170 - غريقان نور اعظم خدا
39 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


                                                                        
                                                                         غريقان نور اعظم خدا
 
 صحبت ما در اين نوشتار، پيرامون يك روايت از عمرو بن أبى المقدام ، از أبى عبد الله ، از پدرش عليهما السلام رسول خدا صلى الله عليه آله خواهد بود كه فرمود: أربع من كنّ فيه كان فى نور الله الاعظم : من كانت عصمة أمره شهادة أن لا إله إلا الله وأنى رسول الله ، ومن إذا أصابته مصيبة قال : إنا لله وإنا إليه راجعون ، ومن إذا أصاب خيرا قال : الحمد لله رب العالمين ، ومن إذا أصاب خطيئة قال : أستغفر الله و أتوب إليه . (1) هركه چهار چيز داشته باشد ، در نور اعظم خدا باشد، هركس فرا گيرنده كارهايش، گفتن شهادتين باشد ، و هركس هروقت مصيبت به او رخ دهد، انّا للّه و انا اليه راجعون گويد، و هركس خيرى به او رخ دهد ستايش خدا را بجاآورد و هركس از او خطائى سر زد (فوراً) استغفار كند.
 هركدام از اين مطالب چهارگانه، جامع و حاوى مطالب زياد و دربرگيرنده، گفتنى هاى فراوان است كه بطور خلاصه و فشرده به مطالب ذيل توجه نمائيد.
 1 - شهادتين » شهادت أن لا إله إلا اللّه وأنّ محمّد رسول اللّه ،از نظر فقهى، بيمه كننده جان و مال وامنيت دهنده زندگى و نگهدارنده، از هرگونه برخوردهاى زشت و نامناسب اجتماعى و خلع سلاح كننده قضائى و قضاوت است و مشمول تمام مسائل اسلام و اسلاميت و.و. مى‏ باشد.
 حتى اگر به ظاهر هم اين كلماترا گفته باشد، باز اين آثار ظاهرى را خواهد داشت، مانند وحشى قاتل حمزه سيدالشهداءعليه السلام با اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم‏ خون اورا هدر كرده بود، مخفيانه آمد و در پشت سر حضرت شهادتين را گفت، حضرت از كشتن او صرف نظر كرد ولى دستور داد در مدينه نماند و در جلوى چشمان حضرت نچرخد!.
 و از نظر معنوى اگر واقعاً گفته و ايمان به آن داشته باشد، مورد نظر رحمت و مغفرت، پروردگار عالميان و درنهايت رسيدن به مقامات عاليه و درجات متعالى، جنّت رضوان خواهد بود.
                                            اين است يكى از معانى بودن در نوراللّه اعظم.
 2 - دنيا و زندگى در آن، توأم با ناملايمات و پيشامدهاى ناگوار مى‏ب اشد، اگر بنا باشد در هر رخدادهاى غم آور و مصيبت بار، صبر و شكيبائى را، از دست دهيم، ديگر زندگى معنا و مفهومى نخواهد داشت، بدينجهت است كه به ما سفارش و توصيه شده است در هر حال و درهر مقال، توجه و ياد آورى معبود و آفريننده جهان و با كلمات (إنا لله وإنا إليه راجعون ) اظهار عبوديت و بندگى بنمائيم، هم به خود يك نيروى روحى و روانى، بخشيده‏ايم و هم مشكلات زندگى برايمان، آسان مى‏ گردد، زيرا جملات »ما براى خدا و برگشت كننده به سوى اوييم« يكى ازكارها وگفتارهاى مورد پسند، خداونديست كه انسان را از هلاكت و تباهى، نگهميدارد.
 3 - مرسوم است اگر كسى در باره ديگرى خدمتى كرده باشد، او متقابلاً سعى مى‏ كند روزى تلافى آن خدمت و نيكى را، بكند تا از شرمندگى او بيرون آيد.
 اين يك نوع قدردانى و تشكر از صاحب آن  خدمت كننده و تشويق اوست، اما اگر اين شخص بى تفاوت و بى اعتنا شود، معلوم است كه اين از صفات ممدوحه و پسنديده نيست و هيچ وقت آن نيكى كننده، در فكر خدمت دوباره نخواهد شد مگر اين كه شخصيت هائى مانند اميرمؤمنان عليه السلام پيداشود و بفرمايد: ( لانريد منكم جزائاً ولا شكوراً ) ما ازشما پاداش و تشكر نمى‏ خواهيم.
 پس انسانيت و اخلاق حسنه و همچنين قرآن كريم به ما دستور مى‏ دهد واذا حيّيتم بتحيّة فحيّوا بأحسن منها او مثلهااگر با تحيّت و احترامى مواجه شديد شما هم متقابلاً با بهتر ازآن يا مانند آن، اداى احترام كنيد، يعنى اين صفت انسانى و ايمانى را براى خودتان سرمشق قراردهيد.
 در قرآن كريم از شكر گزاران و ستايش كنندگان، تعريف و تمجيد نموده و با قاطعيت تمام، وعده ازدياد نعمت و فراوانى، به آنان داده است (لئن شكرتم لازيدنّكم) و در غير اين صورت » ولئن كفرتم انّ عذابى لشديد و اگركفران كنيد عذاب من شديداست « فرموده.
 پس كسى كه در اين موارد از خدا تشكرنمايد و حمد خدا را بحا آورد، در كنف نور خدا خواهد بود.
 4 - انسان معصوم نبوده و از مكر و فريب شيطان و نفس امّاره سوء در امان نيست، شب و روز در جنگ و جدال و در جهاد اكبر، دست وپنجه نرم مى‏كند، در اين مواقع نافرمانى‏ ها ،  اگر از خدا طلب مغفرت و بخشش نمايد، بنا به فرموده‏اش ( ورحمتى وسعت كلّشى‏ء) و (انّى لغفّار لمن تاب) و صدها وعده‏ هاى عفو و بخش، از او گذشت نموده و بدون شك خواهد بخشيد.
 پس اين گروه‏هاى چهارگانه هميشه در پناه و غفران و در پايان در نوراللّه أعظم خواهند بود. 
    براى نمونه به سرگذشت يكى از مصداق كامل داراى اين صفات دقت نمائيد.
 
                                                                        بلال حبشي 
 بلال بن ابى رباح حبشى، برده اى بى نام و نشان با چهره اى سياه و بدنى دردآلود از تازيانه اشرافيت زورمند بود. فرزند »رباح« و »حمامه« كه به جرم يكتاپرستى و آزادى خواهى شكنجه مرگبار امية بن خلف را تا عمق جان احساس مى كرد و تنها با ياد و نام خداى مهربان »أحد«، شكيبايى و بردبارى مى نمود.
 ، برده اى سياه از ديار حبشه بود كه به مكه آورده شد و به بردگى اميه بن خلف در آمد. پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به دين اسلام گرويد و از پيشگامان اسلام و از صحابه پيامبر به شمار آمد.
 اميه، مولاى بلال، كه از دشمنان سرسخت پيامبر خدا بود، روزها بلال را بر ريگ‏هاى داغ مكه مى‏ خواباند و با گذاشتن سنگ بزرگى بر سينه‏ ى او، به او دستور مى‏داد از آيين محمد صلى الله عليه وآله وسلم دست بردارد و لات و عزى را بپرستد. بلال از دستور او سرپيچى مى‏ نمود و از آيين اسلام دست نمى‏ كشيد و در زير سنگ نفسش بند مى‏ آمد و فقط مى‏گفت: أحد. أحد حدا يكيست. يكيست.
 پايدارى بلال به گونه‏ اى بود كه ورقه بن نوفل مسيحى، زبان به تحسين وى گشود و گفت:»به خدا سوگند، اگر اين غلام در اين راه كشته شود، من نخستين كسى هستم كه براى تبرك، قبر او را زيارت كنم!«
 بلال پس از ماه ها تحمل رنج و مشقت، به توصيه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم خريدارى و آزاد شد. وى پس از آزادى به جمع مسلمانان پيوست و در هجرت مسلمانان به مدينه با مهاجران همراه شد. در پيمان برادرى كه ميان مهاجران و انصار بسته شد، بلال با ابوريحه انصارى صيغه برادرى خواند. او در تمامى غزوات پيامبر چون بدر، احد و خندق شركت كرد و دوشادوش مسلمانان با قريش جنگيد. در جنگ بدر، اميه بن خلف را كه روزگارى شكنجه‏اش مى‏ كرد ديد و به اشاره او، مسلمانان، اميه را با شمشير از پاى درآوردند.
                                        بلال نخستين مسلمانى بود كه در مدينه اذان گفت.
 موقعيت و شهرت او ميان مسلمانان نيز از روزگارى آغاز شد كه وى به دستور رسول خدا به مقام موذنى مفتخر شد. بلال در روز فتح مكه بر بالاى بام كعبه رفت و اذان گفت. (الطبقات الكبرى، الاستيعاب، اسدالغابه، سيره ابن هشام، قاموس الرجال، اعيان الشيعه).
 روزى كه رايحه روح پرور خداباورى و يكتاپرستى با آزادى از سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم  به ژرفاى وجود او وزيد، شوقى شگفت آور سيماى سياه و سيرت سپيد بلال را فرا گرفت، ناگاه رو به پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( نمود و با ارادتى بسيار با زبان حبشى اين شعر را سرود:
                                           ( اَرَه بَرَهْ كَنْكَرَهْ×××كِرا كِرى مِنْدَرَهْ) ؛
 آن هنگام كه در ديار ما بهترين صفات پسنديده را جويا شوند ما تو را شاهد گفتار خود مى آوريم!!
 عظمت مقام و ابهت كلام او موجب گرديد كه منصب ارجمند اذان گويى كه شعار اسلامى و نماد ارزش دينى است و در آن زمان مؤذن نمايندگى رسمى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را در فراخوانى مردم به سوى نيايشگاه، عهده دار بود به او واگذار شود. به گونه اى كه ناتوانى او در اداى ( شين ) أشهد را أسهد سين مى‏ گفت و با درخواست مسلمانان كه شخص صحيح القرائة بجاى او منصوب كند جبرئيل امين نازل شد اى رسول خدا(ص) خداوند مى‏ فرمايد سين بلال بجاى شين مورد قبول من است(!.
 بدينوسيله موجب بخشودگى وى و ادامه اين مسؤوليت تنها از سوى او گردد! او اولين اذان گو در مدينه بود.
  شخصيت برجسته بلال به گونه اى بود كه با فتح مكه به دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم  بر بام كعبه، نداى توحيد و نبوّت سرداد و چون پاره اى از وارثان كبر و استكبارِ جاهليت، زبان به نكوهش او و ستايش خود گشودند، فرشته وحى با پيام پرنويد الهى در آيه اى نورانى بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم  فرود آمد تا معيار برترى از سرسپردن »قبيله« به دل سپردن به »قبله« و ميزان تقوا و پرهيزگارى استوار شود.
 و در پى آن جبرئيل امين با نزول خود نخست سخن اَشرافِ خودخواه را كه شرافت خود را در حقارت ديگران ديده و از پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( خواستار دورى بردگان و پابرهنگان ديروزى بودند تا جايگاهى والا نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم يابند، مردود شمرد كه با اين خبر سرور و شادى وجود بلال را فرا گرفت، روح او اطمينان و آرامش يافت و آنقدر به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم  نزديك شد كه زانوانش در كنار پاهاى آن حضرت ديده مى شد.
 سپس خداوند رسول خود را دعوت به بردبارى و همراهى افزون تر با موحّدان پابرهنه و شيفتگان الهى نمود كه:
( و اصبر نفسك مع الذّين يَدْعُونَ رَبَّهم بِالْغَداةِ و الْعَشى يُريدُونَ وَجْهَهُ و لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الحياة الدنيا)  ]اى رسول ما!  [با كسانى كه پروردگارشان را صبح و شام مى خوانند  ]و  ]خشنودى او را مى خواهند، شكيبايى پيشه كن و دو ديده ات را از آنان برمگير. مبادا زيور زندگى دنيا را بخواهى  ]و از آنان غافل شوى [.
 شناخت روشنگر بلال نسبت به معارف الهى و شايستگى هاى والاى او به گونه اى بود كه رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( بهشت را مشتاق على، سلمان، عمّار و بلال دانست، و گفتار وى را به هنگام اذان، يگانه حجّت در خوددارى از خوردن و آشاميدن به هنگام ماه رمضان معرفى كرد. آن زمانى كه قريشيان در برابر اسلام مقاومت مى كردند، آن حضرت از بلال درخواست كرد پس از اذان از خداوند بخواهد تا او را بر ضد قريش يارى دهد. و روزى كه سخن از سراى فردوس و بهشت برين به ميان آمد، فرمود:
 ( بلال در بهشت بر شترى سوار مى شود و اذان مى گويد. چون جملات »اشهَد اَنْ لا اِله اِلاّ اللّه  و اشهَد اَنَّ محمدا رسولُ اللّه  را ادا مى كند، لباس آراسته اى از لباسهاى بهشتى بر تن او مى كنند.).
 دفاع درس آموز پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( از بلال در عرصه هاى مختلف زينت بخش تاريخ است، به گونه اى كه آن حضرت در ماجرايى از ابوبكر خواست تا از بلال و دوستان او عذرخواهى كند! و هنگامى ديگر كه ابوذر سخن از سياهى صورت بلال مطرح كرد، رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( با عبارتى كوتاه، بزرگى تقصير او را گوشزد كرده، فرمود: هنوز اندكى از كبر جاهليت در تو وجود دارد؟! در اين هنگام ابوذر صورت خود را بر خاك گذارد و به بلال گفت: سر را از خاك برنمى دارد تا او پاى خود را بر صورت او گذارد و بلال نيز چنين كرد.
 بلال همچون سلمان صحابى صالح و برجسته اى بود كه به خانه فاطمه زهرا )عليها السلام( رفت و آمد داشته، در بسيارى از مواقع از سوى رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( براى انجام كارى مأموريت مى يافت. روزى آن حضرت پولى به بلال داده، فرمود: (يا بلالُ! ابتع بها طيبا لابنتى فاطمة )  اى بلال! با اين پول عطر و ماده خوشبويى براى  ]جهيزيه  [فاطمه دخترم تهيه كن.
 هنگامى كه در واپسين روزهاى حيات، پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( خبر از رحلت خود داد و از صاحبان حق درخواست قصاص در همين جهان را كرد، پس از سخن يكى از حاضران، رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( شلاق روز جنگ را درخواست كرد و از آن ميان تنها از بلال درخواست نمود و فرمود: »يا بلال! قم الى منزل فاطمة «؛ اى بلال! برخاسته به سوى منزل فاطمه برو و شلاق را بياور.
 گاهى كه مشتاق ديدار فرزندان فاطمه)عليها السلام( مى شد، رو به بلال كرده، مى فرمود: »يا بلال! ايتنى بولدى الحسن و الحسين«؛ بلال! فرزندانم حسن و حسين را برايم بياور.
 روزى امام على)عليه السلام( با شناختى روشن از پيشينه بلال، او را چون خود دانست و فرمود: پيشگامان به دين اسلام پنج نفرند: من پيشقدم عرب هستم، سلمان پيشگام عجم، صهيب اولين مؤمن از روم، بلال پيشقدم حبشه و خباب پيشگام نبط.
 همان گونه كه امام باقر)عليه السلام( يا امام صادق)عليه السلام( شايستگى بلال را در ابعاد مختلف ستود و فرمود: خداوند بلال را رحمت كند، خاندان ما را دوست مى داشت، او بنده شايسته اى بود و مى گفت: پس از رحلت رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم(، اذان نخواهم گفت و از آن روز جمله »حىّ على خير العمل« در اذان ترك شد.
 فاطمه زهرا)عليها السلام(، بلال را شيعه اى هوشيار، آگاه به زمان، هوشمند در پديده هاى پيدا و پنهان جامعه و داراى بينشى روشنگر مى دانست. از اين رو هيچ گاه سخنى يا گلايه اى از كوتاهى بلال در عرصه هاى حمايت از ولايت بر زبان جارى نكرد و هماره شيوه هاى حركت و ستيز آرام او را با غاصبان مى ستود.
 بلال به خوبى رد پاى دشمن را در يكايك مواضع او شناسايى مى كرد و با روشنى مى دانست كه تحريف سخنان رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( و يا ساخت و پرداخت گفته هايى دروغين از سوى آن حضرت، گامهايى است كه در پى آن، مسير هدايت آفرين ولايت دچار انحراف خواهد شد و براى هميشه، ضلالت و گمراهى نصيب انسانهاى ناآگاه و ساده انگار خواهد بود. از اين رو، آگاهى و روشن بينى خود را هماره حفظ مى كرد و با ديده اى ژرف به عمق حوادث سياسى مى نگريست تا افزون بر دورى از روحيه بى تفاوتى، غفلت و فراموشى ارزشهاى والا، هيچ گاه از پيشوايان معصوم)عليه السلام( كه يگانه رهبران راستين هستند، جدا نشود.
 بلال لحظه اى با غاصبان خلافت نرمش و يا سازش نشان نداد و نسبت به آنچه در توان داشت، مبارزه اى از سر تحليل درست و شناخت عميق شروع كرد.
 روزى كه خبر از پايان كار سقيفه و آغاز رياست خليفه به او رسيد، در حالى كه سرا پا اندوه و ماتم بود، در مسجد رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( نشسته بود و در باره اين فاجعه بزرگ كه ضايعه اى جبران ناپذير بود، مى انديشيد و آن را قضا و قدر الهى مى شمرد. ناگاه خليفه وارد شد و هنگام اذان فرا رسيد. اطرافيان منتظر صداى بلال بودند تا همچون زمان رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( نداى توحيد و نبوت با صداى خود سر دهد. اما او را ساكت در گوشه اى ديدند. به گمان بى خبرى نزد بلال آمده گفتند: بلال! اذان. اذان!
 و او با شهامت و رشادت بسيار پاسخ داد: پس از اين اذان نمى گويم. شخص ديگرى را معين كنيد. خليفه اول خود نزد بلال آمد و گفت: برخيز اذان بگو اى بلال!
 و او سرى از بصيرت و بينايى تكان داد و گفت: نه!
 ابوبكر گفت براى چه بلال؟ پاسخ داد: اگر مرا  ]با آزاد كردن از دست اميه  [به بندگى خود گرفته اى، در اختيار تو هستم و اگر در راه خدا آزاد ساخته اى، پس مرا رها كن و به حال خود واگذار.
 ابوبكر گفت من تو را در راه خدا آزاد كرده ام، پاسخ داد: پس من هم بعد از رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( براى احدى اذان نخواهم گفت.
 نگرش روشن و روشنگر بلال، اميدآفرين اصحاب و خرسندكننده فاطمه زهرا)عليه السلام( بود. به گونه اى كه حضور هوشيارانه و دفاع مردانه او در عرصه هاى سياسى موجب گرديد كه بلال در بين اندك ياران امير مؤمنان)عليه السلام( و فاطمه زهرا )عليها السلام( محسوب شود كه از مسير سعادت بخش ولايت كوچكترين بازگشت و انحرافى نداشتند.
 

روزى فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به ياد دوران پرعظمت و باشكوه اسلام و نبوت پدر عزيز خود افتاد و فرمود:  ( اِنّى اشتهى اَنْ اَسْمَعَ صوتَ مؤذنِ اَبى )صلى الله عليه وآله وسلم بالاذان )؛ بسيار دوست دارم صداى اذان بلال، مؤذن پدرم را بشنوم، اطاعت تمام عيار نمود و بار ديگر صداى خود را در فضاى مدينه طنين انداز كرد. با عبارت »اشهد اَنَّ محمدا رسولُ اللّه «؛ قلب دخت رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( به لرزه در آمد، اشك او چون سيل از ديدگان جارى شد به گونه اى كه نقل شده است فاطمه)عليها السلام( ناله اى زد، بر زمين افتاد و بى هوش گرديد. ناگاه خبر به بلال رسيد كه اذان را رها كن، فاطمه)عليها السلام( غش كرده است و او چون هراسان و سراسيمه از بام فرود آمد، خدمت پاك بانوى آفرينش رسيد تا از حال او جويا شود. زهرا)عليها السلام( به هوش آمده فرمود: بلال! اذان را تمام كن! و او كه از عشق بى كران دختر پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( به پدر آگاه بود پاسخ داد: دختر رسول خدا! مرا از اين كار معذور بدار زيرا بر جان شما هراسانم، مى ترسم خويشتن را به هلاكت رسانى.
 پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، بلال به نشانه اعتراض به غصب خلافت، ديگر اذان نگفت، مگر دو بار: يك بار به درخواست حضرت فاطمه سلام الله عليها و بار ديگر به تقاضاى حسين عليه السلام. هر دو بار، اذان او مدينه را متحول كرد و مردم را به شيون و گريه واداشت. (2)
 بلال از على)عليه السلام( و فاطمه زهرا)عليها السلام( و آرمانهاى آنان حمايت بى دريغ مى كرد. آنگاه كه امام)عليه السلام( در بين مسلمانان حاضر مى شد، احترام چشمگيرى به او مى نمود، به گونه اى كه برخى زبانِ اعتراض به او مى گشودند و مى گفتند: ابوبكر تو را از اميه خريد و آزاد كرد، با اين خصوصيت، على)عليه السلام( را بيشتر از او احترام مى كنى؟
 بلال پاسخ داد: حق على)عليه السلام( بر من، بيش از ابوبكر است، زيرا ابوبكر مرا از قيد بندگى و شكنجه و آزارى كه  ]در دنيا  ]مى كردند، نجات داد، گرچه با صبر و بردبارى  ]و شهادت  [به سوى بهشت جاودان رهسپار مى شدم، اما على)عليه السلام( مرا از عذاب ابدى و آتش هميشگى جهنم نجات بخشيد. چون به خاطر دوستى و ولايت او و برتر دانستن وى بر ديگران، سزاوار بهشت برين و نعمتهاى پايدار و ابدى آن خواهم بود!
 هنگامى كه هواداران ابوبكر، مردم را به بيعت با وى دعوت مى كردند، سراغ بلال آمده  ]با اطمينان بسيار نسبت به پذيرش  ]پيشنهاد بيعت دادند.
 او با كمال خونسردى، به دور از هيجانات و جريانات زودگذر و از سر شناخت و معرفت، بيعت را نپذيرفت. عمر كه شاهد ماجرا بود با عصبانيت گريبان او را گرفت و با لحن تندى گفت: اين پاداش ابوبكر است كه تو را آزاد ساخت!
 بلال پاسخ داد: اگر ابوبكر مرا به خاطر خداوند آزاد كرده، براى خدا نيز مرا به اختيار خود واگذارد و اگر براى غير خدا آزاد كرده، من در اختيار او هستم، هرچه مى خواهد بكند، اما هرگز با كسى كه پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( او را جانشين نكرده است بيعت نمى كنم و آن كه او را جانشين خود قرار داده، پيرويش تا روز قيامت بر گردن ما است.

                                                                          تبعيد بلال
 عمر وقتى پاسخ راسخ و سخن صريح بلال را شنيد، برآشفت و به او دشنام داده، گفت: »لا ابا لك «؛ اى بى پدر ديگر در مدينه نبايد بمانى.
 و اين آغاز تبعيد بلال از مدينه به شام به خاطر دفاع از امامت و ولايت بود.
 در آخرين لحظات حضور در شهر رسول خدا)صلى الله عليه وآله وسلم( و در كنار دخت پيامبر )صلى الله عليه وآله وسلم( و امير مؤمنان)عليه السلام( اين اشعار را زمزمه مى كرد:
                                  »باللّه لا اَبابَكرٍ نجوتُ وَ لولا×× اللّه نأمت عَلى اَوْصالى الضَبُعْ«؛
 به وسيله خدا نجات يافتم نه به خاطر ابوبكر و اگر خدا نبود كفتار، رگهاى مرا مى دريد. خداوند مرا در محل خوبى جاى داد و مرا گرامى داشت، همانا خير نزد او يافت مى شود. مرا پيرو بدعت گذارى نخواهيد يافت و من مانند آنان بدعت گذار نيستم.
 بلال به دليل عدم بيعت با ابوبكر، به اجبار به دمشق هجرت نمود، ايامى چند در آن ديار زندگى كرد و سرانجام در بين سالهاى 20 - 18 هجرى قمرى در زمان خلافت عمر در سن 60 يا 70 سالگى و در اثر بيمارى طاعون ديده از جهان خاكى فرو بست و به ديار افلاكى پر كشيد و رفت.
                                                                        مرقد بلال حبشى
 درتاريخ: 18يا20 هجرى در كشور: سوريه شهر: دمشق در گذشت و محل دفن او : بابُ الصغير دمشق قبرستان شام  مى‏باشد كه پيكر پاك بلال را در آغوش خود جاى داد و همه روزه زيارتگاه ارادتمندان مسلمانان است.
 روزى پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( با مسلمانان درمسجد بودند و هنگام نماز بود،ولى بلال حبشى در مسجد ديده نمى شد تا اذان بگويد.همه در انتظارآمدن او بودند كه سرانجام بلال با مقدارى تاخير به مسجد آمد.
 پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم(به او فرمود: چرا ديرآمدى؟ بلال گفت:به سوى مسجد مى آمدم.از كنار در خانه حضرت زهرا)عليها السلام( عبور كردم و ديدم فاطمه زهرا)عليها السلام( مشغول دستاس ) آسيا كردن گندم يا جو( بود و فرزندش حسن گريه مى كرد.به آن حضرت عرض كردم: يكى ازاين دوكار را به عهده من بگذار يا نگهدارى كودك را و يا دستاس كردن را؟ فرمود: من نسبت به پسرم، مهربانتر هستم.
 او به نگهدارى كودك پرداخت و من به دستاس و آسيا كردن مشغول شدم، و همين باعث ديرآمدن من به مسجد شد.
 پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( براى بلال دعا كرد و فرمود: خداوند به تو مهربانى كند كه نسبت به فاطمه)عليها السلام( مهربانى كردى!.

                        ( مجموعه ورام ج 2 ص 230، قصه ها و پندها،جلد2،سيدناصرحسينى )،

                         (قسمتى  از این یاد داشت ازگروه كودك و نوجوان سايت تبيان).