163- دنیا گذرگاه است نه اقامتگاه
73 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                                       

                                                              دنیاگذرگاه است نه اقامت گاه

اگر مسافر برای استراحت یا اقامت خود، درجائی منزل گرفته و در آن منزل فرود آید، در انتظار اینست کی وقتش تمام می شود و از آن منزل کوچ خواهد کرد و روزهائی که در استراحت گاهش، مستقر شده، هیچ وقت به مغزش خطور نمی کند که در آنجا برای خود خانه و کاشانه بسازد و یا اقامت دائمی نماید چون قطعاً می داند از آنجا دیر یازود، رفتنی است و وقتش به سر خواهد آمد.

یا کسی درطول سفر در مسیرش به پلی برسد و بخواهد روی آن پُل کمی استراحت نماید آیا به فکرش می رسد که روی پل برای خود منزل و مأوائی درست کند و سکونت نماید.

دنیا را به آن منزل سر راه و پلی در مسیر تشبیه نموده و نصیحت نموده اند

ای آنان که درمسیر مسافرتش درفکر ساختن اقامت گاه دائمی و همیشگی هستید و ای مسافر عابر از روی پل، خود را روی پل غرق در بازیهای گوناگون نکن، آخر از آنجا عبور خواهی کرد و خواهی گذشت.

حضرت عیسی علیه السلام فرمود:)انّماالدّنیا قنطرة فاعبروها و لاتعمروها( همانا دنیا گذرگاهی است، ازآن بگذرید و آن را آباد نکنید،) چون ازگذرگاه عبور می کنند و آن را محل اقامت قرار نمی دهند).

امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: ( انّماالدّنیا دار ممرّ لا دار مقرّ والناس فیها صنفان صنف باع نفسه فأوبقها صنف ابتاع نفسه فأعتقها ) دنیا خانه گذر است نه قرار گاه و مردم در آن دو دسته اند دسته ای خود را به او فروخته و عبد کرده، و دسته دیگر خود را )از آن( خریده و آزاد کرده است.

دسته اول خود را عبد ذلیل نموده و به دنیا بندگی می کند و از خدا بی خبر است و دست به هرکار خلافی می زند تا چیزی به دست آورد و بی خیال از این که من اینجائی نیستم.

دسته دوم به دنیا پشت پا زده و خود را از آن رها کرده و به سوی منزل ابدیتش رهسپار گشته و برای آبادی آن دست و پا می کند چون در آنجا سکونت کرده و به ابدیت خواهد پیوست. حال ببینیم ما از کدام دسته ایم و به کجا می رویم و چه باید بکنیم.

روزی حضرت سلیمان علیه السلام با بساط یک فرسخ در یک فرسخ با تمام تجهیزات سلطنت روی آن  (تخت زرین فرمانروایی و در سمت راست  500 ، صندل طلایی برای علما و دانشمندان  و00 5 صندلی نقره ای سمت چپ برای امرا و فرماندهان ارتش ) . در حرکت و گردش بود و جن و انس و پرنده و خزنده و چرنده در اختیار و تحت فرمانش بود و باد این تشکیلات را تا ظهر به مسافت یک ماه راه و بعداز ظهر یکماه راه می برد ( غدوها شهر و رواحها شهر) هرجا فرمانئمی داد میبرد و روز دیگر در پشت بام قصرش به عصا تکیه زنان و سرپا، به کارکنان بیت المقدس تماشا می کرد و به وزیر تشریفاتش دستور داده بود امروز کسی پشت بام نیاید .  یکوقت صدای پایی شنید دید کسی در پشت بام به سویش می آید و سلیمان با عصبانیت گفت (مگر من دستور نداده ام کسی بالا نیاید او گفت من از هیچکس اجازه نمی گیرم و به قصرشاهان بی اجازه وارد می شوم . فهمید که عزراییل است گرسید برای دیدار آمده ای یا بردن ؟ گفن برای بردن و پس اجازه بده بروم پایین روی یک از تختخوابها جانم را بستان . گفت نه باید همینطور که سرپا ایستاده و به عصا تکیه کرده ای جانت را می گیرم . جانش را گرفت  و قبض روحش گرد و یک سال تمام سرپا  ماند و هیچ کس جرئت نزدیک شدن به او را ندارد و درنهایت موریانه ای ضعیفی نوک عصایش را خورده و پوسانده، به سر می افتاد و خداحافظ!!،

روزی اسکندر ذوالقرنین دنیا را دور می زند و به بیشتر کره زمین حکومت می کند و همه دربرابرش لرزان و افتان و خیزانند و روز دیگر روی دست چند نفر به خانه خاکی رهسپار و دست هایش از تابوت آویزان چون خود وصیت کرده بود پس از مردنم در خزینه هایم هرچه جواهرات هست روی طبق های زرّین در جلو تابوتم ببرید و ارتشیان قوی و دنیا گیر من، دست به قبضه اسلحه ها پشت سر تابوت بیایند و دستهایم را بیرون کرده و از تابوت بیاویزید!.

به وصیت عمل کردند، حکیمی در میان تشییع کنندگان بود و پرسید چرا این کار را کرده اید؟ گفتند: خود وصیت کرده است، پرسید می دانید چرا؟ گفتند: نه، گفت: او به بدرقه کنندگان جنازه و تابوتش می گوید ای مردم اگر باپول و ثروت از مرگ گریزی بود، من با این همه دارائی  وطلا ونقره جلوی مرگ را می گرفتم!!.

و اگر با نیرو و قدرت نظامی می شد جلوی مرگ را گرفت، من با این همه نیرو و قدرت و ارتش مسلح ، می توانستم، اما ببینید با دست خالی از دنیا می روم و دیگر چیزی برایم نماند!!.

روزی نمرود روی بال شترمرغ یا کرکس ها به آسمان می رود و تیر کشیده و خدای آسمان ها را هدف قرار داده وشلیک می کند و روز دیگر در یک اطاقک فولاد در میان ارتش مسلح و آماده باش خود، روزهایش را سپری می کند که از مرگ نجات یابد ( چون حضرت دانیال پیغمبر به او هشدارداده بود تا سه تو از دنیا می روی .  به قشونش دستور اکید داده هرکس به نزدیک اطاق پولاد من نزدیک شود بی درنگ اعدامش کنید، شب وروز مراقبند، یک روز پشه شکسته بالی درجلوی چشم آن همه نیرو، پرزنان از راه می رسد و ازروزنه اطاق فولاد داخل می شود و نمرود به سرزنان بیرون پریده و به پهلوان هایش دستورداد به سرم بکوبید و کسی جرئت نمی کند نزدیک شود در نهایت پهلوان نامی اش را فرا خوانده دستور نظامی می دهد به سرم بکوب مغزم می خوارد تحملش را ندارم محکم محکم تر سر شکافته می شود پشه ناتوان از میان مغزش به پرواز در آمده و به سوی آسمان بی نهایت رهسپار می گردد و نمرود مدعی الوهیت نقش برزمین می گردد!!.

روزی فرعون چهارصد سال ادعای الوهیت می کند و مناره درست می کند تا به آسمان رفته، خدای موسی را اعدام نماید ( تمام مصالح این مناره را بنی اسراییل بالا می برند وزن حامله درد زایمانش می گیرد و اجازه وضع حمل نمی دهند و در حال بالا رفتن بچه را بیرون می اندازد و در همانجا ایستاده و رو به آسمان می گوید خدایا من از ظلم فرعون تعجب نمی .از صبر تو در شگفتم ) . و سال ها بچه های بنی اسرائیل را قتل عام می کند تا کشنده خودش را بکشد، غافل از این که قاتل خود را دردامن خود می پروراند، و روز دیگر جنازه اش در کنار رود نیل با آن زرق و برق خدائیش افتاده و یکی از آن زنان ناتوان اسرائیلی به او می رسد و به کندن جواهرات از ریش وپشمش می شود، ناگه کسی از بیابان به سمت او می آید زن از ترس این که مبادا از ارتشیان فرعون باشد، روی فرعون می نشیند ولباس بلند عربی اش را روی جنازه، پهن می کند تا آن مرد اورا نبیند شاید از لشکریان خود او باشد ولی آن تازه رسیده می گوید: خانم ازمن نترس من قاصد خدای موسی هستم روزی سر به آسمان گرفته به خدای موسی گفتی من از ظلم فرعون تعجب ندارم بلکه از صبرتو درشگفتم که این همه به او میدان داده ای حال از صبر خدا درتعجب نیستی که این همان فرعون است روی. او. نشسته ای و جواهراتش را می کنی و جمع آوری می کنی.

روزی ارتش محمد رضای پهلوی ارتش پنجم دنیا به حساب می آمد و انگشتش را به هر سو می گرفت آن ارتش و آن نیرو، به خود می لرزید و.و. و روز دیگر جنازه اش در ساحل عسفان مصر دراز کشیده و با فرعونیان مصر هم آغوش می گردد.

و روزی مادرش یعنی مادر شاه و زن شاه و ملکه ایران و.و. به همه این سرزمین، فرمانروائی می کرد وروز دیگر در آمریکا میان مردگان شهرداری پیدا می شود و بی هویت و ناشناخته در گورستان ناشناسان به خاک سپرده می شود.

عزیزان از این نمونه ها بی شمار است و بی انتها پس این سرا سرای بی وفا و گذر گاه بی عاطفه است به هوش باشیم و خود را نبازیم که فردا خیلی دیر است.

یک عده آن گونه که گفته شد  خود را به دنیا فروختند و گذشتند

، مردانی نیز در همین دار فانی، خود را از زخارف دنیا خریده و آزاد کرده و به قله سعادت وسرافرازی دار باقی (آخرت) رسانیدند و گوی سبقت را بردند

                                                                    یک نمونه از آن بزرگواران

                                                عَمرو بن حَمِق خُزاعی کعبی از اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است.

تولد و خردسالی او در تاریخ چیزی به دست ما نرسیده است و نامی از تولد عمرو بن حمق نیست؛ ولی از آنجا که مورخان مسلمان به اتفاق، شهادت او را سال های 50 و 51 نگاشته اند، سال تولدش را نیز می توان در حدود سی سال پیش از هجرت دانست.

جابر بن عبدالله انصاری گفت: رسول خدا)صلی الله علیه وآله وسلم ( سریه ای را ) به منطقه ای  گسیل داشت و به آن ها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمینی می رسید که حرکت شما در آن سرزمین به طول نمی انجامد. پس وقتی که بدانجا رسیدید، به سمت چپ بروید و در آن جا (در ساقیه ) به مرد فاضل نیکوکاری برخورد می کنید و از او می خواهید که راه را به شما نشان دهد و او از راهنمایی کردن شما قبل از این که از طعامش بخورید، سرباز می زند. گوسفندی را برای شما ذبح می کند و به شما طعام می دهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان می دهد پس از قول من به او سلام برسانید و به او بگویید که من در مدینه ظهور کرده ام. آنها رفتند و هنگامی که در همان وقت معین به آن محل رسیدند، راه را گم کردند. یکی از آنها گفت: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به شما نفرمود که به سمت چپ بروید؟ و آنها چنین کردند و به مردی برخورد کردند که رسول خدا)صلی الله علیه وآله وسلم ( وصف نموده بود از او راه را پرسیدند. مرد گفت: راه را به شما نشان نمی دهم، مگر این که از غذای من بخورید.

سپس برای آنها گوسفندی ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در مدینه ظهور کرده است؟ گفتند: بلی و سلام رسول خدا) صلی الله علیه وآله وسلم( را به او رساندند. آن شخص، قیمی برای کارهای خود قرار داد و به سوی رسول خدا)صلی الله علیه وآله وسلم ( رفت: او عمرو بن حمق خزاعی. .. بود. مدتی نزد آن جناب ماند و رسول خدا)صلی الله علیه وآله وسلم ( به او فرمود: برگرد به آن محلی که از آن جا به سوی من هجرت کردی تا زمانی که برادرم امیرالمؤ منین )علیه السلام ( به کوفه نزول اجلال فرماید و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او یعنی امیرالمؤ منین )علیه السلام   بیاید. (قاموس الرجال: باب العین ترجمه عمروبن حمق).

پس عمرو بن حَمِق بن کاهِن خُزاعی از یاران بزرگ پیامبر خدا    ( الطبقات الکبری:25:6، تهذیب الکمال:4353:597:21، المعارف:291).

و از همراهان استوارْگام علی علیه السلام  (رجال الطوسی:644:70) . و یار وفادار حسن بن علی علیهما السلام است.    (رجال الطوسی:940:95، مناقب آل أبی طالب:40:4).

ذی القعده سال ششم هجرت فرا رسید. رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم همراه هزار و ششصد تن از یارانش به سوی مکه حرکت کرد. در سرزمین حدیبیه با قریش پیمان صلح ده ساله بست. همزمان با این رخداد، عمروبن حمق با بسیاری از جنگجویان خزاعه به دین اسلام داخل شد. هرچند در گذشته نیز عمروبن حمق و دیگر مردان خزاعه در پیشبرد اسلام نقش زیادی داشتند؛ اما در این تاریخ آن را در فکر و عمل به عنوان آخرین و کامل ترین دین الهی پذیرفتند.

عمرو پس از صلح حدیبیه، به روایتی در حجة الوداع به مدینه آمد و یار و همراه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شد. او حدود پنج سال در مدینه همراه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بود. در جنگ هایی که از آن پس رخ داد، شرکت جست. پیوسته به نزد حضرت می رسید و عاشقانه از چشمه زلال و بی پایان فضلش فیض می برد.

احادیثی را از پیامبر فرا گرفت، او پس از پیامبر خدا از معدود کسانی است که حقّ خلافت را پاس داشت و در کنار علی علیه السلام استوار ایستاد.      ( الاختصاص: 7، رجال الکشّی: 78:186:1).

او در خیزش مسلمانان علیه عثمان، شرکت کرد و فریاد حق را علیه وارونه کاری های ناهنجار در خلافت وی بیان کرد.                    ( الطبقات الکبری:25:6، أنساب الأشراف:219:6، تاریخ الطبری:393:4 ).

در دو منبع اخیر آمده است:»او یکی از چهار نفری بود که به خانه عثمان، داخل شدند«.

                                                                     زن عمرو در زندان

آمنه زن عمروبن حمق نخستین زنی بودکه در اسلام به جرم مبارزات شوهر، به زندان افتاد. او فشار غل و زنجیرهای سنگین راتحمل کرد و ماه ها در یک اتاق تاریک به سربرد. پیکرش براثر رنج های فراوان و کمی آب و غذا بسیار نحیف شده بود. سرانجام دریکی از روزها چند مامور با شتاب و پرخاش به سوی او آمدند و جسم نسبتا سنگینی را به دامنش پرتاب کردند. نخست از شدت تعجب چیزی نفهمید. اما پس از چندی که به دقت نگریست، سر شوهر را در دامن دید. زن مدت کوتاهی خاموش بود و با حیرت به چهره خون آلود شوهرنگاه کرد. آمنه چهره خود راخراشید و در برابر ماموران معاویه گفت: »ای وای از مظلومیت تو در این دنیای پست و این تنگنای دردناکی که ستمگران برایت فراهم آورده اند! درود و سلام برهمسری که مراهمیشه دوست می داشت و امروز هم به دیدارمن آمده است، تا هرگز از یادش نبرم!«  (تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 165؛ اسدالغابه، ج 4،ص  218.).

همسر شجاع و وفادارش برای معاویه پیام فرستاد که:» جنایتی بس بزرگ مرتکب شدی و انسانی نیکوکار و پاک را به قتل رساندی.«

شهادت این صحابی بزرگ نیز توانست افکار عمومی را که با شهادت حجربن عدی کاملاً تحریک شده بود، به خود جلب نماید.

1 - عن رفاعة قال: حدثنی اخی، عمروبن حمق قال سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: »مامن رجل امن رجلا علی دمه فقتله فانابریی ء من القاتل و ان کان المقتول کافرا«  ( التهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج 2، ص 486 ). ؛

رفاعه گفت: برادرم، عمروبن حمق برایم از زبان مبارک پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم چنین گفت:»از مردانگی به دور است که فردی، مردی را درپناه خود گیرد )به او امان دهد.( و زنده بودنش را تعهد کند، آن گاه او را بکشد. من از چنین کشنده ای بیزارم، هرچند مقتول کافر باشد.«    
رفاعة بن شداد، راوی دوم حدیث، پرورش یافته مکتب امیرالمؤمنین علیه السلام است و ازعمروبن حمق استفاده علمی فراوانی برده وتاواپسین لحظات عمرو همراه او بوده است.

2 - حدثنا ابویوسف عن عبدالرحمن بن شریح المعافری عن عمیرة بن عبدالله المعافری یقول: حدثنی ابی انه سمع عن عمروبن الحمق انه قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: »تکون فتنة اسلم الناس فیها اوقال: خیرالناس فیها الجند العربی قال عمرو فلذالک قدمت علیکم «؛      ( الاصابة فی تمییزالصحابه، ج 4، ص  626  ؛المعرفة و التاریخ، ج 1، ص  33 ).

0. ابویوسف ازعبدالرحمن بن شریح معافری و او ازپسرعموی خود عمیرة بن عبدالله معافری و اواز قول پدرش نقل کرد: شنیدم که عمروبن حمق خزاعی گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:»فتنه ای خواهد آمد که سالم ترین مردم یابهترین آنان در آن فتنه، سپاه عرب هستند.« عمروگفت: برای همین فرموده حضرت بود که من نزد شما آمدم.

عمروبن حمق درعصر »ممنوعیت حدیث «می زیست ولی همواره احادیث پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم راآشکارا باز می گفت و مردم را با کلام و زندگی آن حضرت آشنا می کرد. او از صحابه ای است که امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان نخستین ایمان آورنده یاد کرده  ( الصحیح فی سیرة النبی، ج 2، ص 218. ) - و از راویان مشهورحدیث غدیر است.

عمرو گوید: روزی در مسجد الحرام با پیامبر خدا نشسته بودم، آن حضرت فرمود: ای عمرو، آیا می خواهی مردی از اهل بهشت و مردی از اهل جهنم را ببینی؟ گفتم: پدر و مادرم فدایت! آری، آنها را به من نشان ده. مدتی نشستیم تا علی بن ابی طالب وارد شد، سلام کرد و نشست رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: ای عمرو، این مرد و قومش، نشانه های اهل بهشت هستند. مدتی گذشت و بعد »معاویه بن ابوسفیان« وارد شد، جلو آمد و سلام کرد، پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: این مرد و قومش، نشانه های اهل دوزخ می باشند.

                                                     عمروبن حمق در نگاه معصومین علیهم السلام

عمروبن حمق از آغاز پذیرش اسلام،لحظه ای قرار نداشت. قلبش مالامال از عشق به خدا بود. نام خدا زبانش را به خود مشغول می داشت. چون زبانش از ذکر باز می ایستاد، ندای حق روحش را بر می انگیخت و تسبیح الله از سینه اش به گوش می رسید. سعادت رادر پیروی از پیامبر و اهل بیت او می دید.هوش و تلاش او باعث گشت تا به سرعت درردیف بزرگ ترین صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم قرارگیرد و از دعای مخصوص پیامبرصلی الله علیه وآله بهره مند گردد. رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در حضوریاران خویش، عمرو را این گونه دعا فرمود: »اللهم امتعه بشبابه «؛ خداوندا! به جوانی اش برکت ده! دراثر همین دعای آن حضرت بودکه عمروبن حمق در هشتادسالگی هیچ موی سفیدی در سر و صورتش یافت نمی شد.   ( الغدیر، ج 1، ص  58.) .

حضرت علی علیه السلام در جنگ صفین درباره اش فرمود: »اللهم نوّر قلبه بالتّقی و اهدنا الی صراط المستقیم.«؛ پروردگارا! قلب او را به نورتقوا روشن کن و ما را به راه راست هدایت فرما.ای عمرو! کاش صدنفر مانند تو در لشگر من بود.  ( الاصابة، ج 4، ص 624؛ اسدالغابه، ج 4، ص 218؛التهذیب و التهذیب، ج 8، ص 22؛ البدایة والنهایة، ج 8،ص 52.).

در حدیثی نقل شده که: مقام و منزلت او در پیشگاه علی بن ابیطالب )علیه السلام(، مانند منزلت سلمان فارسی بود نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم.

                                                                     سخن حسین بن علی )علیهما السلام( درباره او:

امام حسین علیه السلام، در زمان امامت خود، در جواب، در نامه ای اعتراض آمیز به معاویه ضمن بیان حقایق زیادی از جنایات معاویه در حق شیعیان امام علی علیه السلام به او، چنین نوشت. »اولست قاتل عمروبن حمق صاحب رسول الله صلی الله علیه وآله العبدالصالح الذی ابلته العبادة فنحل جسمه واصفرلونه.

)حلفت له و أمنته أماناً لو أمنته( طائرا انزل علیک من راس الجبل ثم قتلته جرأة علی ربک استخفافا بذالک العهد.«؛ آیا تو قاتل »عمروبن حمق خزاعی« نیستی؟ او که از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بود و عبادت، او را ضعیف کرده و چهره او را تغییر داده و جسم او را لاغر کرده بود؟ با آن که به او امان داده و چنان با قسم های شدید، عهد و پیمان بسته بودی که اگر به پرنده ای می دادند، از فراز کوهها به زیر می آمد. تو او را کشتی و بر خدا بی پروا شدی و عهد و پیمان او را سبک شمردی. ای عمرو، خدایت رحمت کند. آنچه در راه عقیده ات بر عهده تو بود، ادا کردی و از آن پاسداری نمودی. ( الفتوح، ص 498؛ سفینة البحار، ج 2، ص 360.).

سخن امام حسین علیه السلام اشاره به امانی است که معاویه در صلح با امام حسن علیه السلام به شیعیان داده بود.

معاویه، در آخرین لحظات حیات ننگین خود، دائما نگرانی خودش را از ریختن خون او و حجربن عدی ابراز و اظهار پشیمانی می کرد.   ( تعلیقات، ص 246، رجال الکشّی: 99: 253: 1، الاحتجاج: 164: 90: 2.).

                                                                                    شهادت عمروبن حمق

او در کوفه زندگی می کرد و در جنگ های جمل و صفین و نهروان در رکاب امام علی شمشیر زد.

او در نبردهای علی علیه السلام سختکوش و استوار، شرکت کرد.) تاریخ خلفا رسول جعفریان 2- امام علی بن ابیطالب احمد رحمانی همدانی  3- منتهی الامال   4- اصحاب امیرالمؤمنین سید محمد بحرالعلوم

5- دائرة المعارف تشیع به نقل از: رجال شیخ طوسی، الدرجات الرفیعه، الغدیر و...  6 - طبقات ابن سعد ج 6

7- زندگانی امام حسن مجتبی (ع)    8- سیمای کارگزاران علی )ع(  9- فروغ ولایت 10- قاموس الرجال

این همراهی، آن اندازه ارجمند بود که علی علیه السلام به او فرمود:

»ای کاش در میان پیروان من، صد تن چُونان تو می بود!«.  ( الطبقات الکبری:25:6، تهذیب الکمال:4353:597:21، المعارف:291).

باری! عمرو، ره یافته و ژرف نگر بود و بصیرتش بدان گونه بود که خود را فانی در علی علیه السلام می دانست و هوشمندانه و مؤمنانه می گفت:    چون تو فرمان دهی، ما را رأیی نخواهد بود.

بعد از شهادت علی )علیه السلام( در مدتی که »مغیرة بن شعبه« حاکم کوفه بود )یعنی تا اول دهه پنجاه( به عنوان آزادی نسبی، در مسجد نسبت به امام علی )علیه السلام( بدگویی می شد، او و »حجر بن عدی« که رهبر شیعیان بودند به شدت به او اعتراض می کردند. وی در زمان امامت، امام حسن مجتبی علیه السلام، از یاران خاص آنحضرت بود و همراه با »حجر بن عدی« سرسختانه، از حریم ولایت دفاع کرد و چون آن زمان، با حکومت »معاویه« مقارن بود، از این رو، معاویه برخوردهای سخت و سنگینی با آنها می کرد و با بی رحمی خاصی و مواضع تند و بی حساب و کتاب، می خواست چهره این عنصر پاک را مخدوش نموده و تا مرز کشتن او و دیگر شیعیان علی )علیه السلام( پیش رود. او نیز، از دشمنی و نفرت با معاویه چشم پوشی نکرد، چون از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم هم شنیده بود که: )معاویه، نشانه و مظهر اهل جهنم است(. و در راه مبارزه حق علیه باطل، نایستاد و هرگز یار و مددکار باطل نشد.

بعد از شهادت حضرت علی )علیه السلام( و امام مجتبی )علیه السلام(، و پس از عزل مغیره و نصب زیاد بن ابیه، معاویه دستور داد که یاران و شیعیان خاص آن بزرگواران را تعقیب کنند. او بعد از شهادت علی علیه السلام به حجربن عدی که یاران امام را رهبری می کرد پیوست.از این رو، »زیاد بن ابیه« که حاکم کوفه بود، بیشتر از هر کس، به دنبال »عمروبن حمق« و بعضی از برادران مجاهدش، فرستاد. درگیری های مختصری بین آنها و مأموران »زیاد« رخ داد ولی عمرو، توانست با »رفاعة بن شداد«، یکی دیگر از یارانش، بطرف مدائن و بعد از آن به کوههای شهر »موصل«، فرار کند. آنجا به غاری پناه برد.

حاکم منطقه، مأمورینی در پی آنها فرستاد، رفاعه گریخت ولی عمرو، دستگیر شد و به نزد »عبدالرحمان بن عبدالله بن عثمان ثقفی«، حاکم موصل، برده شد. او از »رؤسایش« کسب تکلیف کرد، و معاویه، طی نامه ای دستور قتل او را داد.

تا رسیدن جواب نامه معاویه، عمرو در زندان بود و شدیدترین شکنجه ها را تحمل می کرد. عبدالرحمن، بیشتر اوقات او را از زندان بیرون می آورد و در حالی که بند و زنجیر، بدن او را آزرده کرده بود، می خواست تا او علی )علیه السلام( را دشنام داده و از پیروان او، بیزاری جوید و از دوستی و محبت معاویه گوید. ولی تنها پاسخ عمرو، مسخره کردن معاویه و زیاد و بیزاری از این فرماندهان ظالم بود و لذا، دائما با دستور عبدالرحمان، او به شدت با شلاق و تازیانه و سوزاندن بدنش، مواجه و با وضع خونین به زندان برگردانده می شد.

تا اینکه نامه چنین رسید: در مورد عمروبن حمق خزاعی، روی گردان طاعت امویان و دوستدار ابوتراب: او را به گزینش یکی از این دو، امر است. یا از علی )علیه السلام( بیزاری جسته و او را دشنام دهد و امویان را ستایش کرده و خدمات و نیکی هایشان را بازگوید. یا با نه ضربه خنجر، او را بکشید.

عمرو، با تمام صلابت و شکوه، ثبات عقیده اش را ابراز کرده و جواب داد:

پندارهایتان تباه شد و آرزوهایتان نابود گشت که من از علی بیزاری جویم! آن هم در حالی که می دانم او بر حق است و معاویه بر باطل.

نه، هرگز! و در مورد قتل، من آماده و پذیرای مرگ هستم و فردا در هنگامه محشر، در پیشگاه خدا و رسولش خواهم ایستاد و علی )علیه السلام(، قصاص مرا خواهد کرد.

سپس مهلت 2 رکعت نماز خواست، ولی آن بی خبران از خدا، مهلت ندادند و جلاد معاویه، حکم را در موردش اجرا کرد و با خنجر او را به شهادت رساند )سال 50 یا 51 هجری قمری( عبدالرحمن بن ام الحکم ملعون، از تخت پایین آمد و خودش، سر او را از بدن جدا کرد و برای »زیاد« فرستاد. به نقلی سر او را در بازار گرداندند. و بعد »زیاد« سرش را به شام، نزد معاویه فرستاد. و در اسلام این اولین سری بود که از شهری به شهر دیگر منتقل شد و علی )علیه السلام( از عاقبت امر او خبر داده بود.

(وقعة صفّین:104، الاختصاص:15. ) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 232، الاستیعاب، ج 3، ص 173، قصه کربلا، ص 24  ).

شهادت عمروبن حمق، یاروفادار حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم از رخدادهای دردناک جهان اسلام بود. مؤمنان آگاه از شنیدن آن به سوگ نشستند و برغربت اسلام اشک ریختند. موج اعتراضات بالا گرفت. سخنان انتقادآمیز مسلمانان، به ویژه صحابه پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به دربارد مشق رسید و خیال معاویه را پریشان نمود.او که تا آن لحظه ازکشتن عمروبن حمق باافتخار سخن می گفت و مردم را از هرسو به تماشای سربریده وی فرا می خواند؛ ناگهان تغییر روش داد و مرگ عمروبن حمق را بر اثر»مارگزیدگی « اعلام کرد.

متأسفامه از مورخان نیز تعدادی از روی غفلت و یاتعصبات سیاسی و مذهبی از گفتار معاویه پیروی کرده و نوشته اند: »دخل غارافنهشته حیة فقتله. فبعث الی الغار فی طلبه فوجد میتا«؛ عمرو داخل غاری شد. ماری وی راگزید و از دنیا رفت. چون برای دستگیری اش آمدند، او را مرده یافتند.

از میان مورخان مسلمان، تنها ابن قتیبه وابن عبدالبرقرطبی به دام چنین ترفندی نیفتاده اند.

پیامد شهادت عمروبن حمق برای فرزند هند چنان سنگین بود که درواپسین لحظات زندگی برخود می پیچید و از انجام آن می نالید. ابن اعثم کوفی می نویسد: »معاویه دربستر مرگ با رنج و اندوه می گفت: مرا باتو چه افتاده بود ای حجربن عدی ونیز چه افتاده بودمرا با تو ای عمروبن حمق خزاعی. چرا با توخلاف کردم، ای پسرابوطالب! و چندان بی قراری کرد تا ازهوش رفت.«

) مطالب مذکور خلاصه ای از کتاب های الفتوح، ص 809. الطبقات الکبری:25:6، أنساب الأشراف:282:5، تاریخ الإسلام:88:4. اُسد الغابة:3912:206:4. تهذیب الکمال:4353:597:21، المعارف:292 و 291، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 232، الاستیعاب، ج 3، ص 173، و ج 1931:258:3، قصه کربلا، ص 44).

                                                                          مقبره عمرو

به دستور معاویه، سرازتن عمروبن حمق جداکردند و پیکرش را در کنار شهر موصل،بربالای تپه ای گذاردند. کسی جرات دفن کردن پیکر او را نداشت. سرانجام پس از چندروز بدنش، در همان شهر )موصل(، توسط »زاهر بن عمرو کندی« که غلام عمروبن حمق بود، از شهادت اربابش آگاه شد، بدن پاک آن شهید راه امامت را به خاک سپرد. او در واقع از هم پیمانان و هم سنگران عمرو و از انقلابیونی بود که از ترس معاویه و کارگزارانش به سمت منطقه »جزیره« فرار نموده و تا موقع شهادت عمرو، او را یاری کرد.

قبرعمرو هم اکنون در بیرون شهر موصل واقع شده و سیف الدوله سال 336 ه.ق، گنبد و بارگاهی مجلل بر آن بنا کرد که همیشه زیارتگاه پاکان و شیعیان می باشد.

معزالدوله دیلمی در قرن پنجم هجری برای عمروبن حمق مقبره ای ساخت وخادمی نیز برآن گماشت. هم اکنون مزارعمروبن حمق در غرب شهر موصل، زیارتگاه شیعیان و مورد احترام سایر مسلمانان است. )مراقدالمعارف، ج 3، ص 93.

                                                             زاهر غلام عمروبن حمق

زاهر، غلام عمروبن حمق خزاعی نیز ازشیفتگان خاندان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بود. محمدبن سنان زاهری، محدث معروف شیعی از نسل اوست. زاهر در سال 60 ه. ق.برای انجام حج و زیارت کعبه به مکه رفت وامام حسین علیه السلام را ملاقات کرد و از عزم آن حضرت برای سفر به سوی عراق آگاه گردید.اوکه شوق جهاد و عشق به شهادت در راه معبود را از دوران بسیار دور، در مکتب سرخ علوی از ارباب فداکار خود، عمروبن حمق خزاعی به نیکی آموخته بود، بی درنگ به کاروان امام حسین علیه السلام پیوست. )زاهر در سال 61 ه.ق در کربلا، در رکاب امام حسین صلی الله علیه وآله وسلم صبح عاشورا در حالی که در صف نخست یاران امام حسین علیه السلام قرار داشت، در نبردی دلاورانه، در اولین هجوم سپاه یزید به شهادت رسید.

حضرت مهدی علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه می فرماید: السلام علی زاهر مولاعمروبن حمق خزاعی. سلام بر زاهر! غلام آزاده شده عمروبن حمق خزاعی. ( ناسخ التواریخ، ج 3، ص 24؛ منتهی الآمال، ص 283.).

این بود نمونه هایی از مردان خدا که در این گذرگاه دنیا، گفتند ربّنااللّه ثمّ استقاموا. پروردگارماخداست وسپس استقامت کردند و در عقیده خود پایداری نمودند و سرافرازانه عبور کردند و رفتند.

و از این گذرگاه کوچ کرده و به سوی معبود شتافتند صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین.