119 - لغو امتیازات طبقاتی
34 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان



 
                                                   و دعوت به تقوى بزرگترين ارزش انسانى
 
 صحبت ما پيرامون آيه 13 سوره مباركه حجرات و در باره تقوى است.
 تقوى از وقاية به معنى كوشش در حفظ و نگهدارى چيزى است ، و منظور در اين گونه موارد نگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى ، و متمركز ساختن نيروها در امورى است كه رضاى خدا در آن است .
 بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شده‏اند :
 1 - نگهدارى نفس از عذاب جاويدان از طريق تحصيل اعتقادات صحيح .
 2 - پرهيز از هر گونه گناه اعم از ترك واجب و فعل معصيت .
 3 - خويشتن دارى در برابر آنچه قلب آدمى را به خود مشغول مى ‏دارد و از حق منصرف مى‏كند ، و اين تقواى خواص بلكه خاص الخاص است .
 در آيات 11 و 12 ) سوره حجرات( روى سخن به مؤمنان بود ، و خطاب به صورت يا ايها الذين آمنوا و در ضمن آيات، مسائل متعددى را كه يك جامعه مؤمن را با خطر روبرو مى‏سازد بازگو كرد و از آن نهى فرمود .
 در حالى كه در آيه مورد صحبت مخاطب كل جامعه انسانى است و مهمترين مسئله را مطرح نموده و ماهيت تمام قبايل و نژاد و رنگ و زبان و.و. را به ميان كشيده و به روى امتيازات اين گونه، خط بطلان كشيده و به همه افتخارات از اين مسيرها را خاتمه داده و ضرب در × زده است.
  يأَيهَا النَّاس إِنَّا خَلَقْناكم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثى وَ جَعَلْناكمْ شعُوباًوَ قَبَائلَ لِتَعَارَفُو إِنَّ أَكرَمَكمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ(13)حجرات : 13 اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ )اينها ملاك امتياز نيست،( گرامى‏ ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!
 پس همه از يك پدر و يك مادر، به دنيا آمده‏اند، آن كس كه تقوا و خداشناسى اش بيشتر است ، باارزش‏تر و محترم‏تر است نه آن كه مال و منال و درجه و مقام اعتبارى دنيوى بيشتر دارد.
 در اين آيه مخاطب كل جامعه انسانى است و مهمترين اصلى را كه ضامن نظم و ثبات است بيان مى‏ كند ، و ميزان واقعى ارزشهاى انسانى را در برابر ارزشهاى كاذب و دروغين مشخص مى‏ سازد .
 منظور از آفرينش مردم از يك مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها به آدم و حوااست ، بنابر اين چون همه از ريشه واحدى هستند معنى ندارد كه از نظر نسب و قبيله بر يكديگر افتخار كنند ، و اگر خداوند براى هر قبيله و طائفه‏ اى ويژگيهائى آفريده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است ، چرا كه اين تفاوتها سبب شناسائى است ، و بدون شناسائى افراد ، نظم در جامعه انسانى حكمفرما نمى‏شود چرا كه هر گاه همه يكسان و شبيه يكديگر و همانند بودند ، هرج و مرج عظيمى سراسر جامعه انسانى را فرا مى‏ گرفت .
 در اين كه ميان شعوب ) جمع شعب بر وزن صعب ( به معنى گروه عظيمى از مردم و قبائل جمع قبيله چه تفاوتى است ؟ مفسران احتمالات مختلفى داده‏ اند ؟ جمعى گفته‏اند دايره شعوب گسترده‏تر از دايره قبائل است ، همانطور كه شعب امروز بر يك ملت اطلاق مى‏ شود .
 بعضى شعوب را اشاره به طوائف عجم و قبائل را اشاره به طوائف عرب مى‏ دانند : و بالاخره بعضى ديگر شعوب را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافيائى ، و قبائل را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمرده‏ اند .
 اين نظريه‏ها هركدام نوعى توضيح آيه است ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى‏ رسد .
 به هر حال قرآن مجيد بعد از آنكه بزرگترين مايه مباهات و مفاخره عصر جاهلى يعنى نسب و قبيله را از كار مى‏ اندازد ، به سراغ معيار واقعى ارزشى رفته مى‏افزايد : گرامى‏ ترين شما نزد خداوند باتقواترين شما است ( ان اكرمكم عند الله اتقيكم ) .
 به اين ترتيب قلم سرخ بر تمام امتيازات ظاهرى و مادى كشيده ، و اصالت و واقعيت را به مساله تقوا و پرهيزكارى و خدا ترسى مى‏ دهد ، و مى‏گويد: براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس او هيچ امتيازى جز تقوا مؤثر نيست .
 و از آنجا كه تقوا يك صفت روحانى و باطنى است كه قبل از هر چيز بايد در قلب و جان انسان مستقر شود ، و ممكن است مدعيان بسيار داشته باشد و متصفان كم ، در آخر آيه مى‏افزايد : خداوند دانا و آگاه است ) ان الله عليم خبير ( .
 پرهيزگاران را به خوبى مى‏ شناسد ، و از درجه تقوا و خلوص نيت و پاكى و صفاى آنها آگاه است ، آنها را بر طبق علم خود گرامى مى‏ دارد و پاداش مى‏دهد مدعيان دروغين را نيز مى‏شناسد و كيفر مى‏ دهد .
 در اين مورد به دو نكته توجه فرمائيد.
 1 - ارزشهاى صادق و راستين و ارزشهاى كاذب و دروغین.
 بدون شك هر انسانى فطرتا خواهان اين است كه موجود با ارزش و پر افتخارى باشد ، و به همين دليل با تمام وجودش براى كسب ارزشها تلاش مى‏كند .
 ولى شناخت معيار ارزش با تفاوت فرهنگها كاملا متفاوت است ، و گاه ارزشهاى كاذب جاى ارزشهاى راستين را مى‏ گيرد .
 گروهى ارزش واقعى خويش را در انتساب به قبيله معروف و معتبرى مى‏دانند ، و لذا براى تجليل مقام قبيله و طائفه خود دائما دست و پا مى‏كنند ، تا از طريق بزرگ كردن آن خود را به وسيله انتساب به آن بزرگ كنند .
 مخصوصا در ميان اقوام جاهلى افتخار به انساب و قبائل رائج ترين افتخار موهوم بود ، تا آنجا كه هر قبيله‏اى خود را قبيله برتر و هر نژادى خود را نژاد والاتر مى‏شمرد كه متاسفانه هنوز رسوبات و بقاياى آن در اعماق روح بسيارى از افراد و اقوام وجود دارد .
 گروه ديگرى مساله مال و ثروت و داشتن كاخ و قصر و خدم و حشم و امثال اين امور را نشانه ارزش مى‏ دانند ، و دائما براى آن تلاش مى‏كنند ، در حالى كه جمع ديگرى مقامات بلند اجتماعى و سياسى را معيار شخصيت مى‏شمرند .
 و به همين ترتيب هر گروهى در مسيرى گام برمى‏دارند و به ارزشى دل مى‏بندند و آنرا معيار مى‏ شمرند .
 اما از آنجا كه اين امور همه امورى است متزلزل و برون ذاتى و مادى و زودگذر يك آئين آسمانى همچون اسلام هرگز نمى‏تواند با آن موافقت كند ، لذا خط بطلان روى همه آنها كشيده ، و ارزش واقعى انسان را در صفات ذاتى او مخصوصا تقوا و پرهيزكارى و تعهد و پاكى او مى‏شمرد حتى براى موضوعات مهمى ، همچون علم و دانش ، اگر در مسير ايمان و تقوا و ارزشهاى اخلاقى ، قرار نگيرد اهميت قائل نيست .
 و عجيب است كه قرآن در محيطى ظهور كرد كه ارزش قبيله از همه ارزشها مهمتر محسوب مى‏شد ، اما اين بت ساختگى در هم شكست ، و انسانرا از اسارت خون و قبيله و رنگ و نژاد و مال و مقام و ثروت آزاد ساخت ، و او را براى يافتن خويش به درون جانش و صفات والايش رهبرى كرد ! جالب اينكه در شأن نزولهائى كه براى اين آيه ذكر شده نكاتى ديده مى‏ شود كه از عمق اين دستور اسلامى حكايت مى‏كند از جمله اينكه : بعد از فتح مكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد اذان بگويند ، بلال بر پشت بام كعبه رفت ، و اذان گفت ، بلال كه قبلا برده عتاب بن اسيد بود، گفت شكر مى‏كنم خدا را كه پدرم از دنيا رفت و چنين روزى را نديد ! و حارث بن هشام نيز گفت : آيا رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم غير از اين كلاغ سياه ! كسى را پيدا نكرد ؟ ! ) آيه فوق نازل شد و معيار ارزش واقعى را بيان كرد ( .
 بعضى ديگر گفته‏ اند : آيه هنگامى نازل شد كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم دستور داده بود دخترى به بعضى از موالى دهند ) موالى به بردگان آزاد شده ، يا به غير عرب مى‏گويند ( آنها تعجب كردند و گفتند : اى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آيا مى‏فرمائيد دخترانمان را به موالى دهيم ؟ ! ) آيه نازل شد و بر اين افكار خرافى خط بطلان كشيد ( .
 در حديثى مى‏ خوانيم : روزى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در مكه براى مردم خطبه خواند و فرمود :( يا ايها الناس ان الله قد اذهب عنكم عيبة الجاهلية ، و تعاظمها بابائها ، فالناس رجلان : رجل برّ تقىّ كريم على الله ، و فاجر شقىّ هين على الله ، و الناس بنو آدم ، و خلق الله آدم من تراب ، قال الله تعالى : يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم ان الله عليم خبير) : اى مردم ! خداوند از شما ننگ جاهليت و تفاخر به پدران و نياكان را زدود ، مردم دو گروه بيش نيستند : نيكوكار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا ، و يا بدكار و شقاوتمند و پست در پيشگاه حق ، همه مردم فرزند آدمند ، و خداوند آدم را از خاك آفريده ، چنانكه مى‏گويد : اى مردم ! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم ، و شما را تيره‏ها و قبيله‏ ها قرار داديم تا شناخته شويد ، از همه گراميتر نزد خداوند كسى است كه از همه پرهيزگارتر باشد ، خداوند دانا و آگاه است .
 در كتاب آداب النفوس طبرى آمده كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در اثناء ايام تشريق ) روزهاى 11 و 12 و 13 ذى الحجه است ( در سرزمين منى در حالى كه بر شترى سوار بود رو به سوى مردم كرد و فرمود : (يا ايها الناس ! الا ان ربكم واحد و ان اباكم واحد ، الا لا فضل لعربى على عجمى ، و لا لعجمى على عربى ، و لا لاسود على احمر ، و لا لاحمر على اسود ، الا بالتقوى ألا هل بلغت ؟ قالوا نعم ! قال ليبلغ الشاهد الغائب) :اى مردم بدانيد ! خداى شما يكى است و پدرتان يكى ، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب ، نه سياهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سياهپوست مگر به تقوا ، آيا من دستور الهى را ابلاغ كردم ؟ همه گفتند : آرى ! فرمود : اين سخن را حاضران به غائبان برسانند ! .
 و نيز در حديث ديگرى در جمله‏ هائى كوتاه و پر معنى از آنحضرت آمده است :( ان الله لا ينظر الى احسابكم ، و لا الى انسابكم ، و لا الى اجسامكم ، و لا الى اموالكم ، و لكن ينظر الى قلوبكم ، فمن كان له قلب صالح تحنن الله عليه ، و انما انتم بنو آدم و احبكم اليه اتقاكم) : خداوند به وضع خانوادگى و نسب شما نگاه نمى‏كند ، و نه به اجسام شما ، و نه به اموالتان ، ولى نگاه به دلهاى شما مى‏كند ، كسى كه قلب صالحى دارد ، خدا به او لطف و محبت مى‏كند ، شما همگى فرزندان آدميد ، و محبوبترين شما نزد خدا باتقواترين شما است .
 ولى عجيب است كه با اين تعليمات وسيع و غنى و پربار هنوز در ميان مسلمانان كسانى روى مساله نژاد و خون و زبان تكيه مى‏كنند ، و حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامى ، و وحدت دينى مقدم مى‏شمرند ، و عصبيت جاهليت را بار ديگر زنده كرده‏اند ، و با اينكه از اين رهگذر ضربه‏ هاى سختى بر آنان وارد شده گوئى نمى‏ خواهند بيدار شوند ، و به حكم اسلام باز گردند ! .
                                     خداوند همه را از شر تعصبهاى جاهليت حفظ كند .
 اسلام با عصبيت جاهليت در هر شكل و صورت مبارزه كرده است ، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبيله زير پرچم واحدى جمع‏آورى كند ، نه پرچم قوميت و نژاد ، و نه پرچم غير آن ، چرا كه اسلام هرگز اين ديدگاههاى تنگ و محدود را نمى‏پذيرد ، و همه را موهوم و بى اساس مى‏شمرد حتى در حديثى آمده كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در مورد عصبيت جاهليت فرمود : دعوها فانها منتنه ! : آن را رها كنيد كه چيز متعفنى است ! اما چرا اين تفكر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زيادى است كه خود را ظاهرا مسلمان مى‏ شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مى‏ زنند ؟ معلوم نيست ! چه زيبا است جامعه‏ اى كه بر اساس معيار ارزشى اسلام ( ان اكرمكم عند الله اتقاكم) بنا شود ، و ارزشهاى كاذب نژاد و مال و ثروت و مناطق جغرافيائى و طبقه از آن بر چيده شود ، آرى تقواى الهى و احساس مسؤليت درونى و ايستادگى در برابر شهوات ، و پايبند بودن به راستى و درستى و پاكى و حق و عدالت اين تنها معيار ارزش انسان است و نه غير آن .
 اين سخن را با حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم ادامه مى‏ دهيم آنجا كه فرمود : (كلكم بنو آدم ، و آدم خلق من تراب ، و لينتهين قوم يفخرون بابائهم او ليكونن اهون على الله من الجعلان) : همه شما فرزندان آدميد ، و آدم از خاك آفريده شده ، از تفاخر به پدران بپرهيزيد ، و گرنه نزد خدا از حشراتى كه در كثافات غوطه‏ورند، پست‏تر خواهيد بود ! .
                                                                   2 - حقيقت تقوى

 چنانكه ديديم ، قرآن بزرگترين امتياز را براى تقوى قرار داده و آن را تنها معيار سنجش ارزش انسانها مى‏شمرد .
 در جاى ديگر تقوى را بهترين زاد و توشه شمرده ، مى‏گويد :
 1 - و تزودوا فان خير الزاد التقوى ) بقره - 197 ) .
 و در جاى ديگر لباس تقوى را بهترين لباس براى انسان مى‏شمرد
 2 - و لباس التقوى ذلك خير ) اعراف - 26 ) .
 و در آيات متعددى يكى از نخستين اصول دعوت انبياء را تقوى ذكر كرده ، و بالاخره در جاى ديگر اهميت اين موضوع را تا آن حد بالا برده كه خدا را اهل تقوى مى‏شمرد ، و مى‏گويد :
 3 - هُوَ اَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ المَْغْفِرَةِ ) مدثر - 56 ) .
 قرآن ، تقوى را نور الهى مى‏داند كه هر جا راسخ شود ، علم و دانش 
 مى‏آفريند
 4 - وَ اتَّقُوا اللَّهَ  وَ يُعَلِّمُكمُ اللَّهُ  ) بقره - 282 ) .
 و نيز نيكى و تقوى را قرين هم مى‏شمرد ،
 5 - وَ تَعَاوَنُوا عَلى الْبرِّ وَ التَّقْوَى وَ لا تَعَاوَنُوا عَلى الاثْمِ وَ الْعُدْوَنِ المائدة: 2.
 و عدالت را قرين تقوى ذكر مى‏كند :
 6 - اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَب لِلتَّقْوَى المائدة: 9 .
 3 - اكنون بايد ديد حقيقت تقوى اين‏ سرمايه بزرگ معنوى و اين بزرگترين افتخار انسان با اين همه امتيازات چيست ؟ قرآن اشاراتى دارد كه پرده از روى حقيقت تقوى بر مى‏دارد : در آيات متعددى جاى تقوى را قلب مى‏شمرد ، از جمله مى‏فرمايد :
 7 - أُولَئك الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبهُمْ لِلتَّقْوَى  لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ(3) : ) حجرات - 3) آنها كه صداى خود را در برابر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پائين مى‏آورند و رعايت ادب مى‏كنند كسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى پذيرش تقوى آزموده است .
 قرآن ، تقوى را نقطه مقابل فجور ذكر كرده ، چنانكه در آيه 8 سوره شمس مى‏خوانيم 7 - فَأَلهَْمَهَا فجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا : خداوند انسان را آفريد و راه فجور و تقوى را به او نشان داد .
 قرآن هر عملى را كه از روح اخلاص و ايمان و نيت پاك سرچشمه گرفته باشد بر اساس تقوى مى‏شمرد ، چنانكه در آيه 108 سوره توبه در باره مسجد قبا كه منافقان مسجد ضرار را در مقابل آن ساختند مى‏فرمايد :
 9 - لَّمَسجِدٌ أُسس عَلى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمً أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ :توبة : 108 مسجدى كه از روز نخست بر شالوده تقوى باشد شايسته‏تر است كه در آن نماز بخوانى .
 از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مى‏شود كه تقوى همان احساس مسؤليت و تعهدى است كه به دنبال رسوخ ايمان در قلب بر وجود انسان حاكم مى‏شود و او را از فجور و گناه باز مى‏دارد ، به نيكى و پاكى و عدالت دعوت مى‏كند ، اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگيها مى‏شويد .
 امير مؤمنان على )عليه‏السلام( ) در نهج البلاغه ( تعبيرات گويا و زنده‏اى پيرامون تقوى دارد ، و تقوى از مسائلى است كه در بسيارى از خطب و نامه‏ها و كلمات قصار حضرت )عليه‏السلام( روى آن تكيه شده است .
 در يكجا تقوى را با گناه و آلودگى مقايسه كرده چنين مى‏ گويد :( الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها ، و خلعت لجمها ، فتقحمت بهم فى النار ! الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها ، و اعطوا أزمّتها ، فأوردتهم الجنة !) : بدانيد گناهان همچون مركبهاى سركش است كه گنهكاران بر آنها سوار مى‏ شوند ، و لجامشان گسيخته مى‏گردد ، و آنان را در قعر دوزخ سرنگون مى‏ سازد .
 اما تقوى مركبى است راهوار و آرام كه صاحبانش بر آن سوار مى‏شوند ، زمام آنها را به دست مى‏گيرند ، و تا قلب بهشت پيش مى‏تازند ! .
 مطابق اين تشبيه لطيف ، تقوى همان حالت خويشتندارى و كنترل نفس و تسلط بر شهوات است ، در حالى كه بى تقوائى همان تسليم شدن در برابر شهوات سركش و از بين رفتن هر گونه كنترل بر آنها است .
 و در جاى ديگرى مى‏فرمايد :( اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزيز ، و الفجور دار حصن ذليل ، لا يمنع اهله ، و لا يحرز من لجأ اِليه ، ألا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا) : بدانيد اى بندگان خدا كه تقوا قلعه‏اى محكم و شكست‏ ناپذير است ، اما فجور و گناه حصارى است سست و بى دفاع كه اهلش را از آفات نجات نمى‏ دهد و كسى كه به آن پناهنده شود در امان نيست ، بدانيد انسان تنها به وسيله تقوا از گزند گناه مصون مى‏ ماند .
 و باز در جاى ديگر مى‏ افزايد :( فاعتصموا بتقوى الله فانّ لها حبلا وثيقا عروته و معقلا منيعا ذروته) . چنگ به تقواى الهى بزنيد كه رشته‏اى محكم و دستگيره‏اى است استوار و پناهگاهى است مطمئن ! .
                  از لابلاى مجموع اين تعبيرات حقيقت و روح تقوى به خوبى روشن مى‏ شود .
 اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه تقوى ميوه درخت ايمان است ، و به همين دليل براى به دست آوردن اين سرمايه عظيم بايد پايه ايمان را محكم ساخت .
 البته ممارست بر اطاعت ، و پرهيز از گناه ، و توجه به برنامه‏هاى اخلاقى ، بلكه تقوى را در نفس راسخ مى‏سازد ، و نتيجه آن پيدايش نور يقين و ايمان شهودى در جان انسان است ، و هر قدر نور تقوى افزون شود نور يقين نيز افزون خواهد شد ، و لذا در روايات اسلامى مى‏بينيم تقوى يك درجه بالاتر از ايمان و يك درجه پائين‏تر از يقين شمرده شده ! امام على بن موسى الرضا )عليهماالسلام( مى‏فرمايد ؟ الايمان فوق الاسلام بدرجة ، و التقوى فوق الايمان بدرجة ، و اليقين فوق التقوى بدرجة ، و ما قسم فى الناس شى‏ء اقل من اليقين : ايمان يك درجه برتر از اسلام است ، و تقوى درجه‏اى است بالاتر از ايمان و يقين درجه‏اى برتر از تقوى است و هيچ چيز در ميان مردم كمتر از يقين تقسيم نشده است ! اين بحث را به شعر معروفى كه حقيقت تقوى را ضمن مثال روشنى بيان كرده پايان مى‏دهيم :
 خلّ الذنوب صغيرهاوكبيرها فهو التقى× و اصنع كماش فوق ارض الشوك يحذر ما يرى 

                                       لا تحقرن صغيرة ان الجبال من الحصى

گناهان كوچك و بزرگ را ترك گوى و تقوى همين است . و همچون كسى باش كه از يك خارزار مى‏گذرد لباس و دامان خود را چنان جمع مى‏ كند كه خار بر دامانش ننشيند ، و پيوسته مراقب اطراف خويش است ! هرگز گناهى را كوچك مشمر كه كوههاى بزرگ از سنگريزه‏ هاى كوچك تشكيل شده ! 
 از اين گفتار نتيجه مى‏ گيريم كه تقوى انسان را، از همه گناهان و آلودگى‏ ها، مهار كرده و از زشتى‏ها، باز مى‏دارد، اگر كسى با تقوى باشد، تا سرحد امكان، از كارهاى زشت و ناشايست، دورى مى‏كند و اگر از تقوى تهى باشد  از هيچ كار زشت و برخلاف عقل ومنطق و غير انسانى، فروگذار نمى‏شود!!.
 در طول تاريخ از هردو حال نمونه‏ هاى فراوان داريم، ابن زياد با بهانه عيادت از هانى بن عروه، به خانه او مى‏ آيد تا از مخفى گاه حضرت مسلم عليه السلام چيزى به دست آورد، در حالى كه حضرت در پشت پرده نشسته و با قرار قبلى، ناگهان به ابن زياد حمله كرده و او را از پا درآورد و هانى هرچه ايما و اشاره مى‏ كند، نتيجه نمى‏گيرد و ابن زياد از حركات هانى مشكوك شده، سريعا آنجا را ترك مى‏كند.
 بعد از رفتن او هانى از حضرت مى‏پرسد ؟ چرا فرصت را از دست دادى  و اورا نكشتى ؟! فرمود: آخر من مجوز شرعى نداشتم! او كارى نكرده بود من در مقابل اورا اعدام كنم، تقوى اورا از اقدام بر خلاف قانون شريعت باز مى‏دارد، ولى او وقتى كه آن حضرت را دستگير مى‏كند، در برابرش نگهميدارد و با كلمات توهين‏ آميز،آن حضرت را زجر مى‏دهد و در نهايت حضرت از عمر بن سعد در خواست مى‏كند كه به وصايايش عمل كند و امام حسين عليه السلام را از جريان بيوفائى اهل كوفه مطلع سازد تا از راه برگشته و به كوفه نيايد. عمرسعد وصيت‏هاى آن حضرت را به ابن زياد بازگو كرد ولى ابن زياد اورا براى افشاى آن توبيخ نمود و دستور داد حضرت را به پشت بام دار الاماره برده پس از ضربات متعدد با شمشير، حضرت را با دست‏هاى بسته در پشت بام دار الاماره، گردن زده و از آنجا پائين بياندازند.
 خدایا به احترام مقربین درگاهت مارا از متقین و پرهیز کاران قرار ده آمین رب العالمین.