171 - نهضت كربلا و نقش امام حسين عليه السلام در احياي اسلام
75 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


 
                                      نهضت كربلا و نقش امام حسين عليه السلام در احياي اسلام
 
 يكي از ويژگي ها و امتيازات اسلام بر ساير مكاتب، برچيدن نظام طبقاتي و برقراري نظام برابري و برادري است. قرآن كريم مي فرمايد :
 »يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقناكُم مِن ذَكَرٍ وَ اُنثي وَ جَعَلناكُم شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفوا اِنَّ اَكرَمَكُم عِندَ اللهِ اَتقيكُم اِنَّ اللهَ عَليمٌ خَبيرٌ: سوره حجرات:  اي مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، و شما را تيره ها و قبيله ها داديم تا يكديگر را بشناسيد. همانا گرامي ترين شما نزد خدا باتقواترين شماست. خداوند دانا و آگاه است.«
 پيش از ظهور اسلام و گسترش آن، كشورهاي موجود در دنياي آن روز چنانكه مي دانيم، همه  با تفاوتهايي در شكل و صورت، نوعى نظام طبقاتي داشته اند: ايران بگونه اي ، روم بگونه اي ، هند و چين بگونه ديگر، و اعراب نيز كه از تمدن و حكومت بي بهره بودند، نظام طبقاتي را در قبيله و با رياست شيخ قبيله اجرا مي كردند.
 اسلام مي گويد: همه شما از يك پدر و مادر هستيد، و شعبه و تيره و قبيله تنها براي آن است كه همديگر را بشناسيد و بس، برتري و امتياز از آنِ پرهيزكاران است.
 اسلام و دعوت اسلامي با نداي: »يا ايّها النّاس« آغاز و گسترش يافت. يعني : همه مردمان را مخاطب ساخت و همه را در رديف هم قرار داد ؛ ولي خليفه دوم با شروع خلافت خويش ، در اسلام نيز  به اجتهاد خود  نظام طبقاتي ايجاد كرد ، چگونه ؟
   

                                                                    آغاز نظام طبقاتي در اسلام
 1 امتيازات مالي
 آنچه در اسلام به نام »بيت المال « يعني: »اموال عمومي« خوانده مي شد، در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و در حكومت دو ساله ابوبكر بالسويه ميان مسلمانان تقسيم مي شد. عمر اين شيوه را نپسنديد و گفت : »بايد براي افراد به ويژه حاضران در مدينه متناسب با شئونات هر يك، مقرري ساليانه وضع گردد«، سپس نزد خود افراد را طبقه بندي كرد و گفت : »امّ المؤمنين عايشه به دليل تقرّب به پيامبر سالي دوازده هزار درهم، ساير زنان پيامبر هر يك ده هزار درهم ، كساني كه در جنگ بدر حضور داشتند پنج هزار درهم، حاضران در جنگ احد چهار هزار ، در خندق گويا دو هزار و پانصد و بدينگونه تقسيم كرد تا رسيد به افرادي كه سهمشان تنها دويست درهم شد.« ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟! خوب، از اين تقسيم بندي چه پديد مي آيد ؟ روشن است، طبقه اشراف ! همان كه قبل از اسلام در مكه بود دوباره زير لواي اسلام پديدار شد. طلحه ها ، زبيرها ، عبدالرحمن عوف ها عثمان ها و ديگران و ديگران بسيار !
                                                               2 امتيازات نژادى
 با دقت در مسير كودتاي سقيفه به خوبي دانسته مي شود كه سردمداران قبيله قريش با حذف بني هاشم  بسيار دقيق و حسابگرانه حكومت را ربوده و آن را تنها در ميان خود دست بدست مي كردند، به گونه اي كه خليفه دوم در شوراي شش نفره حتي يك نفر از غير قريش را جاي نداد. آنها انصار را كه آن همه براي اسلام فداكاري كرده بودند به گونه اي كنار گذاشتند كه حتي فرماندار شهر خودشان مدينه هم نباشند و تنها در دوران »امام علي عليه السلام بود كه »سهل بن حنيف انصاري« فرماندار مدينه شد و نيز ، در زمان »عمربن عبدالعزيز« كه يكي ديگر از انصار فرماندار مدينه گرديد.
 آري، قريش همه مناصب قدرت و امكانات را ويژه خود كرد و در مسير امتيازات قبيلگي و تحريف اسلام به كار گرفت. چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام در سخناني كه در جمع خواص شيعه بيان فرموده به گوشه اي از اين انحرافات و تحريفات اشاره كرده و مي فرمايد :
 »حاكمان پيش از من ، دانسته و از روي عمد با رسول خدا مخالفت كردند. پيمانش را شكسته و سنتش را تغيير دادند. حال، اگر بخواهم مردم را از روش خلفاي پيشين برگردانم و امور حكومت را در همان مسيري كه در دوران رسول خدا بود قرار دهم، سپاهيانم از اطراف من پراكنده مي شوند و فقط اندكي از شيعيانم كه برتري و وجوب امامتم را از كتاب خدا و سنت رسول صلى الله عليه وآله وسلم شناخته اند با من همراه مي گردند. آيا مي دانيد اگر فرمان دهم »مقام ابراهيم عليه السلام را به همان جائي بازگردانند كه رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم آن را نهاده بود، و »فدك« را به وارثان فاطمه برگردانم ... و دفاتر عطا و بخشش را ببندم و بيت المال را بهمان گونه كه رسول خدا به مساوات تقسيم مي نمود تقسيم كنم و آن را دست گردان ثروتمندان نگذارم ... و مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را به حالت اول درآورم و درهاي باز شده ي در آن را ببندم و درهاي بسته شده را باز گشايم، و مسح كشيدن در وضو بر پاپوش را ممنوع نمايم و برخورنده نبيذ حدّ شرب خمر جاري سازم. و متعه حج و نساء را حلال بدارم و در نماز ميت به پنج تكبير فرمان دهم و مردمان را به آشكار گفتن »بسم الله الرّحمن الرّحيم« در نمازها وادار كنم و.و.. آري، اگر به اين امور فرمان دهم يقيناً از گرد من پراكنده گردند.
 به خدا سوگند! من مردم را فرمان دادم كه در ماه رمضان تنها نمازهاي واجب خود را به جماعت بگزارند و به آنان آموختم كه به جماعت گزاردن نمازهاي مستحبي بدعت است ، كه ناگهان برخي از افراد سپاهم كه در جنگ مرا همراهي مي كردند فرياد برآوردند : »اي اهل اسلام! سنّت عمر دگرگون شد او ما را از نماز گزاردن مستحبي در ماه رمضان منع مي كند !  ؛ راستي را كه ترسيدم در جناحي از سپاهيانم شورش پديد آورند. آه كه چه كشيدم از اين امت ! از تفرقه شان و از پيروي از پيشوايان! ... (1)
 آري، امام شكوه مي كند و با صراحت مي فرمايد : »در باز گرداندن امت اسلامي به سنت پيامبرشان موفق نبوده است«، او در اين راه به قدري خون دل مي خورد كه در نهايت آرزوي مرگ مي كند و مي فرمايد : »چه چيز شقي ترين شما را باز داشته تا فرا رسد و مرا آسوده گردانيد، خدايا! من اينها را خسته كردم، اينها نيز مرا خسته كردند، آنان را از من و مرا از آنان آسوده گردان!(2)
 
                                                             خلافت عثمان و سيطره ي بني اميه
 شوراي شش نفره مركب از »علي و عثمان و عبدالرحمان بن عوف و سعدبن وقاص و طلحه و زبير« ، به دستور خليفه عمر كه ضربت خورده بود ، گرد هم آمدند و عبدالرحمان بن عوف با برنامه اي از پيش تعيين شده عثمان را به خلافت رسانيد (3)
 عثمان كه به خلافت رسيد، شش سال اول حكومت خود را به نرمي و مدارا با مردم سپري كرد. ولي در نيمه دوم حكومت خويش همان گونه كه خليفه دوم عمر پيش بيني كرده بود، بني اميه را به سختي بر دوش مردم سوار كرد. ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه گويد :
 »فراست و پيش گويي عمر درباره ي عثمان درست بود. زيرا عثمان بني اميه را بر گردن هاي مردم سوار كرد و ايالت هاي قلمرو اسلامي را در اختيار آنها نهاد و املاك و كشتزارها و امكانات زيادي را تيول آنها داد. خمس غنايم ارمنستان را  كه در زمان او فتح شد  يكجا به پسر عمويش »مروان حكم« بخشيد و »عبدالله بن خالدبن اسيد« را كه از او بخششي خواسته بود ، چهار صد هزار درهم ارزاني داشت و »حكم بن ابي العاص« را كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم تبعيد كرده بود و ابوبكر و عمر نيز حاضر نشدند او را برگردانند ، به مدينه بازگردانيد و صد هزار درهم به وي عطا كرد. بخشي از بازار مدينه به نام »نهروز« را كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم وقف مسلمانان كرده بود به »حارث بن حكم« برادر مروان بخشيد و »فدك« را كه از فاطمه عليها السلام ستانده بودند به مروان هديه كرد.
 مراتع اطراف مدينه را از دسترس مسلمانان خارج نمود و در اختيار احشام بني اميه گذاشت و به انحصار ايشان درآورد. غنايم فتح آفريقا  از طرابلس تا طنجه  را يكجا به »عبدالله بن ابي سرح« بخشيد و يك نفر از مسلمانان را در آن سهيم نكرد. در روزي كه يكصد هزار درهم به »مروان« بخشيد يكصد هزار هم به »ابوسفيان« داد.
 او كارهاي ديگري نيز مرتكب شد كه از جمله آنها : تبعيد »ابوذرغفاري« به »ربذه« و زدن و مضروب ساختن »عبدالله بن مسعود« به گونه اي كه پهلوهايش در هم شكست همچنين تعطيل حدود و احكام اسلام و ممانعت از ردّ مظالم و گماردن افراد ناصالح براي تنبيه رعايا بود كه آخرين آن نامه اي بود كه به »معاويه« نوشت و در آن دستور داد گروهي از مسلمانان را به قتل برساند. همه اينها باعث شد تا بسياري از مردم مدينه همراه با افرادي كه از مصر آمده بودند تا بدعت هاي او را به اطلاعش برسانند، همگي جمع شدند و او را به جرم كردارش به قتل رساند (4)
 عثمان در مقابله با »سنت رسول صلى الله عليه وآله وسلم خدا به آنچه گذشت اكتفا، نكرد. او »تميم داري« راهب نصراني را به خدمت گرفت و وي را كه به ظاهر اسلام آورده و در دوران عمر اجازه يافته بود تا سخنران پيش از خطبه نماز جمعه باشد، امتياز ويژه بخشيد و به او اجازه داد تا هفته اي دو روز سخنراني نمايد و اسرائيليات خويش را به جاي »حديث پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كه بيان و نشر آن ممنوع بود در جامعه اسلامي ترويج نمايد. (5)
 
                                         ریاست معاويه و آغاز طرحي نو در مقابله با اسلام
 پس از خلفاي ثلاثه و حكومت حضرت علي عليه السلام ، معاويه زمام امور را به دست گرفت و به اصطلاح )خليفه شد(. وي در عصر جاهليّت لحظه اي از سردمداران كفر دوري نگزيد و حتي آن روز كه مي ديد پدرش ظاهراً به اسلام گرويده است، او را با اشعاري ملامت آميز مخاطب قرار داد و گفت : »اي صَخر ، اسلام را نپذير كه ما را به رسوايي دچار خواهي ساخت !
 بعد از مرگ عزيزاني كه در جنگ بدر پاره پاره شدند.
 دايي و عمويم و نيز عموي مادرم، كه سومين فرد آن كشتگان بود.
 و حنظله برادر خوبم، آنها كه خواب سحرگاه ما را به بيداري مبدل ساختند.
 يك لحظه نيز به اسلام ميل مكن كه بر گردن ما بار ننگ مي گذارد!
 سوگند به شتراني كه با شتاب به سوي مكه روانند و حاجيان را به مكه مي آورند مرگ براي ما آسان تر است از ملامت دشمنان كه بگويند :
 فرزند حَرب، ابوسفيان، از روي ترس و وحشت، از بُت عُزّي روي گردانيد.(6)
 معاويه بعد از فتح مكه، در ميان ساير افرادي كه اسلام آوردند، به ظاهر به اين دين گرويد و از سهم »مؤلفه قلوبهم« (7)از غنائم جنگ حُنَين، كه ويژه‏ى جلب قلوب تازه مسلمانان و سست ايمانان بود، صد شتر و مقدار زيادي نقره نصيب برد. پس از آن به مدينه رفت و بيش از دو سال و اندي، عصر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را در مدينه درك نكرد. (8)
 پس از فتح شام در سال بيستم هجري از طرف عمر و سپس از جانب عثمان والي شام شد و در سال چهلم هجري خليفه شد و مركز حكومتش دمشق بود.
 شام در آن روز عبارت بود از كشورهاي سوريه و اردن و فلسطين و لبنان امروزي. مردم آن مرز و بوم از اسلام، تنها آن چيزي را نمي دانستند كه معاويه به ايشان معرفي كرده بود.
 دربار معاويه همانند دربار حكومت قيصريِ روم پيش از فتح شام بود و مانند حكومت خلفا در مدينه نبود. همچنين معاويه مي كوشيد كه نگذارد صحابه پيامبر در شام بمانند و اهل شام را با فرهنگ اسلامي آشنا كنند.
 از جمله برخوردهاي معاويه با صحابه پيامبر ، بر خورد وي با »عُباده بن صّامت« بود. عُباده از جمله انصاري بود كه در بيعت انصار با پيامبر » عقبه منى« شركت كرده بود و پيامبر او را يكي از دوازده نقيب انصار معين فرموده بود. (9)يك بار عُباده در زمان خليفه ي دوم با معاويه بر سر ربا خواري در گير شد (10) و بار ديگر مشك هاي شراب را كه باربر شتران بود و به قصر معاويه برده مي شد با كارد دريد.(11)
 »ابوذر« را نيز، كه بر حيف و ميل معاويه در اموال بيت المال اعتراض داشت، به دستور عثمان بر شتري بي پوشش از شام به مدينه روانه كرد. (12)آن زمان كه عثمان قاريان و مفسران اهل كوفه را به شام تبعيد كرد معاويه با ايشان درگير شد و به دستور عثمان، ايشان را از پايتخت خود به شهر حمص بيرون راند. (13)
 شوم ترين ضربه اي كه معاويه بر اسلام وارد آورد، دستور او به »حديث سازي« و نسبت دادن آن حديث هاي ساختگي به ساحت مقدس پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود.
 
                                                                انگيزه معاويه در حديث سازي
 طبري مي نويسد: »معاويه، مُغيره بن شُعبه را به حكومت كوفه منصوب داشت. امّا پيش از آنكه او به سوي مركز حكومت خويش عزيمت كند وي را به حضور طلبيد و بدو گفت :
 »من مي خواستم سفارشهاي فراوان و وصاياي زيادي با تو در ميان گذارم كه به سبب بينش و درك زياد تو از آن خودداري مي كنم و عمل آن را به فهم خودت وا مي گذارم! اما من هرگز سفارش به يك چيز را ترك نمي كنم : در مرحله ي اول، هرگز نكوهش و بدگويي از علي را فراموش مكن و هميشه براي عثمان از خداوند رحمت بخواه و مغفرت طلب كن. (14) در مرحله ي دوم ، از عيب جويي اصحاب و ياران علي و سختگيري درباره ي ايشان به هيچ وجه روي گردان مباش و در مقابل، دوستان عثمان را به خود نزديك گردان و بديشان مهرباني ها كن ! « مُغيره گفت:
 » من امتحان خويش را داده ام و در اين زمينه تجربه ها دارم. قبل از تو براي ديگران مأموريت ها انجام داده ام و كسي مرا نكوهش نكرده است ! تو نيز امتحان خواهي كرد ، حال يا مي پسندي و ستايش مي كني و يا كار من برايت ناپسند جلوه مي كند و مرا مذمّت خواهي كرد !«
 معاويه گفت : » نه ! ان شاء الله تو را ستايش خواهم كرد! « (15)
 مَدائني دركتاب احداث مي نويسد :
 »معاويه پس از بدست آوردن خلافت ، فرماني بدين مضمون به همه عمّال و كارگزاران خويش نگاشت ؛ »هر كس چيزي را در فضل ابوتراب و خاندانش باز گويد حرمتي براي خون و مالش نيست و خونش هدر خواهد بود !« (16) در اين ميان مردم كوفه، دوستداران خاندان علوي، بيش از ديگران زجر و بلا كشيدند.
 ديگر بار معاويه به كارگزاران خويش در تمام آفاق، طي فرماني نوشت : »شهادت هيچ يك از شيعيان علي و خاندانش را نپذيرند.« و نيز فرمان داد: »هر كه را كه از دوستداران عثمان و علاقه مندان اوست و آن كساني را كه رواياتي در فضيلت وي نقل مي كنند و در سرزمين تحت فرمانروائي شما زندگي مي كنند به خود نزديكشان گردانيد و اكرامشان كنيد. آن گاه آنچه را كه اين گونه افراد در فضيلت عثمان روايت مي كنند براي من بنويسد و اسم گوينده و نام پدر و خاندانش را ياد آور شويد!«
 اين فرمان اجرا گشت و خود فروختگان و هوسرانان براي رسيدن به حُطام دنيوي به جعل حديث پرداختند و فضائل عثمان فزوني گرفت ! زيرا معاويه پول و خلعت و املاك و آنچه در دست داشت، پي دريغ، در اين راه به كار گرفته بود. هر شخص ناشناخته و بي ارزشي كه نزد كارگزاران معاويه مي رفت و چيزي را به عنوان حديث در منقبت و فضيلت عثمان نقل مي كرد، مورد توجه قرار مي گرفت ؛ نامش را مي نوشتند و مقام و منزلتي در دستگاه حكومت مي يافت.
 پس از مدتي فرمان ديگر معاويه صادر شد كه به كارگزاران خويش دستور داده بود : »اينك روايات فضائل عثمان فراوان شده و در همه شهرها به گوش مي رسد ! پس چون نامه ي من به شما رسد، مردم را دعوت كنيد كه فضائل صحابه و خلفاي اوليّه را روايت كنند و حديثي در فضيلت ابوتراب نباشد مگر آنكه روايتي همانند آن را در فضل خلفاي نخستين و صحابه براي من بياوريد يا ضد آن را روايت كنيد. اين كار نزد من محبوب تر است و مرا بيش از پيش شادمان مي كند و براي شكست دلايل و براهين ابوتراب و شيعيان وي وسيله اي قوي تر و برنده تر است ! و براي آنها از روايت هائي كه در مناقب عثمان نقل شده دشوارتر است و كوبندگي بيشتري خواهد داشت!«
 فرمان معاويه بر مردم خوانده شد، و به دنبال آن، روايات دروغين فراواني در فضائل صحابه پديد آمد كه به هيچ وجه بوئي از حقيقت نداشت. مردم ساده دل نيز اين احاديث را به ديده ي قبول مي پذيرفتند. رفته رفته اين احاديث چنان شهرت يافت كه بر منابر بازگو مي شد و به دست معلمان مكاتب داده شد تا كودكان بر طبق آن آموزش يافتند و جوانان با آن خو گرفتند. تا آنجا كه، همان طور كه قرآن را مي آموختند، اين احاديث دروغين را هم حفظ مي كردند.آن گاه از مجامع مردان گذشت و به مكاتب و مجامع درسي زنان رسيد و معلمان، آنها را به دختران و زنان مسلمان نيز آموختند، و همچنين در ميان غلامان وخادمان خود هم نشر دادند.
 جامعه اسلامي بدين گونه ساليان درازي از حيات خويش را گذرانيد، و بدين سبب احاديث دروغين و ساختگي فراوان براي نسل هاي بعد به يادگار ماند تا فقها و دانشمندان و قضات و فرمانداران ، همه و همه ، آ نها را فرا گرفتند و باور كردند و به كار بستند.« (17)
 ابن عَرفَه معروف به نَفطَوَيه كه از بزرگان و نامداران علم حديث است، در تاريخ خويش مطالبي را يادآور مي شود كه با گفته مدائني مطابقت دارد، او مي نويسيد : »بيشتر احاديث دروغين كه فضائل صحابه را بازگو مي كند، در ايّام بني اميّه ساخته و پرداختند شده است، آن هم به خاطر اينكه گوينده و سازنده ي آن به دستگاه خلافت تقرّب جويد و مورد توجه و علاقه بني اميّه قرار گيرد. امويان مي خواستند بدين وسيله دماغ بني هاشم را به خاك سايند.« (18)
 معاويه در سياست حديث سازى اش هدفي شوم تر از آنچه بيان شد نيز داشت، چنانچه »زُبيربن بَكّار«، در كتاب خويش »المُوَفَقيّات« از مُطَرَّف فرزند مُغِيره بن شُعبه نقل مي كند كه گفت: »من همراه پدرم مُغيره به مسافرت شام رفته و بر معاويه وارد شده بوديم. پدرم هر روز به نزد معاويه مي رفت و مدتي با او سخن مي گفت و هنگامي كه به خانه باز مي گشت با شگفتي فراوان از معاويه و فِراست و كياست او سخن مي گفت و از آنچه از وي ديده بود با تعجّب ياد مي نمود. اما يك شب، پس از آنكه از نزد معاويه به خانه بازگشت، از غذا خوردن امتناع ورزيد، و من او را سخت دُژم و پريشان ديدم. ساعتي درنگ كردم، زيرا مي پنداشتم ناراحتي پدرم به خاطر اعمالي است كه از ما سرزده يا به خاطر حوادثي است كه در كار ما پيش آماده است. هنگامي كه از او سؤال كردم : »چرا در اين شب اين قدر ناراحت هستي؟« گفت: »فرزندم، من از نزد خبيث ترين و كافر ترين مردم بازگشته ام !«
 گفتم : »هان! براي چه؟
 گفت : »مجلس معاويه خالي از اغيار بود و من بدو اظهار داشتم : »اي امير المؤمنان، تو به آرزو ها و آمالت رسيده اي ، حال اگر با اين كهولت سن به عدل و داد دست زني و با ديگران به مهرباني رفتار نمايي، چه قدر نيكوست ! اگر نظر لطفي به خويشاوندانت )بني هاشم( كني و با ايشان صِله رحم نمايي نام نيكي از خود به يادگار خواهي گذاشت. به خدا سوگند، امروز اينان چيزي كه ترس و هراس تو را برانگيزد ندارد.« )يعني بني هاشم ديگر از خلافت دور شده اند.( معاويه پاسخ داد :
 »چه دور است، چه دور است آنچه مي گويي! ابوبكر به حكومت رسيد و عدالت ورزيد و آن همه زحمت ها را تحمل كرد و به خدا سوگند، تا مُرد نامش نيز به همراهش مُرد، مگر آنكه گوينده اي بگويد ابوبكر ! آن گاه عمر به حكومت رسيد. كوشش ها كرد و در طول ده سال رنج ها كشيد. چند روزي بيش از مرگش نگذشت كه هيچ چيز از او باقي نماند، جز اينكه گاه و بيگاه گوينده اي بگويد عمر !
 سپس برادر ما عثمان به خلافت رسيد. مردي كه از نظر نَسَب چون او وجود نداشت ! و كرد آنچه كرد، و با او كردند آنچه كردند. اما تا كشته شد، به خدا سوگند، نامش نيز مرد و اعمال و رفتارش نيز فراموش شد. در حالي كه نام اين مرد هاشمي )پيامبر( را هر روز پنج بار در سراسر جهان اسلام به فرياد بر مي دارند و به بزرگي ياد مي كنند و مي گويند : »اَشهَدُ أَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللهِ« تو فكر مي كني چه عملي با اين حال باقي مي ماند و چه نام نيكي پايدار است ، اي بي مادر ؟! نه به خدا سوگند، آرام نخواهم نشست مگر اينكه اين نام را دفن كنم و آن را محو سازم!!« (19)
 آري، سينه معاويه از شهرت عامّ نام پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم، كه برادر و دايي و جدّ و ديگر خويشاوندان وي را در جنگ بدر به خاك هلاكت انداخته بود، چون كانوني از آتش شعله ور بود. او مي خواست، به خيال خود، اين نام را دفن كند و براي رسيدن به اين مقصود دو برنامه داشت :
 طرح اول معاويه در اين جمله خلاصه مي شد : »نبايد حتي يك تن از بني هاشم زنده بماند!« اين تنها استنباط ما نيست ؛ امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام نيز در اين باره چنين فرموده اند »به خدا سوگند، معاويه خواهان آن است كه حتي يك فرد هم از بني هاشم زنده نماند. او بدين وسيله مي خواهد نور خدا را خاموش كند. اما خداوند جز به اتمام نور خويش راضي نمي شود اگر چه كافران از خواست او خشنود نباشد.« (20)
 معاويه سوگند ياد كرده بود كه نام پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم دفن كند. و عوامل و ايادي حديث سازي او شخصيت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم را در روايت هاي جعلي و ساختگي خود از مقام خلفاي ثلاثه تنزل دادند، چنان كه روايت كردند : »پيامبر به ساز و آواز گوش مي داد و دختركان نزد حضرتش مي رقصيدند و دَف مي زدند، ليكن ابوبكر و عمر از آن كارها پرهيز و نهي مي كردند و رقاصان و دف زنان از ايشان فرار مي كردند.«
 و روايت كردند كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در اين باره فرمود : »شيطان از عمر فرار مي كند.« و روايت كردند كه : »پيامبر در مجلس عروسي زنان بيگانه حاضر مي شد.« و اين كه »پيامبر در حال خشم مؤمنان را لعن مي كرد و مي فرمود : »من از خدا خواسته ام لعن هاي بيجاي مرا بر مؤمنان مايه پاكيزگي و طهارت ايشان قرار دهد.« و به نخل پروران اهل مدينه فرمود : »نخل خرما را گرده افشاني نكنيد كه خرمايش بهتر شود.« در آن سال گرده افشاني نكردند ، خرماي آن سال فاسد شد. به پيامبر خبر دادند. فرمود: »اَنتُم أعلَمُ بِاُمُورِ دُنياكُم مِنّي« يعني : »شما در كارهاي دنياتان از من داناتريد.« و نيز روايت كردند كه پيامبر ، آن گاه كه سوره ي وَ النَّجم را در خانه ي خدا تلاوت مي نمود به آيه اَفَرَأَيتُم اللّاتَ وَ العُزّي وَ مناه الثّالِثَه الاُ خري ؛ رسيد، شيطان بر دهان پيامبر گذاشت تا بگويد :  تِلكَ الغَرانيقُ العُلي مِنها الشَّفاعَه تُرتَجي ؛ يعني : »آن بت ها خوبرويان والا مقامي هستند كه به ايشان اميد شفاعت است.« (21) و در ذَمِّ حضرت علي عليه السلام تا آنجا خبرهاي دروغ نقل كردند و روايت هاي دروغ به نام پيامبر در ميان مسلمانان پخش كردند كه معاويه توانست لعن حضرتش را جزو واجبات خطبه نماز جمعه مسلمانان قرار دهد !
 از طرف ديگر توانست مسلمانان را معتقد كند كه دين داري در اطاعت از خلفاست و بس. و از اينجا بود كه معاويه و خلفاي بعد از او هر چه دستور مي دادند، مسلمانان اطاعت مي كردند. و به همين دليل نيز توانست براي يزيد متجاهر به فسق و شراب خواري از مسلمانان بيعت ولايت عهدي بگيرد.
 خلاصه، جامعه اسلامي در آن روز چنان شده بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم قبلاً از آن خبر داده و فرموده بود : »سَيَأتي عَلي اُمَّتي زَمانٌ لا يَبقي مِنَ القُرآنِ اِلّا رَسمُهُ وُ مِنَ الاِسلامِ اِلا اسمُهُ...« يعني : »زماني بر امت من پيش آيد كه از اسلام جز نام و از قرآن جز نقش كلمات بر صفحه كاغذ چيزي باقي نماند.« (22)
 آري ، جامعه اسلامي و مردم مسلمان در چنين شرايطي بودند كه معاويه در سال شصتم هجري از دنيا رفت و يزيدبن معاويه« جايگزين او گرديد.
 
    مسأله اطاعت از خليفه
 بنا بر آنچه گذشت، معاويه مسلمانان را چنان تربيت كرده بود كه دين اسلام را در اطاعت از خليفه وقت مي دانستند و عمده مشكلات از اينجا بود. نكته ديگر اين كه تا قبل از معاويه، مركز حكومت اسلامي مدينه بود و مسلمانانِ كشورهاي اسلامي در آنجا بعضي صحابه و تابعين را مي ديدند و مي توانستند چيزهايي را از ايشان درباره عقايد و احكام اسلامي بشنوند. معاويه مركز را شام قرار داد و اهل شام را چنان بار آورد كه به جز انجام نماز و روزه، چندان فرقي بين حكومت او و حكومت قيصري پيش از او نمي ديدند.
 يكي از نتايج اعتقاد به آن كه هرچه خليفه مي گويد دين است و دين آن است كه خليفه مي گويد، در زمان »يزيد« آشكار شد، آن گاه كه ارتش خود را براي جنگ با »عبدالله بن زبير« به مكه فرستاد، آنجا كه سپاهيان او رو به كعبه كه قبله شان بود مي ايستادند و نماز مي خواندند؛ و سپس همان قبله خود را با منجنيق به توپ مي بستند ! همچنين هنگامي كه »عبدالملك« لشكري ديگر به سركردگي »حجّاج« به جنگ عبدالله بن زبير فرستاد ، گاهي كه لشكريان سستي مي كردند، حجّاج فرياد مي زد: »الطاعَه ، الطاعَه« يعني: »اطاعت خليفه، اطاعت خليفه«. و آنان مي گفتند: »اِجتَمَعتِ الطّاعَه وَ الحُرمَه فَغَلَبَتِ الطّاعَه الحُرمَه« يعني : »اطاعت خليفه با حرمت خانه ي خدا جمع شد، اما اطاعت خليفه بر حرمت خانه خدا برتري يافت.« خليفه دستور داده است كه ما خانه خدا را به توپ ببنديم و ما هم به توپ مي بنديم. (23) و باز به سبب فرمانبرداري از خليفه بود كه چون مردم مدينه در سال دوم حكومت يزيد شورش كردند ، او ارتشي به مدينه فرستاد و تا سه روز جان و مال و ناموس اهل مدينه را بر آنها حلال كرد. (24) تا هر چه مي خواهند بكنند. آنان نيز چنان كردند كه خون در مسجد پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم جاري شد و هزار زن بعد از آن واقعه فرزنداني به دنيا آوردند كه پدرانشان معلوم نبود. (25) و فرمانده لشكر كه »مُسلم« نام داشت و در تاريخ او را »مُسرِف« مي گويند، پس از آن جنايت هولناك، وقتي با لشكر خود از مدينه به طرف مكّه روانه شد تا با عبدالله بن زبير بجنگد و در بين راه وفات كرد، در مرض مرگش گفت : »خدايا اگر بعد از اطاعت از خليفه و كشتار اهل مدينه را به جهنم ببري معلوم مي شود كه من خيلي بدبختم.« (26) يعني من كشتار اهل مدينه را در راه اطاعت خليفه انجام دادم و بدين وسيله به خدا تقرب جستم.
 با توجه به مطالب مذكور در اين مجلس نهضت و قيام و شهادت امام حسين عليه السلام در موقعيتى پيش آمد كه ميرفت از اسلام خبرى نماند و در زير خاك دفن شود، اين بزرگوار با بذل جان و مال و جوانان خود و به اسارت دادن اهل حرم، تشكيلات استبدادى را، بهم ريخت و كاخ ظلم و ستم را به لرزه در آورد و بساط يزيد و يزيديان را برچيد و تخت نظام خود خواهانه آنان را واژگون ساخت.
 از يك طرف اطاعت مسلمانان از خليفه به اين حد رسيده بود كه شمربن ذي الجَوشن، وقتى بعد از شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام مورد سرزنش قرار گرفت، در جواب گفت: »واي بر شما، كار ما اطاعت از خليفه بود. اگر ما اطاعت خليفه نمي كرديم، مثل اين چهارپايان بوديم!(27)
 يزيد كسي بود كه خيال مي كرد بعد از شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام همه چيز اسلام تمام شده است و ديگر كسي نيست تا در مقابل او بتواند قيام كند و در آن مجلس كه سر حضرت سيد الشهداء عليه السلام را آوردند، حقيقت خود را با خواندن اين اشعار اظهار كرد :
 » لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا خَبَر جاءَ وَلا وَحيٌ نَزَلَ
 لَستُ مِن خِندِفَ أن لَم اَنتَقِم مِن بَني أحمَدَ ما كانَ فَعَلَ
 قَد قَتلنا القَرم َ مِن ساداتِهِم وَ عَدَلنا مَيلَ بَدرٍ فاعتَدَلَ« (28)
 »آن مرد هاشمي با حكومت بازي كرد و إلّا نه وحيي در كار بود و نه خبري.
 يزيد از جّد و آبائش نباشد چنانچه از بني احمد )آل پيامبر( انتقام كاري را كه پيامبر در روز بدر كرد، نگيرد.
 ما بزرگان و سادات ايشان را كشتيم و ترازوي روز بدر  كه عُتبه و شَيبه و حَنظله كشته شدند  را باربر كرديم و سر به سر شديم!«.
 يزيد با گفتن اين اشعار، ورفتارش خيال مى‏كرد كه فاتحه اسلام را خوانده است، غافل از اينكه با اين كارهاو كردارها و گفتارش، فاتحه خود را خوانده و تا ابدالدهر، رسواى جهان گرديده است.
 
 
..                                                  پا ورقی ها
1) روضه كافي ص 58 63.
2) ارشاد مفيد با ترجمه سيد هاشم رسولي، ص276 و 278.
3) مشروح جريان را در جزء 9 كتاب نقش ائمه در احياي دين ص 78 ج 86 ملاحظه نماييد.
4) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، جلد 1 ص 66 67.
5) مراجعه كنيد:به كتاب نقش ائمه در احياي دين جزء دوم بخش : »در جبهه حق و حقيقت«.
6) مراجعه كنيد : شرح نهج البلاغه (2/102) و تذكره خواصّ الاُمَّه ، ص 115 و جمهَره الخُطَب (2/112). اصل شعر معاويه به زبان عربي چنين است :
 يا صَخرُلا تُسلِمَن يوماً فَتَفضَحَنا××بَعدَ الَّذينَ بِبَدرِ اَصبَحُوا فِرَقاً
 خالي وَ عَمّي وَ عَمُّ الاُمِّ ثالِثُهُم××وَ حَنظَلُ الخَيرِ قَد اَهدي لَنَا الارَقا
 لا تَركَنَنَّ اِلي اَمرٍ تُكَلِّفُنا××وَ الرّاقِصاتِ بِهِ في مَكَّه الخُرُقاّ
 فَالمَوتُ اَهوَنُ مِن قَولِ العُداه لَقَد××عادَ ابنُ حَربٍ عَن العُزّي اِذاً فرقاً
7) اسلام ، سهم »مؤلفه قلوبهم« را براي ظاهر بيناني قرار داد كه به ظاهر اسلام آورده بودند امّا حقائق دين كاملاً روح ايشان را تسخير نكرده بود، و بدين وسيله مي خواست دلهاي ايشان نسبت به آئين خدا نرم و متمايل گردد.
8) التنبيه و الاشراف، ص 282 283 ، چ بيروت، مكتبه خياط 1965.
9) الاستيعاب، 1/412 ؛ اسد الغابه، 3/106 ؛ تهذيب ابن عساكر، 7/206 و 214 ؛ الاصابه، 2/260 ؛ سيراعلام النُبَلاء، 2/51 ؛ صحيح مسلم، 5/46
10) صحيح مسلم، 5/46 ؛ تهذيب ابن عساكر، 5/212.
11) تهذيب، 7/211212 ؛ النبلاء، 2/43 ؛ مسند احمد، 5/325.
12) انسابُ الاشراف بلاذري، 5/53.-
13) انسابُ الاشراف بلاذري، 5/53.
14) مقصود معاويه اين است كه از عثمان در مجالس عمومي ، مانند مجلس حكومتي و بر فراز منبرها و خطبه هاي نماز جمعه، به نام نيك ياد شود و در مقابل از علي عليه السلام در آن شرايط بدگويي شود.
15) طبري، 6/141 ؛ حوادث سال 51 ؛ ابن اثير ؛ 178/ 3.
16) أن بَرِئَتِ الذِّمَّه مِمتَن رَوي شَيئاً مِن فَضلِ أبي تُرابٍ وَ اََهلِ بَيِتِه
17) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3 ص 15 ج 16.
18) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3 ص 15 ج 16.
19) فَأيَّ عَمَلٍ يَبقي مَعَ هذا؟ لا اُمَّ لَكَ! لا وَ اللهِ اِلّا دَفناً دَفناً.« در روايتي آمده است كه معاويه اين عبارت را بر زبان جاري ساخت: »وَ اِنَّ ابنَ اَبي كَبشَه لُيُصاحُ بِهِ يَومياً خَمسَ مَّرّات لا وَ اللهِ اِلّا دَفناً دَفناً.«
 مروج الذهب بهامش ابن الثير، 9/49 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، 1/463 ؛الموفقيات، زبيربن بكّار ، ص 567-577 چ عراق.
20) مروج الذهب، 28 / 3؛ در ذكر ايّام معاويه، تحقيق محمّد محبي الدّين
21) رجوع شود به كتاب نقش ائمه در احياء دين، جزء 4، ص 376.
22) نقش ائمه در احياء دين، ج 1 ، ص 60 ، به نقل از صدوق: ثواب الاعمال، ص 309 ، حديث 4 ، و بحار الانوار، ج 52 ص 190
23) تاريخ يعقوبي، 2/251 252.
24) تاريخ طبري، 11/ 7؛ ابن اثير، 47 / 3؛ ابن كثير، 220 / 8؛ يعقوبي، 251 / 6.
25) تاريخ ابن كثير،22 / 8.
26) تاريخ يعقوبي، 251 / 2 ؛ تاريخ ابن كثير، 225 / 8.
27) تاريخ الاسلام ذهبي، 18 / 3 ج 19.
28) ابن اعثم و خوارزمي و ابن كثير نقل كرده اند كه وقتي يزيد با سر اباعبدالله عليه السلام رو به رو شد به ابيات زير، كه در اصل سروده ي ابن زِبَعري است، تمثل جُست.
 1 ليت اشياخي ببدر شهدوا ×××جزع الخزرج من وقع الاسل
 2 لا هلّوا و استهلّوا فرحا××× ثم قالو يا يزيد لا تشل
 3 قد قتلنا القرم من ساداتهم××× و عدلنا ميل بدر فاعتدل
 ابن اعثم گويد : پس از سه بيت مذكور، يزيد بيت زير را از خود انشاء كرد :
 4 لست من عقبه ان لم انتقم××× من بني احمد ما كان فعل
 صاحب تذكره خواص الامّه گويد: در جميع روايات تاريخي اين نكته مشهور است كه وقتي يزيد سر ابا عبدالله الحسين را در برابر خود قرار داد اهل شام را جمع كرد و در حالي كه با خيزراني كه در دست داشت به سير حسين عليه السلام مي زد اين اشعار ابن زبعري را بر زبان راند :
 ليت اشياخي ببدر شهدوا××× جزع الخزرج من وقع الاسل
 قد قتلنا القرن من ساداتهم××× و عدلنا ميل بدر فاعتدل
 صاحب تذكره از قول شعبي مى گويد: كه پس از ابيات مذكور، يزيد ابيات زيرا را خود بر آن افزود :
 5 لعبت هاشم بالملك فلا××× خبر جاء و لا وحي نزل
 لست من خندف ان لم انتقم××× من بني احمد ما كان فعل
 در اينجا ذكر چند نكته ضروري است :
 الف( اشعار ابن زبعري بسيار مشهور بوده است چنان كه راويان ، قبل از آنكه يزيد به بعضي از آنها تمثل جويد، آنها را ذكر كرده بودند. يزيد تنها بيت دوم و چهارم و پنجم را از خود بر آن ابيات افزوده است. البتّه راويان بعدي از او اين ابيات را گرفته اند و بر آنچه كه اصلاً از ابن زبعري بوده، افزوده اند و در نتيجه اين در الفاظ روايات به وجود آمده است.
 ب( ابيات ابن زبعري در سيره ي ابن هشام (97 / 3) و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد (382 / 2) وارد شده است.
 در فتح ابن اعثم (241 / 5 ) و تاريخ ابن كثير (192 / 8) چنين آمده كه يزيد پس از بيت دوم، به بيت زير كه باز از اشعار ابن زبعري است تمثيل جست :
 حسين القت بقياء بركها××× و استحر القتل في عبد الاشل
 در مقتل خوارزمي (48 / 2) قبل از بيت اوّل، دو بيت زير را دارد :
 يا غراب البين ما شئت فقل××× انّما تندب امرا قد فعل
 كل ملك ونعيم زائل ×××و بنات الدّهر يلعبن بكل
 و در كتاب فوق و نيز در كتاب اللهوف، ص 69 پس از بيت چهارم، بيت زير آمده است.
 لعب هاشم بالملك فلا××× خبر جاء و لا وحي نزل
 در تاريخ ابن كثير (204 / 8) بيت چهارم افتاده است و او آنها را از تاريخ ابن عساكر از قول »ربا« كه پرستار يزيد در دوران طفوليتش بوده، نقل مي كند و تنها به ذكر بيت اوّل اكتفا مي كند. همچنين ابو الفرج اصفهاني در مقاتل الطالبيّين، ص 120بيت اوّل و سوم را ذكر كرده است.
 نيز رك به طبقات فحول الشعراء، ص 200 و سمط النجوم العوالي، 199 / 3 و امالي ابوعلي قالي، 142 / 1
                     انتقال از کتاب ( گلستان سخنوران)  اینجانب  ج2 ص 464 ببعد  مجلس. 89..