65 - سر گذشت عبرت انگیز سبائیان یمن
66 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

                                    

    شكر نعمت نعمتت افزون كند ××× كفر نعمت از كفت بيرون كند
 

                  ما دو گونه شكر داريم ، شكر تكوينى و شكر تشريعى .
 شكر تكوينى آن است كه يك موجود از مواهبى كه در اختيار دارد ، براى نمو و رشدش استفاده كند ، فى المثل باغبان مى‏ بيند در فلان قسمت باغ درختان به خوبى رشد و نمو مى‏كنند و هر قدر از آنها پذيرائى بيشتر مى‏ كند شكوفاتر مى‏ شوند ، همين امر سبب مى‏شود كه باغبان همت بيشترى به تربيت آن بخش از باغ درختان بگمارد و مراقبت از آنها را به كاركنان خويش توصيه كند چرا كه آن درختان به زبانحال فرياد مى‏زنند اى باغبان ! ما لا يقيم ، ما شايسته‏ ايم ، نعمتت را بر ما افزون كن ، و او هم به اين ندا پاسخ مثبت مى‏ دهد .
 و اما در بخش ديگر از باغ درختانى را مى‏ بيند كه پژمرده شده‏ اند ، نه طراوتى ، نه برگى ، نه گلى نه سايه دارند و نه ميوه و برّى ، اين كفران نعمت سبب مى‏شود كه باغبان آنها را مورد بى‏ مهرى قرار دهد ، و در صورتى كه اين وضع ادامه پيدا كند ، دستور مى‏ دهد اره بر پاى آنها بگذارند ،
 در جهان انسانيت نيز همين حالت وجود دارد با اين تفاوت كه درخت از خود اختيارى ندارد ، و صرفا تسليم قوانين تكوينى است ، اما انسانها با استفاده از نيروى اراده و اختيار و تعليم و تربيت تشريعى ، مى‏ توانند آگاهانه در اين راه گام بگذارند .
 بنابراين آن كس كه نعمت قدرت را وسيله ظلم و طغيان قرار مى‏ دهد به زبانحال فرياد مى‏ كشد خداوندا لايق اين نعمت نيستم ، و آنكس كه از آن در مسير اجراى حق و عدالت بهره مى‏ گيرد به زبانحال مى‏ گويد پروردگارا شايسته‏ ام افزون كن ! اين واقعيت نيز قابل ترديد نيست كه ما هر وقت در مقام شكر الهى چه با فكر چه با زبان و چه با عمل بر مى‏ آئيم ، خود اين توانائى بر شكر در هر مرحله موهبت تازه‏ اى است و به اين ترتيب اقدام بر شكر ، ما را مديون نعمتهاى تازه او مى‏ سازد و به اين ترتيب هرگز قادر نيستيم كه حق شكر او را ادا كنيم همانگونه كه در مناجات شاكرين از مناجاتهاى پانزده‏گانه امام سجاد عليه السلام مى‏ خوانيم : كيف لى بتحصيل الشكر و شكرى اياك يفتقر الى شكر ، فكلما قلت لك الحمد وجب علىّ لذلك ان اقول لك الحمد ! :چگونه مى‏توانم حق شكر ترا بجاى آورم در حالى كه همين شكر من نياز به شكر ديگرى دارد ، و هر زمان كه مى‏گويم لك الحمد بر من لازم است كه به خاطر همين توفيق، شكرگزارى كنم و بگويم لك الحمد ! .
 و بنابراين برترين مرحله شكرى كه از انسان ساخته است اين است كه اظهار عجز و ناتوانى از شكر نعمتهاى او كند ، همانگونه كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود : فيما اوحى الله عز و جل الى موسى اشكرنى حق شكرى فقال يا رب و كيف اشكرك حق شكرك و ليس من شكر اشكرك به الا و انت انعمت به علىّ قال يا موسى الان شكرتنى حين علمت ان ذلك منى : خداوند به موسى عليه السلام وحى فرستاد كه حق شكر مرا ادا كن ، عرض كرد پروردگارا ! چگونه حق شكر تو را ادا كنم در حالى كه هر زمانى شكر تو را بجا آورم اين موفقيت خود نعمت تازه‏ اى براى من خواهد بود ، خداوند فرمود: اى موسى الان حق شكر مرا ادا كردى چون ميدانى حتى اين توفيق از ناحيه من است .
 به آيات و اخبار ذيل دقت نمائيد
( اذ تأذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم ولئن كفرتم ان عذابى لشديد ) ابراهيم : 7 و (همچنين به خاطر بياوريد) هنگامى را كه پروردگارتان اعلام داشت: »اگر شكرگزارى كنيد، (نعمت خود را ) بر شما خواهم افزود؛ و اگر ناسپاسى كنيد، مجازاتم شديد است!«
 (يعملون له ما يشاء من محاريب و تمثيل و جفان كالجواب و قدور راسيت اعملوا ال داود شكرا و قليل‏من عبادى الشكور ) سبا : 13 آنها هر چه سليمان مى‏ خواست برايش درست مى‏ كردند: معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و ديگهاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود؛ و به آنان گفتيم:)  اى آل داوود! شكر ( اين همه نعمت را ) بجا آوريد؛ ولى عده كمى از بندگان من شكرگزارند!
 على عليه السلام در يكى از كلمات حكمت آميز خود در نهج البلاغه مى‏ فرمايد : ( اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشكر) : هنگامى كه مقدمات نعمتهاى خداوند به شما ميرسد (سعى كنيد با شكرگزارى ، بقيه را به سوى خود جلب كنيد،) نه آنكه با كمى شكرگزارى آن را از خود برانيد !
 رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم روزى از روى زمين ريزه‏ هاى نان را جمع مى‏ كرد عايشه گفت: اى رسول خدا تو كه اين قدر بخيل نبودى؟! فرمود: اين نان مانند يك حيوان وحشى است اگر او را با محبت نگهدارى، در كنارت مى‏ماند و گرنه وحشت كرده و فرار مى‏ كند ديگر باز گرفتنش مشكل خواهد بود.
 امام باقرعليه السلام به دستشوئى رفت و ديد تكه نانى آنجا  افتاده آنرا برداشت و آب كشيد و داد به غلامش كه اين را نگهدار تا من از دستشوئى بيرون آيم، غلام فكر كرد در اين كار حضرت سرّى هست نان را خورد حضرت پس از بيرون آمدن مطالبه نمود، عرض كرد خوردم فرمود: چون اين كار ( وقدر دانى از نعمت خدا ) را كردى تو اهل بهشت شدى من هم يك فرد بهشتى را برده نگه نمى‏دارم ترا آزاد كردم.
 
 ماجراى پند آموز و عجيب قوم سباو نتايج ناسپاسی آنها
 
 به طورى كه از قرآن و روايات اسلامى و همچنين تواريخ استفاده مى‏ شود آنها جمعيتى بودند كه در جنوب جزيره عربستان مى‏ زيستند ، داراى حكومتى عالى و تمدنى درخشان بودند .
 خاك يمن گسترده و حاصلخيز بود ، اما على رغم اين آمادگى ، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمى‏ شد ، بارانهاى سيلابى در كوهستانها مى‏ باريد ، و آبهاى آن در دشتها به هدر مى‏ رفت ، مردم با هوش اين سرزمين به فكر استفاده از اين آبها افتادند ، و سدهاى زيادى در نقاط حساس ساختند كه از همه مهمتر و پر آب تر سد مأرب بود .
 مأرب ( بر وزن مغرب ) شهرى بود كه در انتهاى يكى از اين دره‏ ها قرار داشت ، و سيلهاى عظيم كوههاى صراة از كنار آن مى‏ گذشت ، در دهانه اين دره و دامنه دو كوه بلق سد عظيم و نيرومندى بنا كردند ، و مجارى مختلف آب در آن ايجاد كرده بودند به قدرى ذخيره آب پشت سد زياد شد كه با استفاده از آن توانستند باغهاى بسيار زيبا ، و كشتزارهاى پر بركت در دو طرف مسير رودخانه‏ اى كه به سد منتهى مى‏شد ايجاد كنند .
 همانگونه كه گفتيم قريه‏ هاى آباد اين سرزمين تقريبا به هم متصل بود ، و سايه‏ هاى گسترده درختان دست به دست هم داده بود ، آنقدر ميوه‏ هاى فراوان بر شاخسار آن ظاهر شده بود كه مى‏ گويند هر گاه كسى سبدى روى سر مى‏ گذاشت و از زير آنها مى‏ گذشت پشت سر هم ميوه در آن مى‏ افتاد و در مدت كوتاهى پر مى‏ شد و استفاده می کرد .
 وفور نعمت آميخته با امنيت محيطى بسيار مرفه براى زندگى پاك آماده ساخته بود ، محيطى مهيا براى اطاعت پروردگار ، و تكامل در جنبه‏ هاى معنوى .
 اما آنها قدر اين همه نعمت را ندانستند ، خدا را به دست فراموشى سپردند ، و به كفران نعمت مشغول شدند ، به فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند حتى در اثر وفور نعمت، پوست گندم‏ها را جدا كرده از مغزش استفاده مى‏ كردند و با آن نان‏ها بچه هايشان را تميز مى‏ كردند و آن نان‏ها را وسيله مأمورين بلديه در بيرون شهر، تلنبار كرده بودند.
 پيغمبرى برايشان مبعوث شد هرچه موعظه و نصيحت كرد، اعتنائى نكردند و گفتند: جان سد مأرب ما به سلامت، قحطى يعنى چه ؟!!.
 ورق برگشت آب سدى را كه به وجود آن افتخار مى‏كردند، به هر مزرعه و باغى زدند، همه را سوزاند و خشك كرد تا اينكه قحطى آن سرزمين را فراگرفت بگونه‏ اى
 كه آن نان‏هاى نجس و روى هم انباشته شده را، با جيره بندى، خوردند و از آن طرف هم لشكر خداوندى موشهاى صحرائى دور از چشم مردم مغرور و مست به ديواره اين سد خاكى روى آوردند ، و آن را از درون سست كردند ، ناگهان باران شديدى باريد و سيلاب عظيمى حركت كرد ، ديواره‏ هاى سد كه قادر به تحمل فشار سيلاب نبود يكمرتبه در هم شكست ، و آبهاى بسيار زيادى كه پشت سد متراكم بود ناگهان بيرون ريخت ، و تمام آباديها ، باغها ، كشتزارها و زراعتها ، و چهار پايان را تباه كرد ، و قصرها و خانه‏ هاى مجلل و زيبا را يكباره ويران نمود ، و آن سرزمين آباد را به صحرائى خشك و بى آب و علف مبدل ساخت ، و از آن همه باغهاى خرم و اشجار بارور تنها چند درخت تلخ اراك و شورگز و اندكى درختان سدر بجاى ماند ، مرغان غزلخوان از آنجا كوچ كردند ، و بومها و زاغان جاى آنها را گرفتند به طورى كه بعدها راه هركس از آنجا مى‏ افتاد، مى‏ گفتند: قوم سبا اينجا زندگى مى‏ كردند .
 آرى هنگامى كه خداوند مى‏ خواهد قدرت نمائى كند تمدنى عظيم را با چند موش ! بر باد مى‏ دهد ، تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند و به هنگام قدرت مغرور نشوند.
 در قرآن كريم سرگذشت اين قوم و نابودى و به فنا رفتن آنهارا  اين گونه بيان مى‏ نمايد.
( فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَينَ أَسفارِنا وَ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيث وَ مَزَّقْناهُمْ كلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فى ذالِك َلاياتٍ لِّكلِّ صبَّارٍ شكُورٍ) سبا : 19  آنها، از خداوند تقاضا كردند كه در ميان سفرهاى آنها فاصله افكند ، گفتند : پروردگارا ! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنياء سفر كنند!.
 منظورشان اين بود كه در ميان اين قريه‏ هاى آباد فاصله‏ اى بيفتد و بيابانهاى خشكى پيدا شود ، به اين جهت كه اغنياء و ثروتمندان مايل نبودند افراد كم در آمد همانند آنها سفر كنند ، و به هر جا مى‏ خواهند بى زاد و توشه و مركب بروند ! گوئى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و مى‏ بايست اين امتياز و برترى هميشه براى آنان ثبت شود ! و يا اينكه راحتى و رفاه آنهارا ناراحت كرده بود ، همان گونه كه بنى - اسرائيل از منّ و سلوى ( دو غذاى آسمانى ) خسته شدند و تقاضاى پياز و سير و عدس از خدا كردند !

بعضى نيز احتمال داده‏ اند جمله باعد بين اسفارنا اشاره به اين است به قدرى راحت طلب شدند كه ديگر حاضر به مسافرت براى استفاده از مراتع به منظور دامدارى و يا تجارت و زراعت نبودند و از خدا تقاضا كردند كه هميشه در وطن بمانند و فاصله‏ هاى زمانى سفرهايشان زياد شود !
 به هر حال آنها با اين عملشان به خودشان ستم كردند ( و ظلموا انفسهم ) .
 آرى ، اگر فكر مى‏ كردند به ديگران ستم مى‏ كنند در اشتباه بودند ، خنجرى برداشته بودند و سينه خود را مى‏ شكافتند ، و دود همه اين آتشها در چشم خودشان فرو رفت .
 چه تعبير جالبى ؟ قرآن به دنبال اين جمله كه در باره سرنوشت دردناك آنها بيان مى‏ كند ، مى‏ گويد : چنان آنها را مجازات كرديم ، و زندگانيشان را در هم پيچيديم كه آنها را سرگذشت و داستان و اخبارى براى ديگران قرار داديم ! ( فجعلناهم احاديث) آرى از آن همه زندگانى با رونق و تمدن درخشان و گسترده چيزى جز اخبارى بر سر زبانها ، و يادى در خاطره‏ ها ، و سطورى بر صفحات تاريخها باقى نماند ، و آنها را سخت متلاشى و پراكنده ساختيم ( فمزقناهم كل ممزق ) .
 چنان سرزمين آنها ويران گشت كه توانائى اقامت از آنان سلب شد ، و براى ادامه زندگى مجبور شدند هر گروهى به سوئى روى آورند ، و مانند برگهاى خزان كه بر سينه تند باد قرار گرفته هر كدام به گوشه‏ اى پرتاب شدند ، آنچنان كه پراكندگى آنها به صورت ضرب المثل در آمد كه هر گاه مى‏خواستند بگويند فلان جمعيت سخت متلاشى شدند مى‏ گفتند تفرقوا ايادى سبا ! ( همانند قوم سبا و نعمتهاى آنها پراكنده شده‏اند ! ) .
 به گفته بعضى از مفسران قبيله غسان به شام رفتند و اسد به عمان و خزاعه به سوى تهامه و طايفه انمار به يثرب .
 و در پايان آيه مى ‏فرمايد : قطعا در اين سر گذشت آيات و نشانه‏ هاى عبرتى است براى صبر كنندگان و شكرگزاران ( ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور ) .
 چرا صابران و شكرگزاران مى‏توانند از اين ماجراها درس عبرت گيرند ؟
( مخصوصا با توجه به اينكه صبّار و شكور هر دو صيغه مبالغه است و تكرار و تاكيد را بيان مى‏كند) .
 اين بخاطر آنست كه آنها به واسطه صبر و استقامتشان مركب سركش هوا و هوس را مهار مى‏ كنند و در برابر معاصى پرقدرتند ، و به خاطر شكرگزاريشان در طريق اطاعت خدا آماده و بيدارند به همين دليل به خوبى عبرت مى‏ گيرند ، اما آنها كه بر مركب هوا و هوس سوارند و به مواهب الهى بى اعتنا ، چگونه مى‏ توانند از اين ماجراها عبرت گيرند ؟ !
 
 يك اعجاز تاريخى قرآن
 قرآن مجيد داستان قوم سبا را در آيات فوق آورده است ، و مدتها بود كه مورخان جهان از وجود چنين قوم و چنان تمدنى اظهار بى‏ اطلاعى مى‏كردند .
 جالب اينكه مورخان قبل از اكتشافات جديد ، نامى از سلسله ملوك سبا و تمدن عظيم آنها نمى‏ بردند ، و سبا را فقط شخص فرضى مى‏دانستند كه پدر مؤسس دولت حمير بود ، در حالى كه در قرآن يك سوره به نام اين قوم است و به يكى از مظاهر تمدن آنها كه بناى سد تاريخى مارب است اشاره مى‏ كند ، اما پس از كشف آثار تاريخى اين قوم در يمن عقيده دانشمندان دگرگون شد .
 علت اينكه آثار تمدن سبا تا اين اواخر استخراج نشده بود ، دو چيز بود : يكى صعوبت راه و گرماى شديد هوا ، و ديگر بدبينى سكنه اين نواحى نسبت به بيگانگان ، كه اروپائيان نا آگاه و بى خبر گاهى از آن تعبير به توحش مى‏ كردند ، تا اينكه عده معدودى از باستان‏شناسان بخاطر علاقه شديدى كه نسبت به كشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر مارب و نواحى آن وارد شوند ، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى كه بر روى سنگها ثبت شده بود نمونه بردارى كنند ، و از آن پس گروههائى پشت سر هم در قرن 19 ميلادى به آنجا راه يافتند ، و آثار گرانبهائى از آنجا با خود به اروپا بردند ، و از مجموعه اين نقوش و خطوط و آثار ديگر كه به هزار نقش بالغ مى‏ شد به جزئيات تمدن اين قوم و حتى تاريخ بناى سد مارب و خصوصيات ديگر پى بردند ، و براى غربيان ثابت شد كه آنچه را قرآن در اين زمينه بيان كرده ، يك افسانه نيست ، بلكه يك واقعيت تاريخى است كه آنها از آن بيخبر بودند به طورى كه الان نقشه‏ هائى را توانسته‏ اند از اين سد عظيم و محل عبور آب و مجارى باغستانهاى سمت چپ و راست و ساير خصوصيات آن تنظيم كنند .
 پس اى عزيزان با عبرت گرفتن از سرگذشت سبائيان و قارونيان و امثال اينها، بخود آمده بايد از نعمت‏هاى بيشمار خداوند قدر دانى كرده و شكر گذارى نمود وگرنه نوعى گريزان مى‏ شود كه دگر ندامت و پشيمانى فائده‏ اى  نخواهدداشت.
 قوم سبا تمدن عظيمى بر پا كرده بودند كه با در هم شكستن سد مأرب متلاشى شد .
 آن سد عظيم مأرب را موش های  صحرائى سوراخ كرد ، تا اين انسان مغرور بداند مواهب مادى هر چند عظيم باشد و خيره كننده گاه با يك نسيم در هم مى‏ريزد و به وسيله يك حشره يا يك حيوان كوچك زير و زبر مى‏ شود ،
 در اين سرگذشت دو چهره تمدن باشكوه ديده مى‏ شود كه يكى رحمانى بود و ديگرى سرانجام شيطانى شد ، اما نه آن ماند و نه اين ! و هر دو رو به فنا رفتند .
 اين نكته نيز قابل توجه است كه مغروران قوم سبا كه نمى‏توانستند توده‏ هاى جمعيت را در كنار خود ببينند ، و خيال مى‏ كردند بايد ميان اقليت اشرافى و اكثريت كم در آمد سدى بزرگ و مرزى عظيم باشد تا هرگز به هم آميخته نشوند ، از خداوند تقاضاى دورى آباديها و بُعد سفر كردند ، خداوند هم اين دعايشان را مستجاب كرد و آنچنان متلاشى شدند كه هر گروهى به سوئى رفتند ، و به گونه‏ اى از هم دور شدند كه اگر مى‏ خواستند يكديگر را پيدا كنند يك عمر بايد در سفر باشند !
 عجيب است هر وقت كسى به وضع آن سرزمين قبل از هجوم سيل عرم و بعد از آن نگاه مى‏ كرد باورش نمى‏ شد كه اين همان سرزمينى است كه روزى مملو از درختان سر سبز و خرم و پر ميوه بوده كه امروز به شكل بيابانى وحشتناك كه تك تك درختان شوره‏ گز و اراك و سدر همچون مسافرانى كه راه را گم كرده و پراكنده شده‏ اند در آن به چشم مى‏خورد .
 پس نبايد آگاهان به زرق و برق دنيا دل ببندند و مؤمنان اسير آن شوند ، و مغروران از مستى غرور به هوش آيند ، و راه استكبار و ظلم و ستم پيش نگيرند .
 خدايا به احترام محمد و آل محمد عليهم السلام ما را عاقبت بخير بگردان آمين یا رب العالمین.