123 - عاقبت بخیری
47 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                                     

                                                             عاقبت به خيرى 
 
 »خير« به معناي نيك و پسنديده به هر چيز و يا امري اطلاق مي شود كه براي انسان سود محض و يا سود بيش تري را برساند. از اين رو امري كه داراي منفعت و سود باشد را خير مي شمارند. كسي كه خيرخواه است مي كوشد تا به چيزي دست يابد كه او را در مسير كمالي ياري رساند و در زندگي مادي ومعنوي اش به او سودمند باشد.
 در روايات آمده است كه يك گروه از نسل شيطان كه آنها را شياطين عديله گويند، مأموريت دارند، در آخرعمر انسان‏ها و هنگام احتضار و جان دادن، با آوردن آب زلال در ليوان بلورين، جلوى چشم محتضر كه از شدت جان دادن تشنه‏ گى شديد دارد، مى‏ گيرند و مى‏ گويند به من سجده كن تا اين آب سرد رابدهم نوش جان كنى! اگر ايمانش قوى باشد، بالعن، اورا ازخود دور مى‏سازد و اگر ضعيف الايمان باشد مى‏گويد: من در اين حال، قادر به سجده كردن كه نيستم، مى‏گويد: پلك هايت را به قصد سجده بزن برايم بس است، پلك هايش را كه بهم زد او هم جام آب را به زمين مى‏زند  و گويد برو خسرالدنيا و الاخرة.
 بدين جهت خيلى تأكيد شده كه با جملاتى مانند أللّهمّ اجعل عواقب أمورنا خيراً خدايا عاقبت كارهاى مارا ختم بخيركن، دعاكنيم.
 در روايت است كه هنگامي كه پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( به اميرمؤمنان علي)عليه السلام( از وضعيت شهادت وي خبر مي دهد آن حضرت مي پرسد كه آيا بر ايمان و حق هستم يا نه؟
 اين پرسش به خوبي نشان مي دهد كه چرا آن حضرت)عليه السلام( از عاقبت به خيري و يا به شري در هراس بوده و همگان را در خطر عظيم مي ديد.
 اين مطلب را بارها پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( درباره شهادت اميرمؤمنان مطرح مي كند كه يكي از معروف ترين آن ها حديث مربوط به خطبه شعبانيه است.
 حضرت علي)عليه السلام( با آن كه در مقام كشف و شهود نشسته و مي فرمايد: لو كشف الغطاء لما ازددت يقينا؛ اگر پرده ها همه به كنار رود و همانند روز رستاخيز شود چيزي به يقين من افزوده نمي شود؛ زيرا در مقام مخلصين )به فتح لام( نشسته است كه مقام عصمت است، ولي با اين همه از چگونگى ختم عاقبت خود مي هراسد و خشيت دارد كه در آزموني سخت شكست بخورد.
 بنابراين انسان ها حتي اگر به مقام مخلصين )به كسر لام( هم برسند مي بايست همانند مخلصان )به فتح لام( در هراس باشند و در بند غرور و تكبر نيفتند كه بسياري از علوم و دانش هاي حتي نورى هم در مواقعى، حجاب اكبر است.
 
                                              راهكار خوش فرجامي و عاقبت بخيري
 از نظر قرآن، دنيا با همه ناپايداري ها و بي ارزش بودن آن نسبت به آخرت و لهو و لعب بودن زندگي در دنيا، نمي توان از مزرعه اي براي آخرت بودن آن چشم پوشي كرد. از اين رو گفته اند دنيا مقام تكليف و عمل، و آخرت مقام پاداش است. دنيا چون فصل كشت و كشتزاري است كه مي بايست در اين مدت محدود زماني و مكاني، هر كسي بذر خويش را بكارد، محافظت و نگه داري كند تا در آخرت نتايج آن را برداشت كند، چرا كه در آخرت ديگر فرصت كشت به كسي داده نمي شود. از اين رو، هر كسي گام به سراي آخرت بلكه حتي گام در بخش مقدماتي آن يعني برزخ بگذارد به او فرصت بازگشت داده نمي شود و در آخرت نيز كه ريشه و پنبه دنيا زده مي شود و چيزي از دنيا باقي و برقرار نمي ماند و به حكم »يوم تبدل الارض غيرالارض والسموات؛ زماني كه زمين و آسمان تبدل مي يابد«، در آن زمان اگر كسي بخواهد بازگردد تا كشتي ديگر بكارد، نداي كلا )هرگز( مي شنود و در پاسخ »ارجعوني لعلي اعمل صالحا« نفي ابدي به او داده مي شود؛ زيرا پرونده دنيا در آخرت به كلي بسته مي شود و چيزي به عنوان دنيا جز سابقه اي از وجود آخرتي آن باقي و برقرار نمي ماند.
 بر اين اساس هر كسي اگر مي خواهد به فرجام خوشي برسد و پرونده اعمال وي را در دست راست بگذارند و يا بي حساب و كتاب چون سابقون وارد بهشت شود مي بايست دنياي خويش را آباد كند. از اين رو گفته اند آبادي حقيقي دنيا چيزي جز آباداني واقعي و حقيقي آخرت نيست. انسان براي اين كه عاقبت به خير شود بايد شاكله وجودي خويش را از همان آغاز به درستي بسازد.
 كسي كه به همه احكام و آموزه هاي اسلامي به شكل كامل و مطلق عمل كند و به قول آيت الله بهجت به تمامي توضيح المسائل پاي بند باشد، اميد آن مي رود كه انسان كاملي شود كه در مقام قرب الفرايض نشسته و به همه هستي ربوبيت مي كند. چنين شخصي چون به حكم »موتوا قبل ان تموتوا« و »زنوا قبل ان توزنوا« و »حاسبوا قبل ان تحاسبوا« عمل كرده، در همين دنيا اهل بصيرت و مكاشفه وجود و معرفتي نسبت به آخرت است به اين معنا كه هم آخرت و همه هستي را به احاطه عملي مي داند و چيزي به عنوان علم غيب و يا عالم غيب براي او معنا و مفهومي ندارد و هم خود در همه حضرات و عوالم هستي سير مي كند و در همه آن عوالم و نشآت حضور وجودي دارد و هيچ عالمي نسبت به او در بسته نيست. او كسي است كه در طول عمر خويش هر روز در شامگاه بر محاسبه نفس مي نشست و يكايك اعضا و جوارح خويش را بازخواست مي كرد و پيش از آن كه روز قيامتي برسد تا دهان ها مهر شود و اعضاي بدن او بازخواست شوند، خود به بازخواست تك تك اعضا مي پردازد. آن گاه بر ترازوي عمل مي رود و وزن كشي مي كند تا ببيند كه در اين يك روز، سبك شده و خفّت موازينه رخ داده و يا اين كه سنگين شده و ثقلت موازينه تحقق يافته است و از نظر وجودي سنگين تر و پربارتر شده است. اين كه شبانه روز به محاسبه نفس مشغول و به وزن كشي مي پردازد تا اشكالات خويش را برطرف كند و براساس موازين الهي و معيارهاي خداوندي وزن كشي مي كند، به مقامي مي رسد كه پيش از مرگ ناخواسته و طبيعي، خود را به مرگ اختياري مي ميراند. در اين مرگ اختياري است كه كشف و شهود معرفتي براي او رخ مي نمايد و روز به روز كه وزن و اعتبارش افزوده مي شود كشف و شهود وجودي رخ مي دهد و سير عوالم و حضرات مي كند.
 اين گونه است كه پيش از مرگ، از آخرت و آخرتيان خبر مي يابد و خود جزئي از اهل آخرت مي شود. نفير و شيون دوزخيان را مي شنود و با اهل بهشت و بهشتيان از حور و جن و غلمان محشور مي باشد و از ميوه هاي بهشتي بهره مند مي شود.
 اين همه زماني رخ مي دهد كه انسان به معناي واقعي كلمه اهل تقوا و مغفرت باشد؛ يعني راهي را برود كه پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم( و امامان معصوم)عليهم السلام( رفته اند كه راه كمالي و به تعبير قرآن، اسوه كامله است. از اين راه انسانهاي بسياري رفته اند كه از جمله آنها يكي را در اين جا از اصول كافي بيان مي كنيم.
 مرحوم كليني در اصول كافي، داستان زيدبن حارثه را چنين نقل نموده- گرچه اسم زيد را بيان نكرده- رسول اكرم)صلى الله عليه وآله وسلم( بعد ازنماز صبح جواني را كه در حال چرت زدن، با رنگ زرد، چشم هاي گود رفته و بدن لاغر و نحيف بود مشاهده كرد و فرمود: چگونه صبح كردي؟
 عرض كرد: صبح كردم در حالي كه به يقين رسيده ام.
 حضرت خوشش آمد. فرمود: هر چيزي حقيقتي دارد، حقيقت يقين تو چيست؟
 عرض كرد: يقينم موجب نگراني و ترسم و سبب شب زنده داري و تشنگي روزم شده است. )يعني روزها روزه ام( به اين سبب دل از دنيا و هرچه در آن است بريده ام؛ گويا عرش الهي را مي بينم كه براي حساب آماده شده است و مردم همه براي آن محشور شده اند و من هم يكي از آنان هستم؛ گويا نگاه به اهل بهشت مي كنم كه در ناز و نعمت اند و با صميمت تكيه بر تخت هاي بهشتي زده اند و اهل آتش را مي بينم كه در عذاب گرفتارند و گويا الان صداي غرش آتش در گوشم صدا مي كند.
 حضرت فرمود: هذا عبد نوّر الله قلبه بالايمان؛ اين بنده اي است كه خدا دلش را به نور ايمان منور كرده است. به او فرمود: آفرين، بر همين حال باش.
 عرض كرد: يا رسول الله دعا كنيد شهادت روزي ام شود. و حضرت دعا فرمود. طولي نكشيد كه در يكي از غزوات دهمين نفر بود كه شهيد شد.
 كوتاه سخن آنكه كسي كه آرزوي عاقبت بخيري و با فرجام خوش رفتن از اين دنيا را دارد بايستي تقوا را در همه ابعاد و شرايط آن در زندگي عملي خود پياده كند و تقوا چيزي نيست جز عمل به آموزه هاي ديني و قرآني و در يك كلام عمل به واجبات و پرهيز از محرمات و البته تقواي الهي به توكل و تسليم و تفويض امر الي الله كامل مي شود و قرآن همه چيز را در گرو ايمان درست و عمل صالح مي داند كه تقواي الهي بخشي از اين مجموعه كلان است.
 با همه اين اوصاف شخص بايد همواره به درگاه خداوند دعا و زاري كند كه او را از غرور و امتحان و بلاهاي مختلف نجات داده و عاقبت او را ختم بخير كند. به عبارت ديگر هر چند ما موظفيم تقوا را در همه مراحل و ابعاد زندگي مراعات كنيم و خود را پاك و مبرا از دلبستگي هاي دنيوي، آماده رفتن به جهان آخرت كنيم اما با اين همه نبايد خويشتن را بي نياز از التماس و درخواست به درگاه خداوندي براي عاقبت بخيري بدانيم و بايد همواره ختم بخيري را از آن يگانه هستي مسألت كنيم.
 
                                                              خوش فرجامي، دغدغه بشري

 يكي از دغدغه هاي هر كسي در هر كاري دست يابي به فرجام خير و نيك است. هر بازرگاني بلكه هر شخصي كه به سوي مقصود و مقصدي از ماديات و يا معنويات حركت كند مي كوشد آن را به تمام و كمال به دست آورد. از اين رو مي توان گفت كه فرجام خوش كارها و امور تنها اختصاص به مومنان ندارد، بلكه هر شخصي مي كوشد تا در هدف خويش به كمال و فرجام خوشي دست يابد.
 البته دغدغه مومنان، از همگان بيش تر و تاكيد آنان بر دست يابي به فرجام خوش و سرانجامي نيك، فزون تر از ديگران است.
 شايد بارها از خود و يا از ديگران شنيده ايد كه در هنگام دعا اين عبارت را زمزمه مي كنند: اللهم و فقنا لما تحب و ترضي و اجعل عواقب امورنا خيرا؛ خداوندا! ما را به آنچه كه خشنودي و دوستي تو در آن است موفق كن و سرانجام كارهاي ما را خيرگردان.
 حجت الاسلام قرائتي در يكي از برنامه هاي تلويزيوني خود نقل مي كرد كه در سالهاي گذشته در صحن امام رضا )عليه السلام( در سه زمان متفاوت سه تن از علما و مراجع بزرگ را ملاقات كردم و جداگانه از آنان يك سوال پرسيدم و آن اينكه اگر خداوند حق يك دعاي مستجاب به شما بدهد آن دعا چه خواهد بود؟ و آن سه بزرگوار تاكيد كردند كه از خداوند عاقبت بخيري خواهيم خواست.
 پرسش اين گفتار اين است كه چرا عاقبت به خيري اين اندازه مهم و اساسي است كه تكيه گاه دعا و نيايش بزرگان و همگان است و اگر شخص تنها حق داشته باشد يك خواسته از خداي خويش داشته باشد عاقبت به خيري را به عنوان تنها خواسته خويش بر مي شمارد. شگفت اين كه بسياري از كساني كه اهل مقامات و كرامات هستند و درعاقبت به خيري ايشان از منظر ديگران شك و ترديدي نيست، اين دعا را همواره بر زبان دارند و آن را از خدا طلب مي كنند
                                          بزرگان در خطر عظيم

 در روايت درباره اين خطر آمده است: الناس كلهم هالكون الا العالمون و العالمون كلهم هالكون الا العاملون و العاملون كلهم هالكون الا المخلصون و المخلصون علي خطر عظيم.
 اين حديث مراتب رشد انسان را در عبوديت نشان مي دهد و انتظاراتي را كه از فرد متناسب با مرحله عبوديت او وجود دارد، بيان مي دارد.
 در اين روايت مخلصان در عالي ترين مراتب معنوي و مقامات كمالي انساني نشسته اند ولي ترس از اين كه عاقبت به خير نشوند در ايشان قوي است. از اين رو از عنوان خطر عظيم سخن به ميان مي آيد؛ زيرا در گزارش هاي قرآني بسياري آمده است كه كساني در عالي ترين مقامات سقوط و هبوط كرده اند. از جمله اين افراد مي توان به سه نفر به شكل خاص اشاره كرد. قرآن در داستان ابليس و سامري و بلعم باعورا به اين خطر عظيم اشاره مي كند.
 يكي از داستان هاي معروف در مسئله عاقبت به خيري سرگذشت شيخ صنعان است. سرگذشت شيخ صنعان براي اولين بار در ادبيات ايران در منطق الطير شيخ فريدالدين عطار نيشابوري آمده كه طويل ترين و دل آويزترين داستاني است كه در آن كتاب سروده شده است. قهرمان آن داستان، پيري است فرتوت به نام شيخ صنعان كه پس از سال ها عبادت و تقوي و پنجاه سال اعتكاف در كعبه و رسيدن به مقام كشف و شهود و داشتن چهارصد مريد سالك، شبي در خواب مي بيند بتي را در ديار روم سجده مي كند:
 شيخ صنعان براي درك تعبير آن با مريدان به سوي روم رفت و اتفاقا به دختري مسيحي دل بست و از شريعت و طريقت گسست و به جاي خانه كعبه، اين بار معتكف كوي يار شد.
 پند مريدان سودي نبخشيد و شيخ را به حال خود رها ساختند. دختر از حال شيخ آگاه شد و چون ناله ها و زاري هاي او بشنيد به او گفت كه اگر در عشق استواري، بايد چهار كار اختيار كني:
 - سجده بر بت آري - قرآن بسوزي - خمر بنوشي - ديده از ايمان بدوزي.
 شيخ، خمر بنوشيد و از سرمستي آن، سه كار ديگر نيز بكرد و زنار بست و به دير نشست. جمله ياران از وي روي گردان شده و بازگشتند و شيخ چون چيزي نداشت ناچار شد براي كابين دختر مدت يك سال خوك باني كند.
 شيخ در عشق دختر، رسواي عالم شد، يكي از مريدان وي در هنگام رفتن او به ديار روم غايب بود، چون بازآمد و از ماجراي او آگاه شد ديگر مريدان را ملامت كرد كه چرا شيخ خود را در روم تنها گذاشتيد، اين رسم حق شناسي و وفاداري نيست و به اصرار او مريدان بسوي روم آمدند و همه، چهل شبانه روز معتكف بنشستند و بناله و زاري پرداختند تا خداوند دري از رحمت بگشايد و بر حال شيخ ببخشايد و او را از اين گمراهي برهاند.
 پس از چهل شب آن مريد پاكباز، محمد مصطفي)صلى الله عليه وآله وسلم( را بخواب ديد كه فرمود: از ديرگاه غباري بس سياه در ميان شيخ و حق بود و من آن غبار ظلمت را به شبنم شفاعت فرونشاندم، مريد نيك نفس پس از بيداري نزد شيخ رفت تا خواب و تعبير آن را به شيخ بازگو كند ولي در اين وقت بود كه حجاب ضلالت از برابر شيخ به يك سو رفت و دگر باره نور معرفت جايگزين آن شد.
 در اين داستان دختر مسيحي بعد از آن، در اثر خوابي كه ديد مسلمان شد و شيخ، اسلام را بر وي عرضه نمود، پس از مسلمان شدن، دختر از گناه پاك شده بلافاصله جان به جان آفرين تسليم كرد.
 اينكه شيخ صنعان كهِ بود و آثار وجودي آن افسانه اي يا حقيقي است، موضوعي است كه درباره آن سخن ها گفته اند و حتي اشاره به آنها هم از حوصله اين مختصر خارج است.
 هدف شيخ عطار از داستان شيخ صنعان، بيان مقاصد اخلاقي و عرفاني است.
 در طول تاريخ داستان‏هاى زيادهست كه عده‏ اى خوش عمل و خوش ظاهر حتى اسم اعظم دان بودند و بدعاقبت دنيا را ترك كردند.
                                       
                                                       سامري گمراه گر

 از انسان ها نيز دو نفر به عنوان كساني كه با سير و سلوك معنوي به مقامات عالي رسيده اند در قرآن سخن به ميان آمده است. يكي از آن دو سامري است. قرآن بيان مي كند كه حضرت موسي)عليه السلام( براي دريافت كتاب و شريعت به مدت 30 روز به سوي كوه طور مي رود. موسي)عليه السلام(، هارون)عليه السلام( برادرش را در ميان قوم به جانشيني گذاشت تا به فرمان او زندگي كنند. به فرمان خدا وعده 30 روزه او به مدت 40 روز طول كشيد كه در آيات قرآني به عنوان »اتممناه بعشر« از آن سخن گفته شده. در اين هنگام سامري، بني اسرائيل را گرد خود آورد و گفت موسي با هفتاد تن از ميان شما بيرون رفته است و همه هلاك شدند. اكنون مي خواهم خداي موسي را به شما بنمايانم. وي كه در مراتب سير و سلوك به مقامي دست يافته بود كه مي توانست جبرئيل را يا آثار او را ببيند با بهره گيري از علم بصيرت خويش خاكي را از اثر رسول )جبرئيل( برمي گيرد و با طلاجات و زيور قوم، گوساله اي زرين مي سازد و از آن با خاك، بانگي برمي آورد و مي گويد كه اين خداي مجسم موسي)عليه السلام( است.
 بدين ترتيب براثر علم و دانش خويش مردم به گمراهي مي افتند و به سبب تأخير حضرت موسي)عليه السلام( كه براي امتحان و آزمون قوم بوده است آنان اين گونه به گمراهي دچار مي شوند.
 سامري درباره توانمندي و اهل بصيرت بودن خويش مي گويد: »به چيزي كه  ديگران  به آن پي نبردند، پي بردم و به قدر مشتي از رد پاي فرستاده  ]خدا، يعني جبرئيل  [برداشتم و آن را در پيكر  ]گوساله  [انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكاري كرد.« )طه آيه96)
 سامري پس از آن كه مورد سرزنش حضرت)عليه السلام( قرار مي گيرد و گوساله وي سوخته و به باد داده مي شود به نفرين موسوي گرفتار شده و از مردم مي گريزد و به بيابان مي رود و همواره مي گفت از من دور شويد. )طه آيه97)
                        
                                           بلعم باعورا، عبرت آيندگان

 داستان ديگري كه بيانگر در خطر بودن صاحب مقامات معنوي و اهل بصيرت مي باشد داستان بلعم باعورا است كه در آيه 176 سوره اعراف به آن اشاره شده است. خداوند درباره بلعم باعورا از اهل بصيرت عصر حضرت موسي)عليه السلام( و جريانش مشهور است كه به جنگ موسي)عليه السلام( به همراه فرعون رفت مي فرمايد: و اگر مي خواستيم، قدر او را به وسيله آن  ]آيات  [بالا مي برديم، اما او به زمين  ]دنيا  [گراييد و از هواي نفس خود پيروي كرد. از اين رو داستانش چون داستان سگ است  ]كه  [اگر بر آن حمله ور شوي زبان از كام برآورد و اگر آن را رها كني  ]باز هم  [زبان از كام برآورد. اين، مثل آن گروهي است كه آيات ما را تكذيب كردند. پس اين داستان را  ]براي آنان  [حكايت كن، شايد كه آنان بينديشند.
 درباره بلعم باعورا گفته اند: وي معاصر حضرت موسي)عليه السلام( بود و با تلاش بسيار به مقامي والا ازنظر معنوي دست يافت چنان كه امام رضا)عليه السلام( مي فرمايد: بلعم باعورا اسم اعظم الهي را مي دانست و دعايش مستجاب بود؛ ولي روي به دستگاه فرعون نهاد و عالم دربار شد. چون فرعون- موسي و مؤمنان را تعقيب كردو آنان گريختند، فرعون از بلعم خواست كه دعا كند موسي و يارانش به چنگ او افتند.
 بلعم به خواسته فرعون تن داد و بر الاغ خويش نشست تا برود و موسي را نفرين كند. الاغ از حركت سرباز زد و به زبان درآمد و گفت: تو توقع داري كه من تو را ببرم تا بر پيامبر خدا نفرين كني؟!
 بلعم الاغ را آنقدر زد تا جان سپرد. در اين هنگام اسم اعظم نيز از خاطرش رفت.
 بنابراين اگر مي شنويم كه »بلعم« داراي اين اسم اعظم بود و آن را از دست داد، مفهومش اين است كه براثر خودسازي، ايمان، آگاهي و پرهيزگاري به چنان مرحله اي از تكامل معنوي رسيده بود كه دعايش نزد خدا رد نمي شد، ولي براثر لغزش ها- كه آدمي از آن ها مصون نيست- هواپرستي و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوت هاي زمان، آن روحيه را از دست داد و از آن مرحله سقوط كرد.
 اين ها نمونه هاي تاريخي از كساني است كه به مقامات عالي معنوي رسيده بودند ولي به سبب غرور و تكبر و پيروي از هوا و هوس هاي نفساني و يا دست يابي به مقام رهبري مردم و ملت )سامري( خود را به هلاكت افكندند.
 در بعض روايت او بعد از وفات حضرت موسى عليه السلام به خاطر زنى كه از لشكريان دشمن هارون برادر آن حضرت بود درميان دو لشكر بالاى تلى رفت و براى نفرين دهن باز كرد ولى خداوند اسم اعظم را ازياد او برد وزن هم قسمتش نشد و خسرالدنياوالاخرة شد در سوره اعراف دربيان جريان او مى‏فرمايد:فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكلْبِ إِن تحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَث أَوْ تَترُكهُ يَلْهَث ذَّلِك مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا فَاقْصصِ الْقَصص لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‏اعراف 176 مثل او همچون سگ )هار( است كه اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را برون مى‏آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همين كار را مى‏كند؛ )گويى چنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمى‏شود! )اين مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ اين داستانها را )براى آنها( بازگو كن، شايد بينديشند )و بيدار شوند(!
 فرآن كريم اين بدعاقبت را به سگ تشبيه ميكند، با اينكه در خود قرآن فرموده است ولاتنابزوا بالالقاب به همديگر لقب زشت پرتاب نكنيد اما در مورد اين بد عاقبت در پستى به جائى تنزل يافت كه به سگ نجس العين تشبيه مى‏ كند.
 ياكسانى كه با پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و اميرمؤمنان عليه السلام زانو به زانو نشسته بودند و مدتها در خدمتشان بودند و در نهايت، ملعون از دنيا رفتند مانند شمر كه در جنگ صفين از لشكريان اميرمؤمنان عليه السلام بود و امثال شيوخ نهروان و جنگ جمل و صفين برپا كنندگان كه ذكر آنها به طول مى‏انجامد.
 يا اساسا خود شيطان مگر شخصيت و مقام عرفانى كمى داشت كه در نهاين كارش به كجا انجاميد.
                                                  سقوط ابليس
 ابليس جني از جنيان بوده است كه به سبب عبادت هزاران ساله خويش به مقامات عالي مي رسد. وي كه همانند انسان از اهل اختيار بوده و مي توانست هر يكى از راه رشد و گمراهي را برگزيند. وي سال هاي طولاني با انتخاب عبادت و قرار گرفتن در سير و سلوك معنوي به جايي مي رسد كه از همه مقامات برتر مي رود تا جايي كه در مقام فرشتگان درمي آيد و با ايشان به عبادت خداوند مي پردازد. هر چند كه قرآن مراتب كمالي وي را درحد فرشتگان مي شمارد ولي به خوبي معلوم مي شود كه وي در مقام فرشتگان عالين چون جبرئيل و اسرافيل و مكائيل و عزرائيل وارد نمي شود و از مقام روح عظيم بسيار دور است ولي در مقام فرشتگان غيرعالين قرار مي گيرد.
 اما اين بنده خداوندي به سبب گرفتاري به غرور و تكبر، از همه مقامات معنوي سقوط مي كند و در آزموني كه عبارت از سجده به آدم بود، از آن سر باز مي زند و كفر خويش را آشكار مي كند.
 در داستان ابليس كه در سوره هاي مختلف به تفصيل گزارش شده اين نكته مورد توجه و تأكيد است كه رسيدن به مقام، وي را به گونه اي فريفت كه مي فرمايد: انا خير منه؛ من بهتر از آدم هستم.
 اين تفكر و غرور و خودبزرگ بيني در سايه عبادت و دست يابي به مقامات معنوي بوده است كه موجب تباهي و نابودي وي مي شود.
 
  و گروه ديگر نيز برعكس اينها بدكاره و بد عمل بودند ولى درنهايت، عاقبت بخير از دنيا رفتند، چنين انسان هائي همواره دغدغه كمال جويي دارند و دمي از رسيدن به آن آرام نمي نشينند. اين همان چيزي است كه خداوند به شكل حركت و تلاش بي پايان بشر براي ملاقات به خداوند از آن ياد مي كند. به اين معنا كه مي فرمايد: يا ايهاالانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه؛ اي انسان تو در تلاش و كوشش سخت و بي پاياني هستي تا به ملاقات پروردگار خويش برسي. )انشقاق/ 6)
                                          همه در معرض خطرند

 در روايت است كه هر چه انسان از نظر مقامات معنوي بالاتر مي رود خطر و ابتلا و امتحان، بيش تر و سخت تر است. به اين معنا كه شخص با گفتن شهادتين در جاده امتحان و آزمون قرار مي گيرد تا دانسته شود كه چه كسي احسن عملا و نيكوكارتر و صادق تر در ايمان است.
 بزرگان در كتب عرفاني اسلامي، حجاب علم را سخت تر دانسته اند زيرا دانش كه نور است مي تواند خود حجاب نوري شود كه شخص را از خدا در پرده نگه دارد.
 انسان تا در جهان است همواره در خطر است و كسي نمي تواند خود را از خطر گمراهي دروني و بيروني و وسوسه هاي شيطاني و هواهاي نفساني در امان داند؛ زيرا براي هر كسي دامي مناسب گسترده است. شايد داستان شيخ اعظم انصاري صاحب كتاب مكاسب را شنيده ايد: يكي از شاگردان مرحوم شيخ انصاري مي گويد: زماني كه در نجف در محضر شيخ به تحصيل علوم اسلامي اشتغال داشتم يك شب شيطان را در خواب ديدم كه بندها و طنابهاي متعددي در دست داشت.
 از شيطان پرسيدم: اين بندها براي چيست؟ پاسخ داد: اينها را به گردن مردم مي افكنم و آنها را به سوي خويش مي كشانم و به دام مي اندازم. روز گذشته يكي از اين طنابهاي محكم را به گردن شيخ مرتضي انصاري انداختم و او را از اتاقش تا اواسط كوچه اي كه منزل شيخ در آنجا قرار دارد كشيدم ولي افسوس كه عليرغم تلاشهاي زيادم شيخ از قيد رها شد و رفت.
 وقتي از خواب بيدار شدم در تعبير آن به فكر فرو رفتم. پيش خود گفتم: خوب است تعبير اين رؤيا را از خود شيخ بپرسم. از اين رو به محضر معظم له مشرف شده و ماجراي خواب خود را تعريف كردم.
 شيخ فرمود: آن ملعون )شيطان( ديروز مي خواست مرا فريب دهد ولي به لطف پروردگار از دامش گريختم.
 جريان از اين قرار بود كه ديروز من پولي نداشتم و اتفاقاً چيزي در منزل لازم شد كه بايد آنرا تهيه مي كردم. با خود گفتم: يك ريال از مال امام زمان)عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف.( در نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش فرا نرسيده است. آنرا به عنوان قرض برمي دارم و انشاء الله بعداً ادا مي كنم. يك ريال را برداشتم و از منزل خارج شدم. همين كه خواستم جنس مورد احتياج را خريداري كنم با خود گفتم: از كجا معلوم كه من بتوانم اين قرض را بعداً ادا كنم؟
 در همين انديشه و ترديد بودم كه ناگهان تصميم قطعي گرفته و از خريد آن جنس صرف نظر نمودم و به منزل بازگشتم و آن يك ريال را سرجاي خود گذاشتم.
 يا مانند آن معمر ششصد ساله زمان حضرت موسى عليه السلام كه با شرك زندگى كرد و در گوشه افتاده بود، روزى حضرت موسى از كنارش مى‏گذشت گفت: اى موسى مى‏گويند خدائى هست و تو با او صحبت مى‏كنى؟!، فرمود: بلى، گفت: به آن خدايت بگو من عارم مى‏آيد تو خداى من شوى و به من هم روزى نده رزق تورا نمى‏خواهم.
 حضرت پس از مناجات خجالت كشيد سفارش او را برساند، خطاب آمد اى موسى سفارش امانت است چرا سفارش بنده مرا به من نمى‏رسانى!.
 سفارش را به عرض رسانيد فرمود: به او بگو اگر براى تو ننگ است من خداى تو شوم من عارم نيست تو بنده من شوى و اگر رزق مرا نمى‏خواهى من روزيت را تادم مرگ خواهم داد!.
 حضرت برگشت و آن پير پرسيد اى موسى سفارش مرا رساندى؟ فرمود: بلى، خدايت چه گفت، فرمود جواب خداى من اين بود.
 پيرمرد به فكر فرورفت و گفت: اى موسى خداى تو مهربان است من به رسالت تو و خدائى او شهادت مى‏دهم، شهادتين گفت، و همان جا هم جان داد و ازدنيا رفت، نه نمازى خواند و نه روزه‏اى گرفت و.و. ولى عاقبت بخير از دنيا رفت،
 ابوسعيد ابوالخير روزي به مسجدي وارد شد كه براي مردم سخنراني كند در اين هنگام شخصي براي اين كه، امكان نشستن همه مردم در مسجد فراهم شود از مردم خواست بلند شوند و يك قدم به جلوتر بروند كه در اين هنگام، ابو سعيد از منبر پايين آمد و گفت، حرف حق را همين مرد زد و ديگر نيازي به موعظه نيست، چون بايد بلند شد و يك قدم به جلو حركت كرد تا روز به روز به خدا نزديك تر شويم.

                                   جهانگيرخان قشقايي و تحول دروني او

  آيت الله جهانگيرخان قشقايي، استاد بسياري از مراجع تقليد از جمله آيت الله بروجردي)ره(، آيت الله سيدجمال گلپايگاني)ره(، آيت الله نجفي قوچاني)ره(، آيت الله غلامرضا يزدي)ره( و آيت الله ميرزا رحيم ارباب بودند كه تا حدود چهل سالگي تار ميزد، روزي براي تعمير تار به اصفهان آمد و از پيرمردي آدرس تعمير گر تار را پرسيد آن پيرمرد نيز آدرس را داد و در آخر گفت: گاهي انسان نيز به تعمير نياز دارد كه اين جمله تحول شگرفي در وجود ايشان ايجاد كرد و در همان موقع به مدرسه علميه ملا عبدالله يزدي رفت و از عرفا و فلاسفه با عظمت شد.
 داستان امام موسي كاظم)عليه السلام( و بشر حافي، معروف است، گاهي اوقات يك نصيحت و حرف معني دار مي تواند مسير زندگي افراد را عوض كند و ما نيز بايد عادت كنيم، هر هفته يك نصيحت و موعظه گوش كنيم.
 يا جوان نصرانى كه در كربلا براى بريدن سر امام حسين عليه السلام وارد گودى قتگاه شد و باديدن امام عليه السلام نور سعادت بردلش تابيد و شهادتين گفت و برگشت و باكوفيان جنگيد و شهيد شد و جزء شهداى كربلا قرار گرفت.
 يا آن زن بدكاره كه همسايه حسينيه خانم عزادار حضرت سيدالشّهداء عليه السلام بود روزى مى‏بيند آن خانم را خواب برده و هنوز هيزم چائى عزاداران را روشن نكرده و مى‏آيد هيزم‏ها را روشن مى‏كند و فوت مى‏كند كه زود آتش بگيرد، در اثر دود هيزم، اشك از چشمش جارى مى‏شود و چائى را دم مى‏كند و برميگردد و مى‏خوابد در خواب مى‏بيند قيامت برپا شده و همه درپاى حسابند و اين خانم بدكاره هم محكوم به جهنم مى‏شود، يك وقت مى‏بيند آقائى سر رسيد و فرمود: اورا برگردانيد به سوى بهشت!!. مأمورين عرض كردند آقا اين زن بدكاره است، فرمود: مى‏دانم ولى او موقع آماده كردن چائى عزاداران من، اشك از چشمش جارى شده و من از خدا خواستم كه اورا ببخشد، ناگاه آن زن از خواب بيدار شده خود را به عزاخانه مى‏رساند و گريه كنان خوابش را نقل مى‏كند و از كارهاى زشتش توبه كرده و عاقبت بخير مى‏شود.

                                   يا آن كدخداكريم نيارى

 هم محل و هم روستائى مقدس اردبيلى قدس سرّه در روزهائى كه مرحوم مقدس اردبيلى در زادگاهش بوده كدخدا كريم ازدنيا مى‏رود از بس كه بد عمل بوده كسى به نماز ميت او حاضر نمى‏شود و از مقدس دعوت مى‏كنند كه نماز ميت او را بخواند، او هم نمى پذيرد و مى‏گويد: آخر من در نماز او چگونه شهادت دهم كه خدايا ما جزخير و خوبى از او سراغ نداريم، درحالى كه او برعكس اين كارهاست.
 شب مى‏ خوابد و در خواب به او دستور مى‏ دهند فردا برو به كدخدا كريم نماز ميت بخوان، مقدس اردبيلى از خواب بيدار مى‏ شود و با تعجب به خانه او مى‏آيد و از زن كدخدا مى‏پرسد اين مرد درخفا و پنهانى چه عمل خوبى داشت؟!.
 جواب داد من كه زنشم او در پنهان و آشكار عمل نيكى نداشت، فرمود: باز فكر كن گفت: به خدا هيچ عمل خوبى از او سراغ ندارم و هنگام جان دادن او،
  از خويش و اقوام و بيگانه هم كسى بالاى سرش حاضر نشد حتى من كه زن اوبودم دم درِ خانه نشستم و از او رو برگرداندم او كه اين رفتار من و اقوامش را ديد، لحاف از سرش كنار زد و رو به آسمان نمود و اين جمله را گفت: ياكريم بخشيدن مانند مقدس اردبيلى برايت افتخار ندارد آنها در سايه عمل خود بخشيده مى‏شوند ولى برايت اين افتخار دارد كدخدا كريم را ببخشى، اين را گفت، و جان داد!. مقدس فرمود: با يك كلمه هدف را زده )و خودش را نجات داده است( من مأمورم براى او نماز ميت بخوانم، مردم روستاى نيار را فرا خواند و باهم به قبر كدخدا كريم نماز خواندند.
 حضرت ابراهيم عليه السلام بدون مهمان، غذا نمى‏ خورد، روزى برايش مهمان نيامد گرسنه ماند و خود بلند شد و پى مهمان گشت و پير مردى را ديد و او را دعوت نمود با او غذا بخورد، در طول راه از صحبت‏هاى او فهميد كه مشرك است و با او نمى‏تواند هم سفره شود و عذرش را خواست، پير مرد كه از او جدا شد از طرف خداى مهربان، خطاب رسيد اى ابراهيم چرا آن بنده مرا دل شكسته برگرداندى ؟! عرض كرد خدايا مشرك بود، فرمود: او بنده من است ياتو، خدايا بنده تواست. آيا به من شرك قرار مى‏ دهد يا به تو؟! خدايا به تو. آيا روزى اورا من مى‏دهم ياتو ؟! خدايا تو. فرمود: بنده من و به من نافرمانى كرده و هفتادسال رزق او را مى‏دهم، حتى يك وعده غذاى اورا نبريده ام ولى يك وعده غذايش را به تو حواله داديم و اورا رنجانيدى!!!.
 حضرت ابراهيم پشت سر او دويد و دعوت كرد باهم غذا بخورند، پير گفت اى ابراهيم خودت مرا دعوت كردى و برگرداندى، دوباره براى چه آمده‏اى ؟! فرمود:
 خداوند به خاطر تو مرا توبيخ نمود، ماجرا را شرح داد، پير گفت: اى ابراهيم خداى تو چقدر مهربان است من به او ايمان آوردم اما غذاى بامنت تورا نمى‏خورم،
 غذاى كسى را مى‏خورم كه هيچ منتى به سر نمى گذارد.
 در زمان حضرت موسى عليه السلام عابدى با فريب شيطان به درِ زن زناكارى آمد و درخواست نمود كه با او همبستر شود!. زن باديدن قيافه عابد، فهميد اهل آن كار نيست و اورا از زنا نهى كرد و برگرداند و زن همانشب وفات نمود به حضرت موسى عليه السلام خطاب رسيد برود نماز ميت اورا بخواند، عرض كرد خدايا آن زن در زنا مشهور است ؟! فرمود: چون او يكى از بندگان مرا از زنا باز داشت، من هم اورا بخشيدم.
 حرّ بن يزيد رياحى اولش چه و كه بود و آخرش بكجا رسيد يا وهب بن عبدالله كلبى كه جزء شهداى كربلا قرار گرفتند، و.و.
                                            وهب بن عبداللّه كلبى

 يكى از مسيحيان بود با مادر وزنش به كربلا آمده و بادست مبارك امام حسين عليه السلام مسلمان شد در روز عاشورا مادر اورا صدا زد و گفت: پسرم من ازتو راضى نمى‏شوم تا مانند شهداء كه شهيد شدند، بخون خودت آغشته شوى! او به ميدان رفت و جنگيد و بيست نفر از لشكريات ابن سعد را به هلاكت رسانيد و آغشته به خون خود شد.
 به خيمه‏ها آمد ديد مادر در بالاى تل مراقب اوست، گفت: أرضيتِ عنّى يا أمّاه مادر ازمن راضى شدى ؟! گفت: نه پسرم مگر اين كه مانند شهداء شهيد شوى، گفت: پس به من اجازه بده  بروم با زنم خدا حافظى كنم، گفت برو اما به گريه وزارى او اعتنا نكن كه ترا از سعادت دنيا و آخرت محروم نمايد، پسرم امروز فرصتى است كه به دستت آمده، فرصت را از دست نده و غفلت نكن، به خيمه خانمش آمد كه چند روز بيشتر نبود عروسى كرده بودند، مادر آمد درِ چادر ايستاد كه اگر دير كرد صدايش كند و بيرون آورد.
  وهب با خانمش بيرون آمدند و گفت: مادر اين خانم مى‏گويد من در محضر امام حسين‏عليه السلام با تو حرفها دارم، آمدند محضر امام عرض كرد آقا اين صاحب من است و چند روز بيشتر نيست به خانه او آمده ام و آرزوها داشتم ولى حال كه او به ميدان مى‏رود تمام آمال و آرزوهايم نابود مى‏گردد با او شرطى دارم تا از او دست بردارم و آن اين كه او شهيد مى‏شود و خداوند حوريان بهشتى را به او خواهد داد آنها را كه ديد مرا در قيامت فراموش نكند!.
 وهب گفت: قبول كردم، خانمش گفت: آقا باتو هم سخنى دارم آقا مى‏دانيد كه من و مادر شوهرم، سرپرستى غير از اين جوان نداريم شما هم شهيد مى‏شويد پس ما مى‏مانيم بى سرپر ست و سرگردان، آقا از شماهم خواهشى دارم، به خانم زينب سفارش مارا بكنيد كه بعد از شما، مارا از خودشان دور نكنند هر جا رفتند و يا هر مصيبتى ديدند ماهم با آنها باشيم و شريك شويم، اشك امام جارى شد و قول داد، خانم وهب گفت: حالا آزادى برو و جانت را فداى امام بكن.
 وهب رهسپار ميدان گشت و مشغول كارزار شد و زنش به ميدان آمد چون هردو دست وهب از تن جداشده بود، با دندانش پيرهن خانمش را مى‏كشيد كه به خيمه برگرداند ولى موفق نشد و رو به سوى امام گرفت و گفت: اقا شما دستور دهيد به خيمه بر گردد و او بادستور حضرت به خيمه برگشت وهب نيز  پس از جنگ و كشتن عده‏اى، به شهادت رسيد.
 مادر ستون خيمه را كشيد و به ميدان رفت، دونفر را كشته بود كه امام دستور داد برگردد در اسلام جنگ براى خانمها جايز نيست.
 اوبرگشت وخانم وهب رفت و خود را به جنازه وهب  رسانيد و سرش را به سينه او گذاشت و مى‏گريست، شمر پرسيد اين زن با اين جوان چه نسبتى دارد ؟! گفتند عروسش است، به غلامش دستور داد برو او را هم بكش!!، غلام عمود را به سر او فرود آورد و سردر سينه وهب به شهادت رسيد و خود نيز در دسته شهداء  قرار گرفت از وهب قول فراموش نشدنش رامى گرفت اماخود نيز از شهداى كربلاگرديد.
 اينها نمونه هائى از بدعاقبتان و ختم به خيران بيشمارى بود كه به عرضتان رسيد.
 خدايا به احترام مقربين درگاهت عاقبت ما را ختم بخير كن و ما را هم ببخش و
 بيامرز و ازگناهان ما درگذر اى بخشنده امثال كدخدا كريم‏ ها آمين يارب العالمين.