156- خود برتر بینی از صفات پست و رذل می باشد
51 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


             خود برتر بینی از صفات پست و رذل می باشدکه باید از آن پرهیز نموده و از حود دور سازیم.                        
 این صفت  از صفات مذمت شده و ناپسندى است كه در هيچ قاموسى راه ندارد و در  هيچ فرهنگى، پذيرفته نيست. 
 اين صفت و خصلت زشت، آدمى را هم از نظر معنوى و هم از منظر اجتماعى، از ترقى و تعالى، باز مى‏دارد و از پرواز به سوى سعادت خوشبختى، دنيا وآخرت، مانع مى ‏شود.
 متكبران عالم مانند نمرودها و فرعون‏ها و شدادها و ابوجهل و امثال اينان، در اثر همان صفت مذمومه و توبيخ شده، در برابر انبياى الهى، ايستادگى مى‏كردند و خود و قوم خود را، از قبول حق، باز مى‏ داشتند.
 صاحبان اين صفات  علاوه بر اين كه حق و حقيقت را نمى ‏پذيرفتند، دوست داشتند كه مردم در برابر اين‏ها تعظيم و خضوع كنند، يا اعمال ناكرده، آنها را مدح و تمجيد نمايند!!.
 كيفر اين اعمال و صفات ناپسند، جز رانده شدن از درگاه الهى و محروم بودن از رحمت خدائى، نتيجه ديگرى ندارد، مانند شيطان كه با آن همه سوابق عبوديت و هزاران سال عبادت و نصيحت و موعظه فرشتگان آسمان‏ها، در اثر صفت تكبر و خودستائى، مطرود درگاه حق و محروم از رحمت واسعه خداوندى گرديد.
 او كه براى ديدار با بعضى از انبياء مانند حضرت نوح و موسى ويحيى‏عليهم السلام مى‏آمد، آنها را از ارتكاب چند صفت، 1 - حرص و طمع 2 - حسادت 3 - تكبر و خود ستائى  بر حذر مى‏داشت و مى‏گفت: متكبر نباشيد تكبر مرا بيچاره كرد و آن همه سوابق درخشان مرا به آتش كشيد!.
 البته ناگفته نماند هنوز هم شيطان پشيمان نيست و همان غرور و كبر در اوهست، روزى پيش حضرت موسى عليه السلام آمد و گفت: يا موسى وقتى كه با خدا صحبت كردى در آخر عرض مرا به او برسان و بگو خدايا گذشته‏ها گذشته، آدم هم از دنيا رفته چه مى‏شود از گناه من درگذرى، حضرت پس از مناجات خجالت كشيد مسئله را مطرح نمايد، از طرف خداوند ندا رسيد اى موسى سفارش امانت است چرا سفارش او را نمى‏ رسانى، عرض كرد خدايا خودت مى‏ دانى، فرمود: به او بگو حالا كه پشيمانى برو به قبر آدم سجده كن، من تورا ببخشم، وقتى حضرت جريان را به او رسانيد، شيطان پوزخندى زد و گفت: من به زنده او سجده نكردم حالا به مرده‏اش سجده نمايم.
 آن يكى خليفه دوم عمر )قوى ترين دشمن ولايت و امامت اميرمؤمنان عليه السلام ( به حقيت و مظلوميتش اعتراف مينمايد : ابن عباس گويد : عمر به من گفت: آگاه باش به خدا سوگند اين صاحبت ) پسرعمويت ( بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله شايسته ترين فرد براى خلافت بود امّا درباره او از دوچيز ترسيديم گفتم: اى اميرمؤمنان !! آنها چه بود ؟! گفت: 1 - جوانى، 2 - محبت زيادش به اولاد عبدالمطلب !!.××× ( شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: 57 / 2 و 50 / 6  ) . 
 باز ابن عباس گويد: با عمر بن خطاب در يكى از كوچه هاى مدينه راه مى رفتم ناگهان به من گفت : يابن عباس ! ماأظنّ صاحبك إلاّ مظلوماً اى پسر عباس ! من صاحبت )على‏عليه السلام( رانمى دانم مگر مظلوم ( شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: 45 / 6 و 46 / 12 بنقل از موفّقيّات زبير بن بكار، كشف اليقين : ص 175 ؛ بحارالأنوار: 125 / 40 ؛ براى طلاعات بيشتر به كتاب ( از مباهله تاعاشورا )  فصل اعترافات بخش 3 ص 620 و630  این حقیر مراجعه شود . 
.
 در روايت ديگر به ابن عباس گفت: إنّ رسول اللّه أراد أن يذكره للأمر فى مرضه فصدته عنه رسول خدا در هنگام مريضى هم خواست در باره او ( امير عليه السلام )  چيزى بگويد، اما من جلويش را گرفتم ) ونگذاشتم سخنى به زبان آورد و حرفى بزند ( .××× (2) شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد : ج 3 ص 114 ؛ من حيات الخليفة عمربن خطاب ص 311 ؛  
 خطيب بغدادى و ديگران روايت نموده اند كه عمر به ابن عباس گفت: اى عبد اللّه به گردنت قربانى يك شتر باد اگر حقيقت را از من پنهان دارى ، آيا باز در فكر او )يعنى أميرمؤمنان عليه السلام ( چيزى از جريان خلافت باقى مانده است ؟! گفتم: بلى؛ گفت: أيزعم أنّ رسول اللّه نصّ عليه ؟! آيا باز گمان مى كند رسول خدا او را به خلافت تعيين كرده است ؟! گفتم: بلى و زيادتر بگويم من از پدرم صحت ادعاى او را سؤال كردم گفت: راست مى گويد .
 عمر گفت: از رسول خدا در باره او چيزى و گفته اى بود اما نه حجتى را ثابت مى كرد و نه عذرى را از ميان بر مى داشت، در بعضى وقتها از او و در باره او مى خواست چيزى اظهار دارد أراد فى مرضه أن يصرّح بإسمه فمنعتُ من ذالك إشفاقاً و حيطة على الإسلام !! حتى در هنگام مرگش خواست نام او را آشكارا گويد )و به زبان
 آورد اما( من به خاطر دلسوزى و عظمت اسلام ، مانع شدم...××× ( شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: 21 - 20 / 12 : بحارالأنوار: 556 - 555 / 30 و 156 / 38) .
 او به اسلام از آورنده اسلام بيشتر علاقه داشته!!!. 
 در طول تاريخ بشريت از اين ماجراها زياد پيش آمده است ولى چه سود، عزيزان بيائيد سعى كنيم خودمان را از اين صفت بد خود خواهى وخصلت زشت خود برتر بينى، دور بداريم. 
 حالابه آيات قرآن نظرى بياندازيم و ببينيم آنها در اين مورد، چه مى ‏فرمايد.
 1 - وَ لا تَمْشِ فى الأَرْضِ مَرَحاً  إِنَّك لَن تخْرِقَ الأَرْض وَ لَن تَبْلُغَ الجِْبَالَ طولاً اسراء : 37 و روى زمين، با تكبر راه مرو! تو نمى‏توانى زمين را بشكافى، و طول قامتت هرگز به كوه‏ها نمى‏ رسد!
 اين آيه به مبارزه با كبر و غرور برخاسته و با تعبير زنده و روشنى مؤمنان را از آن نهى مى‏كند ، روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كرده ، مى‏ گويد : در روى زمين از روى كبر و غرور ، گام برمدار ) وَ لا تَمْشِ فى الأَرْضِ مَرَحاً ( .
 چرا كه تو نمى‏توانى زمين را بشكافى ! و طول قامتت به كوهها نمى‏ رسد !  
 ) إِنَّك لَن تخْرِقَ الأَرْض وَ لَن تَبْلُغَ الجِْبَالَ طولاً ( . 
 جالب توجه اينكه قرآن ، تكبر و غرور را كه يك خوى خطرناك درونى است مستقيما مورد بحث قرار نداده بلكه روى پديده‏هاى ظاهرى آن ، حتى ساده‏ترينش انگشت گذاشته ، و از طرز راه رفتن متكبران و مغروران خودخواه و بى مغز سخن گفته است ، اشاره به اينكه تكبر و غرور ، حتى در سطح ساده‏ترين آثارش ، مذموم و ناپسند و شرم‏آور است . 
 و نيز اشاره به اينكه صفات درونى انسان ، هر چه باشد خواه و ناخواه خود را در لابلاى اعمالش نشان مى‏دهد ، در طرز راه رفتنش ، در نگاه كردنش ، در سخن گفتنش و در همه كارش . 
 به همين دليل تا به كوچكترين پديده‏اى از اين صفات در اعمال برخورديم بايد متوجه شويم كه خطر نزديك شده و آن خوى مذموم در روح ما لانه كرده است و فورا به مبارزه با آن برخيزيم . 
 ضمنا از آنچه گفتيم به خوبى مى‏توان دريافت كه هدف قرآن از آنچه در آيه مذكور آمده ) همچنين در سوره لقمان و بعضى ديگر از سوره‏ هاى قرآن ( اين است كه كبر و غرور را به طور كلى ، محكوم كند ، نه تنها در چهره خاصى يعنى راه رفتن .
 چرا كه غرور سرچشمه بيگانگى از خدا و خويشتن ، و اشتباه در قضاوت ، و گم كردن راه حق ، و پيوستن به خط شيطان ، و آلودگى به انواع گناهان است . 
 على )عليه السلام( در خطبه همام در باره صفات پرهيزگاران مى ‏فرمايد : و مشيهم التواضع : آنها متواضعانه راه مى‏روند . 
 نه تنها در كوچه و بازار كه خط مشى آنها در تمام امور زندگى و حتى در مطالعات فكرى و خط سير انديشه‏ها توأم با تواضع است . 
 برنامه عملى پيشوايان اسلام سرمشق بسيار آموزنده‏ اى براى هر مسلمان راستين در اين زمينه است . 
 در سيره پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مى‏ خوانيم : هرگز اجازه نمى‏ داد به هنگامى كه سوار بود افرادى در ركاب او پياده راه بروند ، بلكه مى‏ فرمود : شما به فلان مكان برويد و من هم مى‏آيم و در آنجا به هم مى‏ رسيم ، حركت كردن پياده در كنار سواره سبب غرور سوار و ذلت پياده مى‏شود ! و نيز مى‏خوانيم : پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بر روى خاك مى ‏نشست ، و غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى‏ خورد ، و از گوسفند شير مى‏دوشيد ، بر الاغ برهنه سوار مى‏ شد . 
 اين گونه كارها را حتى در زمانى كه به اوج قدرت رسيد - مانند روز فتح مكه - انجام مى‏داد ، تا مردم گمان نكنند همين كه به جائى رسيدند باد كبر و غرور در دماغ بيفكنند و از مردم كوچه و بازار و مستضعفان فاصله بگيرند و از حال توده‏ هاى زحمت كش بيگانه شوند . 
 در حالات على )عليه السلام( نيز مى ‏خوانيم كه او براى خانه آب مى‏ آورد و گاه منزل را جارو مى‏ كرد . 
 و در تاريخ امام مجتبى )عليه السلام( مى‏ خوانيم كه با داشتن مركبهاى متعدد ، بيست مرتبه پياده به خانه خدا مشرف شد و مى‏ فرمود : من براى تواضع در پيشگاه خدا اين عمل را انجام مى ‏دهم . 
 آيه بعد به عنوان تاكيدى بر تمام احكامى كه در مورد تحريم شرك و قتل نفس و زنا و فرزند كشى و تصرف در مال يتيمان و آزار پدر و مادر و مانند آن در آيات پيش اين مى‏ گويد : تمام اينها گناهش نزد پروردگارت منفور است (کل ذلك كان سيئه عند ربك مكروها ) . 
 از اين تعبير روشن مى ‏شود كه بر خلاف گفته پيروان مكتب جبر ، خدا هرگز اراده نكرده است گناهى از كسى سر بزند ، چرا كه اگر چنين چيزى را اراده كرده بود با كراهت و ناخشنودى كه در اين آيه روى آن تاكيد شده است سازگار نبود . 
 و نيز ضمنا روشن مى‏شود كه تعبير مكروه در لسان قرآن حتى در مورد بزرگترين گناهان نيز به كار مى‏ رود . ××× ( باتغييرات و اضافات از تفسير نمونه ج : 12  ص :  122 ببعد. 
 2 - رَّبُّكمْ أَعْلَمُ بِكمْ‏إِن يَشأْ يَرْحَمْكمْ أَوْ إِن يَشأْ يُعَذِّبْكُمْ  وَ مَا 
 أَرْسلْناكَ عَلَيهِمْ وَكيلاً اسراء : 54 پروردگار شما، از )نيات و اعمال و ماهيت ( شما آگاهتر است؛ اگر بخواهد )و شايسته بداند(، شما را مشمول رحمت خود مى ‏سازد؛ و اگر بخواهد، مجازات مى‏ كند؛ و ما تو را بعنوان مأمور بر آنان نفرستاده‏ ايم (كه آنان را مجبور به ايمان كنى!
 3 -  هُوَ أَعْلَمُ بِكمْ إِذْ أَنشأَكم مِّنَ الأَرْضِ وَ اِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فى بُطونِ أُمَّهَتِكُمْ‏فَلاتُزَكُّوا أَنفُسكُمْ هُوَأَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى نجم : 32 همانها كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت دورى مى ‏كنند، جز گناهان صغيره )كه گاه آلوده آن مى‏شوند(؛ آمرزش پروردگار تو گسترده است؛ او نسبت به شما از همه آگاهتر است از آن هنگام كه شما را از زمين آفريد و در آن موقع كه بصورت جنين هايى در شكم مادرانتان بوديد؛ پس خودستايى نكنيد، او پرهيزگاران را بهتر مى‏شناسد!××× (2) لا تحْسبنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوا وَيُحِبُّونَ أَن يُحْمَدُوا بمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ آل عمران :188 گمان مبر آنها كه از اعمال )زشت( خود خوشحال مى‏شوند، و دوست دارند در برابر كار )نيكى( كه انجام نداده‏اند مورد ستايش قرار گيرند، از عذاب )الهى( بركنارند! )بلكه( براى آنها، عذاب دردناكى است!
  أَلَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنفُسهُم  بَلِ اللَّهُ يُزَكى مَن يَشاءُ وَ
 لا يُظلَمُونَ فَتِيلاً نساء : 51 آيا نديدى كسانى را كه بهره‏اى از كتاب )خدا( به آنان داده شده، )با اين حال(، به »جبت« و »طاغوت« ]= بت و بت‏پرستان [ايمان مى‏آورند، و درباره كافران مى‏گويند: »آنها، از كسانى كه ايمان آورده‏اند، هدايت يافته‏ ترند«؟!
  رَّبُّكمْ‏أَعْلَمُ بِمَا فى نُفُوسِكمْ  إِن تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلأَوَّابِينَ 
 غَفُوراً اسراء : 25 پروردگار شما از درون دلهايتان آگاهتر است؛ )اگر لغزشى در اين زمينه داشتيد( هر گاه صالح باشيد )و جبران كنيد( او بازگشت‏كنندگان را مى‏ بخشد. 
  أَ فَمَن زُيِّنَ لَهُ سوءُ عَمَلِهِ فَرَءَاهُ حَسناً  فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشاءُ وَ يهْدِى ‏مَن ‏يَشاءُ  فَلا تَذْهَب نَفْسك عَلَيهِمْ حَسراتً إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِمَا يَصنَعُونَ فاطر : 8  آيا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زيبا مى‏بيند )همانند كسى است كه واقع را آنچنان كه هست مى‏يابد(؟! خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى ‏كند؛ پس جانت به خاطر شدّت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آنچه انجام مى‏دهند داناست! 
 در اين دو آيه مباركه صراحتاً مى‏فرمايد: كه من به ماهيت وجودى تو )اى بنى آدم( عالمم و ميدانم كه از چه آفريده شده ‏اى و چه هستى، براى كدام موقعيت و ماهيت وجودت، مى‏بالى و افتخار مى‏ كنى اى بشر!!!.
 پس خودبرتر بينى ما سنّارى ارزش ندارد اوست كه از ماهيت ما اطلاع دارد و ازواقعيت وجود ما باخبر است، چنانكه در روايت از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم آمده است »الكبر رداءاللّه فمن تكبّر فقدنازع فى رادئه« تكبر قباى خداست هركس تكبر كند باخدا در گرفتن قباى خدا منازعه نموده است!!. 
 يعنى خدا بى نياز از همه چيز است در عالم وجود تنها خداوند است كه حق تكبر دارد، كسى كه براى هرچيزى محتاج است، از نفس كشيدنش گرفته تا خوردن و آشاميدنش، ازحركاتش تا سكونش و .و. چگونه مى‏تواند، ادعاى كبر و نخوت داشته باشد!!.
 متكبرين تاريخ بشريت چه شدند و كجارفتند، آنكه به آسمان رفت و به سوى خدا تيراندازى كرد )نمرود را مى ‏گويم( يا آسمانخراش يعنى )صرح( درست كرد كه به آسمان رفته و از خداى موسى عليه السلام باخبر شود )منظورم فرعون است( آن كس با چوب دستى اش به بوسه گاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم يعنى لبهاى نازنين حسينش ميزد و باتكبر و نخوت مى‏ گفت: 
                                        لعبت هاشم فى الملك فلا××× خبرجاء ولا وحى نزل
 بنى هاشم براى رياست بازى كرد )وادعاى نبوت نمود( نه خبرى از آسمان آمده و نه وحيى نازل شده است 
 وهزاران امثال اينها چه شدند و كجارفتند و آخرشان، به كجا انجاميد، نه خبرى ازآنها مى‏ آيد و نه از جايشان سراغ مى ‏رسد. 
يك لحظه بعد را نمى ‏دانيم چه پيش خواهد آمد، پس باچه قدرتى و باكدام نيرو من من گفته به خود مى‏باليم به قول اميرمؤمنان:عليه السلام )انسان كه اولش نطفه بى ارزش  و آخرش جيفه بيمقدار و ميان اين دو حمال قازورات است( به چه چيزش مى‏نازد و تكبر مى‏كند!.
 افراد متكبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محكم به زمين مى‏كوبند تا مردم را از آمد و رفت خويش آگاه سازند ، گردن به آسمان مى‏كشند تا برترى خود را به پندار خويش بر زمينيان مشخص سازند ! ولى قرآن مى‏ گويد : آيا تو اگر پاى خود را به زمين بكوبى هرگز مى‏ توانى زمين را بشكافى يا ذره ناچيزى هستى بر روى اين كره عظيم خاكى . 
 همانند مورچه‏ اى كه بر صخره بسيار عظيمى حركت مى‏ كند و پاى خود را بر آن صخره مى‏ كوبد و صخره بر حماقت و كمى ظرفيتش ميخندد . 
 آيا تو مى‏توانى - هر قدر گردن خود را برفرازى - هم طراز كوهها شوى يا اينكه حد اكثر مى‏ توانى چند سانتيمتر قامت خود را بلندتر نشان دهى در حالى كه حتى عظمت بلندترين قله‏ هاى كوههاى زمين در برابر اين كره ، چيز قابل ذكرى نيست ، و خود زمين ذره بى مقدارى است در مجموعه جهان هستى . 
                                                     پس اين چه كبر و غرورى است كه تو دارى ؟ ! . 
 4 - وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشونَ عَلى الأَرْضِ هَوْناً ...فرقان : 63 بندگان )خاص خداوند( رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بى‏تكبّر بر زمين راه مى‏روند؛ و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند )و سخنان نابخردانه گويند(، به آنها سلام مى‏گويند )و با بى‏اعتنايى و بزرگوارى مى‏ گذرند؛
 يكى از نشانه‏ هاى بندگان خاص خدا تواضع است ، تواضعى كه بر روح آنها حكومت مى‏كند و حتى در راه رفتن آنها نمايان است ، تواضعى كه آنها را بر تسليم در برابر حق وامى‏دارد ، ولى گاه ممكن است بعضى تواضع را با ضعف و ناتوانى و سستى و تنبلى اشتباه كنند كه اين طرز فكر خطرناكى است . 
 در مورد تواضع و فروتنى نيز از على عليه السلام مى‏ خوانيم : زينة الشريف التواضع : آرايش انسانهاى شرافتمند، فروتنى است . 
 و بالاخره در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏ خوانيم : التواضع اصل كل خير نفيس ، و مرتبة رفيعة ، و لو كان للتواضع لغة يفهمها الخلق لنطق عن حقايق ما فى مخفيات العواقب ... و من تواضع لله شرّفه الله على كثير من عباده ... و ليس لله عز و جل عبادة يقبلها و يرضاها الا و بابها التواضع :  فروتنى ريشه هر خير و سعادتى است ، تواضع مقام والائى است ، و اگر براى فروتنى زبان و لغتى بود كه مردم مى‏ فهميدند بسيارى از اسرار نهانى و عاقبت كارها را بيان مى‏ كرد ... كسى كه براى خدا فروتنى كند ، خدا او را بر بسيارى از بندگانش برترى مى‏بخشد ... هيچ عبادتى نيست كه مقبول درگاه خدا و موجب رضاى او باشد مگر اينكه راه ورود آن فروتنى است . ( تفسير نمونه ج : 17  ص :  55ببعد. 
 تواضع در راه رفتن به اين نيست كه سست و بى رمق گام بردارند ، بلكه در عين تواضع گامهائى محكم و حاكى از جديت و قدرت بردارند . 
 در حالات پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مى‏ خوانيم كه يكى از اصحاب مى ‏گويد : ما رأيت احدا اسرع فى مشيته من رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم كأنّما الارض تطوى له و انا لنجهد انفسنا و انه لغير مكترث : من كسى را سريعتر در راه رفتن از پيامبر نديدم ، گوئى زمين زير پاى او جمع مى ‏شد ، و ما به زحمت مى‏توانستيم به او برسيم و او اهميتى نمى ‏داد . 
 در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مى‏ خوانيم كه در تفسير آيه الذين يمشون على الارض هونا فرمود : و الرجل يمشى بسجيته التى جبل عليها ، لا يتكلف و لا يتبختر : منظور اين است كه مرد به حال طبيعى خودش راه برود و تكلف و تكبر در آن نداشته باشد . 
 در حديث ديگرى در حالات پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آمده : قد كان يتكفا فى مشيه كانما يمشى فى صبب : هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم راه مى‏رفت در عين اينكه عجولانه نبود با سرعت گام برمى‏داشت گوئى از يك سرازيرى پائين مى‏رفت . 
 به هر حال همان گونه كه گفتيم: كيفيت راه رفتن به تنهائى مطرح نيست ، بلكه دريچه‏اى است براى پى‏بردن به وضع روحيات يك انسان ، و در حقيقت آيه اشاره‏اى به نفوذ روح تواضع و فروتنى در جان و روح عباد الرحمان مى‏كند . ××× (1) تفسير نمونه ج : 15  ص :  153 ببعد. ×××
 5 - وَ لا تُصعِّرْ خَدَّك لِلنَّاسِ وَ لاتَمْشِ فى الأَرْضِ مَرَحاً  إِنَّ اللَّهَ لا يحِب كلَّ مخْتَالً فَخُورً(18)  وَ اقْصِدْ فى مَشيِك لقمان : 19 )پسرم!( با بى‏اعتنايى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبّر مغرورى را دوست ندارد، ودر راه رفتنت ميانه رو باش .
 لقمان در نصيحت فرزندش به مسائل اخلاقى در ارتباط با مردم و خويشتن پرداخته نخست تواضع و فروتنى و خوشروئى را توصيه كرده مى‏گويد : با بى اعتنائى از مردم روى مگردان ) و لا تصعر خدك للناس ( . و مغرورانه بر روى زمين راه مرو ) و لا تمش فى الارض مرحا( چرا كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست نمى‏دارد ) ان الله لا يحب كل مختال فخور ( . 
 تصعر از ماده صعر در اصل يكنوع بيمارى است كه به شتر دست مى‏ دهد و گردن خود را كج مى‏ كند . 
 مرح بر وزن فرح  به معنى غرور و مستى ناشى از نعمت است . 
 مختال از ماده خيال ، و خيلاء به معنى كسى است كه با يك سلسله تخيلات و پندارها خود را بزرگ مى‏ بيند . 
 فخور از ماده فخر به معنى كسى است كه نسبت به ديگران فخر فروشى مى‏كند 
 ) تفاوت مختال و فخور در اين است كه اولى اشاره به تخيلات كبرآلود ذهنى است ، و دومى به اعمال كبر آميز خارجى است ( . 
 و به اين ترتيب لقمان حكيم در اينجا از دو صفت بسيار زشت ناپسند كه مايه از هم پاشيدن روابط صميمانه اجتماعى است اشاره مى‏كند : يكى تكبر و بى اعتنائى ، و ديگر غرور و خودپسندى است كه هر دو در اين جهت مشتركند كه انسان را در عالمى از توهم و پندار و خود برتر بينى فرو مى‏برند ، و رابطه او را از ديگران قطع مى‏كنند . 
 مخصوصا با توجه به ريشه لغوى صعر روشن مى ‏شود كه اين گونه صفات يكنوع بيمارى روانى و اخلاقى است ، يكنوع انحراف در تشخيص و تفكر است ، و گر نه يك انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار اينگونه پندارها و تخيلات نمى‏شود .
 ناگفته پيدا است كه منظور لقمان ، تنها مساله روى گرداندن از مردم و يا راه رفتن مغرورانه نيست ، بلكه منظور مبارزه با تمام مظاهر تكبر و غرور است اما از آنجا كه اين گونه صفات قبل از هر چيز خود را در حركات عادى و روزانه نشان مى ‏دهد، انگشت روى اين مظاهر خاص گذارده است . 
 در آيه بعد دو برنامه ديگر اخلاقى را كه جنبه اثباتى دارد - در برابر دو برنامه گذشته كه جنبه نفى داشت - بيان كرده مى‏گويد : پسرم ! در راه رفتنت اعتدال را رعايت كن 
 ( و اقصد فى مشيك ) . 
 و در سخن گفتنت نيز رعايت اعتدال نما و از صداى خود بكاه و فرياد مزن 
 ( و اغضض من صوتك ) . 
 چرا كه زشت‏ترين صداها صداى خران است ! ( انّ انكر الاصوات لصوت الحمير) در اين دو آيه از دو صفت ، نهى ، و به دو صفت ، امر شده : نهى از خود برتر بينى ، و خودپسندى ، كه يكى سبب مى‏شود انسان نسبت به بندگان خدا تكبر كند ، و ديگرى سبب مى ‏شود كه انسان خود را در حد كمال پندارد ، و در نتيجه درهاى تكامل را بروى خود ببندد هر چند خود را با ديگرى مقايسه نكند . 
 گر چه اين دو صفت غالبا توأمند ، و ريشه مشترك دارند ولى گاه از هم جدا مى ‏شوند
 و امر به رعايت اعتدال در عمل و سخن ، زيرا تكيه روى اعتدال در راه رفتن يا آهنگ صدا در حقيقت به عنوان مثال است . 
 و براستى كسى كه اين صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پيروزى است ، در ميان مردم محبوب ، و در پيشگاه خدا عزيز است . 
 قابل توجه اينكه ممكن است در محيط زندگى ما صداهائى ناراحت كننده‏تر از صداى خران باشد ) مانند صداى كشيده شدن بعضى از قطعات فلزات به يكديگر كه انسان به هنگام شنيدنش احساس مى ‏كند ، گوشت اندامش فرو مى‏ ريزد ! ( ولى بدون شك اين صداها جنبه عمومى و همگانى ندارد . 
 بعلاوه ناراحت كننده بودن با زشت‏تر بودن فرق دارد ، آنچه به راستى از صداهاى معمولى كه انسان مى‏ شنود از همه زشتتر است همان صداى الاغ مى ‏باشد ، كه نعره ‏ها و فريادهاى مغروران و ابلهان به آن تشبيه شده است . 
 نه تنها زشتى از نظر بلندى صدا و طرز آن ، بلكه گاه به جهت بى دليل بودن ، چرا كه به گفته بعضى از مفسران صداى حيوانات ديگر غالبا به واسطه نيازى است ، اما اين حيوان گاهى بى جهت و بدون هيچگونه نياز و بى هيچ مقدمه فرياد را وقت و بى وقت سر مى ‏دهد ! و شايد به همين دليل است كه در بعضى از روايات نقل شده كه هر گاه صداى الاغ بلند مى‏شود شيطانى را ديده است . 
 بعضى گفته‏اند فرياد هر حيوانى تسبيح خدا است جز صداى الاغ ! به هر حال از همه اين سخنها كه بگذريم زشت بودن اين صدا از ميان صداها نياز به بحث و گفتگو ندارد . 
 و اگر مى‏بينيم در بعضى از روايات كه از امام صادق عليه السلام نقل شده اين آيه به عطسه‏اى كه با صوت بلند ادا مى‏شود ، و يا داد و فرياد به هنگام سخن گفتن تفسير گرديده در حقيقت بيان مصداق روشنى از آن است . 
 درست است كه راه رفتن مساله ساده‏اى است ، اما همين مساله ساده مى‏ تواند بيانگر حالات درونى و اخلاقى و احيانا نشانه شخصيت انسان بوده باشد ، چرا كه قبلا گفتيم روحيات و خلقيات انسان در لابلاى همه اعمال او منعكس مى ‏شود و گاه يك عمل كوچك حاكى از يك روحيه ريشه‏ دار است . 
 و از آنجا كه اسلام تمام ابعاد زندگى را مورد توجه قرار داده در اين زمينه نيز چيزى را فروگزار نكرده است . 
 در حديثى از رسولخدا صلى الله عليه وآله وسلم مى‏ خوانيم : من مشى على الارض اختيالا لعنه الارض ، و من تحتها ، و من فوقها ! : كسى كه از روى غرور و تكبر ، روى زمين راه رود زمين ، و كسانى كه در زير زمين خفته‏ اند ، و آنها كه روى زمين هستند ، همه او را لعنت مى‏ كنند ! . 
 باز در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى‏خوانيم : نهى ان يختال الرجل فى مشيه و قال من لبس ثوبا فاختال فيه خسف الله به من شفير جهنم و كان قرين قارون لانه اول من اختال ! پيامبر از راه رفتن مغرورانه و متكبرانه نهى كرد و فرمود : كسى كه لباسى بپوشد و با آن كبر بورزد ، خداوند او را در كنار دوزخ به قعر زمين مى ‏فرستد و همنشين قارون خواهد بود ، چرا كه او نخستين كسى بود كه غرور و كبر را بنياد نهاد .
 و نيز از امام صادق عليه السلام مى ‏خوانيم كه فرمود : خداوند ايمان را بر جوارح و اعضاى انسان واجب كرده و در ميان آنها تقسيم نموده است : از جمله بر پاهاى انسان واجب كرده است كه به سوى معصيت و گناه نرود ، و در راه رضاى خدا گام بر دارد .
 و لذا قرآن فرموده است : در زمين متكبرانه راه مرو ... و نيز فرموده : اعتدال را در راه رفتن رعايت كن . 
 در روايت ديگر اين ماجرا از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم نقل شده است كه از كوچه‏اى عبور مى‏فرمود : ديوانه ‏اى را مشاهده كرد كه مردم اطراف او را گرفته ‏اند و به او نگاه مى‏كنند فرمود : على ما اجتمع هؤلاء : اينها براى چه اجتماع كرده ‏اند عرض كردند : على المجنون يصرع : در برابر ديوانه ‏اى كه دچار صرع و حمله‏ هاى عصبى شده است . 
 پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به آنها كرد و فرمود : ما هذا بمجنون الا اخبركم بمجنون حق المجنون : اين ديوانه نيست ، مى‏ خواهيد ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم ؟ ! عرض كردند آرى اى رسولخدا . 
 فرمود : ان المجنون : المتبختر فى مشيه ، الناظر فى عطفيه ، المحرك جنبيه بمنكبيه فذالك المجنون و هذا المبتلى : ديوانه واقعى كسى است كه متكبرانه گام بر مى‏ دارد ، دائما به پهلوهاى خود نگاه مى‏كند ، پهلوهاى خود را به همراه شانه‏ ها تكان مى ‏دهد ) و كبر و غرور از تمام وجود او مى‏ بارد ( . 
 اين ديوانه واقعى است اما آنكه ديديد بيمار است ! 
 سرعة المشى تذهب ببهاءالمؤمن. باسرعت راه رفتن، ارزش )و وقار( مؤمن را مى‏ برد.