141 - فرق یاران خاص و یاوران
53 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


                                                                 

                                                                      1 -  فرق ياران خاص وياوران
 
 قبلاً  شرح داديم كه، تفاوتى بين ياران خاص حضرت »مهدى عليه السلام« و ياوران آن حضرت وجود دارد به اين ترتيب:
 اصحاب و ياران خاص 313 نفرند؛ آنان كسانى مى‏باشند كه حضرت امام اميرالمؤمنين و امام صادق‏ عليهما السلام از آنان به پرچمداران تعبير فرموده‏اند )اشاره به شايسته‏ گیهاى فراوانى كه در آنان براى رهبرى و فرماندهى سپاهيان و لشگرها موجود است، امام صادق‏ عليه السلام تعبير ديگرى نسبت به آنان دارند:
 »آنان حاكمان خدا در زمين اويند«.
 هريك از اين ياران خاص، نقش عظيمى در فرماندهى سپاه و گشودن شهرها و اداره امور و غير آن را دارند.
 در طول فصل‏هاى  كتاب (سیمای جهان در عصر امام زمان 0عج)  امتيازات و مقام‏ها و درجات آنان را خوانديد و معلوم شد كه تعدادشان مسجّل و در كتابى ‏نزد حضرت »مهدى موعود«عليه السلام موجود است؛ مانند شهداى كربلا نه يك نفر زياد و نه يك نفر كم و به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نيستند، از اين جهت بايد دعا كرد كه خداوند ما را از پيروان راه آنان قرار دهد.
 امّا ياوران؛ مؤمنان صالحى هستند كه حضرت مهدى‏ عليه السلام در مكّه و غير آن ملحق گرديده و زير پرچمش گرد مى‏آيند و با دشمنان خدا و پيامبرصلى الله عليه وآله خدا خواهند جنگيد.
 حضرت مهدى‏عليه السلام از مكّه خارج نخواهند شد ؛ مگر آن‏كه از ياورانش حداقل ده هزار نفر با آن حضرت همراه شوند.
 البتّه اين تعداد جمعى از ياوران ايشانند، نه همه آنان، چون تنها سيّد هاشمى با دوازده هزار سپاهى به حضرت مهدى‏عليه السلام در عراق ملحق مى‏گردند و بزرگان ديگر...
 اين‏ها، غير از ياورانى هستند كه از فرشتگان و جنّيان خواهند بود؛ آنان نيز ياوران حضرتش و اوامر آن بزرگوار و تعاليمش را فرمانبردار مى‏باشند.
 در دعاها و زيارات وارده از ائمه‏طاهرين‏عليهم السلام مى‏خوانيم كه دستور داده‏اند از خدا بخواهيم ما را از ياوران حضرت مهدى‏عليه السلام و پيكارگران در ركاب آن بزرگوار قرار دهد.
 
                                                     2× اسامى ياران خاص ‏الخاص به روايت ديگر

 در كتاب )المحجّة فيما نزل فى القائم الحجّة( ص 77 مرحوم سيّد هاشم بحرانی ‏قدس سره به نقل از كتاب دلائل ‏الامامة ص 314 روايت ديگرى از امام صادق‏ عليه السلام كه اسماء آن بزرگواران درتفسير آيه مباركه 148 بقره، با تفاوت زياد بدين‏ گونه آورده است‏ آن‏كه در »طازبند شرقى« بنداربن‏ احمدبن‏ سبكه می ‏باشد كه »بازان« خوانده می ‏شود و اوست سيّاح مرابط.
 و از »اهل شام« دو مرد كه ايشان را ابراهيم بن صباح و يوسف بن جريا )صريا( گويند كه يوسف عطارى از اهل دمشق است و ابراهيم كه قصابی ‏از روستاى صويقان می ‏باشد.
 و از صامغان؛ احمدبن‏ عمرخياط از ساكنان بزيغ و على بن عبدالصمد تاجر از سكنه بحارين.
 و از اهل سراف؛ سلم كوسج بزاز ساكن در باغ و خالد بن سعيد بن كريم )دهقان( و كلب ناهد )كليب شاهد( از ذانشاه.
 و از مرورود )جعفرانشاه( دقّاق و جوز مولى خصيب.
 و از »مرو«؛ دوازده تن كه عبارتند از: بندار بن خليل عطّار و محمد بن عمر صيدانى و عريب بن عبداللَّه بن كامل و مولى قحطبه )قحطب( و سعد رومى و صالح بن دجّال )الرّحال( و معاذ بن هانى و كردوس ازدى و دهيم بن جابر بن حميد و طاشف بن على قاجانى و قرعان بن صويد و جابر بن على احمر و جوشب بن جرير
 و از بيروت نُه مرد؛ زياد بن عبدالرحمن بن حجدب و عباس بن فضل بن قارب و اسحاق بن سليمان حنّاط و على بن خالد و سلام بن سليم بن فراط بزّاز و محمونة بن عبدالرحمن بن على و جرير بن رستم بن سعد كيشاتى و حرب بن صالح و عمارة بن عمر.
 و از »طوس« چهار مرد؛ شهرد بن حمران، موسى بن مهدى، سليمان بن طليعه، از »واد« )واد جايگاه قبر امام رضا عليه السلام بوده است( على بن السندى صيرفى.
 و از »غاريات«؛ شاكر بن حمزه و على بن كلثوم از ساكنان جايى كه »باب الجبل« )دروازه كوه( خوانده می‏شود.
 و از »طالقان« بيست و چهارمرد؛ آن‏كه معروف به ابن الرازى جبلى، است عبداللَّه بن عمير، ابراهيم بن عمرو، سهل بن رزق اللَّه، جبرئيل حدّاد، على بن ابی ‏على ورّاق، عبادة بن جمهور، محمد بن جيهاد، زكريا بن حبسه، بهرام بن سرح، جميل بن عامر بن خالد، كثير مولى جرير، عبداللَّه بن قرط بن سلام، فزازة بن بهرام، معاذ بن سالم بن خليد تمّار، حميد بن ابراهيم بن جمعه قزّاز، عقبة بن وفنة بن ربيع، حمزة بن عباس بن جناده از دار الرزق، كائن بن جنيد صايغ، علقمة بن مدرك، مروان بن جميل بن دزقا، ظهور مولى زرارة بن ابراهيم، جمهور بن الحسين زجّاج، ريّاش بن سعد بن نعيم.
 و از »سجستان«؛ خليل بن نصر از اهل زنگبار، ترك بن شبه، ابراهيم بن على.
 و از »غور«××× (0 )1 غور - به ضم غين و سكون واو - سلسله جبال و شهرى بين هرات و غزنه مى‏باشد. معجم البلدان.
  ×××: هشت مرد؛ مجيج بن جربوز، شاهد بن بندار، داوود بن جرير، خالد بن عيسى، زياد بن صالح و موسى بن داوود، عرف طويل و ابن كرد.
 و از »نيشابور« هجده مرد؛ سمعان بن فاخر، ابولبابة بن مدرك، ابراهيم بن يوسف قصير، مالك بن حرب بن سكين، زرود بن سوكن، يحيى بن خالد، معاذ بن جبراييل، احمد بن عمر بن نغره، عيسى بن موسى سوّاق، يزيد بن درست، محمد بن حمّاد بن شيث، جعفر بن طرخان، علاّن ماهويه، ابومريم، عمر بن عمير بن مطرف و بليل بن وهائل بن هومرديار.
 و از »هرات« دوازده مرد؛ سعيد بن عثمان ورّاق، ما سحربن عبداللَّه بن نبيل، معروف به غلام كندى، سمعان قصّاب، هارون بن عمران، صالح بن جرير، مارك بن معمر بن خالد، عبد الاعلى بن ابراهيم بن عبده، نزل بن حزم، صالح بن هيثم، آدم بن على و خالد قوّاس.
 و از اهل »بوسبخ« چهار مرد؛ ظاهر بن عمر بن طاهر معروف به اصلع، طلحة بن طلحة سائح، حسن بن حسن بن مسمار و عمر بن عمرو بن هشام.
 و از »رى« هفت مرد؛ اسرائيل قطّان و على بن جعفر بن حواذر، عثمان بن على بن درخت، مسكان بن جبلة بن مقاتل، كرد)ين(بن شيبان، حمدان بن كر و سليمان بن ديلمى.
 و از »طبرستان« چهار مرد؛ خوشاد بن كردم، بهرام بن على، عباس بن هاشم و عبداللَّه بن يحيى.
 و از »قم« هجده مرد؛ غسان بن محمد غسان، على بن احمد بن مرّة بن نعيم بن يعقوب بن بلال، عمران بن خالد بن كليب، سهل بن على بن صاعد، عبدالعظيم بن عبداللَّه بن شاه، سكة بن هاشم بن دايه، آخوص بن محمد بن اسماعيل بن نعيم بن ظريف، بليل بن مالك بن سعد بن طلحة بن جعفر بن احمد بن جرير و موسى بن عمران لاحق، عباس بن زمر بن سليم، حريد بن بشر بن بشير، مروان بن علابة بن جرير معروف به ابن راس الزق، صقر بن اسحاق بن ابراهيم و كامل بن هشام
 و از »قومس« دو مرد؛ محمد بن محمد )بن احمد( بن ابى‏الشعب و علاء بن حمويه بن صدقه از قريه خرقان.
 و از »گرگان« دوازده مرد: احمد بن هرقد بن عبداللَّه، زرارة بن جعفر، حسين بن على بن مطر، حميد بن نافع، محمد بن خالد بن مُرّ بن حوته، علاء بن حميد بن جعفر بن عبد، ابراهيم بن اسحاق بن عمرو، على بن علقمة بن )عمرو( محمود و سلمان بن يعقوب، عريان بن خفان ملقب به حال روت، شعبة بن على و موسى بن كردويه.
 و از »موقان«: يك مرد و او عبيداللَّه بن محمّد بن ماجور.
 و از »سند« دو مرد؛ شباب بن عباس بن محمّد و نظر بن منصور معروف به نافشث.
 و از »همدان« چهار مرد؛ هارون بن عمران بن خالد، طيفور بن محمد بن طيفور، ابان بن محمد بن ضحّاك و عتاب بن مالك بن جمهور.
 و از »جاروان« سه مرد؛ كرد بن حنيف، عاصم بن خليل خيّاط و زياد بن رزين.
 و از »شورى« يك مرد؛ لقيط بن فرات.
 و از »اهل خلاط«؛ وهب بن حرنيد بن سروين.
 و از »تفليس« پنج مرد؛ جحد بن الزيت، هانى عطاردى، جواد بن بدر، سليم بن وحيد و فضل بن عمير.
 و از »باب الابواب«؛ جعفر بن عبدالرّحمن.
 و از »سنجار« چهار مرد، عبيداللَّه بن زريق، شحم بن مطر، هبة اللَّه )بن زريق بن(صدقه و هبل بن كامل.
 و از »قالى قلا«؛ لاكردوس بن جابر.
 و از »سُمَيْساط«؛ موسى بن زرقان.
 و از »نصيبين« دو مرد؛ داوود بن المحق و حامد صاحب البوارى.
 و از »موصل«؛ مردى كه او را سليمان بن صبيح گويند از روستاى الحديثه.
 و از »يلمورق« دو مرد؛ كه ياوصنا بن سعد بن سحير و احمد بن حميد بن سوار مى‏باشند.
 و از »بَلَد«؛ مردى كه او را بور بن زايدة بن ثوران مى‏خوانند.
 و از »رها«؛ مردى كه او را كامل بن عفير مى‏گويند.
 و از »حرّان«؛ زكريا سعدى.
 و از »ترافعه« سه مرد؛ احمد بن سليمان بن سليم، نوفل بن عمر و اشعث بن مال
 و از »رابعه«؛ عياض بن عاصم بن سمرة بن جحش و مليح بن اسعد.
 و از »حلب« چهار مرد؛ يونس بن يوسف، حميد بن قيس )بن مسحيم(، سهيم بن مدرك بن على بن حرب بن صالح بن ميمون، مهدى بن هند بن عطارد و مسلم بن هوار مرد.
 و از »دمشق« سه مرد؛ نوح بن جرير، شعيب بن موسى و حجر بن عبيداللَّه فزارى.
 و از »فلسطين«؛ سويد بن يحيى.
 و از »بعلبك«؛ منزل بن عمران.
 و از »طبريه«؛ معاذ بن معاذ.
 و از »يافا«؛ صالح بن هارون.
 و از »قومس«؛ رياب بن جلده و جليل بن سيّد.
 و از »تئيس«؛ يونس بن الصقر و احمد بن مسلم بن مسلم.
 و از »دمياط«؛ على بن زائده.
 و از »اسوار«؛ حماد بن جمهور.
 و از »فسطاط« چهار مرد؛ نصر بن الحواس، على بن موسى فزارى، ابراهيم بن صفيره و يحيى بن نعيم.
 و از »قيروان«؛ على بن موسى بن الشيخ و عنبرة بن قرطه.
 و از »باغه«؛ شرحبيل سعدى.
 و از »تلبيس«؛ على بن معاذ.
 و از »بالس«؛ حمام بن فرات.
 و از »صنعاء«؛ فياض بن ضرار بن ثروان و ميسرة بن غندر بن مبارك.
 و از »مازن«؛ عبدالكريم بن غندر
 و از »طرابلس«؛ ذوالنورين عبدة بن علقمه.
 و از »ايله« دو مرد: يحيى بن بديل و حواشة بن الفضل.
 و از »وادى القرى«: حرّ بن ذرقان.
 و از »خيبر«: مردى كه او را سلمان بن داوود خوانند.
 و از »زيدار«: طلحة بن سعيد بن بهرام.
 و از »جار«: حارث بن ميمون.
 و از »مدينه« دو مرد: حمزة بن طاهر و شرحبيل بن جميل.
 و از »زيذه«: حماد بن محمد بن ابى‏نصر.
 و از »كوفه« چهارده مرد: ربيعة بن على بن صالح و تميم بن عبّاس بن اسد و عصرم بن عيسى و مطرف بن عمر كندى و هارون بن صالح بن ميثم و وكايا بن سعد و محمد بن روايه و حروب بن عبداللَّه بن ساسان و عودة اعلم و خالد بن عبدالقدوس و ابراهيم بن مسعود بن عبدالحميد و بكير بن سعد بن خالد و احمد بن ريحان بن حارث و غرث اهدانى.
 و از »قلزم«: رحبة بن عمرو و شبيب بن عبداللَّه.
 و از »حيره«: بكر بن عبداللَّه بن عبدالواحد.
 و از »كورثا«: حفص بن مروان.
 و از »طاهى«: جياب بن سعد و صالح بن طيفور.
 و از »اهواز«: عيسى بن تمام و جعفر بن سعيد نابينايى كه بينا خواهد شد.
 و از »سلم«: علقمة بن ابراهيم.
 و از »اصطخر«: متوكل بن عبيداللَّه و هشام بن فاخر.
 و از »موليان«: حيدر بن ابراهيم.
 و از»نيل«: شاكر بن عبده.
 و از »قندايل«: عمرو بن فروه.
 و از »مدائن« هشت نفر: دو برادر صالح محمد و احمد فرزندان منذر و ميمون بن حارث و معاذ بن على بن معروف بن عبداللَّه و حارس بن سعيد و زهير بن طلحه و نصر و منصور.
 و از »عكبرا«: زائدة بن هبه.
 و از »حُلوان«: ماهان بن كبتر و ابراهيم بن محمد.
 و از »بصره«: عبدالرحمن بن اعطف بن سعد و احمد بن مليح و حماد بن جابر.
 و اصحاب »كهف«: كمسكمينا و يارانش.
 و آن دو تاجر كه از انطاكيه بيرون روند: موسى بن عون و سليمان بن حر و غلام رومى ايشان.
 و »پناهندگان به روم« يازده مرد: صهيب بن عبّاس و جعفر بن حلال و ضرار بن سعيد و حميد قدّوس نازى و منادى و مالك بن خليد و بكير بن حرّ و حبيب بن حنان و جابر بن سفيان و دو تن كه در سرانديب رحل اقامت افكنند: جعفر بن زكريا و دانيال بن داوود.
 و از »مندرا« چهار مرد: حور بن طرحان و سعيد بن على و شاه بن بزرح و حرّ بن جميل.
 و آن‏كه در »سلاهط« از روى مركبش مفقود شود نامش: منذر بن زيد است.
 و از »سيراف«××× (1) سيراف شهرى بر كرانه درياست كه اردشير آن‏جا را قصبه خود ساخته بود و از سيراف تا بصره هفت روز راه بوده است. ××× يا گفته شده شيراز - )ترديد از مسعده است( حسين بن علوان و آن دو تن كه به سروانيه گريزند سرى بن اغلب و زيادة بن رزق اللَّه عقبه.
 و آن‏كه در »صقلية« رحل اقامت افكند: ابوداوود شعشاع.
 و گردش كننده براى يافتن حق از يخشب: عبداللَّه بن صاعد بن عقبه.
 و آن‏كه از »عشيره«اش فرار مى‏كند:اوس بن محمد.
 و آن‏كه به وسيله كتاب خدا بر ناصبى احتجاج مى‏كند از سرخس: نجم بن عقبةبن داوود است.
 و از »فرغانه«: ازدجاه بن وابص.
 و از »بريّه«: صخر بن عبدالصمد قبايلى و يزيد بن فاجر.
 كه اين‏ها سيصد و سيزده نفرند به شماره اهل بدر.
 
                                                                                       3 × از بانوان

 1 - جابر جعفى گويد كه امام باقرعليه السلام فرمود: »ويجي‏ء واللَّه ثلاثمائة وبضعة عشر رجلاً فيهم خمسون امرأة يجتمعون بمكّة على غير ميعاد قزعاً كقزع الخريف يتبع بعضهم بعضاً، وهي الآية الّتي قال اللَّه: »أينما تكونوا يأت بكم اللَّه جميعاً إنّ اللَّه على كل شي‏ء قدير« فيقول: رجل من آل محمدعليهم السلام وهي القرية الظالمة أهلها؛××× ( بقرة: / 148 ؛ نساء / 74 ؛ بحارالأنوار:223 / 52 ب 25 ح 87 از تفسير عياشى. ××× و به خدا قسم مى‏آيد سيصد و چند ده نفر مرد و در ميان آن‏ها 50 نفر زن خواهد بود، بدون قرار قبلى در مكّه جمع شوند؛ مانند پاره‏هاى ابر پاييزى، بعضى پشت سر بعضى و اين است منظور از آيه »أينما تكونوا« پس مردى از آل محمدعليهم السلام مى‏ گويد: آن )مكّه( است قريه‏ اى كه اهلش ستم گرانند.«
 حضرت باقر عليه السلام فرمود:«50 زن همراه آن عدّه؛ يعنى سيصد و سيزده نفر خواهد بود.«××× (1) معجم احاديث الإمام المهدى: 21 / 5 ح 1452. ×××
 2 - حضرت صادق‏ عليه السلام به مفضّل فرمود: با »قائم« سيزده زن خواهد بود، عرض كرد آن‏ها چه مى‏كنند؟ فرمود: مجروحين را مداوا و مريض ها را پرستارى مى‏كنند چنان كه با پيغمبر صلى الله عليه وآله بودند«.××× ( اثباةالهداة:575 / 3 ب 32 ف 48 ح 725. ×××
 درخصائص فاطمية: مولى محمدباقر بن اسماعيل كجوئى ص 343 روايت كرده است كه در دولت حق 13 نفر زن براى معالجه زخمى‏ هاى ياران مهدى عليه السلام به دنيا برمى گردند از جمله آن‏هاست
 1 - »صيانه«: آرايشگر دختر فرعون و همسر حزبيل مؤمن آل فرعون پسر عمو و خزينه دار فرعون، اين زن در ثبات ايمان و صبر و تحمل كارى كرد كه نظير آن در تواريخ كمتر ديده شده و شوهرش حزبيل بنا به روايت على بن ابراهيم، ششصد سال خدا را پنهانى مى پرستيد و چندين مرتبه در نزد فرعون از او سعايت كردند ولى خداوند متعال او را براى اتمام حجت حفظ كرد تا وقتى كه ساحران به موسى ايمان آوردند، حزبيل نيز ايمان خود را آشكار نمود و او را با ساحران اعدام كردند .
 »صيانه« زوجه حزبيل آرايشگرى دختر فرعون را مى كرد، روزى هنگام آرايش شانه از دست او افتاد گفت: بسم اللّه، دختر فرعون گفت: پدر مرا مى گوئى؟! گفت: بلكه كسى را مى گويم كه پروردگار من و تو و پدر تو است ؛
 دختر جريان را به پدرش بازگو كرد، آتش خشم فرعون شعله ور شد، »صيانه« را با فرزندانش احضار نمود و از او پرسيد پروردگار تو كيست؟! گفت خداوند عالميان! فرعون بعد از شنيدن اين پاسخ، هرچه خواست و سعى كرد او را از اين عقيده منصرف نمايد، اثرى نه نبخشيد ؛
 گفت: فرزندانت را با آتش مى سوزانم! گفت: بسوزان! فرعون دستور داد تنورى از مس را پر از آتش نمود و يك پسر او را در ميان شعله‏ ها انداخت و خاكستر كرد! »مادر« با كمال شهامت نظاره گر سوختن پسرش بود ولى ابداً از خود عكس ‏العملى نشان نداد تا اين كه تمامى فرزندانش سوخته شدند و فقط بچه شيرخوارى ماند و او را نيز گرفتند كه به آتش اندازند! »مادر«  حالش دگرگون شد كه طفل شير خوار به سخن آمد و گفت: »مادر! صبر كن، تو برحقى و ميان تو و بهشت يك گام بيشتر نمانده است، پس طفل را با مادرش به آتش انداختند و سوزاندند!×××  رياحين الشريعة:153 / 5 ؛ خصائص فاطميه: 343 ؛ چشم اندازى بر حكومت مهدى: 71 از آن منهاج الدموع: ص 93. شوهر اين بانو يعنى مؤمن آل فرعو »حزبيل« داستان شيرين بافرعون و فرعونيان دارد به محلش مراجعه شود. ×××
 2 - ام ايمن: نامش بركة بنت ثعلبة بن عمرو بن بن حسن بن مالك بن سلمة بن عمرو بن جلائل بود .
 بنا به روايت محمد بن سعد در كتاب »طبقات« ام ايمن كنيز عبداللّه بن عبدالمطّلب )پدر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم( بود و به روايتى كنيز »آمنه« مادر پيامبر و به قولى كنيز خواهر خديجة كبرى بوده كه او را به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بخشيد؛
  به هر صورت به ارث يا به هبه به ملكيت آن حضرت در آمده بود؛ بعد از وفات »آمنه« پرستارى و نگهدارى از رسول خدا را به عهده گرفت و بزرگش كرد بدين خاطر بود كه آن حضرت مى فرمود: »أمّ أيمن أمّي بعد أمّي؛ ام ايمن بعد از مادرم، مادر من است.«
  حضرت: بعد از، ازدواج با خديجة، او را آزاد كرد و مردى به نام عبيد خزرجى با او ازدواج نمود و پسرى به نام »ايمن« به دنيا آورد كه او را با نام »امّ ايمن« شناختند و »ايمن« از خواص شيعيان اميرالمومنين  عليه السلام بود و در جنگ »حنين« يكى از ده نفرى بود كه فرار نكرد و جنگيد و شهيد شد.
 در طبقات ابن سعد گويد: زيد بن حارثة بن شراحيل كلبى غلام »خديجة كبرى « بود او را به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بخشيد و حضرت او را آزاد كرد و »ام ايمن » را به عقد زيد در آورد و »اسامة« متولد شد .
 اين بانوى گرامى از بانوان ممتاز اسلام و دفاع كننده از حريم اهل بيت مخصوصاً خدمت گزار فاطمه زهراءعليها السلام بود؛
 رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در باره او فرمود: »من سرّه أن يتزوّج امرأة من أهل الجنّة فليتزوّج أمّ أيمن، فتزوّجها زيد؛ هركس خوش‏حال مى‏شود)دوست دارد( با زنى از اهل بهشت ازدواج نمايد، با ام ايمن ازدواج كند پس زيد)بن حارثه( با او ازدواج كرد.«
 باز درباره او فرمود: »أمّ أيمن امرأة من أهل الجنّة؛ امّ ايمن زنى از بهشتيان است.«
 ام ايمن از زنانى بود كه هرگاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم او را ملاقات مى كرد او را با جمله »يا أمّة؛ اى مادر« خطاب مى كرد و هر وقت او را مى ديد مى فرمود: »بقيّة أهل بيتي؛ بازمانده اهل بيتم« و با او بعضى وقتها شوخى هم مى‏كرد.
 ام ايمن قبل از ولادت رسول خدا تا بعد از رحلت آن بزرگوار به خدمت گذارى اين خانواده، بنده وار پاينده و استواربوده و كنيزى برگزيده و فرخنده از كنيزان جان‏نثار اين خاندان پاك به شمار مى آيد، زمانى كه »آمنه« در ابواء از دنيا رفت، ام‏ايمن قنداقه او را برداشته و حضانت نمود تا در مكّه به عبدالمطّلب تحويل داد.
 همين بانو بود كه خواب هولناكى ديد كه قطعه‏ اى از اعضاى رسول خدا به خانه او افتاد و تا صبح گريست و حضرت خبردار شده و فرمود: خواب نكوئى ديدى آسوده باش به زودى از فاطمه فرزندى به دنيا مى آيد و تو حضانت او را به عهده میگيرى كه امام حسين علیه السلام را به او دادند و او بزرگش كرد .
 روايت كردن حضرت زينب عليها السلام حديث ام ايمن را، هنگام عبور از قتلگاه، به امام سجّادعليه السلام‏ معروف است  
 ابن اثير جزرى در اسد الغابة گويد: »أمّ أيمن مولاة رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله وسلم وحاضنته وهي حبشية وأسلمت قديماً أوّل الإسلام وهاجرت إلى الحبشة ثمّ إلى المدينة وبايعت النبيّ؛ امّ ايمن كنيز رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و پرستار او ، اهل حبشة بوده است و قديماً در آغاز اسلام، مسلمان شد و به حبشة هجرت كرد و سپس به مدينة آمد و به پيامبر، بيعت نمود.«
  او در جنگ اُحُد و خيبر با رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم حضور داشت و بعد از وفات فاطمه‏عليها السلام نتوانست جاى خالى او را ببيند از مدينة به سوى مكّه حركت كرد و بنا به روايت ابن سعد در »طبقات« روزه بود و هوا گرم، عطش او را ناتوان كرد كه بيم هلاك شدن داشت و در اين حال بنا به روايت ابن شهر آشوب ترسيد كه )در آن بيابان( هلاك شود، چشم‏ها را بر هم گذاشت و سپس به سوى آسمان گشود و گفت: اى خدا آيا مرا تشنه مى خواهى با اين كه من خادمه دختر پيغمبر توأم؟! دلوى از بهشت فرود آمد، به روايت »الإصابة« به ريسمان سفيدى بسته بود، ناگهان ام ايمن آن را گرفت و آشاميد و به روايت عاشر بحارالأنوار از الخرايج، هفت سال به غذا و آب نيازى پيدانكرد .
 اين كرامتى است كه به مقام والاى او دلالت دارد تا اين كه در خلافت عثمان سال 24 هجرى در سن بالاى 85، دنيا را وداع گفت و روح شريفش به سوى جنان پرواز نمود رضى اللَّه عنها××× (1) رياحين الشريعة: 153 / 5 ببعد باتلخيص و اصلاح ادبى؛ تاريخ طبرى:7 / 2 ؛ سيره حلبية: 59 / 1 ؛ ×××
 3 - زبيده: نامش أمةالعزيز و كنيه‏اش ام جعفر و دختر جعفر بن ابى جعفر منصور و همسر هرون الرشيد، پسر عموى خود بود كه در سال 165 قمرى با وى ازدواج نمود.
 او از بانوان خيّرة و داراى آثار خير زيادى مانند آب رسانى به عرفات و مشعر و منا و در نهايت به مكّه معظّمه بود با اين كه خيلى‏ها مى خواستند او را از اين كار منصرف نمايندامابا استقامت مردانه آن آب را از »طائف« از مسافت 12 فرسنگى 72 كيلو مترى از مسير سخت و تند وسنكلاخ بالأخره با هزينه، بيست كرور، به مقصد رسانيد و در تاريخ تأليف اين كتاب 1426 هجرى قمرى هنوز هم مورد استفاده مى باشد!.
 اين بانوى باعظمت در تشيع غلو داشت و از شيعيان سرسخت اهل بيت‏عليهم السلام بود.××× (2) رياحين الشريعة: 272 / 4 از شيخ صدوق و مامقانى و خيابانى در وقايع الأيّام . ×××
 از كتاب »نقض« شيخ اجل عبدالجليل رازى نقل شده كه زبيده خواتون عليهاالرحمة شيعه فطريه فدائيه بوده و چون هارون الرشيد غلو زبيده را در تشيع و محبت او را نسبت به ذوى القربى محقق دانست، سوگند خورد كه به دو كلمه او را طلاق دهد، پس بر كاغذى نوشت و به او فرستاد: »كنت فبنت« بودى و جدا شدى!، او هم در جواب نوشت: »كنّا فحمدنا وبنّا فما ندمنا« بوديم و سپاس گو بوديم و جدا شديم پس پشيمان نيستيم ××× (رياحين الشريعة: 272 / 4 . ×××
 ابن جوزى در كتاب »الألقاب« مى نويسد: زبيده يك صد كنيز داشت، همه را حافظ قرآن كرده بود××× ( تنقيح المقال / ج 3، ص 78. ××× و معيّن نموده بود هر روز يك دهم قرآن را در قصر او بخوانند و صداى قرآن در قصر او چون همهمه زنبور عسل در كندويش بود ××× (2) رياحين الشريعة: / 272 / 4. ×××
 خلاصه از نوادر، در زندگى مى‏باشد و سرگذشت او هم مايه پند و عبرت مى‏باشد.
 4 - ام خالد: رجال كشى : از على بن حسن نقل مى كند يوسف بن عمر ثقفى كسى است كه زيد بن على بن حسين را به قتل رسانيد و درعراق بود و دست »ام خالد « را كه زن صالحه بود ، به جرم تشيع بريد و او به امامت زيد بن على مايل بود.××× (رجال كشى : ص 116 ؛ معجم رجال الحديث : 176 / 23 از آن .   ×××.
 در رجال كشى مسنداً از ابى بصير نقل ميكند: در نزد امام صادق‏ عليه السلام‏بوديم در اين هنگام »امّ خالد« كه يوسف )ثقفى( دست او را قطع نموده بود ، آمد و اجازه ورود خواست ، حضرت فرمود: اى ابا بصير ميل دارى )به سخن ام خالد گوش داده( و گفتارش را بشنوى؟! عرض كردم بلى! يابن رسول اللّه)با شنيدن آن خوش حال مى شوم(! فرمود: پس نزديك شو! پس مرا پشت قالى نشانيد ام خالد به خدمت حضرت آمد و سخن گفت: ديدم در كمال فصاحت و بلاغت صحبت مى نمايد، از حضرت در باره فلان و فلان سؤال نمود ، حضرت فرمود: آن دو را دوست دارى ؟! گفت: وقتى كه پروردگارم را ملاقات نمودم بگويم تو مرا به دوستى آن‏ها امر نمودى! )باتعجب يا روى مصلحتى به ظاهر( فرمود: بلى! گفت همانا آن كس كه باتو در »طُنْفُسة« پشت قالى است به برائت از آن ها امر مى كند ولى كثير النّوا )از مخالفين( و يارانش امر به ولايت آن دو مى كند! گفته كدام يك را دوست دارى؟! فرمود: به خدا قسم، اين و اصحابش پيش من بهتر از كثير النّوا و اصحابش است، اين )نشسته در پشت ، مخاصمه مى‏كند و مى‏گويد: »من لم يحكم بما أنزل اللَّه فأولئك هم الكافرون، ومن لم يحكم بما أنزل اللَّه فأولئك هم الظالمون، ومن لم يحكم بما أنزل اللَّه فأولئك هم الفاسقون« وقتى )ام خالد( بيرون رفت فرمود: ترسيدم پيش كثير النّوا رفته و گفتگوى ما را به او خبر داده و مرا در كوفه مشهور نمايد )سپس فرمود: خدايا من از كثيرالنّوا برى‏ء ام در دنيا و آخرت .××× (1) رجال كشى : ص 118 ؛ معجم رجال الحديث سيّد خوئى :109 / 14 ؛ خلاصه آن در رياحين الشريعة: / 381 / 3 از رجال مامقانى. ×××
 5 - حَبابة والَبِيّة: از بانوان شناخته شده و معروف به ولايت و تشيع است
 شيخ صدوق و ديگران از حبابة والبيّة روايت كرده‏اند كه گفت: حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در شرطة الخميس، ديدم و در دست آن حضرت تازيانه‏اى بود كه مى زد به آن، فروشندگان، جرّى و مارماهى و زمّير و طبرانى را كه ماهيان حرام مى باشند و به آنان مى فرمود: اى فروشندگان مسخ شدگان بنى اسرائيل و اى جُند بنى مروان! فرات بن احنف برخاست و عرض كرد: ياامير المومنين، جُند بنى مروان كيانند؟ فرمود: گروهى كه ريش را مى تراشند و تاب مى دهند سبيل خود را، حبابه گفت: هيچ گوينده را نديدم كه بهتر از آن حضرت تكلم كند ، پس به متابعت آن جناب، روان شدم تا در فضاى مجلس، جلوس كند، اين وقت من خدمتش عرض كردم: يا امير مؤمنان، خدا ترا رحمت كند، دلالت امامت چيست؟ فرمود: اين سنگريزه را
 نزد من‏ بياور! و به دست مبارك اشاره نمود به سنگريزه‏اى ، من آن را به نزدش بردم با خاتم مباركش آن را نقش فرمود و آنگاه به من فرمود: اى حبابه! هركس مدعى امامت باشد و قدرت داشته باشد كه سنگريزه را نقش نمايد همچنان كه ديدى پس بدان كه او، امام واجب الطاعة است و امام، هرچيزى راكه اراده نمايد از وى پوشيده نماند پس من رفتم زمان گذشت تا وقتى كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام‏از دنيا رحلت فرمود، من خدمت حضرت امام حسن عليه السلام‏رسيدم و آن جناب در جاى حضرت امير المؤمنين‏ عليه السلام نشسته بود و مردم از حضرتش سؤال مى كردند، پس به من فرمود: اى حبابه والبيه گفتم: بلى اى مولاى من، فرمود: بياور آنچه با خود دارى من آن سنگريزه را به آن حضرت دادم آن جناب با خاتم مباركش بر آن نقش كرد همچنانكه حضرت اميرالمؤمنين‏ عليه السلام آن را نقش كرده بود حبابه گفت: پس از امام حسن‏ عليه السلام به خدمت حضرت امام حسين‏ عليه السلام رفتم و آن جناب در مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بود مرا نزديك طلبيد و ترحيب نمود و فرمود: »إنّ في الدلالة دليلاً على ما تريد؛ همانا در آن دلالت كه از پدرم و برادرم ديدى دليل است بر آنچه مى خواهى از دانستن امامت من.« آيا باز می‏خواهى دلالت امامت را، عرض كردم: بلى اى سيد من، فرمود :بياور آن سنگريزه كه باخود دارى، من آن سنگريزه را به آن حضرت دادم خاتم بر آن نهاد به طورى كه بر آن نقش بست.
 حبابه گويد: پس از امام حسين عليه السلام خدمت على بن الحسين عليه السلام رسيدم در آن وقت، پيرى به من اثر كرده بود و مرا درمانده و بيچاره نموده بود و سنين عمرم به 113 رسيده بود پس ديدم آن حضرت را، پيوسته در ركوع و سجود مشغول به عبادت بود و فراغتى نداشت از اين روى مأيوس شدم از دلالت، پس به انگشت سبابه خويش به من اشاره نمود، از معجزه آن حضرت، جوانى من برگشت، پس من عرض كردم: اى آقاى من، چه مقدار گذشته است از دنيا و چه مقدار باقيست ؟ فرمود: »أمّا ما مضى فنعم وأمّا ما بقي فلا؛ آنچه گذشته است مى گويم و آنچه مانده است نه.« آنگاه فرمود: آنچه با توست بياور پس من آن سنگريزه را به خدمتش دادم و بر آن نقش نهاد . بعد از آن حضرت ، حضرت امام باقرعليه السلام را ملاقات نمودم آن را نقش فرمود بعد از آن خدمت حضرت صادق‏عليه السلام رفتم آن را نقش نهاد پس از آن ، خدمت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام رسيدم و آن سنگريزه را نقش نهاد پس از آن به خدمت حضرت رضاعليه السلام رسيدم و آن را نقش نهاد  و حبابه بعد از اين ، به روايت عبدالله بن همام، نُه ماه در دنيازندگى كرد و وفات نمود××× ( كافي  شيخ كليني : ج1  ص 347 ،  كمال الدين وتمام النعمة - شيخ الصدوق : ص 537 .
 شرح أصول الكافي ج6 - ص 287   286 ، مدينة المعاجز ج1 - سيد هاشم البحراني : ص 516 ،
 مدينة المعاجز ج3 - سيد هاشم البحراني : 466  250 ،  مدينة المعاجز ج4 - سيد هاشم البحراني : ص 306 ،
 مدينة المعاجز ج5 - سيد هاشم البحراني : ص 114 ، ص 466 ،  مدينة المعاجز ج6 - سيد هاشم البحراني : ص 295 ،
 - مدينة المعاجز ج 7 - سيد هاشم البحراني : ص 197 ، ينابيع المعاجز - سيد هاشم البحراني :  178،
 بحار الأنوار: علامة مجلسى  :  ج 177- 25 ، كلمات الإمام الحسين )ع( - شيخ شريفي ص 237 ،
 معجم رجال الحديث : سيد الخوئي ج24 ص 213 ،  إعلام الورى بأعلام الهدى: شيخ طبرسي : ج1  ص 409، كشف الغمة: ابن أبي الفتح الإربلي :  ج2 ص 157 ،  وفيات الائمة : از علماء البحرين والقطيف ص 88 . ×××
 مؤلف گويد : حبابه والبيه كه خبر را روايت كرده زنى بوده از شيعيان عاقله كامله جليله عالمه به مسائل حلال و حرام ، كثير العبادةبه حدى در عبادت كوشش و جهد كرده بود كه پوست بر شكمش خشك شده بود و پيشانى اش از كثرت سجود پينه بسته و سياه شده بود و پيوسته به زيارت حضرت امام حسين‏ عليه السلام مشرف مى‏گشت و چنان بود كه هرگاه مردم به نزد معاويه مى رفتند او ، به نزد امام حسين‏ عليه السلام مى‏رفت وقتى كه در صورتش »بَرَصى« عارض شده بود، به بركت آب دهان مقدس آن حضرت، آن مرض ، برطرف شد .
 و اين زن همان زنى است كه گفت: حضرت امام باقرعليه السلام را در مسجدالحرام در وقت عصر ديدم كه مردم دورش جمع شده بودند و مسائل حلال و حرام و مشكلات خود را پرسيدند حضرت از جاى خود حركت نفرمود تا آنكه هزار مسئله ايشان را فتوا داد .××× (1) منتهى الامال ج 2 ص 72 ×××
 6 - سميّة مادر عمار بن ياسر. كنيز ابوحذيفة المخزومى بود ، چون ياسر او را تزويج نمود ، ابوحذيفة او را آزاد نمود و عمّار از او متولد شد سميّه و شوهرش ياسر اوّل شهيدان اسلام بودند .
 ابوجهل آن‏ها را گرفته بسى شكنجه ها داد تا از اسلام دست برداشته و پيامبر را سب نمايند ، نتوانست نهايتاً زره آهنى به تن آن‏ها پوشانيد و در آفتاب گرم نگه داشت رسول خدا از كنار آن‏ها عبور مى كرد فرمود: »صبراً يا آل ياسر فإنّ موعدكم الجنّة؛ صبر كنيد اى آل ياسر وعده گاه شما بهشت است.«
 سپس ابوجهل به هر يك آن‏ها ضربتى زد كه به شهادت رسيدند.××× (2) اسدالغابة / ج5، ص 481. ×××
 در باره اين خانواده )»سميّه«  و »عمّار« و »ياسر«( نيازى به شرح و بسط بيش از اين نيست!، زيرا اين بانو اوّل شهيده در اسلام و خود و شوهر و پسرش از اولين ايمان آوران به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بودند.
 7 - قنوة ) يا قنوا( دختر رُشيد هَجَرى‏رضى الله عنه : يكى از اصحاب با وفا و فدائى اميرالمومنين‏عليه السلام بوده است .
 در رجال كشى:  از ابى حيان بجلى، از همين مخدره كيفيت شهادت پدرش را به صورت طولانى نقل مى كند ...××× (1) طالبين تفصيل به رجال كشى: ص 22 و معجم رجال الحديث سيّد خوئى :191 / 7 ؛ مراجعه نمايند . ×××
 و مامقانى در رجال خود مى فرمايد: قنواء به فتح قاف و نون ساكن و واو مفتوحة بعد از آن الف و همزه .
 و از شيخ نقل كرده »قنوا« از اصحاب امام صادق‏ عليه السلام بوده و سپس او را توثيق مى كند و در خصائص فاطميه: او را جزء برگشتگان و مداوا كنندگان مجروحين ارتش امام زمان عليه السلام شمرده است ××× (2) رياحين الشريعة:  40 / 5 ؛ چشم اندازى بر حكومت مهدى: ص 71 ببعد . ×××
 اين بانو گويد: به پدرم گفتم: پدر! چه قدر زحمت میكشى و چه قدر در عبادت كوشش دارى؟! گفت: دخترم »سيجي‏ء قوم بعدنا بصائرهم فى دينهم، أفضل من اجتهاد أوّليهم؛××× (3) المحاسن : ص 291 ؛ بحارالأنوار: 130 / 52 ب 22 ح 27 از محاسن .  ××× به زودى گروهى بعد از ما مى‏آيند، بصيرت‏هاى دينى آن‏ها افضل از كوشش‏هاى اوّلى‏هاى آن‏هاست.«
 8 - نُسَيِّبة بنت كعب بن عمرو بن عوف بن مازن بن النجّار الأنصارية است كنيه او، ام عمارة است. ابن حجر عسقلانى در »الإصابة« گويد : نُسَيِّبه ، قديم الإسلام و از اهل بيعت »عقبه« است هنگامى كه از قبيله خزرج 62 نفرمرد بيعت كردند دو زن با ايشان بودند و آن دوزن نسيبه و خواهرش بودند و در بيعت رضوان هم، شرف حضور داشته و در غزوه اُحُد، نهايت سعى و  تلاش خود را به تقديم رسانيده پس از آن در جنگ »يمامة« بعد از وفات رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم حاضر بوده و يك دست او در همان جنگ از بدن ، قطع شده و 12 زخم بر بدن او وارد آمده و در غزوه احد ، 13 زخم بر بدن او رسيده كه يكى ، چندان كارى بود تا يكسال آن را معالجه مى نمود.
 و نيز در اصابه گويد: كه ام سعد بنت ربيع بر نسيبه وارد شد و گفت : اى خاله ، به من خبر بده از روز جنگ احد ، نسيبه گفت : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى جنگ اُحُد بيرون رفت من هم ، با او بيرون رفتم و مشك آب بر كتف خود انداخته بودم و اصحاب رسول خدا را آب مى دادم تا هنگامى كه اصحاب آن حضرت ، همه فرار كردند من خود را به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم رسانيدم و مشك را به دور انداختم  و مشغول جنگ گرديدم و گاهى با شمشير و گاهى با تبر دشمن را از آن حضرت ، دفع مى كردم تا اينكه بدن من جراحات بسيار پيدا كرد، ام سعد گويد: به گردن نسيبه زخمى ديدم كه وسط او گود بود گفتم : اين جراحت را چه كسى بر بدن تو ، وارد آورد گفت : ابن قمية .
 شوهر نسيبه، زيد بن عاصم بود و از او دو پسر آورد يكى عمارة كه مكناة به او بود و ديگرى عبدالله و در جنگ احد يك پسر او شهيد شد و در جنگ با مسيلمه كذاب ) يمامة ( پسر ديگرش مقتول گشت و شوهرش زيد بن عاصم خزرجى بخارى در بيعت عقبة و غزوه بدر و احد حضور داشت و در كتب رجال او را ذكر كرده اند و علامه مجلسى در جلد دوّم حياة القلوب در غزوه احد مى فرمايد : چون اصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرار كردند نسيبه مشك را به دور انداخت و شمشير كشيد در مقابل رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و دشمن را از آن حضرت دور مى ساخت و پسرش در جنگ احد با او همراه بود چون خواست بگريزد نسيبه مادر او ،به او حمله كرد گفت: اى فرزند از خدا و رسول، كجا مى گريزى ؟! و او را برگردانيد تا اينكه مردى به او حمله كرده و او را شهيد نمود
 و به روايت ناسخ التواريخ ، نسيبه چون پسر را برگردانيد مادر و پسر در مقابل رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم جهاد مى كردند در آن حال ، مشركى بر نسيبه حمله كرد پسر به يارى مادر آمد و به اتفاق هم آن كافر را كشتند مشركى ديگر بر پسرنسيبه حمله كرد و زخمى بر او زد نسيبه بى تأمل زخم فرزند را بست و گفت: اى پسرم برخيز و در كار جهاد سستى مكن  و خود به آن مشرك حمله برد و ضربتى به او زد كه از پا درآورد رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم او را تحسين نمود و فرمود : خدا تورا بركت دهد اى نسيبه وخود ، در پيش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم ايستاد سينه خود را در پيش رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم سپر قرار داد تا آنكه آسيبى به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نرسد در آن حال ، نظر رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به نامردى افتاد كه مى گريخت به او فرمود : حالا كه مى گريزى سپر خود را بينداز و به سوى جهنم برو، او سپر خود را انداخت و  فرار كرد حضرت ، سپر را به نسيبه داد نسيبه سپر را گرفته و در كار جنگ ثابت قدم ايستاد تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : امروز وفاى نسيبه و مقام او بهتر است از مقام ابوبكر و عمر .
 و در خصائص فاطمية صفحه 343 گويد : الحق نسيبه در غزوه احد مردانه جهاد كرد و فرزانه با كفار قريش جنگ نمود مانند اين زن ، در هيچ غزوه از غزوات و سرايا ديده نشده و او از جمله زنانى است كه در دولت حقه امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف بيايد و به مداواى زخميها بپردازد.××× ( رياحين الشريعة : 80 / 5؛ كنز المعال / ج4، ص 345. ×××
 استفاده و انتقال از کتاب ( سیمای جهان در عصر امام زمان (عج ) تألیف محمد امینی گلستانی).