106 - ازمکافات عمل غافل مشو (قسمت 2)
51 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                 از مکافات عمل غافل مشو ***گندم از گندم بروید جو زجو   

                                                       قسمت   2  قسمت اول زیر شماره 52 گذشت

                      تو نیکی می کن و در دجله انداز*** که ایـزد در بیـابـانـت دهـد بـاز (سعدی)

)مَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ و یعفوا عن کثیر) شوری 30

  •  بیشتر و قریب به اتفاق بیماری ها ی نابهنگام مشکلات و مصائب آدمی معلول مستقیم و یا غیر مستقیم  اعمال و رفتار خود آدمی هستند بيماري هايي كه معلول اقتضاي سن و گذران طبيعي عمر نيست بلكه پیامد و نتیجه کارهائی که انجام داده ایم که به آن مكافات عمل گويند .
  • به چند داستان و جریان  شگفت انگیز در این مورد توجه کنید.

1 - آيت الله فهری نقل می‌كند كه جناب شيخ رجبعلي خياط  به ايشان فرمود: « روزی برای انجام كاری روانه بازار شدم، انديشه مكروهی در مغزم گذشت ، ولی بلافاصله استغفار كردم . در ادامه راه ، شترهايی كه از بيرون شهر هيزم می‌آوردند ، قطار و ار از كنارم گذشتند ، ناگاه يكی از شترها لگدی به سوی من انداخت كه اگر خود را كنار نكشيده بودم آسيب می‌ديدم. به مسجد رفتم و اين پرسش در ذهن من بود كه اين رويداد از چه امری سرچشمه می‌گيرد و با اضطراب عرض كردم: خدايا اين چه بود؟

در عالم معنا به من گفتند: اين نتيجه آن فكری بود كه كردی. گفتم: گناهی كه انجام ندادم. گفتند: لگد آن شتر هم كه به تو نخورد! »

2 - زمخشري يكي از ادباي عرب است . از او پرسيدند : چطور شد كه پاهايت قطع شد ؟

گفت : بچّه بودم گنجشكي را گرفته و پاهايش را قطع كردم . مادرم دلش سوخت و نفرينم كرد و گفت : خدا پاهايت را قطع كند !

3 - یكي از شاگردان شيخ رجبعلي خياط نقل مي كند : سلّاخي نزد جناب شيخ آمد و عرض كرد : بچه ام در حال مردن است ، چه كنم ؟

شيخ گفت :بچه گاوي را جلو مادرش سر بريده اي .

سلّاخ التماس كرد بلكه براي او كاري انجام دهد .

شيخ فرمود : مي گويد  بچه ام را سر بريده ، بچه اش بايد بميرد .

4 - رستم و اسفندیار هر دو از دلاوران ایران باستان بودند . زمانی  بین رستم و اسفندیار نزاعی پیش آمد ولی در هر بار رستم از اسفند یار که رویین تن بود ، مغلوب می شد . پس رستم حکایت پیش پدر خود زال برد . زال گفت : تیری دو سر فراهم کن و با آن ابتدا چشمان اسفندیار را هدف قرار بده و کور کن ، آنگاه بر او پیروز خواهی شد . رستم تیری دو سر از شاخه ی تر درختی درست کرده و در چشمان اسفندیار زد او را کور نموده و بر او پیروز شد . می نویسند : روزی اسفندیار در دوران جوانی با شاخه ی سبزی که در دست داشت آنقدر بر چشمان و صورت یتیمی زد که او کور گردید . سپس خمد او همان شاخه درخت را در زمینی کاشت و آن شاخه سبز گردید و پس از چند سال دخت بزرگی شد . از قضا رستم از همان درخت شاخه ای برید و با آن تیری دو سر درست کرد و بر چشمان اسفندیار زد و او کور شد .

5 - علي (ع)‌فرمود : او بچه هاي مردم را نگه داشته ما هم بچه هاي تو را

يكي ازفرزندان شيخ رجبعلي خياط مي گويد: مادرم تعريف مي كرد زمان قحطي بود حسن و علي «‌دو فرزندشيخ» روي پشت بام آتش روشن كرده بودند رفتم ببينم چه مي كنند ديدم آن دو پوست خيكي را آورده اند سوراخ مي كنند و بخورند ! با ديدن اين صحنه گريه ام گرفت ، آمدم پائين مقداري مس و مفرغ ازمنزل برداشتم بردم زيربازارچه فروختم و قدري دم پختك تهيه كردم . برادرم قاسم خان كه شخص پولداري بود رسيد ديد خيلي ناراحتم ازعلت ناراحتي سئوال كرد جريان را گفتم، قاسم خان كه اين ماجرا را شنيد گفت:‌

چه مي گويي شيخ رجبعلي را در بازار ديدم كه صد تا بليط چلوكباب ميان مردم تقسيم مي كند ! چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است اين مرد ، كي مي خواهد... درست است كه عابد و زاهد است ولي كارش درست نيست.

با شنيدن اين حرف ها ناراحتي من بيشتر شد شب كه شيخ به خانه آمدبا او برخورد كردم كه چرا... و با ناراحتي خوابيدم نيمه هاي شب ناگاه متوجه شدم كه مرا صدا مي زنند كه بلند شو بلند شدم ديدم مولا اميرالمؤمنين (ع) است كه ضمن معرفي خود فرمود:‌ او بچّه هاي مردم را نگه داشته ما هم بچه هاي تو را ! هروقت بچه هايت ازگرسنگي مردند حرف بزن!.

6 -روزي حضرت موسي (ع) از محلي عبور مي كرد . از چشمه اي در كنار كوهي وضو گرفت و بر بالاي كوه رفت تا نماز بخواند . ديد سواري بر كنار چشمه رسيد و از اسب پياده شد تا از چشمه آب بنوشد . موقع رفتن فراموش كرد كيسه پول خود را بردارد و رفت . پس چوپاني آمد و كيسه ي پول را برداشت . آنگاه پير مردي كه پشته اي هيزم بر دوش داشت رسيد و هيزمها را كناري گذاشت و در كنار چشمه دراز كشيد تا استراحتي بكند. 

هنوز پير مرد را خواب نبرده بود كه سوار برگشت و كيسه ي پول خود را جستجو كرد ولي چون آن را نيافت از پير مرد سراغش را گرفت . چون پير مرد اظهار بي اطلاعي كرد بگو مگو ودر نتيجه درگيري بين آن دو  در گرفت و در نتيجه سوار زد و پير مرد را كشت .

حضرت موسي عرض كرد : خدايا چه عدالت و پيش آمدي است . پول را يكي مي برد و ديگري كشته مي شود .

خطاب آمد : اي موسي اين پير مرد پدر آن سوار را كشته بود كه بين آن دو قصاص انجام شد . پدر اسب سوار به پدر چوپان به انداز ي پول موجود آن كيسه مقروض بود از اين رو او نيز به حقّ خود رسيد .

7 -((ابن ابى لیلى ))، قاضى اهل سنت بود روزى پیش منصور دوانیقى آمد. منصور گفت : بسیار اتفاق مى افتد که داستانهاى شنیدنى پیش قضاوت مى آورند، مایلم یکى از آنها را برایم نقل کنى . ابن ابى لیلى گفت : همین طور است .

روزى پیره زن فرتوتى پیش من آمد با تضرع و زارى تقاضا مى کرد از حقش دفاع کنم و ستمکار او را کیفر نمایم . پرسیدم از دست چه کسى شکایت دارى ؟ گفت : دختر برادرم .

دستور دادم دختر برادرش را حاضر کنند، وقتى آمد ، بعد از جویا شدن جریان گفت : من دختر برادر این زن و او عمه من محسوب مى شود، کودکى یتیم بودم پدرم زود از دنیا رفت و در دامن همین عمه پروریده شدم ، در تربیت و نگهداریم کوتاهى نکرد، تا اینکه به حد رشد و بلوغ رسیدم با رضایت خودم مرا به ازدواج مردى زرگر در آورد، زندگى بسیار راحت و آسوده اى داشتم از هر حیث به من خوش مى گذشت ، عمه ام بر زندگى من حسد ورزید پیوسته در اندیشه بود که این وضع را اختصاص به دختر خود بدهد، همیشه دخترش ‍ را مى آراست و به چشم شوهرم جلوه مى داد.

بالاخره او را فریفت و دخترش را خواستگارى کرد عمه ام شرط نمود در صورتى به این ازدواج تن در مى دهد که اختیار من از نظر نگهدارى و طلاق به دست او باشد، آن مرد راضى شد هنوز چیزى از ازدواجشان نگذشته بود که عمه ام مرا طلاق داد و از شوهرم جدا کرد، در این هنگام شوهر عمه ام در مسافرت بود بعد از بازگشت از مسافرت روزى به عنوان دلدارى و تسلیت پیش من آمد. من هم خود را آراستم و دلش را در اختیار گرفتم ، طورى که در خواست ازدواج با من کرد.

با این شرط راضى شدم که اختیار طلاق عمه ام در دست من باشد، رضایت داد به محض وقوع مراسم عقد عمه ام را طلاق دادم و به تنهایى بر زندگى او مسلط شدم مدتى با این شوهر بسر بردم تا او از دنیا رفت.

روزى شوهر اولم پیش من آمد و اظهار تجدید خاطرات گذشته را نمود و گفت که : مى دانى من به تو بسیار علاقمند بوده و هستم اینک چه مى شود دوباره زندگى را از سر بگیریم . گفتم من هم راضییم اگر اختیار طلاق دختر عمه ام را به من واگذارى ، پس راضى شد و دیگربار ازدواج کردیم ، چون اختیار داشتم ، دختر عمه ام را نیز طلاق دادم اکنون قضاوت کنید. آیا من هیچ گناهى دارم غیر از اینکه حسادت بیجاى عمه خود را تلافى کرده ام .

8 - بخوانید ئ تصمیم بگیرید.

من و ۲تن از دوستانم با پول تو جیبی که در اختیار داشتیم هر روز در خیابان ها به دنبال دختران و زنان بزک کرده٬ راه می افتادیم.
حدود ۲هفته قبل، یکی از دوستانم با آب و تاب٬ برایم تعریف کرد که با دختری باکلاس آشنا شده است و ارتباط زیادی باهم دارند. دوستم با این حرف ها مرا نیز وسوسه کرد تا از آن دختر خانم٬ سوءاستفاده کنم. او یک روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نیز در ویلای پدرش مخفی کرد. طبق نقشه ای که در سر داشتیم قرار بود وقتی آن دختر جوان به داخل باغ آمد من نیز …!

پسر جوان نفس عمیقی کشید و با حالتی تاسف بار افزود: داخل باغ٬ منتظر دختر بودیم که دوستم گوشی تلفن همراه خود را روشن کرد و گفت: از ارتباط خود با آن دختر فیلمبرداری کرده است. در این لحظه با لبخندی گوشی را از دست او قاپیدم تا آن تصویر کثیف را ببینم اما وقتی دقیق نگاه کردم متوجه شدم آن دختر جوان٬ خواهر خودم است که …! کنترل خودم را از دست دادم و بدون آن که چیزی بگویم با دوستم درگیر شدم.
من او را حسابی کتک زدم. دوستم نیز مقاومت می کرد و با میله ای که در دست داشت آن چنان ضربه ای به بدنم زد که استخوان دستم خرد شد و دچار مشکل جدی شدم. الان دست راستم از کار افتاده است و حس و حرکتی ندارد.
پسر جوان٬ قطرات اشک را از روی صورتش پاک کرد و گفت: حالا می فهمم دخترانی که طعمه ی هوسهای شیطانی من شده اند خانواده دارند و بی احترامی به ناموس مردم٬ یعنی زیرپا گذاشتن ناموس خود آدم! من از تمام جوانها خواهش می کنم غیرت داشته باشند و ایام جوانی را با گناه٬ آلوده و سیاه نکنند.

9 - فرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان  برد وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت.هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های  پدر پیرش  مواجه شد. پسر با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «به چه می خندی پدر؟
پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: «من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را همین جا رها کردم و رفتم و حالا تو مرا این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد
پسر لحظه ای به حرف های پدرش اندیشید و آن گاه از ترس آن که مبادا روزی پسرش هم با او چنین کند، پدر را برداشت و به خانه آورد.

10 -در بصره تاجری هرچه داشت . ازدستش رفت و مفلس شد و رو به گدائی گذاشت روز از جلوی مغازه ای می گذشت به صاحب مغازه گفت به خاطر علی علیه السلام کمکی به من کن نگو صاحب مغازه از خوارج و دشمنان حضرت بوده . آن بیچاره را زد و از دم مغازه بیرون انداخت او هم به کوچه ها رفت تا از خانه ها گدائی نمایند دم در خانه ای  ایستاد و گفت به خاطر امیر مومنان به من کمکی کنید خانم خانه چون نام حضرت را شنید .گردن بند خود را باز کرد و به سائل داد او هم گردن بند را گرفت و برای سوزاندن آن خارجی پیش او آمد و گفت: تو سناری به من ندادی و کتکم زدی اما یک خانم دوستدار علی گردنبندش را به من داد . آن مرد دیدگردن بند زن خودش است آمد خانه و گردن بند راجویاشد و پس از کتک مفصل اورا طلاق داد

آن تاجر برد گردن بند را فروخت و سرمایه کرد و در زمان کوتاهی وضع مالی اش خوب شد و دوباره ازدواج کرد و زندگی اش ازین رو به آن رو شد

روزی با خانمش سر سفره غذا می خوردند سائلی در را زد خانم بلند شد و رفت به سائل چیزی دهد خواست برگردد دید سائل به نظرش آشنا می آید دقت کرد دید شوهر اولی اش است گفت: آقای سائل مرا می شناسی ؟ گفت: نه. گفت من خانمی هستم که مرا طلاق دادی و از خانه بیرونم کردی خداوند به احترام مولا یک شوهر صالح و علی دوست به من قسمت کرد . مرد از خجالت سرش را پایین انداخت شوهر خانم دید زنش دیر کرد بلند شد پشت سرش آمد دید با سائل گفتگو می کند جریان را پرسید قضیه را بیان کرد شوهرش گفت پس تو همان خانمی هستی که به احترام نام مولا گردن بندت را به او دادی ؟ گفت: آری . گفت مرا می شناسی؟ گفت: نه . گفت : منهم همان سائلی هستم گردن بندت را دادی من آن را فروخته و سرمایه قراردادم خداوند تورا هم به من رساند.ببین نتیجه و مکافات عمل را.

. دیـدی که خـون نـا حـق پروانه شمع را*** چـندان امان نداد که شب را سحر کند

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر*** کای نور چـشم من بجز از کشته ندروی

       آنچه دی کاشته ای می کنی امروز درو*** طمع خـوشـه گنـدم مکن از دانـه جـو

عزیزان در زندگی بهوش باشیم آنچه کاشته ایم بر می داریم (ان خیرا فخیر و ان شرا فشر).پس وقتی کاشته مان را درو می کنیم . چرا تخم بد بکاریم تاحاصل بد بگیرمان بیاد؟!.