متعال در انجام وظیفه سنگین تربیت امام معصوم کمک خواهد گرفت. بنابراین، بخش مهمی از ساعات زندگی خود را به عبادت و نیایش و مناجات با پروردگار خویش می گذراند و همانند امام کاظم علیه السلام

(در مورد امام کاظم علیه السلام نوشته اند که آن حضرت «همیشه این گونه بوده که نوافل شب را می خواند و آن را به نماز صبح وصل می کرد. آن گاه تا طلوع آفتاب به تعقیبات نماز می پرداخت. سپس به سجده می افتاد و سر از سجده و دعا و تمجید (خداوند) تا نزدیک زوال برنمی داشت»..  (ر ک: الارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 231

).و نیز نوشته اند که آن حضرت: «شب زنده دار و مواظب بر طاعات (پروردگار) است. مشهور به کرامات می باشد، شب تا صبح به سجده و نماز می پردازد و روز را به روزه و اعانت و خیرات (به دیگران) به پایان می رساند. (رک: منتهی الامال، ج 2، ص 1339).

علاوه بر انجام واجبات عبادی خود، نمازهای مستحبی به ویژه نماز شب را با رکوع و سجده های طولانی و با اشتیاق و علاقه فراوان به جا می آورد.

نجمه خاتون با اشتیاق به راز و نیاز می پرداخت و در بین نمازها و دعاها به وضعیت فرزند رسیدگی می کرد. او بعد ازتر و خشک کردن فرزند و شیر دادن او باز به عبادت می ایستاد و این وضعیت، در طول شبانه روز بارها انجام می گرفت.

راویان تصریح کرده اند که امام رضا علیه السلام شیر زیادی می خورد و از نظر جسمی رشد سریعی داشت (بحار الانوار، ج 49، ص 5).

از این رو، هر گاه مادرش به او شیر می داد و در سجاده اش به عبادت می ایستاد، علایم گرسنگی در آن حضرت ظاهر می شد و نجمه خاتون نیز مجبور بود نماز و مناجاتهای خود را کوتاه کند و به فرزند رسیدگی کند و بدین سبب قسمت قابل توجهی از عبادات مستحبی را نمی توانست انجام دهد.

روزی نجمه خاتون خطاب به خانمهای خانه گفت: دایه ای پیدا کنید تا مرا (در شیردادن به فرزندم) یاری کند!پرسیدند: مگر شیر تو کم شده است؟

جواب داد: به راستی بگویم که به خداوند سوگند! شیر من کم نشده است، بلکه مرا اذکار و اورادی است از نمازها و تسبیحات که از وقتی بچه ام متولد شده است به خاطر پرستاری از او، آن نمازها و تسبیحات را کمتر می توانم انجام دهم  (ریاحین الشریعه، ج 3، ص 22).

                                             تولد فرزند دوم یا دومین هدیه الهی

سالها از تولد اولین فرزند گران قدر نجمه خاتون می گذشت، ولی فرزند دیگری از او متولد نشد. هر چه زمان بیشتر می شد، انتظار و شوق او برای داشتن فرزند دیگر بیشتر می شد. تا این که 25 سال از این مسئله گذشت و در آغاز ماه ذی قعده سال 173 ه. ق.

این انتظار به سر رسید و خداوند منان به او فرزند ارزشمندی عطا فرمود که از بندگان کم نظیر عالم اسلام به حساب می آید و آن حضرت فاطمه معصومه علیها السلام بود که امام صادق علیه السلام45 سال قبل از ولادت آن حضرت، خبر داده بود.

) امام صادق علیه السلام فرمود: «همانا برای حق تعالی حرمی است وآن مکه است و برای رسول خدا (ص) ، حرمی است و آن مدینه است و برای امیرالمؤمنین علیه السلام حرمی است و آن کوفه است و برای اهل بیت حرمی است و آن بلده قم است و بعد از این دفن شود در آنجا زنی از اولاد من که فاطمه نامیده می شود. هر کس او را زیارت کند، بهشت از برای او واجب شود. (ر. ک: بحار الانوار، ج 48، ص 317، منتهی الامال، ج 2، ص 432).

نجمه خاتون با شایستگی آن هدیه الهی را دریافت کرد و کمال کوشش خود را در تربیت او به کار بست و شخصیتی را به عالم اسلام به ویژه شیعیان ایران تحویل داد که منشأ برکات و کرامات بسیار شد؛ به طوری که همواره علما و فقها و بزرگان دین درقم در مقابل عظمت او سرتعظیم فرود می آوردند و علم و کمال خود را مرهون عنایات آن کریمه دو عالم می دانند و حوزه علمیه قم نیز لحظه به لحظه از فیوضات آن انسان کامل بهره مند می شود و از ثمرات آن معرفی اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله به جهان در قرن حاضر است.

                                               وفات و مدفن

در مورد سال وفات، محل دفن و مزار نجمه خاتون در منابع تاریخی و تراجم مطلبی یافت نمی شود و به احتمال قوی چند سال بعد از ولادت دومین فرزندش حضرت فاطمه معصومه علیها السلام دار فانی را در مدینه، وداع گفته است. و بنابر آن چه که نزد گروهی از مردم مدینه شهرت پیدا کرده است، احتمال می رود قبر آن حضرت همراه قبر حمیده خاتون در مَشْرَبه ام ابراهیم باشد که در آن تا چند دهه قبل سه سنگ قبر وجود داشته است که یکی از آنها را مال نجمه خاتون دانسته اند.

) مشربه، به معنای بستان است که شامل مسجد و قبرستان بوده است و در شمال منطقه متعلق به بنی قریظه، نزدیک حره شرقی، که به آن دشت نیز گفته می شود، قرار دارد و در میان نخلستانی واقع است که متعلق به سادات قاسمی از اولاد قاسم ابن ادریس بن جعفر برادر امام حسن عسکری علیه السلام می باشد(.

این مشربه اکنون با یک دیوار سیمانی محاصره شده است و بین بیمارستان الزهرا و بیمارستان وطنی قرار گرفته و اطراف آن قبرستان اهالی آن منطقه شده است. این مکان مقدس بارها به دست وهابیها تخریب شده است و هیچ اثری از مدفونین در آنجا از شخصیتهای بزرگ اسلامی دیده نمی شود. گفتنی است که در منابع اسلامی شیعه، زیارت و نماز خواندن در مسجد و مشربه ام ابراهیم بسیار تأکید شده است و به همین دلیل، این مکان همواره مورد توجه شیعیان به ویژه شیعیان ایران قرار داشته است و هر سال شمار زیادی از زائران خانه خدا، بنابر تأکید معصومین علیهم السلام، به این مکان مقدس شتافته و در پشت در بسته آن می ایستند و به دعا و راز و نیاز با خداوند می پردازند.

(کتاب مادران 14 معصوم از ص 238 ببعد نقلا از کتابهای بزرگان قدما و از آثار اسلامی مکه و مدینه، ص 212، رسول جعفریان، نشر مشعر، چاپ پنجم،1381 از معاصرین).

»اللّهُمَّ کنْ لِوَلِیک الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُک عَلَیهِ وَعَلی آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کلِّ ساعَةٍ وَلِیاً وَحافِظاً وَقائِدا وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیناً حَتّی تُسْکنَهُ أَرْضَک طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً«.

تمامی حقوق محفوظ می باشد! www.amiremomenin.persianblog.ir- De

این مادر در 11 ذی القعده سال 148 هجری قمری فرزندی را به دنیا آورد که با قدرت خدای متعال. عالم به اوضاع جهان آفرینش از اول خلقت تا انقراض عالم می باشد و در زمان خود هیچکس از نظر علم و معرفت و رافت و. و. و. همطراز و هم سنگ او نبود و با بزرگان علمای بزرگ خارج از اسلام و در جلسات متعدد. علم خود را اظهار و امامت و برتری خود را به اثبات رسانید که نمونه ای از آن روایت ذیل در حضور قاتل آنحضرت  ( مأمون ) (مامون) انجام گرفته. و درتاریخ ثبت گردید.ه است.

                                                          احتجاج امام رضا علیه السلام با علمای یهود و نصاری

محمد بن فضل هاشمی می گوید:

زمانی که امام موسی بن جعفر - علیه السلام - وفات کرد، به مدینه آمدم و به خدمت امام رضا - علیه السلام - رسیده، به عنوان امام و ولی امر، به او سلام کردم و ودایعی که نزد من بود، به ایشان رساندم و عرض کردم که من به بصره برمی گردم و شما می دانید که خبر فوت امام کاظم - علیه السلام - به اهل آنجا رسیده و اختلاف زیادی بین مردم رخ داده (درباره ی امامت بعد از آن حضرت) و شک ندارم که از من از براهین امام سوال خواهند کرد. اگر چیزی از آن براهین به من نشان بدهید، بی مناسبت نیست.

آن حضرت فرمود: این موضوع برای من مخفی نیست. به دوستداران من بگو که من به بصره می آیم و لا قوه الا بالله و آنچه که امامان از عبا، چوب دستی و اسلحه با خود باید داشته باشند را بیرون آورد (و به من نشان داد).

راوی می گوید     :عرض کردم چه وقت منتظر مقدم شما باشیم؟  فرمود: سه روز بعد از رسیدن تو به بصرهراوی می گویدمن از خدمت حضرت مرخص شدم و به بصره رفتم. در آنجا از جانشین امام موسی بن جعفر - علیه السلام - از من سوال کردند.

گفتم: یک روز قبل از وفات حضرت موسی بن جعفر - علیه السلام - ایشان را ملاقات نمودم، به من فرمود: من از دنیا می روم. وقتی مرا دفن نمودید، به مدینه برو و این امانتها را به فرزندم رضا برسان. او وصی من و صاحب امر بعد از من است و من به دستور آن حضرت عمل کردم و امانتها را در مدینه به علی بن موسی رساندم و ایشان وعده کردند که بعد از سه روز از رسیدن من به بصره، به بصره بیایند، و هر سوالی که دارید از ایشان بپرسید.

عمرو بن هذاب که تمایل به زیدیه و معتزله داشت، شروع به سخن کرد و گفت: ای محمد! حسن بن محمد از فضلای اهل بیت است و در ورع، زهد، علم و سن و سال، در حد بالایی است و مثل علی بن موسی جوانی نیست که اگر از مشکلات احکام از او سوال کنند، نتواند پاسخ آن را بدهد.

حسن بن محمد - که همانجا حاضر بود گفت: ای عمرو! چنین مگو. با آن فضیلت هایی که از او گفته شد و این محمد بن فضل است که می گوید:

سه روز دیگر امام رضا - علیه السلام - به اینجا می آید، همین کفایت می کند که دلیلی بر بزرگی او باشد و آن جمع متفرق شدند.

هنگامی که روز سوم شد، ناگاه متوجه شدیم که آن حضرت به بصره آمد و در منزل حسن بن محمد می باشد. او از امام پذیرایی می کند. پس حضرت دستور داد و فرمود: ای حسن جماعت شیعه و اشخاصی که به من کاری دارند حاضر ساز و

جاثلیق نصرانی و راس الجالوت را نیز دعوت کن و به همه بگو از آنچه می خواهند سوال کنند. همه اعم از زیدیه و معتزله جمع شدند ولی نمی دانستند حسن آنها را برای چه جمع می کند.

وقتی که همه حاضر شدند، منبری برای آن حضرت گذاشته شد، و حضرت بر فراز آن قرار گرفت و رو به حضار مجلس نموده و فرمود: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. آیا می دانید چرا من سخنم را با سلام آغاز نمودم؟    گفتند: خیر.   فرمود: برای اینکه به شما آرامش بدهم.گفتند: خداوند تو را رحمت کند، تو کیستی؟ فرمود: من علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب و فرزند رسول خدا - صلی الله علیه و آله - هستم. امروز نماز صبح را با والی مدینه در مسجد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - خوانده ام بعد از اینکه نماز را خواندیم، نامه ای را که از سوی صاحبش به او رسیده بود، نشانم داد و با من مشورت کرد و من هم او را راهنمایی کردم و وعده دادم که بعد از نماز عصر، به مدینه برمی گردم تا جواب نامه را نزد من بنویسد و من به وعده ام عمل خواهم کرد و لا حول و لا قوه الا بالله.

آنگاه مردم گفتند: یابن رسول الله! ما را همین قدر کفایت می کند و شما نزد ما راستگو هستید و برای ثبوت امامت شما دلیلی دیگر لازم نیست. سپس برخاستند تا بروند که حضرت فرمود: بمانید و متفرق نشوید. من شما را در اینجا جمع نموده ام تا از من سوال کنید از هر آنچه می خواهید؛ از آثار نبوت و علامتهای امامتی که نمی یابید آنها را مگر نزد ما اهل بیت. پس سوالهایتان را بیاورید.

پس عمرو بن هذاب شروع کرد و گفت: محمد بن فضل هاشمی، کلماتی درباره ی شما می گوید و مقاماتی برای شما قایل است که قلبها آن را قبول نمی کنندحضرت فرمود: آنها چیست؟گفت: محمد بن فضل هاشمی می گویدشما هر آنچه را خداوند نازل فرموده، می دانید و می توانید به هر زبان و لغتی صحبت کنید.

امام فرمود: محمد بن فضل راست می گوید. من آنها را به او خبر داده ام. پس بشتابید و سوال کنید.

عمرو بن هذاب گفت: ما قبل از هر چیز شما را با زبان امتحان می کنیم. ما در این شهر افراد مختلف اعم از رومی، هندی، فارسی و ترکی زبان داریم. همه ی آنها را حاضر می کنیم.

حضرت فرمود: پس تکلم کنید به هر آنچه دوست دارید. ان شاء الله به هر یک از شما با زبان خودتان پاسخ خواهم گفت. پس هر کدام از آنها با زبان و لغت خودشان مساله ای را پرسیدند و امام هم با لغت خودشان، به آنان پاسخ گفت. مردم بسیار تعجب کرده و حیران ماندند و تصدیق کردند که امام از خود آنها به زبانشان واردتر و فصیح تر است.


سپس حضرت، به عمرو بن هذاب توجه نموده و فرمود: اگر به تو خبر دهم که در همین ایام به خون یکی از اقوامت، مبتلا می شوی (یعنی او را می کشی) مرا تصدیق می کنی؟او جواب داد: خیر! چون غیب را فقط خدا می داندحضرت فرمود: آری، اما آیا خداوند نمی فرماید:  «عالم الْغیب فلا یظْهر علی غیبه احدا. الا من ارْتضی منْ رسول  پس رسول خدا نزد خداوند مرتضی می باشد و ما ورثه ی همان رسولی هستیم که خداوند اورا مطلع و آگاه ساخته است از غیب خود از هر آنچه خواسته است. پس ما به آنچه درگذشته رخ داده است و آنچه در آینده تا روز قیامت رخ خواهد داد، آگاه هستیم.

ای پسر هذاب! آنچه به تو خبر دادم در ظرف پنج روز واقع خواهد شد. پس اگرآنچه را که به تو گفتم در این مدت صورت نگرفت، پس من دروغگو و افترا زننده هستم. ولی اگر صحیح شد پس بدان که تو رد کننده ی خدا و رسول او هستی.

سپس امام فرمود: چیز دیگری نیز هست و آن اینکه: آگاه باش که بزودی نابینا خواهی شد و چیزی را نمی بینی نه زمین و نه کوهی را. بعد از چند روز همانطور شد که امام فرموده بود.

مطلب دیگر اینکه: تو بزودی به دروغ قسم خواهی خورد، لذا به مرض پیسی مبتلا می شوی.

محمد بن فضل می گوید:

به خدا قسم! هر چه حضرت رضا - علیه السلام - فرموده بود، به سر عمرو بن هذاب آمد.

سپس امام رضا - علیه السلام - رو به جاثلیق کرده فرمود: آیا در انجیل، دلیلی بر پیامبری حضرت محمد - صلی الله علیه و آله - هست؟

جاثلیق گفت: اگر چنین چیزی باشد، ما آن را انکار نمی کنیم.

حضرت فرمود: از «سکینه» - که در سفر سوم از کتاب انجیل است - به من بگو.

گفت: نامی از نامهای خدای متعال است که برای ما اظهار آن جایز نیست.

امام فرمود: اگر برای تو ثابت کنم که آن اسم محمد - صلی الله علیه و آله - و یاد اوست و عیسای پیامبر، به آن اقرار کرده و آن را برای بنی اسراییل بشارت داده است، اقرار می کنی، و در صدد انکار آن بر نمی آیی؟

گفت: اگر چنین کنی اقرار می کنم؛ چون من انجیل را رد نمی کنم و منکر آن نیز نمی شوم.

حضرت فرمود: پس بگیر برای من سفر سوم را که در آنجا نام محمد - صلی الله علیه و آله - ذکر شده و عیسی به پیامبر اکرم حضرت محمد - صلی الله علیه و آله - بشارت داده است.

جاثلیق گفت: این هم سفر سوم. حضرت، سفر 11 سوم از انجیل را گرفته و

خواند، تا رسید به نام پیامبر، سپس رو به جاثلیق نموده، فرمود: این پیامبری که در اینجا توصیف شده است، کیست؟

جاثلیق گفت: او را توصیف کن.

حضرت فرمود: چیزی از خود نمی گویم. بلکه توصیف خدا را ذکر می کنم؛ او صاحب ناقه و عصا و کسا می باشد، پیامبر امی است که نام مبارک او در تورات و انجیل نوشته شده، امر به معروف و نهی از منکر می کند و حلال و حرام خدا را بیان می نماید. طیبات و پاکی ها را حلال و خبایث و ناپاکیها را حرام می نماید. تکالیف و گناهان سخت را برمی دارد و زنجیرهایی که مانع از پیمودن راه رستگاری و طریق عدل و مستقیم می شوند، از بین می برد. ای جاثلیق! تو را به حق عیسی - که روح خدا و کلمه او بود - آیا در انجیل این توصیفات را برای این پیامبر ندیده ای؟

جاثلیق سرش را پایین انداخت و دانست که اگر انکار کند، کافر خواهد شد. بعد گفت: آری، این صفات در انجیل هست و عیسی - علیه السلام - نام این پیامبر را آورده است.

امام فرمود: اکنون که انکار نکردی و به این مطالب اقرار نمودی، سفر دوم انجیل را نیز بیاور که در آنجا نام آن پیامبر و جانشینش (علی - علیه السلام -) و نام دخترش فاطمه و فرزندانش حسن و حسین - علیهم السلام - ذکر شده است.

وقتی جاثلیق و راس الجالوت، مشاهده کردند که حضرت از آنها به کتابهایشان عالم تر است عرضه داشتند: قسم به خدا! چیزی فرمودید که رد و دفع آن برای ما امکان ندارد، مگر اینکه منکر تورات و انجیل و زبور بشویم و مطالب شما را موسی و عیسی بشارت داده اند. ولی ما نمی دانستیم او محمد - صلی الله علیه وآله - است. ولی اکنون چون شک داریم که آیا این محمد، محمد شماست و یا محمد دیگر. لذا نمی توانیم به نبوت او اقرار کنیم!

امام فرمود: چرا به شک چنگ می زنید، مگر از ابتدای خلقت تا به حال، خداوند کسی را مبعوث کرده است که نامش محمد - صلی الله علیه و آله - باشد و آیا غیر از محمد ما، در کتابهای آسمانی «محمد» دیگری دیده اید؟

آنها از جواب بازماندند و گفتند: ما نمی توانیم قبول کنیم که این محمد، محمد شماست؛ چون اگر به پیامبری او و جانشینی علی - علیه السلام - و فرزندان فاطمه اقرار کنیم، به اجبار مسلمان شده ایم.

امام فرمود: تو ای جاثلیق! در پناه خدا و پیامبرش ایمان بیاور و از ناحیه ی ما، بدی به تو نمی رسد و از چیزی خوف نداشته باش.

جاثلیق گفت: اکنون که مرا پناه دادی، نامهایی که ذکر نمودی، در تورات، انجیل و زبور آمده است.

حضرت فرمود: آیا سخنان تورات و انجیل و زبور راست است یا دروغ؟

گفت: بلکه راست است و خدا جز حق نمی گوید.

بعد از اینکه امام از جاثلیق اقرار گرفت، رو به راس الجالوت کرده، فرمود: گوش کن ای راس الجالوت! سفر فلان از زبور داوود را.

راس الجالوت گفت: بخوان، خدا تو را و پدر و مادرت را مبارک گرداند. امام شروع کرد و سفر اول از زبور را خواند. تا اینکه به نام محمد، علی، فاطمه و حسنین - علیهم السلام - رسید. فرمود: ای راس الجالوت! تو را به خدا! آیا اینها در زبور داوود نیست و به تو نیز مثل جاثلیق پناه می دهم.

راس الجالوت گفت: آری، عین مطالب و نامها در زبور آمده است.

حضرت فرمود: تو را به حق ده معجزه ای که خداوند بر موسی بن عمران اعطا نمود، قسم می دهم آیا این پنج تن، در تورات به عدل و فضل توصیف نشده اند؟

گفت: آری، و کسی که منکر آن شود به خدا و پیامبرانش کافر گردیده است.

امام رو به او کرد و فرمود: فلان سفر از تورات را بیاور و شروع کرد به خواندن. راس الجالوت از خواندن و فصاحت و بلاغت حضرت، تعجب کرد. وقتی امام به نام مقدس محمد - صلی الله علیه وآله - رسید، راس الجالوت گفت: آری، اینها احماد و دختر او، و الیا و شبر و شبیر هستند که معنای آن به عربی می شود: محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین.

امام آن جزء از تورات را تا به آخر خواند. سپس راس الجالوت گفت: به خدا

قسم! ای پسر محمد! اگر خوف از دست دادن ریاستی که بر تمام یهود پیدا کرده ام، نبود به احماد (محمد - صلی الله علیه و آله -) ایمان می آوردم و دستورات شما را اطاعت می کردم و قسم به خدایی که تورات را بر موسی و زبور را بر داوود و انجیل را بر عیسی نازل کرد، تا به حال کسی را ندیدم بهتر از شما تورات و انجیل و زبور را بخواند و به بهترین بیان و فصاحت و بلاغت، آن را تفسیر کند.

امام رضا - علیه السلام - تا ظهر با آنان بود. وقتی ظهر شد فرمود: من نمازم را می خوانم و به مدینه برمی گردم تا به وعده ای که به والی مدینه داده ام و آن نوشتن جواب نامه ی صاحبش می باشد، وفا کنم و فردا صبح نزد شما برمی گردم، ان شاء الله.

راوی می گوید:    بعد از اینکه امام نمازش را خواند، روانه مدینه شد. صبح روز بعد، حضرت برگشت و دوباره همان مجلس، برپا شد. پس کنیز رومی آوردند و امام با او به زبان رومی سخن گفت و در این حال جاثلیق که با زبان رومی آشنا بود، گوش فرا می داد.

حضرت به زبان رومی خطاب به آن کنیز فرمود: محمد - صلی الله علیه و آله - را بیشتر دوست می داری یا عیسی - علیه السلام - را؟

گفت: تا زمانی که محمد - صلی الله علیه و آله - را نمی شناختم، عیسی را بیشتر دوست داشتم. اما بعد از اینکه محمد - صلی الله علیه وآله - را شناختم، او را بیشتر از حضرت عیسی و سایر پیامبران، دوست می دارم.

جاثلیق به کنیز گفت: اگر مسلمان بشوی، دشمن عیسی می شوی؟!

کنیز گفت: به خدا پناه می برم! عیسی را دوست داشته و به او ایمان دارم ولی محمد نزد من محبوبتر است.

آنگاه امام به جاثلیق گفت: آنچه را که این جاریه گفت، برای مردم تفسیر کن و همچنین تفسیر کن آنچه را که تو به او گفتی و او برای تو جواب گفت: پس جاثلیق نیز همه ی اینها را برای مردم تفسیر نمود. سپس جاثلیق به امام عرضه داشت: ای فرزند محمد - صلی الله علیه و آله - در اینجا مردی سندی می باشد که مذهبش نصرانی است و می خواهد با شما به زبان سندی احتجاج نماید.

حضرت فرمود: او را احضار کنید. وقتی که حاضر شد، امام - علیه السلام - با او به زبان خودش صحبت کرد و بعد سوال و جوابهایی بین آن دو در مورد نصرانیت رد و بدل شد.

راوی می گوید     شنیدیم که مرد سندی می گوید:        بثطی بثطی بثطله.

حضرت فرمود: او به زبان سندی، به یگانگی خداوند گواهی می دهد.

سپس امام - علیه السلام - در مورد حضرت عیسی و مریم با او صحبت کرد و او را قانع کرد تا اینکه به زبان سندی گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله». بعد کمربند ش را بالا برد و علامتی که به رسم نصرانیت، می بستند، آن را به امام داد و عرض کرد، یابن رسول الله! با دست خود، این را پاره کنید و حضرت چاقویی طلب کردند و به وسیله آن، علامت را پاره کردند.

سپس حضرت به محمد بن فضل، دستور داد تا مردی سندی را به حمام ببرد و او را غسل دهد و لباس بپوشاند و با خانواده اش به مدینه بیاورد.

وقتی که بحث و گفتگوها تمام شد، حضرت فرمود: آیا متوجه شدید آنچه را که محمد بن فضل در مورد من با شما مطرح کرده بود، درست بود؟

همه گفتند: آری، بلکه چندین برابر، بیشتر از آن را در شما دیدیم و دیگر اینکه محمد بن فضل می گوید:

شما را به خراسان می برند؟

حضرت فرمود: محمد راست می گوید؛ الا اینکه مرا با شکوه، عزت و جلال به آنجا می برند.

محمد بن فضل می گوید:

در همانجا همگی به امامت حضرت گواهی دادند. وحضرت، شب را نزد ما سپری کرد و صبح هنگام با مردم خداحافظی کرد و به من سفارشاتی فرمود و قصد عزیمت نمود و من او را بدرقه کردم تا اینکه میان دهی رسیدیم. حضرت به کناری رفته و چهار رکعت نماز بجا آورد و بعد به من فرمود: ای محمد! برگرد و در پناه خدا باش و چشمانت را ببند. من نیز چشمانم را بستم. سپس فرمود: چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم در بصره نزد درب خانه ام ایستاده ام! و اثری از امام نیست.

وچندین احتجاجات و بحثهای دیگر که درکتابهای معتبر مانند الاحتجاج طبرسی و بحار الانوار و و اصول کافی و وسایل الشیعه و غیرها از قدما و در نوشته های معاصرین مانند جلوه های اعجاز معصومین ثبت گردیده است.