101- اسوه های مقاومت (از بانوان)
106 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


                        اسوه های استقامت از بانوان

 در مورد اين بانووان كتابهاى زياد چند جلدى نوشته شده است كه حتى آوردن فهرست آنها، در اينجا امكان پذير نيست و با صرف نظر از پيشتازان اين عرصه، در جريان كربلاو مقاومت بانوان حاضر در آن كه عقل متحير است و قلم عاجز و بيان قاصر كه اگر عمرى باشد، شايد در آينده به ذكر بعضى از آنها خيلى مختصر و مفيد، اقدام كنم ولى در اينجا فقط به آوردن حالات چند بانو از پيشينيان و اسلاميان، اكتفاء مى‏نمايم.
1- آسیه همسر فرعون

برای نمونه از پیشینیان، آسیه زن فرعون و صیانة زن دختر عموی فرعون و رعضه دختر نمرود.

یکی از زنان نمونه، مؤمنة و صابرة، آسیه است. وی، که دختر مزاحم و همسر فرعون است، در میان زرق و برق و تجملات زندگی می کرد، ولی هرگز تسلیم هوای نفس نگردید و با ایمانی محکم به پروردگار، مدافعی حقیقی برای حضرت موسی )علیه السلام ( در بارگاه فرعون بود. آسیه، در همان دوران کودکی، حضرت موسی )علیه السلام( را از آب گرفت و بهتر از مادر، از وی پرستاری کرد و هرگز اجازه نداد به حضرتش آسیبی برسد.

هنگامی که حادثه دلخراش همسر و بچه های حزبیل به وقوع پیوست، خداوند عروج عارفانه آن زن پارسا و قهرمان را به دید آسیه گذاشت و ایمان آسیه از آن صحنه، قوی تر شد.

وی پس از آن ماجرا، در عالمی از نیایش و رازونیاز با خدای خود بود که فرعون بر او وارد شد و ایمان مخفی آسیه بر طاغوت زمان آشکارشد. آسیه در آن روز، مهر سکوت را شکست، در مقابل فرعون ایستاد و با کمال قاطعیت گفت: ای فرعون! تا به کی در خواب غفلت فرو رفته ای و می خواهی بندگان خاص خداوند را در میان آتش بسوزانی؟

نمی دانی که همسر حزبیل در چه جایگاهی واردشد! فرعون گفت: مگر تو هم در مورد خدایی من شک داری؟ آسیه گفت: مگر من به خدایی تو اعتقاد داشتم؟ از روزی که موسی )علیه السلام( را از رود نیل گرفتم به پیامبری او معتقدشدم! فرعون ابتدا سعی کرد او را با زبان خوش گمراه سازد، ولی نتیجه ای نگرفت، پس با ارعاب و تهدید وارد شد و با خشم فریادزد: ای آسیه! تو را به گونه ای بکشم که هیچ کس را تا به حال آن گونه نکشته ام! سپس مادر آسیه را احضار و به او گوشزد کرد:

دخترت مانند آن زن آرایشگر )همسر حزبیل ( دیوانه شده است، یا باید به پروردگار موسی کافرشود و یا دستور می دهم که او را بکشند. مادر آسیه دخترش را به گوشه ای برد و به همراهی با فرعون ترغیب کرد. آسیه گفت: هرگز به خدای موسی کافر نخواهم شد. فرعون دستورداد مردم را جمع کردند و آن گاه به دستور او آسیه را به زمین خواباندند و دست و پایش را به چهارمیخ بستند و سنگ بزرگی بر روی سینه اش قراردادند. آسیه در آن حال سخت، اللّه، اللّه می گفت و با خدایش مناجات پرمعنایی داشت و نجوا می کرد:

»رب ابن لی عندک بیتا فی الجنه ونجّنی من فرعون وعمله ونجّنی من القوم الظالمین«پروردگارا! در بهشت نزد خودت خانه ای برایم بناکن! و مرا از دست فرعون و عملش نجات بخش و مرا از گروه ستمکاران رهایی ده.

خداوند در این لحظه، پرده از چشم آسیه برداشت و مقام وی را به او نشان داد. آسیه خوشحال و خندان شد. فرعون با کمال تعجب گفت: همسرم دیوانه شده است! در میان این همه سختی و شکنجه می خندد! آسیه گفت: به خدا سوگند! دیوانه نشده ام، اکنون شاهد و ناظر جایگاهی هستم که در بهشت برایم مهیا کرده اند. در همین حال، آسیه به دیدار حق شتافت و ندای پروردگارش را لبیک گفت. ..

عزیزان می بینیم به خدا متکی شدن و او را پشتوانه زندگی قرار دادن و با آرامش خاطر زندگی کردن، چه کارهاکه نکند.

در در آیه 111 سوره توبه در باره خرید و فروش کنندگان با خدا بمیان آورده، آنهائی که معامله با خدا را، امضاء و تصدیق کرده اند در مواقع نیاز به مال و در اوقات احتیاج به جان، هیچگونه از جان و مالشان از بذل در راه خدا، دریغ نمی ورزند و مضایقه نمی کنند.

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در اثر ضربات قریشیان، با پای مجروح و پیشانی شکسته، در کوه ابوقبیس افتاده وخون از صورت مبارکش سرازیر، فرشتگان الهی رسیدند، فرشته مأمور به برانگیختن باد میگوید، اجازه دهید دستور دهم باد تند بوزد و این قوم را به کوه و دشت، بزند و تکه تکه نماید، فرمود: قوم من نادانند، با آنها کاری نداشته باشید!!.

فرشته مأمور باران و دریا و کوههای زمین و.و. هریک به نوبه خود، اجازه میخواهند، هر کدام طبق مأموریت خود، با طوفان و فروبردن در زمین و دریا، آن قوم را نابود کنند، حضرت اجازه نمیدهد هم، پیغمبر رحمت است و هم متکی به خدا، فقط بایاد او خود را آرام می کند.

در این موقعیت بحرانی جبرئیل خود را میرساند، یامحمّد اجازه دهید، علی خون پیشانی تو را پاک کند چون خدیجه هم اکنون از کوه بالا می آید اگر خون پیشانیت را ببیند طاقت نمی آورد، عزیزان می دانید، خدیجه کبرا علیها السلام با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ارتباط زوجیت داشت جبرئیل خون پیشانیش را بوسیله علی علیه السلام پاک می کند که خدیجه پیشانی خون آلود او را نبیند اما زینب علیها السلام در جریان های کربلا چه کرد وقتی که خود را به گودی قتلگاه رسانید و دید شمر بدن مطهر برادر را، به رو انداخته و می خواهد سر مبارکش را از قفا ذبح نماید زینبی که اگر کوچک ترین اندوه از سیمای برادر احساس می کرد، از فرط و شدت علاقه ای که داشت، خود را می باخت، حال چگونه تحمل کند که ببیند سر برادر را، از تن جدا می کنند هرچه به قاتل التماس کرد، با بی اعتنائی روبروگشت و دست بر سر گذاشت و ناله سرداد

)برادرم حسین( یالیت السّماء انطبقت علی الارض و لیت الجبال تدکدکت علی السّهل و لیت الموت أعدمنی الحیوة، کاش آسمان به زمین فرو میریخت )و بهم میپیوست( و ای کاش کوهها از هم می پاشید و به دشت و بیابان پراکنده می شد و ای کاش زودتر مرگ مرا نابود می کرد )واین حالات ترا نمی دیدم(.

یا وقتی که با کاروان غم از قتلگاه عبور می کرد و جنازه مطهر برادر و یارانش را، روی خاک تیره کربلا ترک می کرد و جدا می شد!.

خلق در ظل خودی محو و تو درنور خدا××× ما سوی در چه مقیمند؟ و مقام تو کجاست

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت ××× آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست

پرچم سلطنت افتاد کیان را زکیان ××× سلطنت سلطنت توست که پاینده لواست

زنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست ×××بلکه زنده است شهیدی که حیاتش زقفاست

دولت آن یافت که درپای تو سر داد ولی ××× پادشاهست فقیری که در این کوچه گداست تو در اول سر و جان باختی اندر ره عشق ××× تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست

)فلسفه قیام و عدم قیام امامان ص 187 از کتاب تحریف شناسی ص 158 از شمع جمع فؤاد به نقل مرحوم عماد زاده، درزندگانی حضرت اباعبداللّه الحسین ج 1 ص 384 ).

2 - رعضه دختر نمرود

نمرود با دخترش، رعضه در کوه، جایگاه ویژه سلطنتی نشسته و منظره آتش انداختن حضرت ابراهیم را نگاه می کردند، رعضه برای آنکه صحنه را بهتر ببیند، در بالای بلندی ایستاد؛ امّا با کمال ناباوری، ابراهیم)علیه السلام( را در میان آتش، در یک گلستان دید. رعضه با صدای بلند گفت: ای ابراهیم این چه حال است که آتش تو را نمی سوزاند.

حضرت جواب داد: هر کس در زبانش پیوسته »بسم الله« بگوید و قلبش مملوّ از معرفت الهی باشد، آتش برای او اثر ندارد. رعضه گفت: من هم مایلم با تو همراه باشم. ابراهیم فرمود: بگو »لا اله الّا الله، ابراهیم خلیل الله و بعد از آن در آتش بیا«. او این کلام را گفت و قدم در آتش نهاد و خود را نزد ابراهیم رساند و در حضورش ایمان آورد. آنگاه به سلامت به حضور پدر برگشت.

نمرود با دیدن این صحنه مبهوت و متعجّب شد؛ ولی در عین حال به خاطر ترس از مملکتش و عشق و علاقه به ریاست، او را از ایمان به خداوند تبارک و تعالی بازداشت. سپس خواست دختر را با پند و اندرز از راه توحید بازگرداند؛ ولی اثر نکرد. او را تهدید کرد. سودی نبخشید تا اینکه دستور داد او را در میان آفتاب سوزان به چهار میخ کشیدند. در این موقع پروردگار مهربان به جبرئیل امین فرمان داد: »بنده مرا دریاب.« جبرئیل رعضه را از آن مهلکه رهانیده و به محضر خلیل آورد.

رعضه در تمام مشقت ها با حضرت ابراهیم)علیه السلام( همراه بود تا آن که حضرت او را به همسری یکی از فرزندانش درآورد و خدای تعالی فرزندانی به آنها عنایت فرمود که همه بر مسند نبوت و پیامبری قرار گرفتند.) خزینة الجواهر: ص 663).

3 - صیانة(

آرایشگر دختر فرعون و همسر حزبیل مؤمن آل فرعون پسر عمو و خزینه دار فرعون، این زن در ثبات ایمان و صبر و تحمل کاری کرد که نظیر آن شاید در تاریخ دیده نشده و شوهرش حزبیل بنا به روایت علی بن ابراهیم، ششصد سال خدا را پنهانی می پرستید و چندین مرتبه در نزد فرعون از او سعایت کردند ولی خداوند متعال او را برای اتمام حجت حفظ کرد تا وقتی که ساحران به موسی ایمان آوردند، حزبیل نیز ایمان خود را آشکار نمود و او را با ساحران اعدام کردند.

»صیانه« زوجه حزبیل آرایشگری دختر فرعون را می کرد، روزی هنگام آرایش شانه از دست او افتاد گفت: بسم اللّه، دختر فرعون گفت: پدر مرا می گوئی؟! گفت: بلکه کسی را می گویم که پروردگار من و تو و پدر تو است؛

دختر جریان را به پدرش بازگو کرد، آتش خشم فرعون شعله ور شد، »صیانه« را با فرزندانش احضار نمود و از او پرسید پروردگار تو کیست؟! گفت خداوند عالمیان! فرعون بعد از شنیدن این پاسخ، هرچه خواست و سعی کرد او را از این عقیده منصرف نماید، اثری نبخشید؛

گفت: فرزندانت را با آتش می سوزانم! گفت: بسوزان! فرعون دستور داد تنوری از مس را پر از آتش نمود و یک پسر او را در میان شعله ها انداخت و خاکستر کرد! »مادر« با کمال شهامت نظاره گر سوختن پسرش بود ولی ابداً از خود عکس العملی نشان نداد تا این که تمامی فرزندانش سوخته شدند و فقط بچه شیرخواری ماند و او را نیز گرفتند که به آتش اندازند! »مادر« حالش دگرگون شد که طفل شیر خوار به سخن آمد و گفت: »مادر! صبر کن، تو برحقی و میان تو و بهشت یک گام بیشتر نمانده است، پس طفل را با مادرش به آتش انداختند و سوزاندند! خدایا عشق چه کاها نکند!!!)گلستان سخنوران ج 1 ص 253 از ریاحین الشریعة:153 / 5؛ خصائص فاطمیه: 343؛ چشم اندازی بر حکومت مهدی: 71 از آن منهاج الدموع: ص 93. شوهر این بانو یعنی مؤمن آل فرعون »حزبیل« داستان شیرین بافرعون و فرعونیان دارد به محلش مراجعه شود.

و از ایمان آوران صدر اسلام.

4 - »سمیة«

مادر عمار بن یاسر. کنیز ابوحذیفة المخزومی بود، چون یاسر او را تزویج نمود، ابوحذیفة او را آزاد نمود و عمّار از او متولد شد سمیه و شوهرش یاسر اوّل شهیدان اسلام بودند.

ابوجهل آن ها را گرفته بسی شکنجه ها داد تا از اسلام دست برداشته و پیامبر را سب نمایند، نتوانست نهایتاً زره آهنی به تن آن ها پوشانید و در آفتاب گرم نگه داشت رسول خدا از کنار آن ها عبور می کرد فرمود: »صبراً یا آل یاسر فإنّ موعدکم الجنّة؛ صبر کنید ای آل یاسر وعده گاه شما بهشت است.«

سپس ابوجهل به هر یک آن ها ضربتی زد که به شهادت رسیدند.)اسدالغابة / ج5، ص 481).

در باره این خانواده )»سمیه« و »عمّار« و »یاسر«( نیازی به شرح و بسط بیش از این نیست!، زیرا این بانو اوّل شهیده در اسلام و خود و شوهر و پسرش از اولین ایمان آوران به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بودند و شوهرش یاسر نیز اول شهید در اسلام بود.

5 - »نُسَیبة«

بنت کعب بن عمرو بن عوف بن مازن بن النجّار الأنصاریة است کنیه او، ام عمارة است. ابن حجر عسقلانی در »الإصابة« گوید: نُسَیبه، قدیم الإسلام و از اهل بیعت »عقبه« است هنگامی که از قبیله خزرج 62 نفر مرد به حضرتبیعت کردند دو زن با ایشان بودند و آن دوزن نسیبه و خواهرش بودند و در بیعت رضوان هم، شرف حضور داشته و در غزوه اُحُد، نهایت سعی و تلاش خود را به تقدیم رسانیده پس از آن در جنگ »یمامة« بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم حاضر بوده و یک دست او در همان جنگ از بدن، قطع شده و 12 زخم بر بدن او وارد آمده و در غزوه احد، 13 زخم بر بدن او رسیده که یکی، چندان کاری بود تا یکسال آن را معالجه می نمود.

و نیز در اصابه گوید: که ام سعد بنت ربیع بر نسیبه وارد شد و گفت: ای خاله، به من خبر بده از روز جنگ احد، نسیبه گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم برای جنگ اُحُد بیرون رفت من هم، با او بیرون رفتم و مشک آب بر کتف خود انداخته بودم و اصحاب رسول خدا را آب می دادم تا هنگامی که اصحاب آن حضرت، همه فرار کردند من خود را به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم رسانیدم و مشک را به دور انداختم و مشغول جنگ گردیدم و گاهی با شمشیر و گاهی با تبر دشمن را از آن حضرت، دفع می کردم تا اینکه بدن من جراحات بسیار پیدا کرد، ام سعد گوید: به گردن نسیبه زخمی دیدم که وسط او گود بود گفتم: این جراحت را چه کسی بر بدن تو، وارد آورد گفت: ابن قمیة.

شوهر نسیبه، زید بن عاصم بود و از او دو پسر آورد یکی عمارة که مکناة به او بود و دیگری عبدالله و در جنگ احد یک پسر او شهید شد و در جنگ با مسیلمه کذاب

) یمامة ( پسر دیگرش مقتول گشت و شوهرش زید بن عاصم خزرجی بخاری در بیعت عقبة و غزوه بدر و احد حضور داشت و در کتب رجال او را ذکر کرده اند و علامه مجلسی در جلد دوّم حیاة القلوب در غزوه احد می فرماید: چون اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرار کردند نسیبه مشک را به دور انداخت و شمشیر کشید در مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و دشمن را از آن حضرت دور می ساخت و پسرش در جنگ احد با او همراه بود چون خواست بگریزد نسیبه مادر او، به او حمله کرد گفت: ای فرزند از خدا و رسول، کجا می گریزی؟! و او را برگردانید تا اینکه مردی به او حمله کرده و او را شهید نمود.

و به روایت ناسخ التواریخ، نسیبه چون پسر را برگردانید مادر و پسر در مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم جهاد می کردند در آن حال، مشرکی بر نسیبه حمله کرد پسر به یاری مادر آمد و به اتفاق هم آن کافر را کشتند مشرکی دیگر بر پسرنسیبه حمله کرد و زخمی بر او زد نسیبه بی تأمل زخم فرزند را بست و گفت: ای پسرم برخیز و در کار جهاد سستی مکن و خود به آن مشرک حمله برد و ضربتی به او زد که از پا درآورد رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم او را تحسین نمود و فرمود: خدا تورا برکت دهد ای نسیبه، وخود در پیش رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ایستاد سینه خود را در پیش رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم سپر قرار داد تا آنکه آسیبی به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نرسد در آن حال، نظر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به نامردی افتاد که می گریخت به او فرمود: حالا که می گریزی سپر خود را بینداز و به سوی جهنم برو، او سپر خود را انداخت و فرار کرد حضرت، سپر را به نسیبه داد نسیبه سپر را گرفته و در کار جنگ ثابت قدم ایستاد تا آنکه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: امروز وفای نسیبه و مقام او بهتر است از مقام ابوبکر و عمر)که گریختند!!!(.

و در خصائص فاطمیة صفحه 343 گوید: الحق نسیبه در غزوه احد مردانه جهاد کرد و فرزانه با کفار قریش جنگ نمود مانند این زن، در هیچ غزوه از غزوات و سرایا دیده نشده و او از جمله زنانی است که در دولت حقه امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بیاید و به مداوای زخمی ها بپردازد. ) گلستان سخنوران ج 1 از ریاحین الشریعة: 80 / 5؛ کنز العمال / ج4، ص 345.

درتاریخ اسلام کم نبودند بانوانی که هرچه توان روحی و جسمی داشتند برای پیشبرد دین و بر افراشته نگهداشتن پرچم آن، از هیچ کوشش و فداکاری، فروگذار نبودند و نام خود را درتاریخ بشریت برای همیشه زنده نگهداشته و خود را برای آیندگان، الگو و مایه عبرت قرار دادند و رفتند.

برای پیدا کردن مصداق های واقعی آنها، سری به کربلا بزنیم و با قهرمانان آن، در این زمینه، آشنا شویم.

بانوی بزرگوار امام حسن مادر حضرت قاسم علیهم السلام یکی از این نمونه هاست که در دشت پر از رنج و تعب و مصیبت های کمر شکن کربلا، صادقانه صبر و تحمل نمود و از آزمایش های شکننده و سخت آن دشت پربلا سر افرازانه، بیرون آمد. و بافدا کردن فرزندانش، نام خود را، در تاریخ به ثبت رسانید.

فرزندانی مانند حضرت قاسم علیه السلام را که سالار شهیدان امام حسین علیه السلام، هنگام به میدان فرستادن او روایت چنین می گوید، فاعتنقا فغشی علیهما دست به گردن هم انداخته و هردو غش کردند!.

امام علیه السلام فرزندی مانند علی اکبر و برادری همچون حضرت ابوالفضل علیهم السلام را، راهی میدان نمود ولی غش نکرد اما جدائی و رفتن این نوجوان برادرش، چنان در قلب امام مؤثر بود که آنگونه حال اورا دگرگون ساخت.

فرزند دیگر این بانوی گرامی، عبداللّه بن حسن یازده ساله رو به سوی میدان میرفت و عمه اش ام کلثوم او را به طرف خیمه می کشید، او مقاومت می کرد و می گفت: عمه، عمویم در میان میدان بی یار و یاور افتاده، وبه کمک احتیاج دارد، صدای ناله از خیمه ها بلند شد و صداشان به میدان رسید امام مظلوم به گمان این که از لشکریان به خیمه ها یورش بردند، به بازوی زخمدارش تکیه کرد و کمی بلند شد ببیند در خیمه ها چه خبر است، دید عبداللّه می خواهد به میدان آید اما عمه مانع می شود، حضرت خواهرش را صدا زد خواهر نگذار عبداللّه به میدان آید ولی مادر عبداللّه از خیمه بیرون آمده به ام کلثوم التماس می کند خانم چرا نمیگذاری پسرم به میدان رفته مانند برادرش قاسم خود را فدای عمویش نماید!!.

خلاصه عبداللّه از دست عمه رهاشد و خود را به میدان رساند و دید دشمنی شمشیر بلند کرده می خواهد به بدن مطهر عمویش فرود آورد، چون وسیله دفاعی نداشت، بازوی راستش را بلند کرد تا جلوی شمشیر دشمن سپر عمو نماید، بازویش برید و خودرا کنار عمو انداخت، امام فرمود: عبداللّه چرا آمدی؟ عرض کرد عمو یک لحظه در خیمه خوابم برد پدرم امام حسن علیه السلام به خوابم آمد و فرمود: پسرم تو در خیمه راحت خوابیده ای اما عمو در میدان جنگ میان دشمن تنهاست!.

حرمله ملعون در کربلا سه تیر سه شعبه شلیک کرد با یک تیر گلوی نازک علی اصغر را شکافت باتیر دیگر قلب خود امام را هدف قرار داد و تیر سوم این موقع بود که گفت: ببینید عمو و پسر برادر چه شیرین صحبت می کنند، الان صحبتشان را قطع می کنم، تیر به گلوی عبداللّه اصابت کرد و به شهادت رسید.

ألالعنة اللّه علی القوم الظالمین.